زنده شور واقعی کیست؟
روایتی عریان از زنی که نیلبک پای چوبه دار را به جنجالیترین فیلم تابستان ۱۴۰۵ امانت داد
این روزها که آنونسهایی از اثر سینمایی «زندهشور» در فضای رسانهای دستبهدست میشود و سکانسهایی از این فیلم پرستاره به تهیهکنندگی و کارگردانی کاظم دانشی توجه همگان را به درام خون و بخشش جلب کرده است، کمتر کسی میداند روح جاری در این قصه، الهامگرفته از زندگی زنی است که ۱۲ سال قبل، داستان تکاندهندهاش در روزنامه ایران (گفتوگو با بانویی که پس از قتل برادرش سفیر انساندوستی شد) پیش روی مخاطبان قرار گرفته بود. نقش اول این داستان همچنان «محبوبه» است؛ زنی مصمم که روزی برای کشیدن چهارپایه از زیر پای قاتل برادرش با کینهای شعلهور به محوطه اجرای احکام رفته بود و با شنیدن صدای ساز نیلبکی پای چوبه دار، مسیر انتقام را تغییر داد، اما حالا در روزهایی که قصه زندگی او روی پردههای سینما میدرخشد، در بیمهری مطلق سازندگانی قرار گرفته که حتی زحمت یک اطلاعرسانی ساده یا امانتداری در روایت را به خود ندادند. بانویی که میگوید: «اغلب قاتلهای بند اعدام زندانهای کشور شماره مرا دارند، چطور سازندگان این اثر برای پیدا کردن صاحب اصلی قصه، راهشان را گم کردند؟» گزارش پیش رو، بازخوانی جنجالی، عریان و جریانساز از داستان واقعی محبوبه است؛ روایتی از ۲۰ سال گام برداشتن در مسیر جلب نظر اولیای دم، رفتوآمد با چهرههای سرشناس سینما برای برگزاری آیین رضایت، سفر تا دوردستها برای نجات یک جان و حقایقی تلخ از خواسته های غیر عرفی و شرعی برخی از اولیای دم که در هیچ اثر پرزرق و برقی نمایش داده نمیشود.
سهیلا نوری
روزنامهنگار
«همهچیز از بیستویکمین زمستان زندگی «بهروز» آغاز شد؛ برادری که محبوبه سالها بود نقش مادر او را بازی میکرد. از همان روزهای بیماری مادر، بهروز را با شیر پاستوریزه بزرگ کرده بود و برایش حکم پسر را داشت، نه یک برادر معمولی؛ برادری که در میانه درگیری چهار دوست صمیمی (هادی، علی، لطفالله و بهروز)، چاقوی «علی» به قلبش نشست و او را برای همیشه خاموش کرد؛ با رفتن بهروز، محبوبه خود را در پایان خط زندگی دید؛ این زن که تمام عواطف و جوانیاش را پای بزرگ کردن برادرش گذاشته بود، با این ضربه تمام جهانش به یکباره آوار شد.»
معجزه نیلبک
محبوبه، پیکر برادر را با کفن متبرک به صحن امام حسین(ع) که خود بهروز چند روز قبل، از سفر کربلا آورده بود به خاک سپرد و در مقابل کینهای توصیفناپذیر را در دل کاشت. وقتی آلبوم عکسهای بهروز را زیر و رو میکرد تا عکسی برای حجلهاش پیدا کند، در تمام تصاویر علی (قاتل) را شانه به شانه برادرش میدید و آتش انتقام در قلبش زبانه میکشید.
هیچ اشک و التماسی از سوی خانواده علی، توان عبور از حصار خشم و داغ سنگین محبوبه را نداشت؛ او که تمام جهانش را با رفتن بهروز از دست داده بود، تنها و تنها به اجرای حکم و لحظهای میاندیشید که با کشیدن چهارپایه، کابوسهایش را پایان دهد.
دو روز مانده به ماه رمضان سال ۱۳۸۵، لحظه موعود در تاریکی سحرگاه زندان فرا رسید. محبوبه با چشمانی مصمم برای دیدن قصاص علی ایستاده بود. چند متر آن طرفتر، چوبه دار دیگری برپا بود. جوانی به نام «سینا»، بالای چهارپایه رفته بود و مادرش در تاریکی ضجه میزد. سینا در واپسین لحظات از قاضی اجرای احکام خواست تا اجازه دهد برای آخرین بار با «نیلبک»اش ساز بزند.
صدای محزون نیلبک سینا در فضای سرد و خاموش زندان پیچید. محبوبه بعدها در مورد آن لحظه گفت: «انگار آن نی را سینا نمیزد بلکه آن صدای محزون میخواست مرا از نیستی و افتادن در پرتگاه نجات دهد.» قلب مسخشده محبوبه ناگهان لرزید. در شمارش معکوس اجرای حکم، دواندوان سراغ اولیایدم پرونده سینا رفت و با التماس خواست از خون سینا بگذرند. خانواده مقتول با تعجب به چشمان اشکبار محبوبه نگاه کردند و گفتند: «وقتی خودت برای قصاص قاتل برادرت اینجا ایستادهای، چطور از ما میخواهی از خون سینا بگذریم؟»
معجزهای در حال جان گرفتن بود. محبوبه سراغ پدرش دوید و گفت: «از خون علی بگذریم تا دل این خانواده هم نرم شود و سینا زنده بماند.» پدر پذیرفت. علی از سکو پایین آورده شد و بعد از آن، خانواده سینا نیز از قصاص او گذشتند. اگرچه سینا یک سال پس از آزادی، در سحرگاه عید قربان به دلیل اختلالات روانی و پریدن بزاق دهان به گلویش از دنیا رفت و عاقبت علی هم چندان چنگی به دل نمیزد، اما «محبوبه» آموخت بخشش، نه هدیه به قاتل، که نجات جان خودش بود.
پرواز در مه
قصاص بنابر قواعد شرعی یک حق محترم است، اما محبوبه در زیست شخصیاش به این باور رسید که هیجان و خشم اولیه پس از قتل، به عطش کاذبی میماند که آدمی گمان میکند تنها با اجرای حکم سیراب میشود، اما در واقعیت، داغ از دست دادن عزیز، ابعاد پیچیدهتر و عمیقتری دارد که به سادگی التیام نخواهد یافت. اولیایدم مخیر هستند بر اساس رنج، اندوه و شرایط خود تصمیمی متفاوت بگیرند؛ اما محبوبه پس از ۲۵ سال رفتوآمد در دالانهای اجرای احکام، دست روی لایه دیگری از این کشمکش انسانی میگذارد: «بار سنگین اندوه از دست دادن عزیز، حتی پس از اِعمال حق نیز سبک نخواهد شد.»
«بخشش» دست بردن در قوانین سخت زمین و دشوارترین معادلات انسانی است، آنهم زمانی که داغ برادر هنوز تازه است و رد خون روی موزاییکهای خانه، رقص مرگ میکند، اما سحرگاه رمضان ۱۳۸۵ و طنین نیلبک سینا، مسیر دیگری را پیش پای محبوبه گذاشت؛ او دریافت قصاص اگرچه حق شرعی و قانونی اوست، اما برای روح داغدارش مرهمی قطعی نخواهد بود به همین خاطر تصمیم گرفت به جای ایستادن در صف مرگ، آغوشش را برای زندگی باز کند؛ تصمیمی که او را از یک داغدیده دردمند به سفیر رهایی صدها انسان از طناب دار تبدیل کرد.
روایت محبوبه
از معجزه بخشش
«من بارها و بارها با چشمان خودم دیدهام «بخشش» چطور برای خانوادههایی که تا پای چوبه دار رفتهاند معجزه میکند. اولیایدم وقتی از حق قانونی و شرعی خود میگذرند، در نگاه اول تصمیمی بسیار سخت میگیرند، اما شکوه این کار آرامشی ماندگار به زندگیشان میبخشد. «گذشت» داغ عزیزشان را سرد نمیکند، اما به قلب سوگوارشان گرمایی دلپذیر میبخشد تا بتوانند دوباره به زندگی لبخند بزنند و بار این غم سنگین را با متانت و آرامش درونی بر دوش بکشند.»
محبوبه که نزدیک به دو دهه است با صدها خانواده داغدار همنشین بوده، با لبخند و اطمینان از تجربه این سالهایش چنین میگوید: «در تمام این مدت حتی یک بار هم نشد برای کسی رضایت بگیرم و بعد پشیمان شوم. تمام کسانی هم که با گذشت اولیای دم فرصت دوباره یافتهاند، امروز در سلامت و مسیر درست زندگی میکنند.»
اگرچه اجرای حکم، احقاق حق قانونی و شرعی اولیایدم است، اما محبوبه در 20 سال گذشته عبارت «لذتی که در بخشش است در انتقام نیست» را به دفعات زندگی کرده و با وجود تجربه تلخی که از پاییز زندگی برادرش دارد، «حقیقت روشن بخشش» را موهبتی میداند که روح انسان را از حبس اندوه میرهاند و به روشنی و پویایی زیستن پیوند میزند. او خانوادههایی را دیده که از حق شرعی خود میگذرند تا به جای ایستادن در ایستگاه تردید، درهای امید و حیات دوباره را به روی خود و جامعهای که در آن نفس میکشند، باز کنند.
در گذرگاه نامها؛ از هما روستا
تا محمدرضا فروتن
در این 2دهه، راهروی دادگاهها محل رفتوآمد چهرههای برجسته سینما و هنر نیز بود؛ از هما روستا، کیانوش عیاری، فریبا کوثری و نادیا دلدار گلچین تا محمدرضا فروتن.
در پرونده تلخ جوانی ۱۸ ساله که نوه یکی از مجسمهسازهای برجسته کشور بود، مشاجره کودکانهای رخ داد و این جوان، ناخواسته مرتکب قتل شد. محبوبه به همراه محمدرضا فروتن شبانه به زندان رفتند. فروتن با آن لحن آرام خود، در پی انجام تشریفات، دقایق طولانی با خواهر مقتول که از طرفداران پروپا قرص محمدرضا فروتن بود صحبت کرد تا او را از اجرای حکم منصرف کند. اما متأسفانه خشم آرزو (خواهر مقتول) فرو ننشست و درست در ثانیههایی که همه در تلاش برای گرفتن رضایت بودند، با فشردن یک دکمه صفحه زیر پای جوان باز شد و این داستان تلخ ناتمام ماند.
بیمهری «زندهشور»
از این دست قصههای پرغصه برای محبوبه تمامی ندارد و دیگر پذیرفته، مادامی که برای نجات جان یک انسان محکوم در تلاش است راهی ندارد جز اینکه فراز و فرودهای این مسیر سخت را از سر بگذراند؛ او فقط یک خط قرمز دارد، آن هم اینکه برای حل پروندههای قتل با اسلحه و تجاوز به هیچ عنوان پیشقدم نمیشود؛ تنها برای نجات کسانی با تمام وجود تلاش میکند که یک اتفاق آنها را تا یک قدمی طناب دار میکشاند.
موضوع دیگری که از دایره اختیار محبوبه خارج است، جلب رضایتهای عجیب و غریبی است که در برخی پروندهها به چشم می خورد، به طوری که شاکی درخواست های مالی خارج از شرع و عرف را مطرح می کند.
البته در سوی دیگر این واقعیت تلخ، برخی نمایشهای رسانهای است که دلهای بسیاری را خون کرده؛ سینماگرانی که برای ساخت آثارشان از مستند تا اثر جنجالی این روزها، یعنی «زندهشور» از خطبهخط خاطرات و خوندلهای امثال محبوبه الهام گرفتهاند، اما هنگام برداشت محصول، کاملاً نادیدهشان میانگارند. همین هم سبب شد که محبوبه به تلخی گله کند، اما با لحنی پر از نجابت و آزادگی بگوید: «بارها در سالنهای نمایش دیدهام که چطور برای بازآفرینی لحظات مرگ و حیات، تشویقها میشود و در محافل هنری از سختیهای بخشش، سخنها به میان میآید، اما کسی نمیگوید زنی وجود دارد که بدون او هیچکدام از این رضایتها به سرانجام نمیرسید. فیلم میسازند به نام حقیقت، اما حتی یک تلفن به من نمیزنند که بگویند قصه زندگیات را برداشتیم. این بیانصافی است که روی خط درد ما رژه بروند و صاحب اصلی قصه را در گمنامی رها کنند. چطور میشود اثری بر اساس قصه زندگی و تلاشهای من ساخته و به عنوان پرفروشترین فیلم سینمایی تابستان 1405 شناخته شود، اما حتی یک تلفن هم به من نزنند؟»
سایههای طناب
روشنی گذشت
محبوبه که جان دهها انسان را نجات داده، خود در خانهای ساده در جنوب تهران روزگار میگذراند. وقتی پسر ۲۴ سالهاش دچار پارگی شدید دیسک و ضایعه نخاعی شد و توان راه رفتن و کنترل ادرارش را از دست داد، محبوبه حتی توان پرداخت هزینههای درمان زخم پای فرزندش را هم نداشت، اما با همان مناعت طبع بینظیرش میگوید: «من با خدا معامله کردهام نه با بندههایش برای همین، با اینکه در این سالها ریالی دریافت نکردهام، هرگز پشیمان نیستم و اگر دوباره به عقب برگردم، باز همین راه را میروم؛ اگر قرار بود با حرف و بیمهری مردم دلسرد شوم، همان روزی که قاتل برادرم را بخشیدم باید همه چیز این زندگی را رها میکردم. درحالی که هنوز به زندانها میروم و تحقیرها را به جان میخرم چون میدانم هیچچیز در این دنیا لذتبخشتر از زنده نگه داشتن یک انسان و آرامش دادن به یک روح داغدیده نیست.»
قصه محبوبه، روایتی از شکوه «گذشت» در مواجهه با عمیقترین داغهای انسانی است. فیلمها میآیند و میروند، پردههای سینما خاموش میشوند و تندیسها خاک میخورند، اما ردپای زنی که نیلبک پای چوبه دار را به ساز حیات تبدیل کرد، در تاریخ این سرزمین پاکشدنی نیست و محبوبه همچنان همان سند زندهای است که رسانهها باید امانتداری در برابرش را دوباره تمرین کنند.
برش
دیپلماسی دل؛ تا ترکیه برای یک جان
برای «محبوبه» هیچ پروندهای «بسته» به حساب نمیآید مگر آنکه آخرین قطره امید خشکیده باشد. برای نجات یک انسان، هیچ مرز و جغرافیایی را بهرسمیت نمیشناسد. او نه حقوقدان رسمی است و نه مأمور ارگانهای دولتی؛ مرز او، مرز انسانیت است. در یکی از پروندههای جنجالی وقتی فهمید اولیای دم پس از حادثه، تمام پلهای پشت سر را خراب کرده، به ترکیه رفتهاند و دسترسی به آنها راحت نیست، کفش و کلاه کرد و تا استانبول رفت. کسی تصورش را هم نمیکرد زنی با امکانات محدود محبوبه راهی دیار غربت شود اما او تنها با تکیه بر دیپلماسی دل و لحن صادقانه مادرانهاش خود را به استانبول رساند. روزها جستوجو در دیار غربت و نشستن در برابر ولیدمی که مرزهای جغرافیایی را برای فرار از خاطرات تلخ طی کرده بود، سرانجام نتیجه داد. وقتی پای نجات جان یک انسان در میان بود، دیگر نه فاصلهها جلودار محبوبه بود و نه پاسپورتها؛ او با برگهای بازگشت که روی آن خط به خط بخشش حک شده بود.
در پرونده سخت دیگری در مشهد مقتول پس از ۲۵ روز جستوجو در یک کانال پیدا شده بود و خواهرانش با کینهای کشنده فریاد میزدند: «اگر خدا هم از آسمان پایین بیاید، ما نمیبخشیم!»؛ همان جمله تکراری که محبوبه بارها و بارها در ایامی که قصد قصاص قاتل برادرش را داشت فریادش زده بود. خواهر بزرگتر (زهرا) از همه وراث وکالت تام داشت و به همه قول داده بود قصاص انجام شود. محبوبه برای نفوذ به دژ خشم این خانواده، تمام تشریفات رسمی را کنار گذاشت. پای دورهمیهای خواهران نشست و هر نیش و کنایهای را به جان خرید تا بتواند دیوار بیاعتمادی را فرو بریزد. با این اوصاف، تاریخ اجرای حکم مشخص شد. شب پیش از اجرا، محبوبه در جمع خانواده مقتول قرآن باز کرد و در میان اشکهای پدر ۹۵ ساله و خواهران، آیه ۴۵ سوره مائده را خواند؛ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کفَّارَةٌ لَّهُ... (پس هر که از آن [قصاص] درگذرد، پس آن کفاره گناهانش خواهد بود...)
کلام خدا چنان بر روح خانواده نشست که زهرا قرآن را گرفت تا خودش معنی آیه را ببیند؛ با صدای بلند خواند و همانجا گریست و غائله ختم شد. نه تنها دیه درخواستی خانواده با تلاش محبوبه به ۳۵۰ میلیون تومان کاهش پیدا کرد که پدر مقتول بخشی از مبلغ را به قاتل برگرداند تا بدهیهای سابق فرزند مقتولش تسویه شود و روحش در آرامش بماند.

