واکاوی یک پدیده نوظهور در جامعهشناسی ایران؛ سندروم پساکنکور چیست؟
درد نادیـده گرفته شده
گروه گزارش
کنکور که تمام میشود، خیلیها فکر میکنند غول آخر مرحله رد شده و دیگر همه چیز آرام میگیرد. مدادها روی میزها جا میمانند، کتاب و دفترها جمع میشوند و داوطلبان بعد از ماهها استرس، بالاخره میتوانند نفس راحتی بکشند. اما برای خیلی از داوطلبان، این تازه شروع یک کلافگی جدید است؛ یک بلاتکلیفی و خلأ عجیب که جایگزین آن همه هیاهو و برنامههای فشرده میشود؛ وضعیتی که شاید خیلیها اسمش را ندانند، اما این روزها کارشناسان از آن با عنوان «سندروم پساکنکور» یاد میکنند. سارا، داوطلب کنکور علوم تجربی است که تا همین چند هفته پیش روزهای باقیمانده تا آزمون را مدام میشمرد؛ هرچه اعداد روزشمار به سمت تکرقمی شدن میرفت، اضطرابش بیشتر اوج میگرفت. او ماهها در هراس این پرسشها زندگی میکرد: «اگر سر جلسه حالم بد شود؟»، «اگر زمانبندی ذهنم در درس زیستشناسی درست کار نکند؟» یا «نکند تمام تلاشم در آن چهار ساعت بسوزد؟» روزهای او در برنامههای فشرده چهلوپنج دقیقهای تستزنی و شبهایش با کابوس جا ماندن از جلسه آزمون خلاصه میشد. سارا فکر میکرد تمام سنگینی و فشار این روزها درست در لحظه بر زمین گذاشتن مداد سیاه در حوزه امتحانی به پایان میرسد و بعد از آن نفس راحتی میکشد.
اما حالا که این ماراتن به خط پایان رسیده، اتاق سارا در سکوتی سنگینتر از روزهای درس خواندنش فرو رفته است. کتابهای قطور تست گوشه اتاق خاک میخورند، اما نشانی از آرامش نیست. او میگوید:«استرس پیش از آزمون دستکم هدف مشخصی داشت؛ میشد با تست زدن بیشتر آن را مهار کنم یا ذهنم را فریب بدهم، اما اضطراب امروز، برایم مثل هیولایی بیچهره و بیرحم است.»
سارا از صبح تا شب، صفحه سایت سنجش را دهها بار بهروزرسانی میکند؛ سراغ کانالها تخمین رتبه میرود، درصدهایش را با ترازهای سالهای گذشته مقایسه میکند و با کوچکترین خطای محاسباتی، دچار تپش قلب شدید میشود. او میگوید:«قبل از کنکور کنترل اوضاع تا حدی دست خودم بود، اما حالا در یک خلأ مطلق گیر افتادهام؛ انگار روی لبه پرتگاهی ایستادهام و هیچ کاری جز نگاه کردن به پایین، از دستم برنمیآید. احساس میکنم تمام هویتم در یک عدد چندرقمی خلاصه شده؛ عددی که هر لحظه ممکن است روی صفحه مانیتور نقش ببندد و تیر خلاصی باشد به همه رویاهایم.»
در هراس نگاه دیگران
نیما هم داوطلب رشته ریاضی، پیش از کنکور مدام با بیخوابیهای مفرط و حملات پانیک شبانه دستوپنجه نرم میکرد. ترس از برآورده نشدن انتظارات پدری که مهندسی را فقط مسیر آبرومندانه زندگی میدانست و مادری که برای موفقیت او تمام دورهمیهای خانوادگی را لغو کرده بود، بار سنگینی روی دوشش میگذاشت. او تمام سال تحصیلی با این انگیزه بیدار میماند که فقط تا روز کنکور دوام بیاور، بعد از آن آزادی است.
کنکور تمام شد، اما استرس او فقط شکلش عوض شد. حالا سنگینی نگاههاست که بیش از هر زمان دیگری روی شانههای او سنگینی میکند. نیما ساعتها روی تختش دراز میکشد و به سقف خیره میماند. هر تماس تلفنی از طرف فامیل که با جمله تکراری «بالاخره رتبهها کی میاد؟» شروع میشود و حس استیصال را در او زنده میکند. او تعریف میکند:«وقتی درس میخواندم، سرم گرم بود و عذاب وجدان نداشتم. حالا وقتی حتی یک فیلم سینمایی میبینم، صدایی در درونم میگوید تو حق نداری لذت ببری، شاید اصلاً نتیجهای که میخواهی را نگیری. بدترین بخش ماجرا این است که نمیدانم در جواب فامیل و آشنا چه بگویم. شدهام مثل متهمی که در دادگاه منتظر صدور حکمنهایی هستم. در خانه ما نفسها حبس شده؛ پدرم هر شب اخبار را پیگیری میکند تا ببیند زمان دقیق اعلام نتایج چه موقع است و نگاههای نگران مادرم، مرا بیشتر در خودم خرد میکند. من اینقدر که از این روزهای معلق بیپاسخ میترسم، از روز کنکور نترسیده بودم و نمیدانم فقط من درگیر این احساسات هستم یا بقیه هم دچارند و اگر همه در این دوره دچار بحران میشوند چرا هیچکس برای این دوره نسخهای نمینویسد.»
تلاش برای رسمیتبخشی
به وضعیت معلق تعاملی داوطلبان
حرفهای سارا و نیما، تصویر عینی همان خلأیی است که سالهاست در هیاهوی تب و تاب کنکور گم شده؛ بازهای پر از استرس که انگار هیچکس صدایش را نمیشنود. قفسه کتابخانهها پر است از کتابها، مقالات و پایاننامههایی که راه و چاه رسیدن به رتبههای برتر را موبهمو واکاوی کردهاند؛ اما به محض به صدا درآمدن زنگ پایان آزمون، انگار پرونده داوطلبان در حافظه جمعی جامعه بسته میشود. در این میان، فاصله نفسگیر میان برگزاری آزمون تا اعلام نتایج، همان نقطه کوری است که کمتر کسی سراغش میرود؛ برزخی که در آن، داوطلبان رها میشوند و باید بار سنگین بلاتکلیفی را به دوش بکشند. حمید مستخدمین حسینی، پژوهشگر جامعهشناسی بالینی با تأکید بر اینکه بازه زمانی پس از آزمون تا اعلام نتایج، از منظر اضطراب جمعی مهمترین و در عین حال مغفولترین بخش از فرآیند کنکور است، معتقد است در ادبیات علوم اجتماعی ایران و بویژه در شاخه جامعهشناسی درمانی، تاکنون نام و مفهوم مستقلی برای این دوران در نظر گرفته نشده است. او برای پر کردن این خلأ تحلیلی و توصیف این تعلیق فرساینده، برای اولینبار عبارت «سندروم پساکنکور» را بهعنوان یک مفهوم اکتشافی در جامعهشناسی درمانی ایران در نظر گرفته است.
به گفته مستخدمین حسینی، این سندروم بر سه پایه اصلی استوار است؛ اول، نشخوار فکری و مرور وسواسگونه که ریشه در سالها سلطه نظام ارزشیابی بیرونی و نمرهمحور دارد. دوم، فشار روانی پاسخگویی به نهاد خانواده و جامعه که بر پایه نظریه «خودآینهای» استوار است و در بافتار فرهنگ خانوادهمحور ایران به شکلی مضاعف تشدید میشود و در نهایت، زیستن در برزخ بلاتکلیفی؛ فضایی گنگ که در آن داوطلب، فارغ از هر گونه بازخورد یا ابزار مؤثری برای مدیریت سرنوشت خود، در خلأ اطلاعاتی رها شده است.»
مستخدمین حسینی با تأکید بر اینکه این نامگذاری صرفاً یک برچسب توصیفی برای احوال فردی نیست، آن را کوششی برای رسمیتبخشی به یک وضعیت اجتماعی نادیده گرفته شده میداند. او با اشاره به تبیین فضای روانی داوطلبان در این دوران میانی، میگوید:«وضعیت در این دوره، معلق تعاملی است؛ یعنی تجربهای که طی آن داوطلب، نه دیگر در گذشته پرفشار مطالعاتیاش زیست میکند و نه قادر است تصویر روشنی از آینده ترسیم کند. در واقع، آنچه این دوران را به تجربهای فرساینده تبدیل میکند، فقدان هر گونه ساختار حمایتی یا سازوکار مدیریتی برای مواجهه با این تعلیق ناخواسته است که داوطلب را در یک فضای خاکستری و بلاتکلیف رها کرده است.»
او در تبیین آسیبشناسی این پدیده، به چهار پیامد بالینی مشخص اشاره میکند و توضیح میدهد:«اولین ضربه، ابهام در نقش و فروپاشی ناگهانی هویت داوطلب است که در غیاب شکلگیری یک نقش جایگزین، او را دچار سردرگمی میکند. بعد از آن، با پدیدهای به نام فراغت تحمیلی مواجه میشود که با بیلذتی و احساس پوچی عجین است. در این میان، نظام ارزشیابی بیرونی به ناظری درونی و سختگیر در ذهن او تبدیل میشود و در آخر، اضطرابهای سرکوب شدهای که تا پیش از این در نقاب دغدغههای درسی پنهان بودند، فرصت ظهور مییابند.»
برش
لزوم طراحی برنامههای مشاورهای پساآزمون در مدارس
به گفته حمید مستخدمین، نظام آموزشی نیازمند طراحی برنامههای مشاورهای و کارگاههای پساآزمون در مدارس است تا خلأ رهاشدگی داوطلب پس از کنکور پر شود. از سوی دیگر، تغییر گفتمان رسانهای از ستایش و بزرگنمایی تکستارهها و رتبههای برتر به سمت پاسداشت تلاش فرآیندی و تابآوری روانی، ضرورت دارد؛ تغییری که میتواند با همراهی پویشهای اجتماعی، این برزخ طاقتفرسا را از یک رنج انفرادی به یک تجربه جمعی، مشترک و قابل مدیریت تبدیل کند.
این پژوهشگر جامعه شناسی با ناکافی دانستن مداخلات فردی و مقطعی، راهکارهای برونرفت از این بحران را در دو لایه خرد و کلان تقسیمبندی میکند و میگوید:«در سطح خرد، نوک پیکان به سوی بازتعریف چارچوبهای ارزیابی در کانون خانواده نشانه میرود؛ جایی که باید پیام «ارزش وجودی تو فراتر از یک رتبه است» به داوطلب منتقل شود.»
او جایگزینی پرسشهای بازجویانه و اضطرابآوری مثل «فکر میکنی چند درصد زدی؟» را با پرسشهای همدلانهای مثل «این روزها را چطور میگذرانی؟»، قدمی ضروری در کاهش تنش میداند و میگوید:«در کنار این رویکرد، بازسازی تدریجی روزمرگی از مسیر هدفگذاریهای کوچک و همچنین تعیین منطقه ممنوعه گفتوگو پیرامون سؤالات و تخمین رتبه دستکم در ۴۸ ساعت اول پس از آزمون، میتواند از شعلهور شدن نشخوار ذهنی در روزهای بعد جلوگیری کند. اما این تمام ماجرا نیست؛ چراکه در سطح کلان، بار مسئولیت بر دوش نهادهای آموزشی و رسانهها قرار میگیرد.»
سندروم پساکنکور بیش از آنکه یک اصطلاح تخصصی در اتاقهای مشاوره باشد، شرح حال هزاران جوانی است که در این روزهای خاکستری، در برزخِ شدن یا نشدن گیر افتادهاند. حالا که این وضعیت برای اولینبار در ادبیات جامعهشناسی درمانی ایران نامگذاری شده، وقت آن است که نگاهها به این دوران مغفول تغییر کند. شناسایی این خلأ توسط متخصصان، تنها آغاز راه است. اگر جامعه، نظام آموزشی و خانوادهها به این درک نرسند که کنکور نه در لحظه تحویل پاسخنامه که در لحظه اعلام نتایج به پایان میرسد، بار سنگین این تعلیق همچنان بر دوش داوطلبانی مثل سارا، نیما و... خواهد ماند. برای گذشتن از این دوران، بیش از هر چیز به پذیرش جمعی نیاز داریم؛ اینکه بپذیریم این اضطراب بعد از آزمون، یک ضعف یا بهانهجویی نیست و در واقع واکنشی طبیعی به فشاری است که سیستم آموزشی بر شانههای نحیف داوطلبان گذاشته است. شاید اگر این دوره را به رسمیت بشناسیم، این روزهای بلاتکلیفی، به جای کابوس، به فرصتی برای بازیابی روانی و بازگشت به زندگی تغییر کند.

