سرقت کیف مرد خسیس بلای جانش شد

براساس خاطره‌ای از سرهنگ بهمن گورانی رئیس اداره یکم پلیس آگاهی پایتخت

گروه حوادث: مرضیه همایونی/ صبح زود مرد میانسال در خانه را بست و پای پیاده راهی بازار شد. کار هر روزش بود، اگر راننده یک ماشین عبوری او را برای رضای خدا سوار می‌‌کرد و کرایه نمی‌گرفت، سوار می‌‌شد وگرنه با پای پیاده و وسایل نقلیه عمومی می‌‌رفت چون دلش نمی‌آمد پول‌هایش را حتی خرج راحتی خودش کند. کارش خرید چک‌های مدت‌دار به مبلغ اندک بود. بیشتر کسبه بازار او را می‌‌شناختند و می‌‌دانستند چقدر خسیس است. او حتی از حمام و دستشویی خانه‌اش استفاده نمی‌کرد که مبادا پول آب و برق زیاد بشود و بیشتر مواقع به سرویس بهداشتی پارک مقابل خانه‌اش می‌‌رفت.

کیف‌قاپی در یک لحظه
آن روز وقتی مرد میانسال پیچ کوچه را رد کرد، یک موتوری را دید که به او نزدیک می‌‌شود اما تا بخواهد خودش را کنار بکشد، مرد موتورسوار در چشم برهم زدنی کیف او را قاپید. حجت شروع به داد و فریاد کرد اما موتورسیکلت از او فاصله زیادی گرفته بود و او هم نمی‌توانست دنبالش بدود؛ فقط فریاد می‌زد و درخواست کمک می‌‌کرد.
لحظاتی بعد موضوع سرقت کیف پولش را به پلیس خبر داد و مأموران شکایت او را ثبت کردند و صورتجلسه شد. اما آن روز حجت دیگر حال و حوصله نداشت. با چهره‌ای درهم و ناراحت به سراغ دوستش رفت که در بازار غرفه داشت و ماجرا را برایش تعریف کرد. حجت که مقدار زیادی چک‌های خریداری شده مردم در کیفش بود و سرقت شده بود، ماجرای سرقت چک‌ها را به چند نفر از صاحبان چک خبر داد و خودش نیز با مراجعه به بانک سعی کرد جلوی تعداد دیگری از چک‌ها را بگیرد.
حجت که پاهایش نمی‌کشید به خانه برگردد، با حالی پریشان نزد دوستش ماند و منتظر بود معجزه‌ای رخ دهد و به کیف مسروقه‌اش برسد. حوالی بعد از ظهر بود که تلفن همراه مرد میانسال به صدا درآمد و پسری که پشت خط تلفن بود، اعلام کرد کیف دستی او را پیدا کرده است.
محل قرار یکی از میدان‌های شرق تهران بود. مرد میانسال خوشحال از اینکه کیفش پیدا شده، راهی میدان شد. اما قبل از رفتن به محل قرار، دوستش به او گفت ماجرا کمی مشکوک است و حواست باشد.
مرد میانسال اما فقط به فکر پس گرفتن کیفش بود و دعا می‌‌کرد چک‌ها و پول‌هایش سر جایش باشد. وقتی به محل قرار رسید، بعد از گذشت چند دقیقه‌ای خودرویی جلوی پایش توقف کرد. یکی از سرنشینان خودرو گفت: آقا حجت!
مرد میانسال با شنیدن اسمش سرش را بالا گرفت و نگاهی به چهره مرد جوانی انداخت که داخل ماشین بود و گفت: «کیف دستی‌ام کجاست؟»
پسر جوان نگاهی به راننده انداخت و گفت: «کیفت اینجا نیست. سوار شو تو را به کیفت می‌‌رسانیم.»

ربودن مردمیانسال
حجت نگاهی به دو پسر جوان انداخت و یاد صحبت‌های دوستش افتاد که به او گفته بود مراقب باشد و ماجرا کمی مشکوک است. با یادآوری این جمله به آنها گفت اگر کیفم دست شماست الان نشانم بدهید وگرنه من سوار نمی‌شوم. وقتی هم تعلل دو جوان را دید، راهش را کشید تا به خانه برگردد. هوا تاریک شده بود و دو پسر هنوز آنجا ایستاده بودند به همین خاطر تصمیم گرفت سوار تاکسی شود و برود. به آن طرف خیابان رفت و دستش را جلوی چند ماشین بلند کرد اما بی فایده بود. دو پسر جوان که حجت را زیر نظر گرفته بودند نقشه‌ای به ذهنشان رسید. یکی از آنها به قسمت عقب خودرو رفت و زیر صندلی عقب ماشین مخفی شد. راننده دور زد و به عنوان ماشین عبوری جلوی پای حجت توقف کرد و حجت هم که در آن زمان به خاطر تاریکی هوا و حواس پرتی چهره راننده را به خاطر نداشت نگاه نکرده و سوار ماشین شد.
پسر جوانی که پشت صندلی عقب مخفی شده بود پس از طی مسافتی ناگهان بیرون آمد و چاقویی روی گردن حجت قرار داد و به او گفت: «اگر صدات دربیاد، گردنت رو می‌‌زنم.» حجت هم که مرگ را در کمین خود می‌‌دید، سکوت کرد و دقایقی بعد پسران جوان داخل پارکینگ خانه‌ای ویلایی شده و حجت را به داخل خانه بردند.
کوروش، یکی از پسرها گفت: «کیفت دست ماست اما چیز به‌درد بخوری داخلش نبود که بتوانیم استفاده کنیم. اما شنیدیم خیلی پولداری؛ اگر می‌‌خواهی زنده بمانی، باید به ما پول بدهی.»
حجت نگاه تمسخرآمیزی به کوروش و امیر انداخت و گفت: «پسر جان لابد راجع به من فقط پولداری‌ام را شنیده‌ای. باید بگویم که من از آن دسته آدم‌ها هستم که می‌‌گویم جانم را بگیر و پولم را نگیر. من پول‌هایم را خرج خودم نکرده‌ام حالا بیایم و به شما پول بدهم؟ من برای اینکه پول خرج نکنم، ته مانده غذای دوستم را می‌‌خورم و دستشویی خانه‌ام نمی‌روم آن وقت به شماها پول بدهم؟»
 
بشکه اسید
دو ساعتی کوروش و امیر با مرد میانسال کلنجار رفتند اما بی فایده بود، او پولی به آنها نمی‌داد. در این گیر و دار ناگهان حجت نگاهی به امیر انداخت و گفت: «چقدر چهره‌ات برایم آشناست تو را یک جایی دیده‌ام. تو در بازار کار می‌‌کنی؟»
امیر که با شنیدن این حرف رنگ از صورتش پریده بود، به سختی آب دهانش را قورت داد و نگاهی به کوروش انداخت. با نگاهش به او می‌‌گفت همه اینها تقصیر توست و تو باعث شدی پای من به این ماجرا کشیده شود. با خودش فکر کرد اگر حجت آزاد شود، راز این سرقت برملا می‌‌شود و مهر سارق و آدم‌ربا در پرونده‌اش می‌‌خورد.
از طرفی حجت هم نمی‌دانست با حرفی که به زبان آورده، در واقع پرونده زندگی‌اش را بسته بود و آدم‌ربایان از ترس اینکه هویتشان برملا نشود، حجت را خفه کردند. حالا دو پسر جوان مانده بودند با جسدی که نمی‌دانستند چه کارش کنند. خانواده کوروش به مسافرت رفته بودند و دیر یا زود برمی‌گشتند.
یک بشکه بزرگ و چند ظرف اسید، راه حلی بود که به ذهنشان رسید. آنها جسد حجت را داخل بشکه پر از اسید انداختند، طوری که تنها دستش از بشکه بیرون ماند و بعد هم بشکه را به کانال آبی در همان حوالی منتقل کرده و فرار کردند.
رهگذران با مشاهده بشکه اسید و دستی که بیرون بود، به پلیس گزارش دادند و تیم جنایی راهی محل شدند. حالا تنها مدرکی که در دست مأموران اداره دهم پلیس آگاهی بود، یک دست مقتول بود با پیراهنی که مارک یکی از لباس فروشی‌ها روی آن حک شده بود. با کمک اثر انگشت، هویت مرد میانسال که روز قبل سرقت کیفش را گزارش کرده بود، به دست آمد. 
تماس مهم از بانک
با توجه به اظهارات دوست حجت، مشخص شد وی به دنبال یک تماس تلفنی برای پس گرفتن کیف مسروقه‌اش به محل قرار رفته بود. بی شک مردانی که با حجت تماس گرفته بودند، عامل جنایت بودند. تحقیقات برای شناسایی آنها ادامه داشت اما پلیس از روی شماره تلفن نتوانست به آنها برسد تا اینکه یک ماه بعد از کشف جسد تماسی از یکی از بانک‌ها با پلیس گرفته شد: «مردی به نام کوروش با یک چک که حدود یک ماه قبل سرقت آن اعلام شده به بانک آمده است و قصد وصول چک را دارد.»
این تماس سرنخ کشف این پرونده جنایی شد و کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی آموزش‌های لازم را به کارمند بانک داده و بلافاصله خودشان نیز راهی بانک شدند. بدین ترتیب کوروش بازداشت شد. کوروش ابتدا منکر ماجرا شد اما درنهایت لب به اعتراف گشود: «دوستم امیر در بازار کار می‌‌کرد؛ یک روز که نزد او رفته بودم، مقتول با کیفش از جلوی ما رد شد. امیر او را نشانم داد و گفت حجت مرد ثروتمندی است و به تنهایی زندگی می‌‌کند. با شنیدن این موضوع وسوسه شدم و به امیر گفتم حتماً داخل کیفش پول و سکه و طلاست. با این فکر سارقی را استخدام کردیم و کیف را برایمان سرقت کرد. اما داخل کیف به جز مشتی کاغذ و چک، چیز دیگری نبود. تصمیم گرفتیم با حجت معامله کنیم و در ازای پس دادن چک‌ها از او پول بگیریم. اما او خسیس‌تر از این حرف‌ها بود و قبول نکرد. درنهایت زمانی که چهره امیر را شناخت، ما مجبور شدیم او را بکشیم تا لو نرویم. فکر می‌‌کردم با گذشت یک ماه آب‌ها از آسیاب افتاده باشد و برای وصول چک اقدام کردم که دستگیر شدم.»
با اعتراف متهم، دو همدست دیگر او نیز بازداشت شدند و با اعتراف به سرقت و قتل، پرونده برای محاکمه متهمان به دادگاه کیفری تهران
رفت.

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و چهل و سه
 - شماره نه هزار و صد و چهل و سه - ۱۶ مهر ۱۴۰۵