به بهانه ۲۱ شهریور روز ملی سینما
هنوز سینما جدی است؟
وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی
چندی پیش در ضیافتی در محضر آقای علی نصیریان، بزرگ بزرگان هنر نمایش و سینمای ایران، بودیم. در میان حاضران، دختر جوانی، یاس محمودی، حضور داشت. آقای نصیریان از او پرسید: «چه کار میکنید؟» گفت در رشته هنر و نمایش تحصیل میکند و از استادش نیز نام برد.
آقای نصیریان، با تجربه بیش از هفت دهه حضور بر صحنه و مقابل دوربین، نکتهای گفت که این رشته فقط در کلاس و کتاب به جایی نمیرسد؛ هنرمند باید «خاک صحنه بخورد.» بعد برای توضیح حرفش به خاطرهای از فیلم «گاو» اشاره کرد: «اگر کسی رو به دیگری کند و بگوید «تو گاوی»، آیا توهینآمیز نیست؟! حالا اگر کسی ناگهان خود را گاو معرفی کند و بگوید «من گاوم»، چهبسا موقعیت به طنز نزدیک شود. اما در فیلمی که داریوش مهرجویی براساس داستان عزاداران بَیل غلامحسین ساعدی ساخت، عزتالله انتظامی در مقام «مش حسن» به جایی میرسد که خود را گاو میپندارد؛ و نهتنها کسی نمیخندد، بلکه تماشاگر با انسانی روبهرو میشود که در برابر چشمان او آرامآرام فرو میریزد. جملهای که در موقعیتی دیگر میتوانست مضحک باشد، در آنجا به یکی از دردناکترین لحظات سینمای ایران بدل میشود.»
اما بخش مهمتر خاطره آقای نصیریان جای دیگری بود. او میگفت آقای انتظامی برای آنکه حالوهوای مش حسن را پیدا کند، چنان خود را در فضای نقش قرار داده بود که حتی روزهای تعطیل نیز از محیط طویله فاصله نمیگرفت؛ میخواست بو، فضا، تنهایی و زیست آن مکان به جانش بنشیند تا هنگامی که مقابل دوربین قرار میگیرد، «ادای» مش حسن را درنیاورد، بلکه تا حد ممکن او را زندگی کند. شاید همینجا بتوان لحظهای مکث کرد و پرسید: چه چیز «گاو» را پس از بیش از نیم قرن همچنان دیدنی نگه داشته است؟ فقط بازی درخشان نصیریان – انتظامی؟ کارگردانی مهرجویی؟ داستان ساعدی؟ حضور مشایخی، فنیزاده، والی و آن نسل درخشان تئاتر؟ یا چیزی فراتر از همه اینها؟ به گمان من سینما برای آن نسل کاری جدی بود.
جدی، نه به معنای عبوس بودن و نه به معنای ساختن فیلمهای تلخ و سنگین؛ بلکه به این معنا که هنرمند، حرفه خود را آنقدر محترم میشمرد که برای رسیدن به حقیقت یک شخصیت، یک جمله، یک تصویر یا حتی یک سکوت همچون «طبیعت بیجان» سهراب شهید ثالث وقت میگذاشت، مطالعه میکرد، مشاهده میکرد، تجربه و گاهی بخشی از زندگی خود را وقف لحظاتی میکرد که قرار بود بر پرده ماندگار شود.
در «گوزنها»ی مسعود کیمیایی نیز نمونهای مشابه میبینیم. بهروز وثوقی برای رسیدن به شخصیت «سید» گفته بود که ماهها در پی شناخت آدمهایی رفت که با انواع مواد مخدر درگیر بودند و برای فهم رفتار، حالات و جهان آنان مشاهده و تحقیق کرد؛ در روایتی از او، این دوره هفت یا هشت ماه طول کشیده است. چه با او موافق باشیم و چه نه، «سید» همچنان یکی از شخصیتهای بهیادماندنی سینمای ایران است.
از همین نمونه میتوان به تلاش رضا کیانیان در فیلم خانه ای روی آب به کارگردانی بهمن فرمانآرا اشاره کرد که برای رسیدن به فیزیک نقش و باورپذیری آن حدود 20 کیلو وزن اضافه کرد. ماندگاری، در بسیاری از موارد و مواقع، حاصل همان زحمتی است که تماشاگر بر پرده سینما نمیبیند. اما جدی گرفتن سینما فقط به پرده محدود نمیشود.
برای علی حاتمی، یک قاب هم میتوانست به اندازه یک صحنه اهمیت داشته باشد. در فیلم مادر، زندهیاد اکبر عبدی، در نقش فرزند عقبمانده خانواده وقتی مادر، رقیه چهرهآزاد، درِ منزلِ قدیمی را باز میکند تا وارد حیاط شود، فرزندش که در پشت در ایستاده بود به محض ورود مادر بر خلاف روال معمول نه او را در آغوش میکشد و نه خم میشود دست او را ببوسد بلکه تصویری یگانه خلق میکند و بوسه بر دنباله چادر او میزند. تصویری که پیشنهاد بازیگر هنرمند به کارگردان است. عبدی میگوید که او برای رسیدن به این موقعیت عاطفی، بسیار اندیشه، مشاهده و تلاش کرده تا نسبت بین مادر و فرزندی را در شکلی نو جلوهگر کند.
حاتمی برای «هزاردستان» فقط چند دکور موقت نساخت. پروژه چنان برای او جدی بود که سالها برای بازآفرینی تهران قدیم خواند و پرسید و وقت گذاشت و از مجموعهای از تهرانشناسان و معماران و صنعتگران برای ساخت فضای شهری متناسب با آن دوره استفاده کرد؛ همان مجموعهای که بعدها به یکی از میراثهای ماندگار سینمای ایران تبدیل شد. ساخت «هزاردستان» نزدیک هشت سال به طول انجامید.
در سینمای ناصر تقوایی، جدیت را در شناخت زبان، اقلیم و آدمها میتوان دید. «ناخدا خورشید» به عنوان یکی از اقتباسهای برجسته سینمای ایران از «داشتن و نداشتن» ارنست همینگوی الهام گرفته است، اما تقوایی آن داستان را چنان در جغرافیا و فرهنگ جنوب ایران حل میکند که حاصل کار، دیگر ترجمه تصویری از یک اثر خارجی نیست؛ جهانی ایرانی با بو، زبان، مناسبات و آدمهای خودش است و اگر کارگردان از اقتباس سخنی نمیگفت چنین کاری چندان به ذهن نمیآمد.
در آثار بهرام بیضایی، ادبیات به اوج میرسد: او جستوجوگری پیگیر است و تاریخ، اسطوره، نمایش، زبان و هویت ایرانی را بهخوبی میشناسد. بیضایی آنچنان کلمات را از حافظه زبانی و تاریخی یک ملت و فرهنگ برمیگزیند و در دهان بازیگر قرار میدهد که از مرز زمان و مکان فراتر میرود. آیا این عبارات فیلم روز واقعه که جمشید مشایخی آن را از زبان حسین سیدالشهدا بیان میکند فراموششدنی است: «خودستایان تکیه بر اریکهها زدهاند، کتاب خدا را چنان میخوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیدهاند، تکپیرهنان را پیرهن از تن میدرند؛ آنان که دستار بر سر نهادهاند سر از گردن خداترسان میاندازند و آنان که آب بر مردمان میبندند، مردمان را آب از لبه تیغ میدهند. اینان سپاه آز میآرایند و دیوار غرور میفرازند و کوشکهای خودپرستی میسازند و اموالشان را از انباشتن پایانی نیست. این نیست آنچه ما میگفتیم.»
و عباس کیارستمی؛ هرچند جهان او در ظاهر بسیار سادهتر به نظر میرسد. چه چیزی سادهتر از قصه کودکی که دفتر مشق دوستش را اشتباهی برداشته و میخواهد آن را پس بدهد؟ اما «خانه دوست کجاست؟» از همین حادثه کوچک، جهانی درباره مسئولیت اخلاقی، کودکی و مناسبات جامعه میسازد. فیلم در روستاهای شمال ساخته شد، از بازیگران غیرحرفهای بهره گرفت و حتی عنوان خود را از شعر سهراب سپهری برگزید.
یک دفتر مشق توانسته موضوع یک فیلم بزرگ شود. مرگ یک گاو توانسته بحران هویت یک انسان و یک جامعه را پیش چشم ما بگذارد. زندگی یک ناخدای جنوبی توانسته همینگوی را به بندری ایرانی بیاورد. یک مسافر غیرمسلمان، توانسته ما را با معنایی نو روبهرو کند.
سالها پیش، در یکی از دیدارها با تئو آنجلوپولوس، فیلمساز بزرگ یونانی و برنده نخل طلای کن، سخن از سینمای ایران به میان آمد. او که خود فیلمسازی عمیقاً پیوندخورده با تاریخ، اسطوره، شعر و حافظه یونان بود، به نکتهای اشاره کرد که هنوز در ذهنم مانده است: سینمای ایران در مدت نسبتاً کوتاهی توانسته بود در جهان شناخته شود، زیرا پشت سر آن، فرهنگی چند هزارساله و میراثی عظیم از شعر، حکمت، ادبیات و هنر ایستاده بود. خود آنجلوپولوس نیز بارها بر پیوند سینمایش با شعر، تاریخ و میراث یونانی، از تراژدیهای باستانی تا «اودیسه» هومر، تأکید کرده بود.
آن سالها، نام مولوی در بسیاری از محافل فرهنگی جهان شنیده میشد. همان روزها در جشنواره فیلم فجر گفته بودم: جای فردوسی و حافظ سینمای ایران خالی است. مقصودم البته این نبود که برای هر سینماگر لقبی از شاعران بزرگ انتخاب کنیم. سخن بر سر چیز دیگری بود: آیا سینمای ما به همان اندازه که امکان تصویربرداری، فناوری، جلوههای بصری و تولیدش گستردهتر شده است، توانسته نسبت خود را با آن اقیانوس فرهنگ، ادبیات، حکمت، زبان، تاریخ و زندگی ایرانی نیز عمیقتر کند؟ این پرسش امروز شاید مهمتر از دیروز باشد.
سینمای ایران هنگامی در جهان صاحب صدا شد که بیش از آنکه بکوشد شبیه دیگران باشد، توانست خودش باشد. روستا، کویر، دریا، کوه، دشت، تهران قدیم، جنوب، شمال، زبانها و لهجهها، کودکان، خانوادهها، آیینها، شعرها، فقر و فساد و خشونت، امید و اخلاق و محبت، تنهایی و حتی سکوت ایرانی را به تصویر کشید؛ اما آنها را به شکلی روایت کرد که انسانی در پاریس، توکیو، رم یا بوئنوسآیرس، دمشق، رباط، الجریزه و... نیز میتوانست با آن ارتباط برقرار کند. این شاید یکی از قوانین بزرگ فرهنگ باشد: راه جهانی شدن، گاه از عمیقتر شدن در هویت خود آغاز میشود و این همان تعبیر قدیمی است که بارها گفتهام: حضور جهانی با شناسنامه ایرانی.
از این منظر، سینما معنایی گستردهتر پیدا میکند. یعنی نویسنده، کلمه را؛ کارگردان، قاب را؛ بازیگر، شخصیت را؛ تهیهکننده، شأن اثر را؛ منتقد نقد را جدی بگیرد و حتی تماشاگر نیز شأن تماشا کردن را از یاد نبرد و مدیر و گزارشگر، سینما را صرفاً جدول تولید و آمار فروش نداند.
اثر هنری، برخلاف بسیاری از محصولات روزمره، با پایان تولید تمام نمیشود. نویسنده، کارگردان، بازیگر، فیلمبردار، آهنگساز، طراح و دهها هنرمند دیگر یک سوی آفرینشاند و سوی دیگر آن مخاطب است. فیلم در هر بار دیدهشدن دوباره متولد میشود. هر نسل ممکن است از «گاو»، «گوزنها»، «سوتهدلان»، «ناخدا خورشید»، «روز واقعه»، «خانه دوست کجاست؟»، «خانهای روی آب» یا «طبیعت بیجان» چیزی ببیند که نسل پیش از او ندیده بود. یکی از نشانههای اثر بزرگ نیز همین است: زمان آن را مصرف نمیکند؛ زمان لایههای تازهای از آن را آشکار میسازد.
روایت آن شبِ علی نصیریان برای من یادآوری یک منش بود؛ منش نسلی که میدانست هنر بدون آموزش ممکن نیست، اما آموزش نیز بدون تجربه، کافی نیست؛ استعداد لازم است، اما استعداد بدون انضباط و رنجِ آموختن به ماندگاری نمیانجامد؛ و مخاطب سینما را که بخشی از حافظه فرهنگی ایرانیان است نمیتوان نادیده گرفت.
روز ملی سینمای ایران گرامی باد!

