چرا بعضی زنها همیشه خستهاند؟
ساعت کاری که هیچوقت تمام نمیشود
ترانه بنی یعقوب
گروه گزارش
پرستو خسته است؛ نه از یک روز کاری طولانی، نه از بیخوابی یک شب، نه حتی فقط از بچهداری. خستگی او انگار از جایی قدیمیتر میآید؛ از سالهایی که همیشه باید حواسش به چیزی یا کسی میبود و همواره کارهایش با احساس مسئولیت مضاعف همراه بود.
شادی گاهی بیش از هر چیز دلش میخواهد به تختش برگردد و کتابش را باز کند؛ چند صفحه بخواند، بدون اینکه کسی صدایش بزند، چیزی از او بخواهد یا کاری را به او یادآوری کند. اما حتی وقتی دراز میکشد، به خاطر همان حس مسئولیتپذیری ذهنش دست از کار نمیکشد: داروی مادرش را داده؟ فردا بچهها چه چیزی برای مدرسه لازم دارند؟ قبضها را پرداخت کرده؟ برای مادرش وقت دکتر گرفته؟ برای ناهار، فردا چه چیزی درست کند؟
گاهی با خودش فکر میکند: «همه به اندازه من کار می کنند؟ همه تا این اندازه به فکر اطرافیانشان هستند؟»
پرستو دو پسر کوچک، زیبا و باهوش دارد، با مردی ازدواج کرده که دوستش دارد و خانهای گرم و دلنشین. ظاهر امر این است که زندگی به خودی خود آرام و خوب و دلنشین است، اما برای او واقعیت فقط همین تصویر آرام و دوستداشتنی نیست. پشت این خانه، فهرستی تمامنشدنی از کارها و نگرانیهاست؛ کارهایی که ممکن است اگر انجامشان ندهد، خیلی زود جای خالیشان حس میشود.
پرستو از وقتی بچه دومش به دنیا آمد، نتوانست به شغلش بهعنوان حسابدار یک شرکت خصوصی ادامه دهد. مسئولیتها آنقدر زیاد شده بود که حتی در محل کار، گاهی حساب آمار و ارقام از دستش در میرفت. او فرزند کوچک خانواده است و ناگهان بار مسئولیت پدر و مادر سالمندش هم به گردنش افتاد. پدرش که فوت کرد، مسئولیت مادر کلاً به دوش او افتاد؛ اما نگرانی فقط مراقبت فیزیکی از مادر نیست، تنهایی او هم همیشه گوشه ذهن پرستوست.
شب با همین افکار به پایان میرسد، اما صبح داستان از نو آغاز میشود. کتری سوت میزند؛ باید چای دم کند و بعد برود سراغ اتاق بچهها. پا که به اتاق میگذارد، آهی از نهادش بلند میشود. اسباببازیها، کتابها و لباسها، همه پخش و پلاست. ولی حالا وقت فکر کردن به آنها نیست؛ باید صبحانه را زودتر بچیند، بچهها را راهی مدرسه و فکری هم به حال ناهار کند.
«خستهام از اینکه همیشه باید من به همه چیز فکر کنم و همه مسئولیتها را بهعهده بگیرم و نگران همهچیز باشم.»
این جمله را زنهای مختلف، با زندگیها و سنوسالهای متفاوت، به شکلهای گوناگون تکرار میکنند. یکی از مادرش میگوید، یکی از بچههایش، دیگری از همسرش. بعضیهایشان شاغلاند، بعضی خانهدار و بعضی همزمان چند نقش را برعهده دارند؛ اما یک چیز میان روایتهایشان مشترک است: احساس خستگی و درگیری ذهنی که شاید با تمام شدن ساعت کار یا خواب شبانه تمام نمیشود و برای بسیاری از زنانی که در اجرای امور مربوط به خانه و خانواده تنها هستند پررنگ تر است.
این خستگی فقط یک احساس شخصی یا تجربه فردی نیست، بلکه عددی روشن در آمارهای جهانی است. یک مطالعه مروری و فراتحلیل جهانی در سال ۲۰۲۳ که ۹۱ پژوهش از ۳۲ کشور و بیش از ۶۲۳ هزار نفر را بررسی کرده، نشان میدهد خستگی در زنان به مراتب بیشتر از مردان گزارش میشود: ۱۸.۳ درصد زنان در برابر ۱۴.۶ درصد مردان. در خستگی عمومی نیز این نسبت ۲۷.۱ درصد در برابر ۲۲ درصد و در خستگی مزمن ۸.۶ درصد در برابر ۶.۶ درصد بوده است.
اما شاید برای فهم دقیقتر این اعداد و علت خستگی، فقط شمردن ساعتهای کار کافی نباشد؛ باید پای روایتهای عینی نشست.
سعیده، یکی دیگر از زنانی که با او صحبت کردهام، میگوید: «کارمند، ساعت شروع و پایان کار دارد؛ مرخصی دارد، تعطیلات دارد و روزهایی میتواند از محیط کار فاصله بگیرد. اما مسئولیتهای خانوادگی برای بسیاری از زنان چنین تقویمی ندارند. مراقبت از فرزند، پدر و مادر سالمند، رسیدگی به امور خانه، پیگیری درمان اعضای خانواده، خرید، برنامهریزی، یادآوری قرارها و هزاران کار کوچک و بزرگ دیگر، تعطیلی مشخصی ندارند. حتی وقتی کاری انجام نمیشود، ذهن همچنان درگیر آن است.»
او که شاغل است و تجربه کارهای اجتماعی در حوزه زنان را هم دارد، اضافه میکند: «از تصمیمهای کوچک و بزرگ گرفتن خستهام. از اینکه نگران تکتک اعضای خانوادهام هستم و معمولاً هم کار خاصی از دستم برنمیآید، فشار زیادی به من میآورد. شاید بخشی از خستگی زنان دقیقاً همینجا اتفاق میافتد؛ جایی که کار دیگر فقط انجام دادن نیست، بلکه باید حواست به همهچیز باشد. باید یادت بماند چه کسی چه زمانی وقت دکتر دارد، چه کسی دارویش را نخورده، چه چیزی در خانه تمام شده و فردا چه اتفاقی ممکن است، بیفتد. اینها کارهایی هستند که اغلب در آمار ساعت کار دیده نمیشوند، اما انرژی روانی زیادی میگیرند.»
یاسمن مرادی، کارشناس حوزه زنان این وضعیت را به «کارهای نامریی و تمامنشدنی» مرتبط میداند؛ مسئولیتهایی که پاداش اجتماعی مشخصی ندارند و برخلاف یک شغل رسمی، فاقد ساعت شروع، پایان و تعطیلات هستند.
به گفته او، برای فهم این خستگی باید میان «کار» و «مسئولیت» تفاوت گذاشت. بخشی از فشار زنان نه فقط از تعداد کارهایی که انجام میدهند، بلکه از این واقعیت میآید که مسئولیت نتیجه امور نیز برعهده آنهاست.
او میگوید: «ممکن است یک زن از همسرش بخواهد بچه را دکتر ببرد، اما این زن است که معمولاً باید به خاطر داشته باشد وقت دکتر چه روزی است، پرونده پزشکی کجاست، داروی بچه چیست و بعد از ویزیت چه کاری باید انجام شود. یعنی حتی وقتی انجام یک کار را به دیگری میسپارد، مسئولیت ذهنی آن کار لزوماً از دوش او برداشته نمیشود.»
به گفته مرادی، همین تفاوت میان «انجام دادن» و «مسئول بودن» یکی از دلایلی است که باعث میشود خستگی زنان همیشه با تعداد ساعتهایی که در محل کار یا خانه صرف میکنند، قابل اندازهگیری نباشد. بخشی از این کار، برنامهریزی، پیشبینی، یادآوری، هماهنگی و مراقبت دائمی است؛ کاری که دیده نمیشود، اما ذهن را در حالت آمادهباش نگه میدارد.
زن ممکن است در محل کار نباشد، اما همچنان در حال کار باشد. وقتی سر میز شام به این فکر میکند که فردا بچه چه چیزی برای مدرسه لازم دارد، وقتی در محل کار نگران مادر سالمندش است یا وقتی شب قبل از خواب برنامه فردا را در ذهنش مرور میکند، در واقع از مسئولیتهایش خارج نشده است.
این وضعیت برای زنانی که همزمان چند نقش دارند، پیچیدهتر میشود. زن ممکن است کارمند باشد، مادر باشد، همسر باشد و در همان حال مراقبت از والدین سالمندش را هم برعهده داشته باشد. هر کدام از این نقشها به تنهایی میتواند انرژی و زمان زیادی بخواهد، اما مسأله از جایی دشوارتر میشود که این نقشها همزمان و بدون مرز مشخص روی هم قرار میگیرند.
مرادی میگوید: «این مسأله به زنان شاغل محدود نمیشود. چند سال قبل در گزارشی درباره زنانی که از بازار کار خارج شده بودند، یکی از پرتکرارترین گلایهها همین بود وظایف و تعهدات خانوادگی صرفاً به دلیل زن و مادر بودن برعهده آنها قرار گرفته بود. زنی که صبح به محل کار میرود و عصر از مادر سالمندش مراقبت میکند، در واقع فقط یک شغل ندارد؛ زنی هم که در خانه است الزاماً استراحت نمیکند. مسئولیتهای خانه میتواند بیوقفه ادامه داشته باشد؛ بدون فیش حقوقی، بدون مرخصی و بدون اینکه کسی پایان شیفت را اعلام کند. شاید به همین دلیل است که بعضی زنها به خاطر دغدغهای که به امور خانه و خانوادهشان دارند، حتی وقتی برای چند ساعت تنها میمانند، باز هم احساس نمیکنند واقعاً از کار فاصله گرفتهاند. روی مبل نشستهای، اما ذهن هنوز در آشپزخانه، مدرسه، مطب پزشک، خانه مادر یا فردای بچههاست.»
سعیده هم از همین بخش خستگی میگوید: «من گاهی از خود کار کمتر خسته میشوم تا از فکر کردن به کارها. اینکه دائم باید چیزی را به خاطر داشته باشی، چیزی را فراموش نکنی و مراقب باشی اتفاقی نیفتد، خودش خستهکننده است. انگار مغز هیچوقت دکمه خاموش ندارد.»
البته این به معنای آن نیست که همه زنان به یک اندازه چنین فشاری را تحمل میکنند یا مردان در زندگی خانوادگی سهمی ندارند. مسأله بیشتر به نحوه توزیع مسئولیتها برمیگردد؛ اینکه چه کسی مدیر و هماهنگکننده امور خانواده میشود و چه کسی در نهایت مسئول اطمینان از درست پیش رفتن آنهاست.
شاید برای فهم خستگی زنان نباید فقط پرسید «چند ساعت کار میکنی؟» بلکه باید پرسید: «بعد از تمام شدن ساعت کاری، چه چیزهایی هنوز روی دوش توست؟»
پاسخ این سؤال است که بخشی از تفاوت میان خستگی جسمی و خستگی ناشی از بار مسئولیت را روشن میکند. ممکن است دو نفر هر دو هشت ساعت کار کنند، اما یکی بعد از پایان کار واقعاً از کار خارج شود و دیگری تازه وارد شیفت دومش شود؛ شیفتی که ممکن است آشپزی، مراقبت از کودک، رسیدگی به والدین، پیگیری امور پزشکی، خرید، نظافت و صدها تصمیم کوچک و بزرگ دیگر را شامل شود. و شاید «بار نامرئی» دقیقاً همینجا باشد: کارهایی که چون بخشی از زندگی روزمره شدهاند، دیگر حتی به عنوان کار دیده نمیشوند.
پرستو دوباره به اتاق بچهها نگاه میکند. ظرفها هنوز در سینک ظرفشویی ماندهاند، لباسها در لباسشوییاند و داروی مادرش باید سر ساعت داده شود. کتابش همان جایی است که چند ساعت قبل گذاشته بود؛ روی تخت، کنار بالش.
او دلش میخواهد فقط چند صفحه بخواند؛ چند دقیقهای که هیچکس چیزی از او نمیخواهد و هیچ کاری منتظر او نیست. اما پیش از آنکه کتاب را باز کند، ذهنش سراغ فردا میرود.
خستگی پرستو فقط به خاطر شستن ظرف، رفتن سرکار، بچهداری یا مراقبت از مادر نیست. خستگی فکری او از این است که احساس میکند اگر خودش حواسش نباشد، چیزی از زندگی از دست میرود. پرستو بالاخره کتاب را برمیدارد. چند صفحه بیشتر نخوانده که چشمهایش سنگین میشود. کتاب را میبندد و چراغها را خاموش میکند.

