چرا هنوز نتوانسته ایم هنر را به انگیزه سفر و موتور اقتصاد تبدیل کنیم؟
فاصله میان «هنرگردی» تا «گردشگری هنری»
دبیر گروه زیستبوم
ما در فضای گفتمانی کشور مدام از «گردشگری هنری» حرف میزنیم، اما فاصله میان این حرفها و واقعیت موجود، همچنان زیاد است. در حالی که ایران از موزه، گالری، اثر تاریخی، هنرمند، آیین های سنتی و ظرفیتهای فرهنگی برخوردار است، هنوز سازوکار مشخصی برای تبدیل این داشتهها به «تجربه سفر» شکل نگرفته است. مسأله فقط کمبود امکانات نیست؛ مسأله اصلی، نبود یک ساختار منسجم برای پیوند دادن هنر، گردشگر، بخش خصوصی، رویداد، موزه، گالری و اقتصاد محلی است. به همین دلیل، آنچه امروز در بسیاری از موارد به نام گردشگری هنری شناخته میشود، بیشتر به «هنرگردی» شبیه است؛ یعنی دیدن یک اثر یا بازدید از یک موزه، بدون آنکه هنر انگیزه اصلی سفر و موتور اقتصادی مقصد باشد.
این همان نقطهای است که سخنان سه چهره حاضر در نشست گردشگری هنری در گالری ترانه باران به مناسبت هفته گردشگری، یعنی محبوبه کاظمی پژوهشگر حوزه گردشگری و توسعهگذار حراج تخصصی هنرهای ایرانی،
نورالله مرادی کارشناس و پژوهشگر رسانه و رضا دبیرینژاد رئیس موزه هنرهای معاصر تهران به یکدیگر میرسد: ایران با کمبود دارایی فرهنگی روبهرو نیست؛ مشکل در شیوه مدیریت، روایت، عرضه، شبکهسازی و تبدیل این داراییها به تجربهای زنده و قابلعرضه برای گردشگر است.
گردشگری هنری کار بخش خصوصی است، نه بخشنامه
محبوبه کاظمی بحث را از یک تفکیک اساسی آغاز میکند: تفاوت میان «هنرگردی» و «گردشگری هنری». از نگاه او، اینکه فردی به یک نمایشگاه برود و یک اثر را ببیند، بهتنهایی گردشگری هنری نیست. گردشگری هنری زمانی شکل میگیرد که هنر، «انگیزه سفر» شود؛ یعنی فرد برای تجربه هنر سفر کند، در مقصد اقامت داشته باشد و هزینه کند و در نتیجه، این سفر به اقتصاد جامعه محلی نیز نفع برساند. کاظمی معتقد است مشکل اصلی ایران نبود ظرفیت نیست، بلکه شیوه مدیریت این ظرفیتهاست. به تعبیر او: «ما گردشگری را انسانمحور نمیبینیم؛ ما آن را ادارهمحور میبینیم.» از نگاه او، وقتی یک دستگاه دولتی میخواهد هم تولیدکننده باشد، هم مجری، هم ناظر و هم سیاستگذار، نتیجه این روش حذف متخصصان و بخش خصوصی از میدان است.
او صریح میگوید: «گردشگری هنری، کار بخش خصوصی است نه بخشنامه!» از نظر کاظمی، بخش خصوصی همان بخشی است که میتواند هنر را به محصول، تجربه و جریان اقتصادی تبدیل کند؛ اما وقتی این بخش کنار گذاشته میشود، حاصل کار به یک نمایش دولتی تبدیل میشود که لزوماً کسی برای دیدنش سفر نمیکند.» کاظمی همچنین از «پینگپنگ اداری» میان نهادهای متولی انتقاد میکند؛ وضعیتی که در آن، وقتی موضوعی با ماهیت هنر به میراث فرهنگی ارجاع میشود، پاسخ این است که باید به وزارت ارشاد مراجعه کرد و وقتی موضوع از زاویه سفر و اقامت مطرح میشود، دوباره به میراث فرهنگی ارجاع داده میشود. از نگاه او، همین پاسکاری باعث شده پروژههای گردشگری هنری سالها در مرحله ایده باقی بمانند.
کاظمی تأکید دارد که گردشگری هنری پیش از هر چیز باید برای جامعه محلی منفعت اقتصادی ایجاد کند. او میگوید: «گردشگری تنها به موزه و اثر هنری محدود نیست و وقتی گردشگر وارد یک مقصد میشود، از راننده و فروشنده صنایع دستی تا رستوران و اقامتگاه در زنجیره اقتصادی آن قرار میگیرند. بنابراین، بحث گردشگری هنری در نهایت به «نان سر سفره مردم» مربوط میشود.» او راه عبور از این وضعیت را در سه حوزه میبیند: اجرا، مدیریت و آموزش. به اعتقاد کاظمی، آموزش باید از سطوح پایه آغاز شود و مدیران نیز باید بدانند گردشگری صرفاً ساختن ساختمان و ایجاد زیرساخت فیزیکی نیست؛ بلکه «فرهنگ روایتگری» و توان تبدیل ظرفیتهای فرهنگی به تجربه است. برای او، هنر فقط یک کالای فرهنگی یا ابزار جذب گردشگر نیست؛ بلکه میتواند در شکل دادن به تصویر ایران و انتقال هویت فرهنگی کشور نقش داشته باشد. کاظمی معتقد است ایران در شرایط دشوار اقتصادی و حتی در دورههای بحران مثل جنگ، باید از ظرفیت هنر برای تقویت اقتصاد مقصد استفاده کند. از نظر او، هنر به دلیل ماهیت سیال خود میتواند حتی در شرایطی که جابهجایی گردشگر دشوار است، به سمت مقصد حرکت کند و پیام خود را منتقل کند. او هنر را زبانی برای روایت رنج، خواستهها و تجربههای اجتماعی میداند.
ضعف «آموزش» و «رسانه»
یکی از کلیدیترین انتقادهای نورالله مرادی، نیز متوجه ضعف «آموزش» و «رسانه» است. او معتقد است جامعه ایران از نظر سواد هنری و سواد میراث فرهنگی با ضعف روبهروست و در نظام آموزشی نیز هنر هنوز آن جایگاهی را که باید، پیدا نکرده است. به باور او، جامعهای که هنر و میراث خود را نشناسد، نمیتواند از آنها به شکل درست برای توسعه گردشگری استفاده کند. مرادی در بخش دیگری از سخنانش بر اهمیت روایتگری
تأکید میکند.
به اعتقاد او، ایران در عمل روی «معدن تاریخ» نشسته، اما نتوانسته از این تاریخ روایتهای جذاب و قابلعرضه بسازد. او با اشاره به شهرهایی مانند اصفهان، شیراز و ایذه، تأکید میکند که گردشگر میتواند در فاصلهای کوتاه با لایههای متعدد تاریخی مواجه شود، اما این ظرفیت زمانی به جاذبه تبدیل میشود که روایت شود.
از نگاه مرادی، شاهنامه نمونهای از همین قدرت روایت است؛ اثری که میتواند وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را، از حماسه و جنگ تا تراژدی و زندگی انسانی، در خود جمع کند. بنابراین، برندسازی فرهنگی بدون روایتگری امکانپذیر نیست. مرادی همچنین پیوند هنر و محیطزیست را یکی از مسیرهای مهم آینده میداند. از نگاه او، ظرفیتهایی مانند سواحل هرمز، کویرهای مرکزی و ویژگیهای اقلیمی مناطق مختلف ایران میتوانند بستر خلق هنر محیطی باشند. در این مدل، اثر هنری تنها چیزی نیست که گردشگر میبیند؛ خودِ فرآیند خلق اثر و محیطی که اثر در آن شکل میگیرد، میتواند مقصد سفر شود. به تعبیر او، فرمول آن میتواند چنین باشد: «ظرفیت محیطی + روایت هنری + رویداد پایدار».
از انبارداری آثار به تجربهسازی
رضا دبیرینژاد، رئیس موزه هنرهای معاصر، نقد خود را متوجه ساختار مدیریتی و نگاه میراثی میکند. از نظر او، یکی از مشکلات اصلی این است که دستگاههای متولی، بسیاری از پدیدههای فرهنگی و هنری را صرفاً از دریچه «حفاظت از میراث» نگاه میکنند. این نگاه، به گفته او، هنر را که ماهیتی زنده، پویا و معاصر دارد، به یک شیء تاریخی و ایستا تقلیل میدهد. دبیرینژاد بر تغییر پارادایم از «شیء» به «تجربه» تأکید دارد. از نظر او، مقصد گردشگری هنری نباید صرفاً موزه یا گالری باشد. یک مقصد میتواند «محصول هنری»، «رویداد هنری» یا حتی «تجربه هنری» باشد. در این تعریف، فرآیند خلق اثر نیز، خود جاذبه است؛ از خوشنویسی و کاغذسازی گرفته تا منبت، معرق و دیگر هنرهای سنتی. گردشگر امروز فقط نمیخواهد نتیجه را ببیند؛ میخواهد بداند اثر چگونه ساخته میشود و با هنرمند و فرآیند تولید ارتباط برقرار کند.
یکی از صریحترین نقدهای دبیرینژاد، متوجه فقدان برند هنری در ایران است. پرسش او ساده اما اساسی است: از میان هزاران اثر موجود در موزههای ایران، کدام اثر توانسته به یک نماد جهانی تبدیل شود؟ او نمونه مونالیزا را مطرح میکند؛ اثری که فراتر از ارزش هنری خود، به یک نقطه کانونی سفر به پاریس تبدیل شده است. از نظر او، ایران آثار فراوان دارد، اما هنوز نتوانسته یک اثر یا رویداد را به چنین جایگاهی برساند.
او حتی «انباشت آثار» را بهتنهایی مزیت نمیداند و میان «انبارداری آثار هنری» و «گردشگری هنری» تفاوت میگذارد. به باور او، داشتن هزاران اثر در مخزن به معنای داشتن مقصد گردشگری نیست. اثر باید دیده شود، روایت داشته باشد، در معرض عرضه عمومی قرار گیرد و حتی بتواند به محصول و یادگاری تبدیل شود.
دبیرینژاد همچنین به وضعیت جشنوارهها انتقاد دارد. از نظر او، بسیاری از جشنوارهها بیشتر برای ثبت یک آمار اداری برگزار میشوند تا برای جذب گردشگر. در حالی که یک رویداد زمانی به مقصد گردشگری تبدیل میشود که گردشگر برای حضور در آن سفر کند، اقامت داشته باشد و بخشی از اقتصاد مقصد را فعال کند.
فاصله میان
«داشتن» و «بهرهبرداری درست»
در نهایت، حرف مشترک این سه دیدگاه را میتوان در یک گزاره خلاصه کرد: ایران برای گردشگری هنری، بیشتر از آنکه به «ظرفیت» تازه نیاز داشته باشد، به سازوکار تبدیل ظرفیت به مقصد نیاز دارد.
اگر هنر فقط در مخزن موزه باقی بماند، گردشگری هنری شکل نمیگیرد. اگر جشنواره فقط برگزار شود اما استمرار نداشته باشد، مقصد ساخته نمیشود. اگر اثر هنری روایت نشود، برند نمیشود. اگر بخش خصوصی و متخصصان وارد میدان نشوند، ایدهها اجرایی نمیشوند و اگر جامعه محلی از گردشگری منفعت نگیرد، نمیتواند حافظ آن باشد. بنابراین، چالش اصلی گردشگری هنری در ایران، نبود هنر یا میراث نیست؛ مسأله، فاصله میان «داشتن» و «بهرهبرداری درست» از این داشتههاست. آنچه امروز در بسیاری از موارد وجود دارد، مجموعهای از موزهها، آثار، جشنوارهها و ظرفیتهای پراکنده است؛ اما برای رسیدن به گردشگری هنری حرفهای، این قطعات باید به یکدیگر متصل شوند.

