شروع سال تحصیلی سوگ خانواده‌های شجره طیبه را دوباره تازه کرده

مهـر آمـد، اما بچـه‌ها نیامدند

ترانه بنی‌یعقوب
گروه اجتماعی

اول مهر آمده، اما برخی از بچه‌های میناب هرگز به مدرسه بازنمی‌گردند.برای خانواده‌های داغدار مدرسه شجره طیبه، اول مهر یعنی روبه‌رو شدن دوباره با جای خالی بچه‌ها؛ با صندلی‌هایی که خالی می‌مانند و کلاسی که امسال یک صدا کمتر خواهد داشت. با کودکانی که قرار بود امسال یک پایه بالاتر بروند و کتاب‌های تازه‌شان را ورق بزنند. این اولین اول مهرِ بدون فرزند است؛ روزی که برای دیگران آغاز سال تحصیلی است و برای آنها، یادآوری دوباره یک فقدان.
صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴، مدرسه شجره طیبه میناب، در اولین روز جنگ، هدف حمله آمریکا قرار گرفت. در این حمله 156‌دانش‌آموز و معلم به شهادت رسیدند. نزدیک به هفت ماه از آن روز گذشته، اما شهر هنوز به روزهای پیش از حادثه بازنگشته.
در میناب، اول مهر از چند هفته قبل خودش را نشان می‌داد؛ در ویترین‌های پر از کیف و کفش، دفترهای نو و مدادهایی که بوی چوب و مدرسه می‌دادند. پدر و مادرها دست بچه‌هایشان را می‌گرفتند و راهی بازار می‌شدند تا برای سال تحصیلی تازه خرید کنند.
اما بازار میناب حال‌وهوای اول مهر را ندارد. خیلی از والدین هنوز برای بچه‌هایشان کیف و کفش و دفتر تازه نخریده‌اند؛ هنوز آماده نیستند آنها را دوباره راهی مدرسه کنند. اول مهر برای بسیاری از خانواده‌ها، به جای آغاز یک سال تازه، یادآور کودکانی است که قرار بود امسال یک پایه بالاتر بروند، اما دیگر نیستند؛ کودکانی که جای خالی‌شان تا همیشه باقی می‌ماند.

مواجهه دوباره با فقدان
پنجشنبه‌ها، گلزار شهدای میناب برای بعضی از خانواده‌ها فقط محل زیارت فرزندانشان نیست؛ جایی است برای حرف زدن از روزهایی که هنوز نمی‌دانند چطور باید از سر بگذرانند. مشاور هم پنجشنبه‌ها به گلزار می‌رود؛ کنار خانواده‌ها می‌نشیند، با آنها گفت‌وگو می‌کند و تلاش دارد کمکشان کند مسیر سوگ را آرام‌آرام طی کنند و دوباره به زندگی برگردند.
کبری فدوی خواهر معلم شهید مدرسه میناب فاطمه فدوی است. معلمی که پیکرش در حالی که یکی از شاگردانش در آغوشش آرمیده بود، پیدا شد. درمانگر کودک و نوجوان مرکز آرامش وابسته به آموزش و پرورش و مشاور مدرسه در گفت‌و‌گو با «ایران» تصویر روشن‌تری از این روزها می‌دهد.«نزدیک شدن به اول مهر، سوگ بسیاری از خانواده‌ها را دوباره تازه کرده. خانواده‌ای که تا چند هفته پیش حالشان کمی بهتر شده بود، حالا با نزدیک شدن به بازگشایی مدارس دوباره با جای خالی فرزندش روبه‌رو می‌شود؛ کودکی که قرار بود امسال کلاس بالاتری باشد، لباس مدرسه بپوشد، کیفش را بردارد و راهی مدرسه شود.»
به گفته او، بعضی از والدین هنوز در مراحل اولیه سوگ هستند؛ بعضی هنوز باور نکرده‌اند که فرزندشان دیگر برنمی‌گردد و بعضی دیگر با پرسش‌های سخت و عذاب وجدان دست‌وپنجه نرم می‌کنند. برای خانواده‌هایی که بیش از یک فرزندشان را از دست داده‌اند، این سوگ گاهی شکل پیچیده‌تری پیدا می‌کند. او از پدر و مادرهایی می‌گوید که حتی هنگام رفتن به گلزار، با خودشان درگیرند که بر سر مزار کدام فرزند بنشینند، برای کدام‌یک بیشتر گریه کنند یا دعا بخوانند؛ مبادا دیگری را فراموش کرده باشند.
یکی از سخت‌ترین بخش‌های این روزها، مواجهه خانواده‌ها با همین آینده‌ای است که قرار بود با حضور فرزندشان ساخته شود. یکی از والدین به مشاور گفته است: «تا یک ماه پیش حالم خوب بود. تا دو سه هفته پیش فکر می‌کردم دارم بهتر می‌شوم، اما حالا که اول مهر نزدیک شده، دلتنگی‌ام دوچندان شده. من وقتی اول مهر می‌آمد، خوشحال بودم؛ حالا از آمدنش می‌ترسم.»
ترس آنها فقط از دلتنگی نیست؛ از این است که این غم تمام نشود، اینکه دیگر نتوانند به زندگی عادی برگردند. مشاور می‌گوید حالا مهم است که خانواده‌ها تنها نمانند و بتوانند این مواجهه دوباره با فقدان را پشت سر بگذارند؛ چون اول مهر برای بسیاری از آنها، اولین مواجهه جدی با یک واقعیت تازه است: زندگی‌ای که قرار است بدون فرزندشان ادامه پیدا کند.

محمد طاها 
دیگر به خواب مادر نمی‌آید
در شهر میناب تقریباً همه عزادارند. یکی برادرش شهید شده. دانش‌آموزی که مادرش را از دست داده. دیگری خواهرزاده‌اش شهید شده و طبیعی است در چنین فضایی اول مهر با صدای زنگ شادی همراه نباشد. زنگ امسال پر از غم و درد و رنج و گریه است. پر از نشانه‌هایی از نبودن. برای مردم میناب تحمل این لحظات دشوار است اما عده‌ای هم هستند که فکر می‌کنند شاید با شروع این زنگ و با دیدن دانش‌آموزانی که با کوله پشتی دوباره به مدرسه بر می‌گردند کمی درد و رنج خانواده‌ها کم شود و رنگ زندگی دوباره به شهر باز گردد.
مسعود جعفری، پدر محمدطاها، یکی از شهدای میناب که پیکرش 30 روز پس از حادثه شناسایی شد، در گفت‌وگو با ما از روزهای سخت این خانواده می‌گوید؛ روزهایی که با نزدیک شدن اول مهر، دوباره رنگ دیگری گرفته‌اند. مادر محمدطاها که حالا دوقلو باردار است، این روزها بی‌قرارتر از همیشه است. به گفته پدر، غمی که تا حدی فروکش کرده بود، دوباره با نزدیک شدن به اول مهر سر باز کرده.«غمش تا حدی فروکش کرده بود، اما این روزها دوباره بی‌تابی می‌کند. مدام خاطرات پارسال محمدطاها را به یاد می‌آورد؛ اینکه این موقع کجا بود، چه کار کرد، چطور به مدرسه رفت، اگر الان بود چطور برای مدرسه رفتن آماده می‌شد و چه چیزهایی می‌خرید.»
اول مهر برای مادر محمدطاها فقط یک تاریخ روی تقویم نیست؛ انگار درِ تمام خاطرات سال گذشته را دوباره باز کرده. حالا هرچه به روز مدرسه نزدیک‌تر می‌شویم، تصویر پسرک دوباره در خانه جان می‌گیرد؛ پسری که قرار بود امسال هم کیفش را بردارد، لباس مدرسه‌اش را بپوشد و راهی مدرسه شود. اما به جای خریدن دفتر و مداد و کفش، مادر باید با جای خالی او کنار بیاید.
مسعود جعفری اما با نزدیک شدن اول مهر، دوباره به روزهای اول بعد از حمله برمی‌گردد؛ به روزهایی که خانواده، در میان آوار و ویرانی، دربه‌در دنبال کوچک‌ترین نشانه‌ای از کودک شان می‌گشتند. روزهایی که هر بار پیکری را به آنها نشان می‌دادند و می‌گفتند شاید محمدطاها باشد؛ روزها از حادثه گذشته بود اما محمد طاها نبود تا اینکه بخشی از بازوی کشف شده یک کودک را به آنها نشان دادند.
«همه پیکرها شناسایی شده بود و فقط سه نفر بی‌نشان بودند؛ محمدطاها، ماکان نصیری و خانم راضیه زمانی معلم مدرسه.»
در میان آن همه انتظار و اضطراب، مادر محمدطاها از همان ابتدا چیزی را دیده بود که دیگران نمی‌توانستند ببینند. روزی که پیکر را به آنها نشان دادند، بالای سر همان پیکر بی‌نام نشست و با دیدن بازوی باقی‌مانده، گفت: «این محمدطاهاست. بازویش درست مثل محمدطاهای من کوچک و لاغر است.»
پدر اما نمی‌توانست بپذیرد. به همسرش گفت: «اصلاً پیکر قابل شناسایی نیست، این حرف را نزن.»
اما مادر انگار فرزندش را از همان تکه کوچک باقی‌مانده شناخته بود؛ از همان بازوی باریک و کوچکی که برای دیگران فقط بخشی از یک پیکر بود و برای او، تمام محمدطاها.
حتی پیش از آن، محمدطاها به خواب یکی از کسانی رفته بود که اصلاً او را ندیده بود. در خواب گفته بود: «من هستم، اما اینها نمی‌فهمند.»پدر انگار با خواب‌های دیگران با پسرش در ارتباط است بارها خواب‌ها را تعریف می‌کند.
روز بعد، آزمایش دی‌ان‌ای همان چیزی را ثابت کرد که مادر از اولین لحظه گفته بود؛ محمدطاها همان پیکری بود که چیزی جز یک بازو از آن باقی نمانده بود.
هرچند نشانه‌ای از محمد طاها و معلم مدرسه خانم زمانی پیدا شد اما پیکر ماکان نصیری هرگز شناسایی نشد و این شهید جاوید الاثرمعرفی شد.
بعد از آن، سوگ برای مادر محمدطاها گویی آغاز شد؛ سوگی که قرار نبود تمام شود. مدتی بعد مشخص شد او دوقلو باردار است. پزشکان توصیه کرده بودند آرامش داشته باشد و استراحت کند، اما مادر داغدار نمی‌توانست از مزار پسرش دل بکند. روزهایش را در گلزار می‌گذراند و گاهی حتی همان‌جا ناهار و شام می‌خورد؛ انگار فاصله گرفتن از مزار، فاصله گرفتن از محمدطاها بود.
تا اینکه یک روز، یکی از اهالی که خانواده جعفری را نمی‌شناخت و اتفاقاً در مزار با آنها آشنا شده بود، خوابی را برایشان تعریف کرد. خواب محمدطاها را دیده بود. پسرک در خواب گفته بود: «به مادرم بگویید کمی استراحت کند.»
شاید از همان روز، خواب‌های محمدطاها برای مادر شکل دیگری پیدا کرد. حالا او با همان خواب‌ها زندگی می‌کند؛ با پسرکی که شب‌ها در خواب به سراغش می‌آید، مادر را در آغوش می‌گیرد و برای لحظه‌ای آرامش را به خانه برمی‌گرداند.
اما می‌گویند شهید به خواب آدمی که خیلی بی‌قرار است نمی‌آید و مادر محمدطاها این روزها بی‌قرار است؛ بیشتر از همیشه. هرچه به اول مهر نزدیک‌تر می‌شویم، جای خالی پسرش برایش بزرگ‌تر می‌شود. دلش می‌خواهد دوباره او را راهی مدرسه کند، برایش وسایل مدرسه بخرد و صبح اول مهر بدرقه‌اش کند؛ او با این بی‌قراری، در انتظار تولد دوقلوهایی است که قرار است بخشی از محمدطاها را با خود به زندگی بیاورند.
مادر تصمیم گرفته است نام یکی از پسرها را محمد و دیگری را طاها بگذارد؛ دو نام برای دو نوزادی که هنوز نیامده‌اند و یک نام برای پسری که دیگر برنمی‌گردد.
 
آیا در امان هستیم؟ 
سؤال پرتکرار دانش‌آموزان میناب
«میناب هیچ وقت میناب گذشته نخواهد شد اما مردم مجبورند با این درد و رنج مواجه شوند. اول مهرماه امسال سخت‌ترین قسمت ماجراست. اما باید درد و رنج را تحمل کنیم برای اینکه بتوانیم اضطراب را مدیریت کنیم.برانگیختگی‌ها را مدیریت کنیم اجتناب‌ها را مدیریت کنیم.کابوس‌های شبانه بچه‌ها را مدیریت کنیم. تنها راه مواجه شدن رفتن بچه‌ها به مدرسه است.» اینها گفته‌های یک مدیر مدرسه است.
این روزها برخی از دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه در مدرسه مانده‌اند و به مکان جدیدی که برایشان در نظر گرفته شده می‌روند. مدرسه ویران شده دست نخورده مانده و تبدیل به موزه خواهد شد. تعدادی هم در مدارس دیگر ثبت‌نام کرده‌اند.
حالا با بازگشایی مدارس و همین که اعلام شد مدرسه‌ها حضوری می‌شوند و بچه‌ها باید دوباره وارد فضای مدرسه شوند، بعضی از دانش‌آموزان مضطرب شدند.مدیران مدارسی که دانش‌آموزان شجره برای ادامه تحصیل به آنها مراجعه کرده‌اند، از سؤال‌های پرتکرار بچه‌ها می‌گویند؛ سؤال‌هایی که بیشتر از هر چیز، ترس پنهان آنها را نشان می‌دهد: «مدرسه شما امن است؟ قول می‌دهید اینجا اتفاقی برای ما نمی‌افتد؟»
این سؤال را بچه‌هایی می‌پرسند که مدرسه قبلی‌شان را از دست داده‌اند؛ بچه‌هایی که هنوز برایشان مدرسه فقط کلاس و نیمکت و تخته نیست. مدرسه برای آنها جایی است که یک روز اتفاقی هولناک در آن افتاده و حالا هر مدرسه دیگری که قرار است واردش شوند، ابتدا باید به یک سؤال پاسخ بدهد: «اینجا در امان هستم؟»

میناب و دردهایش
میناب شهر کوچکی است و هنوز در تک تک کوچه‌های شهر بنر شهدا دیده می‌شود. خیلی از خانواده‌هایی که فرزند از دست نداده‌اند اما چون از نزدیک شاهد درد و رنج همشهریان شان بوده‌اند از این رنج و عذاب می‌ترسند.
 کبری فدوی توضیح می‌دهد: «کار خوبی که وزارت آموزش و پرورش انجام داد این بود که یکی از مسئولان در جلسه‌ای با مدیران ابتدایی و مشاوران شرکت کردند و در مورد نحوه بازگشایی مدارس و ایجاد فضای شاد برای بچه‌ها همفکری کردند. تقریباً آنجا همه اعلام کردند والدین خیلی تمایل ندارند بچه‌هایشان را به مدرسه بفرستند. تصمیماتی گرفته شد برای اینکه برای مدیریت اضطراب والدین و مدیریت اضطراب بچه‌ها تلاش کنیم.»
به گفته او سال‌های سال باید بگذرد تا بتوانیم درد و رنج اتفاقی را که در شجره طیبه افتاده مدیریت کنیم و سال‌های سال این رنج و این درد و این غم همراه میناب خواهد بود ما هنوز هر روز در میناب داریم اتفاقات جدیدی را تجربه می‌کنیم یا ماهیگیران هدف حمله دشمن قرار می‌گیرند یا سواحل کشور. وقتی خبر شهادت یا زخمی شدن آنها منتشر می‌شود اضطراب والدین و دانش‌آموزان هم بیشتر می‌شود. امیدوارم جنگ تمام شود و آرامش و آسایش و شادی به میناب و همه کشور بازگردد.
به گفته مشاوران مرکز آرامش میناب که ساعت‌ها با بچه‌ها تمرین کرده‌اند تا دوران سخت و دشوارشان را بگذرانند هنوز بسیاری از دانش‌آموزان شجره طیبه با نشانه‌های اضطراب پس از سانحه دست‌وپنجه نرم می‌کنند. بعضی از آنها هنوز فلش‌بک و کابوس دارند. در روزهای ابتدایی پس از حادثه، اجتناب از صحبت کردن درباره آنچه دیده بودند، موجب برانگیختگی شدید، تحریک‌پذیری و پرخاشگری در میان بچه‌ها شده بود. «گاهی کافی بود صدای باز شدن یک در یا حتی صدایی کوچک در راهرو بپیچد تا کودک ناگهان از جا بپرد، مضطرب یا عصبانی شود و واکنشی نشان دهد که برای اطرافیان بی‌دلیل به نظر برسد.» اینها را کبری فدوی می‌گوید.
تپش قلب، تنگی نفس و اضطراب‌های شدید هم در میان بچه‌ها دیده می‌شد. بعضی از آنها حتی پس از حادثه دچار علائم جسمی می‌شدند؛ مثلاً یک هفته تب داشتند، بدون اینکه بیماری مشخصی داشته باشند. بعضی دیگر به‌شدت به والدینشان می‌چسبیدند و حاضر نبودند تنها بخوابند. پدر و مادر بعضی از بچه‌های ۱۰، ۱۱ ساله مجبور بودند شب‌ها کنار فرزندشان بخوابند؛ وضعیتی که گاهی یک ماه و حتی دو ماه ادامه داشت.
اینها در روزهای اول، برای کودکانی که تراژدی مدرسه شجره را از نزدیک تجربه کرده بودند، نشانه‌هایی طبیعی از ترس و اضطراب پس از حادثه بود. با گذشت زمان، بسیاری از این نشانه‌ها کاهش پیدا کرد. بچه‌هایی که تحت درمان بودند و خانواده‌هایشان درمان را پیگیری می‌کردند، بویژه آنهایی که آسیب جسمی شدیدی ندیده بودند، به‌تدریج به زندگی برگشتند؛ کلاس‌های تابستانی رفتند، سفر رفتند و دوباره بخشی از زندگی روزمره‌شان را از سر گرفتند.
البته بسیاری از دانش‌آموزانی که درمانشان را پیگیری کرده‌اند و حمایت روانی دریافت کرده‌اند، آمادگی بیشتری برای بازگشت به مدرسه پیدا کرده‌اند. مشاوران با آنها در ارتباط بوده‌اند و قرار است وضعیتشان بعد از ورود به مدارس جدید هم پیگیری شود. فدوی می‌گوید: «مدارسی که در آنها دانش‌آموزان شجره طیبه ثبت‌نام کرده‌اند پی‌گیری می‌شوند. معلم و راه ارتباطی با معلم شناسایی می‌شود تا معلم بداند با چه دانش‌آموزی روبه‌روست و چه تجربه‌ای پشت سر گذاشته. قرار است شرایط این بچه‌ها و شیوه برخورد با آنها برای معلمان توضیح داده شود تا اگر نشانه‌ای از اضطراب یا تغییر رفتار در دانش‌آموز دیدند، موضوع را به مشاور اطلاع دهند و کودک دوباره تحت حمایت روانی قرار بگیرد.»
اما این حمایت برای همه دانش‌آموزان به یک اندازه در دسترس نیست. کمبود مشاور در مدارس میناب، به‌خصوص در مقطع ابتدایی، یکی از نگرانی‌های جدی است. در بسیاری از مدارس متوسطه اول، تعداد ساعت حضور مشاور محدود است و در مدارس ابتدایی نیز تعداد مشاوران بسیار کم است. این کمبود، در شهری که هنوز بخش بزرگی از دانش‌آموزان و خانواده‌هایش با پیامدهای یک حادثه جمعی روبه‌رو هستند، می‌تواند به یک چالش جدی تبدیل شود.
به گفته مشاوران، تلاش آموزش و پرورش برای اضافه کردن مشاوران بیشتر به مدارس ابتدایی ادامه دارد. همچنین با مدیران مدارس صحبت شده که اگر نشانه‌ای از اضطراب در دانش‌آموزی مشاهده کردند و نتوانستند خودشان آن را مدیریت کنند، موضوع را به مراکز مشاوره آموزش و پرورش ارجاع دهند تا روند درمان و حمایت از دانش‌آموز به شکل تخصصی دنبال شود.
اما داستان فقط به بچه‌های شجره ختم نمی‌شود. صدای انفجار فقط در گوش دانش‌آموزانی که آن روز در مدرسه بودند نمانده است؛ خانواده‌های آنها و بسیاری از خانواده‌های دیگر میناب هم آن صدا را با خودشان به خانه برده‌اند.
 مشاور مدرسه می‌گوید: «آن روز، وقتی صدای انفجار در تمام شهر پیچید، بسیاری از والدین خودشان را به مدرسه رساندند و بچه‌ها را به خانه بردند. بعد از آن، ماه‌ها کنار فرزندانشان ماندند. بعضی از بچه‌ها در کلاس‌های تابستانی شرکت کردند، به سفر رفتند و با کمک روان‌درمانی و حمایت خانواده، کم‌کم اضطرابشان کمتر شد. اما برای پدر و مادرها، ترس به این راحتی تمام نشد.آنها همسایه یا فامیل یا آشنایی را می‌شناسند که فرزندش در مدرسه شجره بوده است. از نزدیک دیده‌اند که چه بر سر خانواده‌های شهدا آمده و همین، فرستادن دوباره فرزندشان به مدرسه را برایشان سخت کرده است. بعضی از والدین هنوز مدام با خودشان فکر می‌کنند: «اگر دوباره چنین اتفاقی بیفتد چه؟ اگر این بار نوبت بچه من باشد چه؟»
نتیجه، کنترل بیشتر و ترس بیشتر است. بعضی والدین نمی‌خواهند بچه‌شان به‌تنهایی به مدرسه برود؛ می‌خواهند خودشان او را ببرند و خودشان برگردانند. بعضی هنوز نمی‌توانند به مدرسه رفتن فرزندشان با خیال راحت فکر کنند. این ترس نشان می‌دهد که خانواده‌های میناب هنوز برای جدا شدن از بچه‌ها و سپردن دوباره آنها به مدرسه آمادگی کامل ندارند.
این اضطراب برای یک کودک کلاس اولی می‌تواند پیچیده‌تر هم باشد؛ کودکی که خودش قرار است برای اولین بار جدایی از مادر و ورود به مدرسه را تجربه کند، حالا اضطراب مادر را هم با خود به مدرسه می‌برد. وقتی مادر از مدرسه می‌ترسد، کودک چطور باید در کلاس احساس امنیت کند؟ وقتی احساس امنیت وجود نداشته باشد، تمرکز هم سخت می‌شود؛ کودکی که مدام منتظر خطر است، نمی‌تواند به‌راحتی پای درس بنشیند و به حرف معلم گوش بدهد.
حتی در بعضی مدارس که کلاس‌هایشان زودتر آغاز شده، تعداد دانش‌آموزان حاضر بسیار کمتر از ظرفیت کلاس‌هاست. یکی از معلمان میناب می‌گوید که دخترش را هفته گذشته برای اولین روز به مدرسه فرستاده است. می‌گفت خودش از رفتن دخترش خوشحال بوده، اما همین که سرویس مدرسه حرکت کرده و دخترش به سمت مدرسه رفته، اضطراب شدیدی سراغش آمده: «با خودم گفتم یعنی هنوز ذهن من درگیر آن اتفاق است؟ یعنی هنوز آمادگی ندارم؟»
ترس فقط میان والدین نیست. معلم‌ها هم همین نگرانی را دارند. بعضی از آنها می‌گویند خودشان برای کار به مدرسه می‌آیند، اما هنوز از فرستادن فرزندانشان به مدرسه می‌ترسند. می‌گویند: «نکند دوباره همان اتفاق برای بچه‌های ما بیفتد.»
این ترس، حالا به یکی از گره‌های ذهنی خانواده‌های میناب تبدیل شده است؛ گرهی که شاید نتوان آن را یک‌شبه باز کرد و لازم باشد بازگشت به مدرسه، با آمادگی بیشتر و حتی به‌صورت تدریجی انجام شود تا هم بچه‌ها و هم خانواده‌ها دوباره احساس امنیت کنند.
نشانه‌های این ناآمادگی را حتی در بازار شهر هم می‌شود دید. هر سال، دو سه هفته مانده به اول مهر، بازار میناب پر می‌شد از پدر و مادرهایی که برای خرید کیف و کفش و دفتر و لوازم‌التحریر به بازار می‌آمدند. امسال اما بعضی از والدین می‌گویند هنوز هیچ وسیله نویی برای بچه‌هایشان نخریده‌اند. خرید نکردن فقط به معنای نخریدن یک کیف یا دفتر نیست؛ پشت این تأخیر، ذهنی ایستاده که هنوز برای فرستادن کودک به مدرسه آماده نشده است.
فدوی تأکید می‌کند: «این برای میناب یک زنگ خطر است. اگر این اضطراب مدیریت نشود، ممکن است ماه‌ها ادامه پیدا کند و خانواده‌ها و کودکان را درگیر خود نگه دارد. شهری که هنوز از حادثه فاصله نگرفته، حالا باید همزمان با آغاز سال تحصیلی، با ترس و اضطراب بازگشت به مدرسه هم روبه‌رو شود.»

 

برش

 اول مهر بدون فرزند
و در میان همه این ترس‌ها، خانواده‌های شهدا با درد دیگری روبه‌رو هستند؛ دردِ رسیدن اول مهر بدون فرزند.
بعضی از والدین هنوز در مراحل سخت سوگ هستند. بعضی هنوز نتوانسته‌اند رفتن فرزندشان را باور کنند. بعضی با «چرا بچه من؟» زندگی می‌کنند. در خانواده‌هایی که دو فرزندشان را از دست داده‌اند، حتی نشستن بر سر مزار هم می‌تواند به یک کشمکش دردناک تبدیل شود؛ پدر و مادری که نمی‌دانند کنار قبر کدام فرزند بیشتر بمانند، برای کدام‌یک گریه کنند و برای کدام‌یک دعا بخوانند. نگرانند مبادا اگر کنار مزار یکی بیشتر بمانند، انگار دیگری را فراموش کرده‌اند.
یکی از مادرها می‌گوید: «من وقتی اول مهر می‌آمد، خیلی شاد بودم. اما الان احساس می‌کنم غمم چند برابر شده، دلتنگی‌ام دوچندان شده. نمی‌دانم با این حال چه کار کنم.»
برای این خانواده‌ها، اول مهر فقط یادآوری روز حادثه نیست. اول مهر آنها را روبه‌روی آینده‌ای می‌نشاند که قرار بود با فرزندشان ساخته شود و حالا دیگر ساخته نمی‌شود. کودکی که قرار بود امسال از کلاس اول به دوم برود، یا از چهارم به پنجم برسد، حالا دیگر قرار نیست هیچ پایه‌ای را پشت سر بگذارد.
میناب سال تحصیلی تازه را آغاز می‌کند؛ اما در میان صدای زنگ مدرسه‌ها، باز شدن دفترها وکتاب‌های نو و قدم‌های دانش‌آموزانی که دوباره به کلاس‌هایشان برمی‌گردند، جای خالی کودکانی هست که هرگز پر نخواهد شد. اول مهر آمده، اما بعضی از بچه‌های میناب هرگز به مدرسه برنمی‌گردند.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • بین الملل
  • اقتصادی
  • علم و فناوری
  • اندیشه
  • ایران زمین
  • کتاب
  • خودرو
  • حوادث
  • دولت چه کار می‌کند
  • اجتماعی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و سی
 - شماره نه هزار و صد و سی - ۰۱ مهر ۱۴۰۵