بازخوانی پرونده جنایی

رئیس بانک، قربانی شوهر خیانتکارش شد

گروه حوادث: مرضیه همایونی/  مرد جوان سر چرخاند و با نگاهش همه اتاق را به دقت بررسی کرد؛ همه وسایل خانه سر جایش بود، دوباره به اتاق خواب رفت و روتختی را مرتب کرد. بالش‌ها را کنار هم قرار داد و ملحفه لحاف را که اتو کشیده بود، صاف کرد. همیشه خانه‌شان همین قدر مرتب بود چون همسرش مهناز به تمیزی خانه خیلی اهمیت می‌‌داد.
بعد به گوشه اتاق خیره ماند. جلوتر رفت و بالای سر جسد همسرش ایستاد. یک لحظه خم شد و به صورت سرد و بی روح همسرش نگاه کرد. پیکر بی جان زن جوان گوشه اتاق کنار کمد دیواری افتاده و انگار خواب بود. به آرامی کنارش نشست و به صورتش زل زد؛ هنوز هم زیبا و بی نقص بود. زیر لب گفت: چرا کار به اینجا کشید؟ نمی‌خواستم زندگی‌مان اینجوری تمام شود. بعد انگشتانش را به هم گره کرد و گفت: مهناز مرا ببخش من لیاقت تو را نداشتم. اصلاً تقصیر خودت بود تو نباید می‌‌فهمیدی که من بهت خیانت کرده‌ام.
کم کم اشک از گوشه چشم‌هایش روی گونه جاری شد. دستش را دراز کرد و گوشی تلفن همراهش را از روی زمین برداشت و شماره گرفت و منتظر ماند: «اورژانس بفرمایید».
سلامی کرد و گفت: «همسرم دچار حادثه شده خودتان را برسانید.»
بعد از دادن آدرس که یکی از محله‌های شمال پایتخت بود، تماس را قطع کرد. وقتی امدادگران اورژانس سر رسیدند، پس از معاینه زن جوان مرگ او تأیید شد. مرد جوان گفت: «من خانه نبودم، وقتی آمدم با این صحنه روبه‌رو شدم. انگار همسرم می‌‌خواسته از بالای کمد دیواری وسیله‌ای بردارد که روی چهارپایه رفته و تعادلش را از دست داده و سقوط کرده است.»
اما موضوع مرگ مشکوک زن جوان باید از سوی امدادگران به پلیس گزارش می‌‌شد. دقایقی بعد مأموران اداره دهم پلیس آگاهی وارد خانه زوج جوان شدند. سؤال و جواب‌ها از شوهر مهناز شروع شد. او همان سناریوی قبلی را برای پلیس شرح داد، سعی می‌‌کرد ناراحتی را در صدا و صورتش نشان دهد: «برای انجام کاری از خانه خارج شدم، کارم دو ساعتی طول کشید و زمانی که به خانه برگشتم، هر چه زنگ در را زدم، کسی پاسخ نداد. مهناز همیشه در را برایم باز می‌‌کرد و همین مسأله مرا کمی نگران کرد. کلید را داخل قفل انداختم و وارد شدم، همسرم نبود. وقتی وارد اتاق خواب شدم، با دیدن پیکر همسرم شوکه شدم. هر چه صدایش کردم جواب نداد. ظاهراً برای برداشتن کفش‌های تابستانی‌اش از داخل کمد بالای چهارپایه رفته که تعادلش را از دست داده و نقش زمین شده است.»
تیم تحقیق در بررسی خانه هیچ گونه آثار درگیری و به‌هم خوردگی ندیدند. آثار خراش هم روی بدن زن جوان و همسرش به چشم نمی‌خورد. اما یک جای ماجرا لنگ می‌‌زد. سؤالی که برای پلیس پیش آمد، این بود که مهناز اگر بر اثر سقوط از بلندی و ضربه به سر و خونریزی داخلی جانش را از دست داده بود باید کبودی و سیاهی دور چشم‌هایش دیده می‌‌شد. اگر هم بر اثر ضربه بیرونی فوت کرده بود، چرا آثار خون در صحنه وجود نداشت.
با اینکه همه شواهد از مرگ بر اثر حادثه خبر می‌‌داد اما تمیز و مرتب بودن خانه نشان از یک صحنه‌سازی داشت و همین موضوع شک تیم جنایی را برانگیخت. افسر پرونده که فرضیه قتل را در ذهنش مرور می‌‌کرد به سراغ بازپرس کشیک که در صحنه حضور داشت رفت و پس از مشورتی کوتاه و بعد از دقایقی گفت‌وگو تصمیم بر آن شد که مرد جوان به عنوان مظنون به قتل بازداشت شود. محمود که رنگ به چهره نداشت، سعی می‌‌کرد خود را بی گناه نشان دهد بعد با خونسردی تصنعی و مانند کسی که چند روز بعد قرار است سینه سپر کند و بگوید دیدید اشتباهی مرا گرفته بودید! من بی گناه بودم! اجازه داد تا دستبند به دستانش گره بخورد و بعد هم سوار خودروی پلیس به اداره آگاهی منتقل شد.
 
رابطه مخفی
تحقیقات تیم جنایی نشان می‌‌داد مهناز رئیس یکی از شعب بانکی معروف در پایتخت بوده است و شوهرش محمود نیز کار آزاد داشته و وضع مالی بسیار خوبی داشتند بنابراین موضوع اختلاف بر سر مشکلات مالی رنگ باخت. تحقیقات در رابطه با مهناز نشان می‌‌داد او زنی تحصیلکرده با خانواده و معقول بوده و روابط پنهانی نیز نداشته است. اما تحقیقات درباره شوهرش محمود، راز یک ماجرای عشقی مخفیانه را فاش کرد. او از دو سال قبل با زنی به نام فرنوش وارد ارتباط پنهانی شده و سعی داشته این ماجرا از دیگران و به خصوص همسرش مخفی بماند.
رابطه عاشقانه مخفی، انگیزه محکمی بود برای یک جنایت. با اطلاع از این ماجرا، افسر پرونده که ابتدا بر بی گناهی یا گناهکار‌بودن محمود مردد مانده بود حالا دیگر کم‌کم داشت مطمئن می‌‌شد که او را به درستی بازداشت کرده‌اند.
یک روز صبح افسر پرونده درخواست کرد محمود را از بازداشتگاه به اداره دهم پلیس آگاهی منتقل کنند، زمانی که محمود روبه‌رویش نشست، نگاهی به او انداخت و گفت: «به خاطر فرنوش قتل را مرتکب شده‌ای؟»
مرد جوان با شنیدن این جمله جا خورد. فکرش را نمی‌کرد که راز رابطه پنهانی‌اش به این زودی برملا شود. خودش را جمع و جور کرد و سرش را پایین انداخت. انگار دنبال جوابی می‌‌گشت تا بتواند افسر پرونده‌اش را گمراه کند. اما هر چه در ذهن آشفته‌اش گشت، جوابی پیدا نکرد و چاره‌ای نداشت جز بیان حقیقت! وقتی سکوتش طولانی شد افسر پرونده با نگاهی نافذ که انگار افکارش را خوانده، گفت: «نگران نباش من وقت زیاد دارم هر وقت خواستی جواب بده اما مراقب باش که راستش را بگویی چون این طوری برای خودت بهتر است.»
محمود که در این چند روز بازداشت دیگر توان مقاومت نداشت، لب باز کرد و گفت: «من همسرم را کشتم. به ظاهر زندگی‌مان خوب بود اما مدتی بود که دیگر محبتی نسبت به همسرم نداشتم. از زمانی که با فرنوش آشنا شدم، دل به او باختم و قرار و مدارهایی را که با مهناز گذاشته بودم به‌طور کل فراموش کردم. فقط جسمم گاهی در خانه بود و فکر و دلم پیش فرنوش بود. این اواخر او هم مدام از من می‌‌خواست تکلیف زندگی‌ام با او را روشن کنم و من فکر می‌‌کردم چطور می‌‌توانم از مهناز جدا شوم.»
او ادامه داد: «با این حال هرگز تصور نمی‌کردم همسرم از این ماجرا باخبر باشد تا آن بعد‌از‌ظهر شوم که مهناز به من گفت برای خرید جاکفشی به بازار برویم. به او گفتم من حوصله خرید ندارم و نمی‌آیم. مهناز اصرار داشت که با هم برویم. می‌‌گفت جاکفشی‌مان کوچک است و مجبور است کفش‌ها را روی هم در جاکفشی بگذارد و نصفی از کفش‌ها هم در کمد دیواری قرار گرفته است.»
 
ترس از آبرو
مهناز اصرار می‌‌کرد اما من مخالف رفتن بودم، سر همین موضوع دعوای ما بالا گرفت. یک دفعه مهناز با فریاد گفت اگر آن دختره از تو خواسته بود با هم بیرون بروید با سر می‌‌دویدی ولی من که می‌‌گویم طفره می‌‌روی.
صدای مهناز مثل زنگ در گوشم می‌‌پیچید: اگر آن دختره می‌‌خواست، آن دختره، دختره.
مگر می‌‌شد مهناز از ماجرا باخبر شده باشد، من که سعی کرده بودم او متوجه نشود. خواستم کتمان کنم که مهناز گفت که بیخود حاشا نکن من مدت‌هاست که می‌‌دانم رابطه پنهانی داری. فقط تا الان نمی‌خواستم به رویت بیاورم اما حالا وقتی به همه گفتم و آبرویت در خانواده و محل کارت رفت، می‌‌فهمی جواب خوبی‌های من این نبود. خودت هم می‌‌دانی هر چه داری از من است اما خیلی ناسپاس هستی.
اگر مهناز ماجرا را لو می‌‌داد، موقعیت و جایگاهم را پیش دوست و آشنا و فامیل از دست می‌‌دادم. آبرویم می‌‌رفت و همه می‌‌گفتند تو با داشتن چنین همسری چطور به او خیانت کرده‌ای؟
درگیری ما در اتاق خواب بود. همان طور که مهناز با گریه حرف می‌‌زد در یک لحظه دستم به طرف بالشی رفت که روی تختخواب بود. بالش را برداشتم و روی صورتش گذاشتم دیگر متوجه نشدم چکار می‌‌کنم. چند دقیقه‌ای طول کشید و زمانی که به خودم آمدم، دیدم مهناز نفس نمی‌کشد. من همسرم را کشته بودم. چند دقیقه‌ای کنار جسد نشستم و بعد از آن از خانه خارج شدم. دو ساعتی طول کشید. فکرهای مختلف و سناریوهای گوناگونی در ذهنم ساختم تا این راز را مخفی کنم. با خودم گفتم طلاهای مهناز را برمی‌دارم و می‌‌گویم سارق وارد خانه شده و او را کشته است. با همین فکر وارد خانه شدم اما با خودم گفتم دوربین‌های در ورودی ماجرا را ثبت کرده‌اند و معلوم می‌‌شود که سارقی در کار نبوده و خیلی زود برملا می‌‌شود.
بعد ناگهان فکری به سرم زد، گفتم ماجرا را یک حادثه جلوه می‌‌دهم. چهارپایه را به نزدیکی کمد دیواری بردم و جسد همسرم را هم در کنار چهارپایه قرار دادم طوری که به نظر برسد او از چهار پایه به زمین افتاده و این حادثه مرگش را رقم زده است. من خانه را کاملاً مرتب کردم که هیچ جای مشکوکی در میان نباشد و با خودم گفتم راز این قتل تا ابد مخفی می‌‌ماند. اما در همان صحنه قتل بازداشت شدم و مدارکی به دست آمد که باعث شد به قتل همسرم اعتراف کنم. 
در این پرونده پس از پایان تحقیقات، متهم محاکمه و از سوی قضات دادگاه کیفری به قصاص محکوم شد.
صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و چهل و چهار
 - شماره نه هزار و صد و چهل و چهار - ۱۸ مهر ۱۴۰۵