به بهانه سومین سالمرگ داریوش مهرجویی

فیلمسازی که باید دوباره کشفش کرد

رضا صائمی
دبیر گروه فرهنگی


بعضی فیلمسازان قصه می‌گویند و بعضی دیگر از خلال قصه، جهان را تفسیر می‌کنند. داریوش مهرجویی از دسته دوم بود. فیلمسازی که سینما را نه صرفاً ابزاری برای سرگرمی، بلکه امکانی برای اندیشیدن، پرسیدن و کشف پیچیدگی‌های انسان می‌دانست. اهمیت او در تاریخ سینمای ایران فقط به ساخت فیلم‌های ماندگار محدود نمی‌شود؛ مهرجویی از جمله سینماگرانی بود که به تصویر، عمق فکری می‌بخشید و از دل زندگی روزمره، پرسش‌هایی فلسفی و اجتماعی بیرون می‌کشید.
در سینمای او، اندیشه چیزی جدا از روایت نبود که به فیلم الصاق شود. فکر در دل شخصیت‌ها، روابط انسانی، بحران‌های خانوادگی و تناقض‌های اجتماعی شکل می‌گرفت. مهرجویی به جای آنکه پاسخ‌های قطعی به مخاطب بدهد، او را با پرسش‌هایی مواجه می‌کرد که پس از پایان فیلم نیز ادامه می‌یافتند. از «گاو» تا «هامون»، از «اجاره‌نشین‌ها» تا «لیلا»، با فیلمسازی روبه‌رو هستیم که می‌کوشید از سطح اتفاقات عبور کند و به لایه‌های پنهان‌تر تجربه انسانی برسد.
در «گاو»، مسأله هویت و نسبت انسان با جهان پیرامون، در دل روایتی ساده و بومی به تجربه‌ای عمیق تبدیل می‌شود. در «هامون»، بحران روشنفکری، اضطراب وجودی و آشفتگی روابط انسانی در هم می‌آمیزند. «اجاره‌نشین‌ها» با زبانی طنزآمیز، مناسبات قدرت، منفعت‌طلبی و ناتوانی در زندگی جمعی را به تصویر می‌کشد و «لیلا» به سراغ پیچیدگی‌های عاطفی، سنت و فشارهای اجتماعی می‌رود. این تنوع موضوعی نشان می‌دهد که مهرجویی به یک فرمول ثابت وفادار نبود. آنچه آثارش را به هم پیوند می‌داد، نوع نگاه و حساسیت او به انسان و جامعه بود.
یکی از کلیدهای فهم این جهان سینمایی، نسبت مهرجویی با کتاب و قلم است. او فیلمسازی اهل مطالعه بود که با ادبیات و فلسفه ارتباطی جدی داشت. کتاب برای او صرفاً منبعی برای یافتن موضوع یا اقتباس نبود، بلکه راهی برای شناخت جهان و گسترش افق‌های ذهنی به شمار می‌رفت. این پشتوانه فکری به او امکان می‌داد تا از مواجهه با متون ادبی و فلسفی، به تجربه‌ای مستقل در سینما برسد و مفاهیم انتزاعی را در قالب شخصیت، موقعیت و تصویر بازآفرینی کند.«هامون» نمونه روشنی از این پیوند میان اندیشه و سینماست. شخصیت اصلی فیلم، انسانی گرفتار میان دانسته‌ها، آرمان‌ها، تردیدها و شکست‌های شخصی است. بحران او صرفاً مسأله‌ای فردی نیست، بلکه بازتاب وضعیتی فرهنگی و فکری است، وضعیتی که در آن، دانستن لزوماً به معنای توانستن نیست و اندیشیدن همیشه به رهایی منتهی نمی‌شود. مهرجویی توانایی آن را داشت که چنین تناقض‌هایی را از فضای ذهنی بیرون بیاورد و به تجربه‌ای ملموس و سینمایی تبدیل کند.
 اهل کتاب و قلم بودن او از این جهت اهمیت دارد که یادآور نقش جهان‌بینی در فیلمسازی است. تکنیک، شناخت ابزارهای سینما و تسلط بر روایت، بی‌تردید ضروری‌اند، اما به‌تنهایی نمی‌توانند به فیلم عمق ببخشند. فیلمساز برای خلق جهانی باورپذیر و ماندگار، باید چیزی فراتر از مهارت فنی در اختیار داشته باشد مثل شناخت انسان، حساسیت اجتماعی، قدرت مشاهده و میل به پرسشگری. از این منظر، سالمرگ مهرجویی نباید تنها فرصتی برای مرور خاطرات و تکرار ستایش‌ها باشد. این مناسبت می‌تواند بهانه‌ای برای بازخوانی جدی سینمای او باشد. بازخوانی‌ای که نه بر نوستالژی، بلکه بر تحلیل آثار، شناخت شیوه فیلمسازی و بررسی نسبت سینما با اندیشه استوار شود. چنین مواجهه‌ای به معنای تأیید بی‌چون ‌و چرای تمام آثار او نیست، میراث هر هنرمند زمانی زنده می‌ماند که امکان نقد، تفسیر و گفت‌وگو درباره آن فراهم باشد. سینمای امروز ایران به این بازخوانی نیاز دارد. در شرایطی که تکرار فرمول‌های آشنا، ضعف جهان‌بینی و غلبه نگاه‌های سطحی می‌تواند افق خلاقیت را محدود کند، رجوع به مهرجویی فرصتی برای تأمل درباره نسبت فرم و محتوا، شخصیت‌پردازی، اقتباس ادبی و شناخت اجتماعی فراهم می‌آورد.
داریوش مهرجویی دیگر در میان ما نیست، اما سینمایش همچنان قابلیت گفت‌وگو و کشف دارد. بهترین شکل پاسداشت او، صرفاً سوگواری برای فقدانش نیست؛ باید فیلم‌هایش را دوباره دید، درباره‌شان نوشت و آنها را با مسائل امروز سنجید. سینمای ایران برای ساخت فیلم‌های بهتر، به فیلمسازانی نیاز دارد که علاوه بر دانستن چگونه فیلم ساختن، درباره چرایی فیلم ساختن نیز بیندیشند. مهرجویی از جمله کسانی بود که این ضرورت را به ما یادآوری کرد؛ سینما وقتی از اندیشه نیرو می‌گیرد، از قاب تصویر فراتر می‌رود و در ذهن و زندگی مخاطب ادامه پیدا می‌کند.