روایت مردی که خاطره مسافران را از میان اسکناسها و سکهها جمع میکند
پول، ارزشش در دستهاست، نه در جیبها
سمیه افشین فر
گروه گزارش
او آشنای مسافران تهرانی است برای همین زود رسیدن به مقصد برای بسیاری از مسافران در این تاکسی هدف نیست. در تلاطم روزمرگی و هیاهوی تردد، جایی در میان دود اگزوزها، یک تاکسی زرد، نه تنها مسافران را جابهجا میکند، که تاریخچهای از دلتنگیها، سفرها و ارزشی متفاوت از «پول» را در خود حمل میکند؛ موزهای زنده که گواهی بر گذر انسانهاست.
راننده این خودرو، هنرمندی است که بوم نقاشی خود را با پولهای جهان آراسته است. سکههای مسی کهنه، اسکناسهایی گاه با طرحهایی محو شده و ارزهایی که دیگر در گردش نیستند؛ همه و همه با ظرافتی خاص در کنار هم نشستهاند.
«ارزش واقعی پول در دستانی است که آن را لمس کردهاند، نه در عددی که روی آن نقش بسته است.
هر اسکناس، یک خداحافظی است، یک وعده بازگشت، یا یک یادگاری از جایی دوردست که مسافرم در آنجا بوده است.» این بخشی از حرفهای راننده است. هر مسافری که از این تاکسی پیاده میشود، هیجانزده و راضی است، حتی گاهی برخی دوست دارند زمان بیشتری در ترافیک باشند، با اینکه ترافیک لذتبخش نیست، ولی حضور در این تاکسی زردرنگ، مسافران را سر ذوق میآورد. تاکسی زردرنگی که مانند همه تاکسیها در خیابانهای شهر تردد میکند، اما شبیه هیچ تاکسی دیگری نیست. داشبورد جلوی تاکسی ابراهیم فخاریان، مملو از سکههای ریز و درشت است و سقف داخلی ماشین با اسکناسهای مختلف کشورهای جهان پوشیده شده است.
راننده، مردی میانسال با چهرهای آرام و نگاهی عمیق است. وقتی متوجه تعجبم میشود، لبخند میزند و میگوید: «اینها یادگاریهای سالهای کارم است. یادگاریهایی از مسافرها که بهنشانه احترام به من هدیه دادهاند. حالا دیگر ماشینم موزه پول شده است.» در گوشهای از تاکسی، قاب کوچکی با این نوشته خودنمایی میکرد «پول، ارزشش در دستهاست، نه در جیبها.»
این جمله انگار خلاصهای است از فلسفه راننده؛ او باور دارد هر اسکناس، داستانی از سفر، فرهنگ و زندگی انسانهاست. برایش مهم نیست که این پولها امروز قابل خرج کردن نیستند، ارزش واقعی پولها در خاطرات و مسیری است که پیمودهاند.
ابراهیم 63 سال دارد و یکی از تاکسیرانان قدیمی تهرانی است که سالهاست در خیابانهای تهران میچرخد، تفاوت ابراهیم با بقیه شاید در این است که او عشق و علاقه را به کارش پیوند زده و خودروی خود را به «موزه سیار پول» تبدیل کرده است.
او به «ایران» میگوید: «سالهاست که در خطوط مختلف مسافرکشی میکنم. یک روز با خودم فکر کردم، مشکل ترافیک که حل نمیشود، بنابراین بهتر است کاری برای سرگرم کردن مسافران انجام بدهم.» عشق و علاقهای که به جمعآوری سکههای قدیمی داشت، سرلوحه کارش شد و با چند سکه قدیمی «یک قرانی» و «دوزاری» کارش را شروع کرد.
آقا ابراهیم توضیح میدهد: «کار که شروع شد، دوستان و مسافران هم استقبال کردند و دیدن واکنش مردم و مسافران، من را در کارم جدیتر کرد و کمکم مسافران ماشین من را به موزه سیار پول تبدیل کردند.»
برای او این مجموعه ارزش زیادی دارد، نگاهی به سقف تاکسی میاندازد که با اسکناسهای مختلف تزئین شده است: «مردم فکر میکنند، پول فقط قدرت است. اما من میبینم که هر اسکناس یک انسان است. این اسکناس از فلان کشور، شاید برای یک مسافر آخرین پول باقیمانده از سفری پرماجرا بوده، ولی وقتی او آن را به من هدیه میکند، در واقع بخشی از داستانش را به من قرض میدهد.»
یک سکه برنجی کهنه را از جعبهای کوچک برمیدارد و زیر نور کم کابین میچرخاند و میگوید: «اینها سکوت تاریخاند. حرف نمیزنند، اما اگر گوش بدهید، صدای چرخیدن چرخ اقتصاد دنیا، سقوط امپراطوریها و امیدهای کوچک روزمره آدمها را میشنوید. اینها نمادهای ارزانی نیستند؛ نمادهای ماندگاری هستند.»
اینجا دل کندن
سختترین کار دنیاست
از او درباره واکنش مسافران جدید میپرسم، لبخند میزند و میگوید: «اول تعجب میکنند، بعد کنجکاو میشوند. بعضیها حتی از من سؤال میکنند که آیا اینها ارزش مالی دارند یا نه. من همیشه پاسخم یکی است ،ارزش اینها در بازار نیست؛ ارزششان در یادآوری است. من با کارم یادآوری میکنم که جهان، بزرگتر از مسیر روزمره ماست. مسافران بیشتر دوست دارند که در ماشین باشند، حس خوبی دریافت میکنند و انرژی میگیرند. مسافری نیست که سوار موزه پول شود و غم و غصههایش را فراموش نکند.»
آقا ابراهیم توانسته با خلاقیت و ابتکار دقیقههای همشهریانش را سرشار از آرامش و لذت کند. او انواع اسکناسها و سکههای رایج از کشورهای مختلف جهان مانند سوئد، ژاپن، هند و تانزانیا را در تاکسی خود جمعآوری کرده و از سقف تا سایهبان به نمایش گذاشته است. برای همین بسیاری از مردم او را به خاطر این ابتکار جالب و مجموعه منحصر به فردش میشناسند. جلوی شیشه ماشین هم مملو از جاسویچیها و عروسکهای کوچک است با هر تکان ماشین میچرخند. ابراهیم میگوید: «آنها را مسافران به من سپردهاند. هر مسافری که سوار میشود انگار دلش میخواهد وسیلهای از خودش را برایم به یادگار بگذارد، برای همین اینجا مملو از جاسوئیچی و عروسک، تسبیح و علائم تجاری بانکها و شرکتهاست.»
هر کدام از اجزای ماشین ابراهیم داستانی دارد. او با چوب تعلیمی در دست از
هرکدام که بپرسید به دقت جواب میدهد، انگار تک تک مسافران در ذهن او حک شدهاند از تکه سوزن دوزی زن مسافر بلوچی که برای درمان یکی از عزیزانش به پایتخت آمده بود تا انگشتر در نجف یادگاری طلبه قمی، تا مدال ورزشکاری که تازه از مسابقه استانی برمیگشت، همه در ماشین او جا خوش کردهاند. او تعریف میکند: «زن جوان بلوچی مادرش را در بیمارستان بستری کرده بود، انگار گریه کرده بود، جلوی بیمارستان سوارش کردم، وقتی نشست، اشکهایش را پاک کرد و مجذوب اسکناسها و سکهها شد، سر صحبت را باز و شروع به تعریف کردم وقتی به مقصد رسید، میگفت شما حال من را تغییر دادید و دوست دارم یک یادگاری به شما بدهم، این تکه سوزن دوزی یادگار آن زن جوان است.»
این سکهها، سکوت تاریخ هستند
این راننده هدفش از جمعآوری این مجموعه، را نمایش فرهنگ ملتها از دریچه پول مطرح میکند و با تأکید بر اینکه هر اسکناس برایش یادآور خاطرهای ویژه است، میگوید: «برای بعضیها این سکهها فقط پول است، اما برای من یادگاری از آدمها و فرهنگهاست. پول برای من فقط ابزار معامله نیست؛ هر اسکناس و هر سکه داستان خودش را دارد. اینها برایم یادگارهایی از آدمهایی هستند که در این تاکسی نشستهاند این تاکسی حالا مثل موزهای کوچک در دل خیابانهای شهر حرکت میکند.»
مسافران نیز از این ایده استقبال میکنند و فضای متفاوت این تاکسی را تجربهای تازه و جالب توصیف میکنند. برخی حتی اسکناس یا سکهای از سفرهای خود به او هدیه میدهند تا به مجموعهاش اضافه کند. به این ترتیب، تاکسی ابراهیم فخاریان نهتنها وسیلهای برای جابهجایی مسافران، بلکه پلی میان فرهنگها و یادآور ارزشهای انسانی در پس پول و سفر است، موزهای سیار که هر روز از خیابانی تازه عبور میکند و هر روز آدمهای جدید، فرهنگهای تازه و داستانهای متفاوت به این موزه اضافه میشوند.
جزیرهای در هیاهوی شهر
تاکسی ابراهیم یک موزه تخصصی متحرک است که تاریخچه پول و فرهنگ را از طریق نمایش سکهها و اسکناسها به تصویر میکشد. این ابتکار جالب، توجه بسیاری از گردشگرانی که به پایتخت میآیند را هم به خود جلب کرده است و بهعنوان یک جاذبه گردشگری غیرمعمول در تهران شناخته میشود. او میگوید: «بسیاری از گردشگرانی که به تهران میآیند یا توریستهای خارجی بعد از دیدن موزه پول مشتاقانه میخواهند که کارم را ادامه بدهم. حتی بعضی از آنها میگویند، ای کاش ماشینی مثل ماشین من در شهر یا کشور خودشان هم بود تا گردشگران بیشتری را جذب کنند.»
رفت و آمد ماشینی با این همه مسکوکاتی که جزو عتیقهجات هم به شمار میروند، میتواند خطراتی هم به همراه داشته باشد اما ابراهیم معتقد است، دعای مسافران بدرقه راهش است.
او میگوید: «شاید باور نکنید دعای مسافران مهمترین پشتوانه کار من است حتی گاهی بعضی از آنها برایم صدقه کنار میگذارند.» این راننده باسابقه مهمترین هدفش از این کار را شاد کردن مسافران عنوان میکند و با اشاره به دفترچههای خاطرات پرنقش و نگاری که در اطرافش قرار گرفته است، میگوید: «این دفترچهها را به مسافران میدهم تا یادگاری بنویسند، آنها در این دفترها از حس خوبی که گرفتهاند، مینویسند.» ابراهیم بدون خستگی هر روز بارها و بارها در مورد پولها و اسکناسها به مسافران توضیح میدهد، انگار خستگی برای او معنایی ندارد «وقتی توضیح میدهم و از مسافر میشنوم که روزم را ساختی فراموش میکنم که چند ساعت است پشت فرمان نشستهام.»
به نظر ابراهیم اگر این کار در هر کشور دیگری در دنیا انجام شده بود حتماً مورد حمایت قرار میگرفت، اما او تاکنون حمایت خاصی دریافت نکرده است. او میگوید: «از هیچ جا و هیچ کسی توقعی ندارم هدیه حال خوب به مردم برای من کافی است.»
دستان ابراهیم محکم بر فرمان گره خورده است، او لبخند میزند و میگوید: «موزه من همیشه در حرکت است؛ هر روز از خیابانی جدید و با آدمی جدید رد میشوم.» شاید حق با ابراهیم است، میان هیاهوی روزمره، تاکسی کوچک او شبیه جزیرهای است از خاطرات جهانی، جایی که پول دیگر ابزار معامله نیست، بلکه روایتگر سفر انسانهاست. تاکسی او، بهانهای است برای مکثی کوتاه در میانه شتاب شهر، فرصتی برای مسافران تا لحظهای به مفهوم پول، ارزشهای کاغذی و خاطراتی که در جیبها پنهان شدهاند، بیندیشند. این موزه سیار، هر روز صبح دوباره به راه میافتد تا خاطرات هزاران مسافر را به مقصد برساند.

