جان شوریده و معرفت‌بخش

بررسی جهان شعری مولانا در گفت‌وگو با ایرج رضایی

مولانا جلال‌الدین بلخی، تنها یک شاعر متعلق به قرن‌های گذشته نیست؛ او صدایی جهانی دارد که از مرزهای جغرافیایی و زمانی فراتر رفته است. امروز، در دنیای پرشتاب و گاهی پرآشوب ما، کلام مولانا همچنان برای بسیاری از انسان‌ها در سراسر جهان، حکم یک پناهگاه امن را دارد. او به زبان ساده اما عمیق، از عشق، رهایی و معنای زندگی سخن می‌گوید؛ مفاهیمی که هر انسانی، در هر کجای این کره خاکی، تشنه‌ شنیدن‌شان است. مولانا به ما یادآوری می‌کند برای رسیدن به آرامش، باید نگاهمان را به درون تغییر دهیم و در میان تمام دغدغه‌های روزمره، سهمی برای زیبایی و معنا قائل شویم. شاید همین نگاه انسانی و جهان‌شمول است که باعث شده اشعار او با گذشت قرن‌ها، همچنان تازه و الهام‌بخش باقی بماند. به مناسبت روز مولانا با ایرج رضایی، مولاناشناس و استاد ادبیات فارسی به گفت‌وگو نشسته‌ایم. او که عضو هیأت علمی دانشگاه و پژوهشگر عرفان اسلامی است، نگاهی متفاوت به آثار مولانا دارد؛ نگاهی که از دل متن اشعار بیرون می‌آید و به دنیای واقعی روابط و تعاملات انسانی گره می‌خورد. رضایی در سال‌های اخیر با برگزاری درس‌گفتارهای مثنوی‌خوانی و شرح غزلیات شمس تلاش کرده تا به جای رویکردهای انتزاعی، کاربرد عملی حکمت مولانا را در زندگی امروز ما جست‌وجو کند. رضایی در این گفت‌وگو معتقد است مولانا جهانی سرشار از نور و امید می‌آفریند؛ این آثار به انسان کمک می‌کنند که در میان سختی‌های زندگی، معنای عمیق‌تری بیابد و دردها را با نگاهی متعالی تاب بیاورد. همچنین معتقد است که مولانا تنها با انسان عصر خود سخن نگفته است؛ بلکه کلام او پاسخگوی پرسش‌های همیشگی بشر است و به همین دلیل، همچنان برای انسان معاصر و نسل‌های جوان راهگشا و آرامش‌بخش باقی مانده است.

بهار خسروی
گروه کتاب

 مولانا در دوران پرآشوب حمله مغول زندگی می‌کرد. به نظر شما عرفان برای مولانا راهی برای فرار از واقعیت بود یا پناهگاهی که در هیاهوی حمله مغول، خود را در آن گم نکند؟
تصوری که امروزه ما از تاریخ و هجوم مغولان داریم، در آن روزگار به این صورت مطرح نبود. این ناباوری‌ها و رویکردها حاصل نگاه و فاصله تاریخی ما از آن عصر است. به نظر نمی‌رسد نگاه مولانا اساساً این‌گونه بوده باشد؛ زیرا محیط قونیه که در آن به سر می‌برد، فضایی نسبتاً امن بود و ظاهراً حمله مغول، خرابی‌ها و فجایع حاصل از آن، بازتاب مستقیمی در زندگی او نداشت. بنابراین نمی‌توان گفت مولانا از طریق عرفان قصد فرار از واقعیت را داشت یا عرفان را پناهگاهی برای گریز از آن هیاهو می‌دانست. با این حال، یک واقعیت وجود دارد؛ به هر حال مولانا در آثاری چون «مثنوی معنوی» و «دیوان شمس»، جهانی را گزارش و خلق می‌کند که سرشار از امید، روشنایی، عشق به پروردگار و عشق به زندگی است. مجموعه این ویژگی‌ها به انسان یاری می‌رساند تا سختی‌ها، ناملایمات و آشوب‌های زمانه را تاب آورد و از دل آنها معنایی برای هستی خویش بیابد. به بیانی دیگر، مولانا در آن عصر با همه اضطراب‌ها و گرفتاری‌های انسانی آن روزگار زندگی می‌کرد، نه صرفاً حمله مغول، چرا که خود قونیه نیز دستخوش بی‌ثباتی‌های سیاسی، آشوب‌ها و دغدغه‌های مردمی بود. مولانا در واقع انسان را به عصر و روزگار خویش محدود نمی‌کند؛ او با چشم‌اندازی کلی و فراگیر به انسان نگاه می‌کند؛ انسانی که فراتر از تاریخ و دوره‌ای خاص، متعلق به همه سده‌ها و اعصار است. مولانا در حقیقت با چنین انسانی سخن می‌گوید، چنان‌‌که خود می‌فرماید:
این بگو تا ناطقه جو می‌کند
 تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی سخن‌آری بُوَد
 لیک گفت سالفان یاری بُوَد
او بر این باور است که کلام و اندیشه‌اش همچون جوی آبی در دل زمان جاری می‌شود تا تشنگان اعصار بعد و آیندگان، جان خود را از آن سیراب کنند. او تأکید دارد که گرچه در هر قرنی سخنورانی برای بیان حقیقت و معنا حضور دارند، اما گفتار و سخن پیشینیان - از جمله خودش- همواره پشتیبان و یاری‌دهنده آیندگان خواهد بود. از این منظر، این پرسش دیدگاهی امروزی است که با توجه به شرایط معاصر و نگاه ما به تاریخ مطرح می‌شود، در حالی که برای خود مولانا چنین پرسشی مطرح نبوده است. او معنویت و طریقتی را که بدان باور داشت، یعنی راه عشق به خداوند را در پیش گرفت و در آن مسیر گام برداشت و آن نور، امید و شوری که از طریق این مسیر در جانش به وجود آمد،  او را سرشار از ایمان و پویایی کرد. طبیعتاً هر فردی هم که با کلام و آثار مولانا پیوند برقرار سازد، از این نور، شادی و امید بهره‌مند خواهد شد.
این ویژگی منحصر به مولانا نیست؛ در دیوان حافظ، آثار سعدی و حتی شاهنامه فردوسی نیز دیده می‌شود. این آثار در دوره‌های گوناگون تاریخی خلق شده‌اند؛ روزگارانی که قدرت‌ها مدام دست‌به‌دست می‌شد و جنگ‌ها، یورش‌ها و نزاع‌های محلی در جریان بود. برای نمونه، در شیراز عصر حافظ آشفتگی‌های سیاسی فراوانی حاکم بود، اما این بزرگان به پشتوانه جهان درونی و بینش معرفتی خویش توانستند در دل فراز و فرودها دست به آفرینش و خلق آثار بزنند. آثار آنها پناهگاهی شد هم برای اهل زمانه خود و هم بیش از آن برای مردمان قرن‌ها و سده‌های بعد؛ تا جایی که انسان امروز نیز برای تسکین اضطراب‌ها، دردهای وجودی و ناملایمات روزگار، به کلام این بزرگان پناه می‌برد و آرامش 
پیدا می‌کند.
 
 در اشعار مولانا دو چهره متمایز دیده می‌شود: مولانای شوریده در غزلیات و مولانای آموزگار و راوی در مثنوی. چرا او به هر دو جنبه نیاز داشت و چگونه این دو در وجود او جمع شد؟
هنر مولانا جمع‌آوری و هماهنگ‌سازی همین دو ساحت در خویشتن است. در وهله نخست، پس از دیدار با شمس تبریزی و تحولی که شمس در جان او پدید آورد، احوال مولانا یکسره به شیدایی و شوریدگی تغییر کرد. غزلیات او حاصل همان لحظات بی‌تابی و دوران فراق از شمس است. اما از سوی دیگر، مولانا دارای مریدان و شاگردانی بود که رسالت ارشاد و دستگیری از آنان را نیز برعهده داشت. او راهنما و آموزگاری خردمند بود و باید متناسب با فهم و ادراک مخاطبان خویش سخن می‌گفت. هنر مولانا در این است که توانست آن شوریدگی دیوان شمس را در مثنوی به کمال و پختگی برساند. البته باید در نظر داشت هنگامی که مولانا سرایش مثنوی را آغاز کرد، سال‌های شوریدگی و شیدایی را پشت سر گذاشته بود؛ چراکه سرایش دیوان شمس پیش از مثنوی انجام گرفت. پس از دیدار با شمس و گفت‌وگوهایی که نزدیک به دو سال و اندی به درازا کشید، شمس برای نخستین بار قونیه را ترک کرد. مولانا فرزندش، سلطان‌ولد، را برای بازگرداندن او فرستاد و کسانی که مایه رنجش شمس شده بودند از او پوزش خواستند و دلجویی کردند. اما با بازگشت شمس، بار دیگر آزارها و فشارها تکرار شد تا اینکه او برای همیشه ناپدید گشت و نشانی از سرنوشتش در دست نماند. دیوان شمس گزارش احوال آن دوران و بازتاب هجران و بی‌تابی‌های مولاناست؛ گزارشی بسیار بلیغ و ژرف از دگرگونی درونی او، مانند غزل مشهور «مرده بدم، زنده شدم» که از آغاز تا انجام آن، شرح این تحول وجودی است؛ اینکه پیش از شمس چه بود و پس از او به چه ساحتی راه یافت:
زاهد بودم ترانه‌گویم کردی
 سر فتنه بزم و باده‌جویم کردی
سجاده‌نشین باوقاری بودم
 بازیچه کودکان کویم کردی
این تغییر و تحول شخصیت مولانا را دگرگون ساخت و تولدی تازه به او بخشید. فراق از شمس روی زندگی او تأثیر عمیقی گذاشت و غزل‌های شوریده را سرود. پس از غیبت همیشگی شمس، مولانا به‌تدریج با این فقدان کنار آمد و در حدود ۱۰ تا ۱۵ سال پایانی عمر، بنا بر خواهش حسام‌الدین چلبی و مریدان، به تألیف اثری برای هدایت سالکان پرداخت تا کتاب راهنمای طریقت و سلوک باشد. سرایش مثنوی معنوی با وقفه‌ای دوساله میان دفتر اول و دوم، مجموعاً نزدیک به ۱۴ یا ۱۵ سال به طول انجامید. تفاوت دو اثر از این جهت کاملاً روشن است: مولانا در مثنوی با هوشمندی کامل تلاش کرده آموزه‌های سلوک و تجربیات عرفانی و عقایدی را که به آنها دست یافته، با ساده‌ترین بیان یعنی زبان تمثیل روایت کند. هدف او از این کار، تنها مخاطبان مجلس خودش نبوده، بلکه قصد داشته است این مفاهیم را به یادگاری برای تمام بشریت تبدیل کند. در دیوان شمس، مولانا پروای مخاطب ندارد؛ چنان بی‌خود و شوریده است که به فهمیده شدن یا نشدن کلامش از سوی دیگران نمی‌اندیشد و خود تأکید می‌کند این سخنان از منبعی فراتر از اراده و هشیاری او جاری می‌شوند، اما در مثنوی با هوشیاری و دلسوزی یک آموزگار سخن می‌گوید. او مسیر سلوک را برای رهروان هموار می‌کند و از زبان تمثیل و حکایت بهره می‌گیرد تا حقایق عرفانی را که پیش‌تر در غزلیات به شکل جوشش درونی پدیدار شده بود، در ساختاری منظم به سالکان و بشریت عرضه دارد. بخشی از محتوای این اثر، میراث عارفان پیش از مولانا، همچون بایزید بسطامی، منصور حلاج، عطار و سنایی است. مولانا این میراث را عمیقاً خوانده و در روح و جان خویش جای داده بود؛ با این حال، او خود انسانی خلاق بود و با افزودن تجربیات شخصی‌اش، مثنوی را پدید آورد تا چراغ راه و هدایتگر شاگردان و مریدان باشد. بنابراین مولانا به هر دو ساحت نیاز داشت: دیوان شمس برای بیان سوز و گداز درونی و تجربه بی‌واسطه عشق، و مثنوی برای آموزش، دستگیری و انتقال معرفت به دیگران.

 مولانا در بخش‌هایی از آثارش به شاعرانی که صرفاً درگیر وزن، قافیه و ارائه‌های لفظی هستند نقد وارد می‌کند. علت این سخت‌گیری در برابر ظاهر شعر چیست؟ آیا این نگاه، نقد شعر بود یا نقد یک نوع طرز تفکر؟
شاعران کلاسیک، هنگام سرودن شعر ملزم به رعایت سلسله اصولی همچون وزن و قافیه بودند. ذهن خلاق و چالاک مولانا اما گاه از این تنگنای وزن و قافیه به ستوه می‌آمد. در دوره معاصر، نیما یوشیج نیز معتقد بود وزن و قافیه مانع خلاقیت شاعر است و در جهت برداشتن این قیود گام برداشت. مولانا نیز چنین احساسی داشت، او حتی زبان و الفاظ را نوعی پرده و حجاب می‌دانست. او احساس می‌کرد حقیقتی که در سینه دارد، در قالب الفاظ نمی‌گنجد و در بسیاری از مواضع، حس می‌کرد که وزن و قافیه جلوی جولان دادن اندیشه و بیانش را می‌گیرد. موسیقی در درون جان و ذهن مولانا می‌جوشید. خودش چنین می‌گوید:
قافیه‌اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من
حرف چه بُوَد تا تو اندیشی از آن؟
حرف چه بُوَد؟ خار دیوار رزان
او بر این نکته تأکید دارد که تمرکز صرف بر قافیه و صورت، شاعر را از مقصود اصلی که وصال حقیقت و درک روح عشق است بازمی‌دارد. مولانا در پی پیوندی بی‌واسطه و فراتر از کلمات است و در جایی دیگر می‌فرماید:
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
 تا که بی‌این هر سه با تو دم زنم
مولانا در نهایت به دنبال ارتباطی با پروردگار بود که وابسته به کلمات و واژه‌ها نباشد. در نگاه مولانا، اوج و غایت سلوک این است که سالک به جایگاهی برسد که بدون صحبت کردن و بی‌هیچ کلامی با خداوند راز و نیاز کند. مولانا همواره در آرزوی چنین مقامی بود و در شعری می‌گوید:
ای خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام
در نهایت، غایت مولانا سکوت و خاموشی است؛ چنان‌ که حتی تخلص «خاموش» که به او نسبت می‌دهند، ریشه در همین دیدگاه دارد. مولانا خاموشی را همچون دریا می‌داند و کلام خود را بسان جویباری در پی آن؛ همان‌طور که می‌گوید:
خاموشی بحر است و گفتن همچو جو
بحر می‌جوید تو را، جو را مجو!
که اشاره به ناتوانی کلام در برابر وسعت سکوت دارد. همچنین در تمثیلی زیبا، مولانا سخن‌گفتن را به مرکب یا اسبی مانند می‌کند که سالک را تا کنار دریا می‌رساند؛ اما چون به دریا رسید، باید خاموش شود و سوار کشتی شود. مولانا خاموشی را همان کشتی چوبی می‌داند. مولانا در اوج طغیان روح، علیه قیود وزن و قافیه می‌شورد. آنجا که می‌گوید:
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر
پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
 انسان امروزی که درگیر مشکلات فکری، کاری و اقتصادی است چه نیازی به مولانا دارد؟ آموزش‌های او چطور می‌تواند ذهن آشفته‌ انسان امروز را آرام کند؟ 
پرسش مهمی است. وقتی با هر متن کلاسیکی مواجه می‌شویم می‌پرسیم که آن متن برای پرسش‌های امروز ما چه پاسخی دارد. یک سری پرسش‌ها ازلی و ابدی هستند و اختصاص به انسان دیروز، امروز و فردا ندارد. پرسش‌های وجودی بشر، اینکه از کجا آمده‌ام، برای چه زندگی می‌کنم، معنای زندگی چیست، مرگ چیست، جایگاه امید و شادی کجاست، اینها پرسش‌های ازلی و ابدی‌اند. این پرسش‌ها دیر یا زود سراغ هر انسانی می‌آیند. مولانا درباره این پرسش‌ها اندیشیده، آنها را مطرح کرده و پاسخ‌هایی برایشان ارائه داده است. این مسائل از روزگار یونان باستان و فیلسوفان آن دوره مطرح بوده و هنوز هم تازگی خود را از دست نداده‌اند. وقتی به مولانا رجوع می‌کنیم، می‌بینیم که درباره همه آنها سخنی برای گفتن دارد و به بسیاری از پرسش‌ها پاسخ داده است. کمتر مسأله‌ای درباره زندگی بشر می‌توان یافت که مولانا درباره آن نیندیشیده یا چیزی نگفته باشد.
 
نسل جوان امروز که با اینترنت و دغدغه‌های متفاوتی بزرگ شده، چطور می‌تواند با زبان و دنیای مولانا ارتباط بگیرد؟ اصلاً مولانا برای یک جوان امروزی چه حرفی برای گفتن دارد؟
برای نسل جوان و همه مردم همین است. جوان اگر اهل اندیشه نباشد این پرسش‌ها که زندگی چیست یا بعد مرگ چه اتفاقی می‌افتد برایش مهم نخواهد بود. جوان‌هایی که اهل اندیشه‌ و تأمل هستند این پرسش‌ها برای‌شان مطرح می‌شود. رنج، بخشی گریزناپذیر از تجربه‌ زیسته‌ ماست. مولانا درباره‌ جور، جفا و بی‌مهری دیگران دیدگاهی تأمل‌برانگیز دارد و می‌گوید:
این جفای خلق با تو در جهان
 گر بدانی گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنین کند تا تو را
 ناچار رو به آن سو کند
نگاه مولانا در این بیت بسیار کلیدی است؛ اگر با دقت به این بی‌مهری‌ها و جفای مردمان نگاه کنیم، می‌بینیم اینها در واقع رنج نیستند، بلکه گنج‌اند. خداوند این شرایط را پیش می‌آورد تا تو از دیگران ناامید شوی و تمام امید و توجهت به سمت خودش برگردد. وقتی دچار یاس و پوچی شویم یا رنجی به ما رسیده باشد مولانا به این دغدغه‌ها در بالاترین سطح هنری و با زبانی عمیق، امیدبخش و در عین حال زمینی پاسخ داده است. جوانان امروز ما هم اگر واقعاً این گنجینه فرهنگی را خوب بشناسند، می‌توانند پاسخ خیلی از مشکلات زندگی را از این بزرگان یعنی مولانا، حافظ، سعدی، فردوسی و... پیدا کنند. در فضای مجازی خوشبختانه صحبت‌های مولانا و بزرگان رونق پیدا کرده است. این نشان می‌دهد نسل جوان بیخیال نیست و اینها را دنبال می‌کند. برای نسل جوان، کلام مولانا یک پناهگاه فکری است؛ به آنها یاد می‌دهد چگونه در عین مواجهه با سختی‌ها، روح‌شان را بزرگ نگه دارند و اسیر بازی‌های سطحی و ظاهری دنیا نشوند. این پیام، فراتر از زمان است و برای انسان قرن بیست‌ویکم هم همان‌قدر تازگی دارد که برای مردم قرن هفتم داشته است.
 
 با گذشت قرن‌ها از عصر مولانا چرا هنوز جهانی‌ترین شاعر ما باقی مانده است؟
همین که مولانا هنوز خوانده می‌شود، نشان‌دهنده‌ جایگاه اوست. پرسش‌ها و پاسخ‌هایی که او مطرح کرده، همچنان زنده و برای انسان امروز معنا دارند. مولانا انسان را از چشم‌اندازی می‌نگرد که به زمان و مکان خاصی محدود نیست؛ نگاهی فراتاریخی و فرامکانی که با جاودانگی انسان سروکار دارد. این راز شهرت و جهانی‌شدن مولاناست. هرچه بشر پیش‌تر می‌رود، بیشتر به جایگاه مولانا و ژرفای اندیشه و شهرت او پی می‌برد؛ درمی‌یابد که او چه بسیار حرف برای گفتن داشته است و چگونه می‌توان در آثارش برای دغدغه‌های انسانی پاسخی جست. انسان با رجوع به مولانا می‌تواند به زندگی خود غنا ببخشد. شور و شادی زندگی برای همه مهم است و هیچ‌کس دوست ندارد زندگی شادی نداشته باشد. وقتی به سراغ مولانا می‌رویم، احساس می‌کنیم زندگی رنگ‌وبویی تازه می‌گیرد و از روزمرگی فاصله می‌گیریم. هنر از دو جهت با واقعیت پیوند برقرار می‌کند: از یک‌سو، نگاه ما را به واقعیت عمیق‌تر می‌کند و از سوی دیگر، گاهی ما را از واقعیت‌های پیرامون دور می‌برد و بر بال خیال می‌نشاند تا از روزمرگی فاصله بگیریم و زندگی را با رنگ و آهنگی تازه ادامه دهیم.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اقتصادی
  • انرژی
  • علم و فناوری
  • اندیشه
  • ایران زمین
  • اطلاع رسانی
  • صفحه آخر
  • کتاب
  • خودرو
  • حوادث
  • دولت چه کار می‌کند
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و سی و شش
 - شماره نه هزار و صد و سی و شش - ۰۸ مهر ۱۴۰۵