تأملی بر حکمت شمس تبریزی به مناسبت سالروز بزرگداشت او

هنر ندیدن عیب

راهکار شمس برای «رهایی از رنج داوری»

ما معمولاً جهان را نه چنان‌که هست، بلکه چنان‌که می‌بینیم، تجربه می‌کنیم. بخش مهمی از رنج ما نیز ناشی از همین جنس مواجهه با جهان است؛ از عادتی که چشم را به جست‌وجوی عیب، نقص و نادرستی در دیگری می‌کشاند. شمس تبریزی اما در برابر این عادت، نوع دیگری از دیدن را پیش می‌گذارد؛ دیدنی که در آن، حتی در میانه زشتی، امکان دیدن زیبایی از میان نمی‌رود. راهکار او دعوتی است به بازاندیشی در سازوکار داوری ما درباره آدم‌ها و جهان. شمس معتقد است رهایی از رنج داوری، از طریق اصلاح همه امور جهان میسر نیست و تنها با اصلاح شیوه نگاه‌مان ممکن می‌شود. یادداشت پیش رو، به مناسبت سالروز بزرگداشت شمس تبریزی (۷ مهرماه) این دیدگاه را به تأمل گذاشته است.

فرهنگ اشافی
مولاناپژوه

صبح‌ها وقتی پسرم را می‌رسانم مدرسه، بعد از آن می‌روم پارک جنگلی شیان. قبلاً ماشین را بیرون مجموعه می‌گذاشتم اما چند وقتی است به سبب سلام و احوالپرسی با نگهبان جلوی در، اجازه می‌دهد ماشین را همان ورودی بعد از گیت، مقابل زمین آسفالته بدمینتون پارک کنم. شیان از در استقلال دو راه ورود دارد؛ یکی مستقیم در دیدرس من است که عموماً همان را پیاده‌روی تند می‌کنم و پس از طی دومین پیچ در راه آسفالته از میان درختان زیبای کاج، دیگر صدای هیچ ماشینی نمی‌آید و اتمسفر مناسبی دارد برای تأمل و مراقبه. 
ورودی دیگر از سمت راست زمین بدمینتون است و تا فاصله بیشتری صدای اتومبیل‌های بیرون می‌آید اما چون شیب تندتری دارد، احساس ورزشکار بودن بیشتری حاصل می‌شود و خیس عرق می‌شوم. امروز تصمیم گرفتم ورزشکارانه‌تر رفتار کنم و مسیر شیب‌دارتر را انتخاب کردم.
مسأله فقط دیدن نیست؛ مسأله نوع دیدن است
من جزو آن گروهی هستم که زیاد با حیوانات میانه خوبی ندارد و پارک جنگلی شیان به خاطر بافت طبیعی‌اش انواع حیوانات و پرندگان در آن زیست عادی و روزانه دارند. سگ‌های فراوانی در جای‌جای پارک همراه دوندگان و پیاده‌ روان هستند. سنجاب هم زیاد دیده‌ام، چه روی درخت و چه روی زمین. معدود دفعاتی هم چشمم به روباه مکار خورده است که سعی می‌کنم با دیدن آنها راهم را کج و به نوعی از دستشان فرار کنم و در این راه با شیب تندتر نمی‌دانم به چه علت از سگ‌ها و باقی جانوران خبری نیست اما امروز دقیقاً در میانه راه یک سگ مرده که به نظر می‌آید در اثر اصابت یک جسم سخت (احتمالاً ماشین) کشته شده است، جلوه می‌نماید. تا لاشه سگ را می‌بینم، چشمم می‌افتد به دل و روده بیرون افتاده‌اش و چشم‌هایی که بی‌هیچ نوری به سمت بالا خیره مانده است. سعی می‌کنم به سرعت از کنار آن پیکر بی‌جان رد شوم اما هنوز کاملاً از آن سگ فاصله نگرفته‌ام که چشمم به دندان‌هایش می‌افتد، چه سپید است و زیبا. شمس در مقالات می‌گوید: شیخ بر مرداری گذر کرد، همه دست‌ها بر بینی نهاده بودند و رو می‌گردانیدند و به شتاب می‌گذشتند. شیخ نه بینی گرفت، نه روی گردانید، نه گام تیز کرد. گفتند چه می‌نگری؟ گفت: «آن دندان‌هایش چه سپیدست و خوب!»
حکایت بالا، ماجرای حضرت عیسی است که همراه با حواریونش از گذری عبور می‌کردند و با لاشه سگی روبه‌رو شدند و همراهان دست‌ها بر بینی نهادند و رو گردانیدند و به شتاب گذشتند؛ اما عیسی مسیح نه بینی گرفت، نه روی گردانید و نه گام تیز کرد و نگاهش بر زیبایی آن منظره متوقف ماند و دندان‌های سپید و خوب سگ را میان آن همه زشتی دید. 
در واقع آنچه عیسی انجام داد با مدل همه ما متفاوت بود. مدل رفتاری عیسی چنین بود: منظره زشتی دید، رویش را از آن صحنه برنگردانید، به جای گله و انتقاد و شکوه و شکایت سعی کرد توجهش را بر زیبایی‌ها معطوف دارد، گویی اصلاً هیچ زشتی ندیده است.

عیب دیگری، آینه ما می‌شود
شمس می‌گوید: «خود مردم نیک را نظر بر عیب کی باشد؟» یعنی مطابق تقریر او «مردم نیک» با هر تعریفی که می‌شود از «نیکمردی» داشت هیچ‌گاه نظر بر عیب ندارند. اما این جمله چه معنایی دارد؟ وقتی من در یک شخص هیچ عیبی پیدا نمی‌کنم چه معنایی دارد؟ او «بی‌عیب» است یا عیب‌هایی دارد که برای من معلوم نشده است؟ او نمی‌تواند «بی‌عیب» باشد چون اولاً گل بی‌خار وجود ندارد، ثانیاً ممکن است شخصی دیگر عیب یا عیب‌هایی از او استخراج کرده باشد. 
پس سؤالم را به این ترتیب مطرح کنم: چرا عیب‌های برخی برای من معلوم می‌شود و عیب‌های دیگری خیر؟ یا چرا آن کس که من هیچ عیبی در او نمی‌بینم در چشم شخص دیگر پر از ایراد است و یا چرا آن کس که به چشم من فلان ایراد را دارد از نظر دیگری آن عیب اتفاقاً حسن اوست. نگاه شمس کاملاً بر این قرار دارد که مطلقاً نباید نظر بر عیب داشت.
 
دیدن تصویر «خود» در «دیگری»
متن خوبی در فیه ‌ما‌ فیه مولانا است که به نظر من با متن بالا شباهت دارد: «اگر در برادر خود، عیبی می‌بینی، آن عیب در توست که در او می‌بینی. عالم همچون آینه است، نقش خود را در او می‌بینی که: اَلْمُؤْمِنُ مِرآةُ الْمُؤْمِنِ. آن عیب را از خود جدا کن، زیرا آن‌چه از او می‌رنجی، از خود می‌رنجی.»
گفت: پیلی را آوردند بر سر چشمه‌ای که آب خورد. خود را در آب می‌دید و می‌رمید. او می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد، نمی‌دانست که از خود می‌رمد. همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر، چون در توست نمی‌رنجی، چون آن را در دیگری می‌بینی می‌رمی و می‌رنجی. پس بدان که از خود می‌رمی و می‌رنجی. آدمی را از گر و دنبل خود فرخجی نیاید. دست مجروح در‌ آش می‌کند و به انگشت خود می‌لیسد و هیچ از آن، دلش برهم نمی‌رود، چون بر دیگری، اندک دنبلی یا نیم ریشی ببیند، آن‌ آش او را نفارد و نگوارد.
همچنین اخلاق بد، چون گرهاست و دنبل‌هاست. چون در اوست از آن نمی‌رنجد و بر دیگری چون اندکی از آن ببیند، برنجد و نفرت گیرد. همچنان که تو از او می‌رمی، او را نیز معذور می‌دار، اگر از تو برمد و برنجد. 
رنج تو عذر اوست، زیرا رنج تو از دیدن آن است و او نیز همان می‌بیند که: اَلْمُؤْمِنُ مِرآةُ الْمُؤْمِنِ. نگفت که: اَلْکافِرُ مِرآةُ الْکافِرِ زیرا که کافر را نه آن است که مرآت نیست، الا آن است که از مرآت خود خبر ندارد.
آیا نگاه مولانا در فیه ما فیه با نگاه شمس در مقالات تفاوت دارد؟ شمس می‌گوید: «مرد نیک را نظر بر عیب نیست» و مولانا می‌گوید اگر در برادر خود عیبی ببینی آن عیب در توست که در او می‌بینی چون عالم همچون آینه است. پس گوهر پیام هر دو یکی است. نظر بر عیب نباید داشتن و اگر در دیگری عیبی سراغ گرفتی آن عیب توست که در او می‌بینی. پس می‌توان سؤال ابتدای مقاله را مجدداً صورت‌بندی کرد.
اگر من در دیگری عیبی نمی‌بینم چون سنخ روانی آن نفر همچنین رفتارهای سرزده از جانب او به نحوی نبوده است که عیب‌های من را هویدا کند و من اگر هم قرار است نظر بر عیب‌های دیگران داشته باشم باید با این هنر همراه باشد که به جای گله و شکایت از روزگار، من را متوجه عیب‌هایم کند و سعی من در زدودن آن عیب در میان هزاران عیب دیگر که بسته به اتفاق دیگری بروز پیدا می‌کند.  پس اگر عیبی در کسی مشاهده کردم باید شکرگزار او و هستی باشم که من را متوجه ایراداتم کردند یعنی آنها که عیبی در رفتارشان مشاهده نمی‌کنم می‌توانند دوست خوبی برایم باشند، همکارهای خوبی برای هم باشیم اما یقیناً نمی‌تواند معلم من باشد.
 

بــــرش

از اصلاح دیگری تا مسابقه با خویشتن

در واقع آن کس که وجودش را پر از عیب و ایراد می‌بینم و از کارهایش دچار رنج‌های کوچک و بزرگ می‌شوم، بیشتر می‌تواند به من درس‌آموزی داشته باشد. برای سلامت روانم هم بهتر است گله نکردن از دیگران و سعی بر اصلاح و مسابقه با خود. شمس تا جایی جلو می‌رود که نه‌تنها نظر بر عیب دیگران ندارد، بلکه برای منتقدین و طاعنین خود دعا هم می‌کند. شمس می‌گوید: «من خوی دارم که جهودان را دعا کنم، گویم که خداش هدایت دهاد. آن را که مرا دشنام دهد، دعا می‌گویم که خدایا او را از این دشنام دادن بهتر و خوش‌تر کاری بده تا عوض این، تسبیحی گوید و تهلیلی، مشغول عالم حق شود.»

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و سی و چهار
 - شماره نه هزار و صد و سی و چهار - ۰۶ مهر ۱۴۰۵