وقتی آینده ناگهان به امروز نزدیک شد

جنگ، اقتصاد و تغییر عقلانیت ایرانیان

هومن قاپچی
 استاد مدیریت رسانه دانشگاه تهران


 گاهی یک رویداد، فقط یک رویداد نیست. وقتی جنگ آغاز می‌شود، در ظاهر با یک اتفاق سیاسی و نظامی مواجهیم؛ اما در ذهن انسان اتفاق دیگری نیز رخ می‌دهد: آینده ناگهان به امروز نزدیک می‌شود. پرسش‌هایی که قرار بود برای ماه‌ها و سال‌های بعد درباره آنها تصمیم بگیریم، به پرسش‌های همین امروز تبدیل می‌شوند: اگر دوباره حمله شود چه؟ پولم را کجا نگه دارم؟ کارم چه می‌شود؟ بچه‌ها چه می‌شوند؟ بمانم یا بروم؟ برای آینده برنامه‌ریزی کنم یا فعلاً فقط امروز را پشت سر بگذارم؟ جنگ، از این منظر، فقط به زیرساخت و اقتصاد شوک وارد نمی‌کند؛ به قابلیت پیش‌بینی آینده نیز آسیب می‌زند.

ما هنوز در «پساجنگ» نیستیم
جنگ را معمولاً با یک خط زمانی ساده تصور می‌کنیم: آغاز، ادامه و پایان. اما تجربه اجتماعی جنگ الزاماً چنین نیست. حتی اگر درگیری متوقف شود، ممکن است عدم‌قطعیت همچنان ادامه داشته باشد؛ بازار به اخبار واکنش نشان دهد، خانواده‌ها درباره امنیت و مهاجرت تصمیم بگیرند و مردم ندانند بحران پایان یافته یا فقط موقتاً متوقف شده است. مغز انسان فقط به خود یک رویداد واکنش نشان نمی‌دهد؛ به احتمال تکرار آن نیز واکنش نشان می‌دهد. بنابراین فاصله میان پایان یک درگیری و پایان آثار شناختی آن می‌تواند بسیار بیشتر باشد.
جنگ، پیش از آنکه آینده را تغییر دهد، تصور ما از آینده را تغییر می‌دهد
انسان موجودی آینده‌نگر است. درس می‌خوانیم، پس‌انداز می‌کنیم، خانه می‌خریم، کسب‌وکار راه می‌اندازیم و فرزندانمان را آموزش می‌دهیم، چون آینده‌ای را در ذهن خود تصور کرده‌ایم. اما وقتی آینده نامطمئن شود، این سازوکار تغییر می‌کند. به جای اینکه بپرسیم «پنج سال دیگر چه می‌خواهم؟»، ممکن است بپرسیم «ماه آینده چه اتفاقی می‌افتد؟» در این شرایط، رفتارهایی که در نگاه اول هیجانی به نظر می‌رسند، لزوماً غیرعقلانی نیستند. فرد ممکن است نقدینگی بیشتری نگه دارد، خرید بزرگ را عقب بیندازد، طلا یا ارز بخرد، شغل قابل‌انتقال‌تری انتخاب کند یا کسب‌وکارش را کوچک‌تر و انعطاف‌پذیرتر کند. عقلانیت در بحران شبیه عقلانیت در آرامش نیست. محیط تصمیم‌گیری تغییر می‌کند و در نتیجه، معیار عقلانی بودن تصمیم نیز تغییر می‌کند.

مهاجرت فقط عبور از مرز نیست
از همین منظر، مهاجرت را نیز نباید صرفاً با نارضایتی یا بی‌تعلقی توضیح داد. فرد ممکن است میان ریسک ماندن و ریسک رفتن دست به انتخاب بزند. ماندن می‌تواند به معنای حفظ خانواده، شبکه اجتماعی و تعلق باشد و رفتن ممکن است امنیت یا فرصت بیشتری ایجاد کند؛ هر دو نیز هزینه‌هایی دارند. حتی پیش از مهاجرت فیزیکی، ممکن است محل تصور آینده جابه‌جا شود. دانشجویی که مهارتش را برای بازار بین‌المللی انتخاب می‌کند، پژوهشگری که شبکه حرفه‌ای خود را بیرون از کشور می‌سازد یا خانواده‌ای که مسیر تحصیلی فرزندش را با فرض امکان مهاجرت طراحی می‌کند، الزاماً مهاجر نیست؛ اما بخشی از آینده خود را بیرون از جغرافیای فعلی تصور می‌کند. من از این وضعیت با عنوان «مهاجرت ذهنی» یاد می‌کنم: جابه‌جایی تدریجی محل تصور و برنامه‌ریزی آینده، نه لزوماً تصمیم قطعی به مهاجرت.

گام معلق لک‌لک
در فیلم گام معلق لک‌لک تئو آنجلوپولوس، مرز فقط خطی روی نقشه نیست؛ آدم‌ها در فضایی میان رفتن و ماندن، گذشته و آینده و تعلق و بی‌تعلقی معلقند. شاید تجربه بخشی از جامعه ما نیز شبیه همین تصویر باشد: نه کاملاً به وضعیت پیش از جنگ بازگشته‌ایم و نه به یک «پساجنگ» قطعی رسیده‌ایم. نه همه می‌خواهند بروند و نه همه مطمئن هستند که ماندن بهترین انتخاب است. در چنین شرایطی، انسان ممکن است به جای انتخاب قطعی، گزینه‌هایش را باز نگه دارد: پولش را نقدتر کند، مهارتش را قابل‌انتقال کند، مدارکش را آماده نگه دارد، کسب‌وکارش را انعطاف‌پذیر کند و هم‌زمان امکان رفتن را نیز در ذهن داشته باشد. این وضعیت را می‌توان «تعلیق شناختی» نامید؛ شرایطی که فرد مجبور به تصمیم‌گیری است، اما اطلاعات کافی برای اطمینان از تصمیم خود ندارد.
 
یک پارادوکس مهم
مشکل از آنجا آغاز می‌شود که تصمیمی که برای فرد عقلانی است، اگر میلیون‌ها نفر همزمان آن را بگیرند، ممکن است نتیجه‌ای نامطلوب برای جامعه ایجاد کند. جوانی که مهارتی قابل‌انتقال یاد می‌گیرد، لزوماً تصمیم اشتباهی نگرفته است. اما اگر تعداد زیادی از جوانان همزمان سرمایه انسانی خود را به سمت قابلیت انتقال بیشتر ببرند، ممکن است سرمایه‌گذاری بلندمدت داخلی کاهش پیدا کند. خانواده‌ای که برای مهاجرت احتمالی منابع کنار می‌گذارد، ممکن است کاملاً عقلانی رفتار کند؛ اما در مقیاس جمعی، همین تصمیم‌ها می‌توانند به کاهش سرمایه‌گذاری و افزایش میل به خروج منجر شوند. بنابراین همیشه مشکل از «غیرعقلایی بودن مردم» نیست. گاهی ساختار ریسک‌ها و مشوق‌ها، افراد عقلانی را به سمت نتایج جمعی پرهزینه هدایت می‌کند.

مسأله فقط تاب‌آوری نیست
حتی اگر جنگ متوقف شود، تجربه آن فوراً از ذهن مردم حذف نمی‌شود. کسی که یک‌بار ناچار شده برای امنیت خانواده‌اش تصمیم بگیرد، ممکن است پس از بحران نیز محتاط‌تر باشد. کسی که نوسان شدید بازار را تجربه کرده، ممکن است رفتار مالی متفاوتی پیدا کند. کسی که به مهاجرت فکر کرده، ممکن است این گزینه را برای همیشه در ذهن خود نگه دارد. پس باید میان پایان یک رویداد و پایان تجربه آن رویداد تفاوت گذاشت.
ما معمولاً از «تاب‌آوری» سخن می‌گوییم؛ اما پرسش مهم‌تر این است که آیا جامعه فقط مقاومت کرده یا چیزی یاد گرفته و خود را با شرایط جدید تطبیق داده است؟ اگر بحران‌های مکرر باعث شوند مردم راه‌های تازه‌ای برای سازگاری پیدا کنند، با نوعی سازگاری شناختی مواجهیم. اما اگر فرد دائماً در وضعیت آماده‌باش بماند، تصمیم‌های بلندمدت را کنار بگذارد و فقط امروز را مدیریت کند، ممکن است تاب‌آوری وجود داشته باشد اما ظرفیت تصور و برنامه‌ریزی آینده تضعیف شود.
سؤال اصلی چیست؟
شاید سؤال اصلی این نباشد که چرا مردم مهاجرت می‌کنند، چرا طلا و ارز می‌خرند یا چرا در بحران رفتارشان تغییر می‌کند. سؤال عمیق‌تر این است: وقتی آینده برای انسان قابل پیش‌بینی نیست، عقلانیت او چگونه تغییر می‌کند؟
و پاسخ این سؤال فقط اقتصادی نیست؛ همزمان اجتماعی، شناختی و حتی نهادی است. زیرا کیفیت تصمیم‌های فردی فقط به ویژگی‌های فرد بستگی ندارد؛ به محیطی که فرد در آن تصمیم می‌گیرد نیز وابسته است. اگر می‌خواهیم مردم افق بلندمدت داشته باشند، باید شرایطی فراهم شود که برنامه‌ریزی بلندمدت دوباره عقلانی شود. اگر می‌خواهیم سرمایه انسانی بماند، ماندن باید امکان‌پذیر و آینده‌دار باشد. اگر می‌خواهیم سرمایه‌گذاری افزایش پیدا کند، ریسک و عدم‌قطعیت باید قابل مدیریت‌تر شود. و اگر می‌خواهیم تعلق اجتماعی تقویت شود، انسان باید بتواند بخشی از آینده مطلوب خود را در همین جامعه تصور کند. شاید مهم‌ترین مسأله امروز همین باشد: قابلیت تصور آینده. آیا جوان می‌تواند خود را پنج سال بعد در یک شغل حرفه‌ای ببیند؟ آیا خانواده می‌تواند برای فرزندش برنامه ده‌ساله داشته باشد؟ آیا کارآفرین می‌تواند برای پنج سال بعد کسب‌وکارش را طراحی کند؟ آیا پژوهشگر می‌تواند مسیر علمی خود را درازمدت ببیند؟ اگر پاسخ این پرسش‌ها دائماً مبهم باشد، جامعه فقط با یک مسأله اقتصادی یا اجتماعی مواجه نیست؛ با یک مسأله شناختی درباره آینده روبه‌روست.
جنگ به ما یادآوری کرد که آینده‌ای که سال‌ها برایش برنامه می‌ریختیم، گاهی می‌تواند در چند ساعت تغییر کند. اما یک حقیقت دیگر را نیز نشان داد: انسان حتی در شدیدترین عدم‌قطعیت، دست از تصمیم‌گیری نمی‌کشد.یکی می‌ماند، یکی می‌رود؛ یکی سرمایه‌اش را جابه‌جا می‌کند، دیگری کسب‌وکارش را حفظ می‌کند و دیگری برای بازسازی آینده برنامه می‌ریزد.انسان حین بحران نمی‌ترسد؛ حساب و کتاب می‌کند.
و شاید مهم‌ترین پرسش درباره روزهای گذشته این نباشد که چه کسی رفت و چه کسی ماند؛ بلکه این باشد: در روزهایی که آینده ناگهان به امروز نزدیک شد، هرکدام از ما چه چیزی را درباره آینده خود دوباره محاسبه کردیم؟ آینده ایران نیز تا حد زیادی به پاسخ همین پرسش بستگی دارد. جامعه‌ای که می‌خواهد آینده بسازد، فقط به منابع و سرمایه نیاز ندارد؛ به انسان‌هایی نیاز دارد که بتوانند آینده را تصور کنند و باور داشته باشند که تلاش امروز، فردا هنوز معنا خواهد داشت. جنگ ممکن است متوقف شود؛ اما کار دشوارتر، بازگرداندن امکان تصور یک آینده قابل اتکاست. تصور آینده ایران عزیزمان و شاید بازسازی واقعی، از همین‌ نقطه آغاز شود.
نسخه کامل این یادداشت، با شرح مفصل‌تر ابعاد اقتصادی، شناختی و اجتماعی «مهاجرت ذهنی»، «تعلیق شناختی» و «تغییر عقلانیت در شرایط عدم‌قطعیت»، در ایران آنلاین منتشر شده است.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • جهان
  • دیپلماسی
  • اقتصادی
  • علم و فناوری
  • اندیشه
  • ایران زمین
  • کتاب
  • خودرو
  • حوادث
  • گزارش
  • اطلاع رسانی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و بیست و دو
 - شماره نه هزار و صد و بیست و دو - ۲۳ شهریور ۱۴۰۵