در حافظه موقت ذخیره شد...
گفتوگو با مردی که ۲۱ سال در زندان بود
از زندگی پس از آزادی میترسم
گروه حوادث: مرضیه همایونی/ وقتی ۱۷ زن و مرد با لباسهای زندان وارد سالن جلسات دادسرای جنایی تهران شدند، با دیدن پاهایشان که در میان زنجیرهای آهنی قفل شده بود، کمی جا خوردم. از آنجا که چند روز قبل خبر دادند که قرار است مراسم آزادی این زندانیان محکوم به قصاص که از سوی اولیای دم بخشیده شده بودند با حضور رئیس کل دادگستری استان تهران برگزار شود، به همین خاطر تصور نمیکردم که در این وضعیت آنها را مشایعت کنند.
از قبلتر بگو، از کودکیات.
شاید فکر کنید بچه شر و شوری بودم، اما نبودم. آرام و سر به زیر. برخلاف خیلی از پسربچهها که بازیگوش و شیطان هستند، من خیلی آرام بودم، اما دنیا هزار رو دارد و مرا به یک قاتل تبدیل کرد و 21 سال از عمرم با کابوس مرگ تباه شد.
بعد ناگهان لحنش تغییر کرد و با اندوهی عمیق، به حرفش ادامه داد و گفت:«ولی من میدانستم یک روز قاتل میشوم.»
با تعجب پرسیدم از کجا میدانستی؟
یک روز با دوستم در خیابان میرفتیم که به من گفت برویم خانه پدربزرگم یک سری به او بزنیم. قبول کردم و رفتیم اما به محض ورود به خانه پدربزرگش، هنوز بند کفشهایم را باز نکرده بودم که او تا مرا دید چهرهاش درهم رفت و گفت پسر جان خیلی مراقب خودت باش، من دارم سایه یک قتل را روی سرت میبینم. روزهای سختی در انتظارت است، تا پای چوبه دار میروی اما اگر جان سالم بدر بردی بعد از آن زندگیات خوب میشود.
و تو باور کردی؟
از شنیدن حرفش نفسم بند آمد. حالا هم که میبینید حرفش در مورد من درست از آب درآمد. الان که نجات پیدا کردهام امیدوارم باقی عمرم را همانطور که پدربزرگ دوستم گفته بود سرنوشت خوبی برایم رقم بخورد.
خب اگر به حرفش اعتقاد داشتی چرا پیشگیری نکردی؟
کاری از دستم برنمیآمد. تقدیرم اینگونه رقم خورده بود.
چه کسی را کشتی ؟
دلم نمیخواهد به آن روزها برگردم. فقط بگویم که با همسایهمان دعوا کردم. دعوای ما بالا گرفت و من و برادرم با مرد همسایه درگیر شدیم و او به قتل رسید. ماجرای عجیبی بود، آن زمان همه رسانهها از این قتل نوشتند.
چه سرنوشتی برای برادرت رقم خورد؟
آن زمان برادرم 17 سالش بود، مدتی به کانون اصلاح و تربیت رفت و بعد هم به زندان منتقل شد. از آنجایی که من، زن و بچه داشتم برادرم قتل را به گردن گرفت، اما در تحقیقات بعدی مشخص شد برادرم بیگناه است و عامل جنایت من بودم. من به قصاص محکوم شدم و برادرم به 15 سال حبس.
با این حساب با برادرت در یک زندان بودی؟
4 سال اول نه، اما بعد از مدتی نزد من آمد و زمانی هم که حکم آزادیاش رسید، خودم بدرقهاش کردم.
چه شد که اولیای دم بعد از 21 سال تو را بخشیدند؟
من 4 سال بعد از جنایت داشتم آزاد میشدم اما یک شبه ورق برگشت.
بیشتر توضیح میدهی؟
4 سال بعد از قتل یک روز که ماه رمضان بود، مادر مقتول به ملاقاتم آمد و گفت برای چه پسرم را کشتی؟ گفتم اگر علت واقعیاش را بگویم، ممکن است نظرت نسبت به پسرت عوض شود. او مکث کوتاهی کرد و گفت:«پس ولش کن. من داغ فرزند دیدهام و میدانم از دست دادن عزیز چقدر سخت است. نمیخواهم مادر تو هم داغدار شود، به همین دلیل تصمیم گرفتهام تو را ببخشم. من فرزندم را از دست دادهام و با مرگ تو، او زنده نمیشود، اما شاید با بخشیدن تو روح پسرم آرامش بیشتری بگیرد و ثوابش به او برسد.
یعنی رضایت داد؟
قرار بود سه روز بعد از ایام شهادت حضرت علی(ع) بیاید و رضایتش را ثبت کند اما نمیدانم قسمت چه بود که دو روز بعد سکته و فوت کرد و من ماندم و 17 سال دیگر زندان.
بقیه اولیای دم رضایت ندادند؟
با مرگ مادر مقتول، دو دختر و دو پسر دیگرش اولیای دم شدند. آنها درخواست قصاص داشتند. چند باری هم به پای چوبه دار رسیدم اما حکم اجرا نشد تا اینکه مرد خیری به دنبال کارهایم افتاد. او هیچ نسبت خونی با من ندارد اما واقعاً برایم مانند یک فامیل درجه یک زحمت کشید. بعد هم با کمک مسئولان دادسرا و نیکوکاران، اولیای دم به شرط دریافت دیه رضایت خود را اعلام کردند و من از مرگ نجات یافتم.
سالهای زندان را چگونه گذراندی؟
آنها که حکم قصاص دارند اجازه کار کردن ندارند. فقط مینوشتم؛ از زندگی روزانهام، از سرنوشت دوستانم، از پسر جوانی که همسلولیام بود و حکم قصاصش را اجرا کردند، از قاتلانی که اگر مقتولها به آنها آسیب نمیرساندند، هرگز مرتکب قتل نمیشدند. از همه چیز نوشتم و الان 2 هزار صفحه شده است. میخواهم آن را تبدیل به کتاب کنم.
در این مدت همسر و فرزندانت چه میکردند؟
آن موقع که بازداشت شدم تازه حدود یک سال بود ازدواج کرده بودم و دخترم نوزاد بود. همسرم به پای من ماند، خیلی برایم تلاش کرد و قدردان او هستم. دخترم الان دانشجوی مامایی است و همه اینها به خاطر زحمتهای همسرم بود؛ او آرایشگری میکرد و خرج زندگی را میداد.
از اینکه آزاد میشوی چه حسی داری؟
هنوز گیجم. شنیدهام دنیای بیرون خیلی تغییر کرده، همه چیز عوض شده است؛ آدمها، خیابانها، نوع زندگی. راستش را بخواهید کمی میترسم وارد این جامعه شوم؛ نمیدانم چطور باید زندگی کنم بهخصوص که داغ قتل بر پیشانیام حک شده است و روحی خسته و فرسوده دارم. من سالها سختی و زجر کشیدم. زندگیام پر از فرازونشیب بوده است. در این سالها خیلی از عزیزانم را از دست دادهام که حتی نتوانستم سر خاکشان بروم و فقط در تنهاییام برایشان گریه کردم. الان غیر از همسر و دخترم کسی را ندارم. باور کنید حتی از روبهرو شدن با دخترم هم میترسم؛ دختری که نتوانستم بزرگ شدنش را ببینم، به او محبت کنم و با او ارتباط داشته باشم؛ برایم سخت است و نگرانم که آیا میتوانم از این به بعد پدر خوبی برایش باشم و اصلاً مرا میپذیرد یا نه؟ از خدا شاکرم که زندگی دوبارهای به من بخشید اما فکرهای زیادی در سرم میچرخد که مرا از روبهرو شدن با جامعه و خانواده و افراد میترساند.

