در گفتوگو با دکتر حسین واله، آیندههای محتمل این مرز و بوم بررسی شد
ایران در آستانه توافق اجتماعی جدید
«سنت بووه» منتقد ادبی فرانسوی گفت: «ما جز در «آستانه» نمیتوانیم ایستاد. آنجا ایستادن خود کاری سترگ است.» در ۴ دهه گذشته اندیشمندان گفتند ایران جامعهای درحالگذار است، بیآنکه توضیح دهند وضعیتی که قرار است از آن گذر و وضعیتی که قرار است به آن رسیده شود، چیست. وقایع ۱۴ سال قبل، از ۱۳۹۶ تا جنگ ۴۰ روزه نشان داد آنگذار اتفاق نیفتاد و آن نظر پایهای در واقعیت ایران نداشت. زیرا بهرغم همه کشاکشها، آرایش نیروهای اجتماعی ایران از وضعیتی به وضعیت دیگر «گذار» نکرد. وضعیت امروز نیروهای ایران نشان داد چیزی که قرار بود «گذار» باشد، به واقع «تداوم و پایداری» است. دکتر حسین واله، به جای آن «گذار»، صورتبندی دیگری ارائه میدهد. صورتبندی دکتر واله، ناظر بر تغییر آرایش نیروهای اجتماعی نیست، ناظر بر آغاز تازهای برای این نیروهاست؛ «آغازی» که از ابتدای برخورد ایران با تجدد مغفول واقع شد: «فرآیند فهم متقابل نیروهای درونی.» پس از بینتیجه بودن دو سده کشاکش، نیروهای اجتماعی ایران امروز درحال تجربه امر جدیدی هستند به نام «فهم متقابل یکدیگر.» مطابق این صورتبندی، اگر قرار است در ایران «گذار» اتفاق بیفتد، این گذار، نه پشت سر گذاشتن یک وضعیت یا به حاشیه راندن یک نیروی اجتماعی، بلکهگذار از «فقدان درک و شناخت نیروها از یکدیگر» به «درک و شناخت نیروها از یکدیگر» است و از قضا همین فرآیند «گذار واقعی» را ممکن میکند؛ گذار واقعی به مثابه عزیمت از تقابلهای نیروها و حرکت به سمت همپذیری و همکاری همافزا نیروهاست. بنابراین، به جای آن «گذار» سنت به مدرنیسم، امروز فهم متقابل نیروهای اجتماعی، «آستانهای» است که ظرفیت آن را دارد تا راه را برای فرارسیدن ایران جدید همواره کند؛ یعنی ایران فهم متقابل و همکاری متقابل، به جای ایران طرد متقابل. پس، به جای تکیه بر آن «گذار» که جز تقابل نیافرید، میتوان در «آستانه» این «گذار به فهم متقابل» ایستاد. امروز مهمترین پروژه ما میتواند کمک به تقویت وضعیت «آستانه فهم متقابل» مقابل باشد تا ایران جدید مبتنی بر همکاری متقابل زاده شود. زیرا همانطور که آرش رئیسینژاد در کتاب «معمای قدرت در خاورمیانه» گفت؛ در سرزمین کهنی مانند ایران که همواره در معرض هجوم بیگانگان بوده است، تنهایی استراتژیک نشاندهنده درونزایی و استقلال بنیادهای امنیت ملی ایران بوده است. درونزایی و تکیه به درون به این معناست که نقطه ثقل امنیت ملی ایران بر رابطه میان دولت و ملت استوار است.
مرتضی گلپور
معاون سردبیر
محتوای دو انتخابات متفاوت است.
این دو کنش متفاوت هستند، زیرا زمینهای که دو کنش در آنها صورت میگیرد، متفاوت است. همه حرف این است: فرق امروز ما با 1357 سال وقوع انقلاب و سال 1304 یعنی سلطنت پهلوی اول در این است که سال 1304 مانند امروز امکان انتقال گسترده اطلاعاتی وجود نداشت. در سال 1304 بخش عمده جامعه ایران اساساً بیرون از فضای گفتمانی بود که در شهرهای اصلی جریان داشت. اما سال1357 اکثریت جامعه درون این فضای گفتمانی قرار داشتند. در سال 1357 با رویهم قرارگرفتن چند شکاف، جامعه بسیج شد و شرایط دوگانه سلبی-ایجابی ایجاد کرد. اما به نظر میرسد حتی در سال 1357 هم تصوری که این دو جریان از یکدیگر داشتند چندان عمیق نبود، زیرا این فرآیند ارتباطی و اطلاعاتی که امروز هست، وجود نداشت.
چرا فکر میکنید این ابزارهای ارتباطی امروز هست؟
امروز تفاوتهای اساسی رخداده که از این قرار است: اولاً فهمیدیم ابزارهای متنوع و متکثر ارتباطی بهوجود آمد که میتوانند بسیار تأثیرگذار باشند، در حالی که سال 1357 دو طرف تصوری از چنین ابزارهایی نداشتند. قبل از انقلاب، محمدرضا پهلوی متوجه نبود از سینما و تلویزیون چه کارهایی ساخته است و هنوز هم برخی طرفدارانشان میگویند کاش ارتباطات را گسترش نمیدادیم. اما اکنون ابزاری به نام گوشی موبایل را میبینیم، پیامدها و تحولات آن را نیز میبینیم و درعین حال میفهمیم که با همین ابزارها، بخشهای مختلف جامعه ایران در حال فهم تفاوتهای فرهنگی و درک چرایی وجود این تفاوتها هستند.
منظور شما از حذف «دیگری» چیست؟
از ابتدای حکومت پهلوی اول، همواره تلاش شد تا ساختاری که هویت دیگری دارد، جایگزین ساختارهای موجود و باقی مانده از تاریخ ایران شود. پس از انقلاب هم در دورههایی یگانهگرایی را دنبال کردیم. در این دورهها میخواستیم با یگانهگرایی، محتوای نهادها، فاعلها و کنشگران جامعه همان باشد که میپسندیم. اما میبینیم یگانهگرایی نتیجه نداد. حالا این سؤال را میپرسیم که چرا نشد؟ و برای اینکه بتوانیم پاسخ درست بدهیم، از خود میپرسیم اساساً خود ما چه بودیم و قرار بود چه کنیم؟
این سؤال واقعا پرسیده میشود یا تحلیل شماست؟
این که این سؤالات پرسیده میشود تحلیل نیست، خبر است. امروز دارد پرسیده میشود چرا من این گونه هستم؟ امروز پرسیده میشود آیا او که «دیگری» من است، همان است که فکر میکنم؟ امروز این سؤال پرسیده میشود که اگر پوشش این خانم با مطلوب من فاصله دارد، به این معنی است که نماینده منافع دشمن است؟ امروز پرسیده میشود واقعاً این طور است یا به نادرست این را به او نسبت میدهم؟ نهتنها این سؤالها وجود دارد، بلکه پرسیده هم میشود.
شواهدی برای پرسیدن این سؤالات هست؟
نه فقط این سؤال را به صورت خصوصی پرسیدند، در صدا و سیما پرسیدند، نه به عنوان یک فرد عادی پرسیده شد؛ در عالیترین جایگاه پرسیده شد و اتفاقاً، به دنبال طرح این سؤال، این شعر هم قرائت شد: «ای شیخ هر آنچه گویی هستم؛ آیا تو چنان که مینمایی هستی؟»
اگر کنشگران ایران این سؤالات را میپرسند، چرا وقایع 1401 و 1404 رخ داد؟
به این هم خواهیم رسید، اما اکنون، تمرکز ما توضیح تحولاتی است که در سطوح بنیادین رخ داد. زیرا اگر تحولات عرصه کلان را بفهمیم، تحولات عرصه خرد را به گونه دیگری خواهیم فهمید. اگر نتوانیم تحولات عرصه کلان را درست درک کنیم، آنچه در عرصه خرد در حال وقوع است را با اعوجاج خواهیم فهمید. زیرا برپایه تفاوت هرکدام از این دو گونه درک و صورتبندی، واکنشهای عاطفی و فکری و عقیدتی ما به تحولات حوزه خرد، متفاوت خواهد بود.
از دوره ناصرالدین شاه، نهادهای ایرانی سه نگرانی داشتند؛ نگرانی از نیروهای درونی، نگرانی از نیروهای خارجی و سومین نگرانی این بود که نکند نیرویهای درون و بیرون برای حذف او همدست شوند.
در دورههایی از تاریخ معاصر، دیدیم که نیروهای درون و بیرون همدست شدند و نیروی درونی را حذف کردند.
قبل از مشروطه، انگلیس با نیروهای داخلی مرتبط بود، بعد محمدعلی شاه سعی کرد با کمک روسها مشروطه را نابود کند. انگلیس در روی کارآمدن پهلوی اول دخیل بود و شاه در 28 مرداد با کمک آمریکا نیروهای ملی را حذف کرد. بنابراین در تاریخ معاصر همدستی نیروی خارجی و داخلی مشهود است. بعد از انقلاب، تسخیر سفارت آمریکا هم ناشی از نگرانی از تکرار کودتای 28 مرداد، پس از سفر شاه به آمریکا بود. در فرآیند ارتباطی مدنظر شما، «دیگری خارج از مرز» چه نقشی دارد؟
توضیحات من عمدتاً ناظر بر این بود که آنچه امروز در زندگی عینی اجتماعی واقعی درحال رخدادن است، محصول یک فرآیند طبیعی است و نباید محصول یک فرآیند عجیب و غیرعادی تلقی شود. البته فرآیندی که میخواهم توضیح بدهم، همه فعل و انفعالات سیاسی و اجتماعی را توضیح نمیدهد، مثلاً به این سؤال پاسخ نمیدهد که نیروهای خارجی مؤثر بر جامعه ایران چه کار میکنند. بیشک، نیروهای خارجی در موضع و در چارچوب هویتی خود درحال عمل هستند. اما، نکته این است: آیا ما باید بدون توجه به این نیرو جلو برویم؟ طبیعتاً عاقلانه نیست. همچنین، اگر نتوانستیم نیروی بیرونی را کاملاً مهار کنیم، آیا باید از انجام هر کاری در داخل صرفنظر کنیم؟ این رویکرد هم درست نیست.
چرا درست نیست؟
امروز آمریکا قویترین دولت و دارای قویترین ارتش جهان است، اما به این معنی نیست که میتواند هر خواستی را عملی کند. فرض کنیم آمریکا و اروپا همه نیروی خود را برای یک پروژه تجمیع کنند. آیا میتوانند هر کاری خواستند انجام دهند؟ زمانها و موقعیتهای بسیاری بود که این قدرتها همه توان خود را به میدان آوردند، اما نتوانستند به هدف برسند.
در عراق بعد از اشغال، آمریکا نتوانست عراق را آنطور که میخواهد مدیریت کند.
بهار عربی هم یک برنامه طراحی شده بود، اما غرب نتوانست اهدافش را محقق کند. بنابراین، این نیروی بیرونی، قوی و مؤثر هست، اما اینطور نیست که بتواند هر ارادهاش را به کرسی بنشاند. پس ما به عنوان نیروهای داخلی اخلاقاً موظفیم هرکاری که برای بهبود وضعیت ایران لازم است، انجام دهیم.
آنچه تشریح کردید هنوز فرآیند است، نه نتیجه. اگر این فرآیند حتی نیمگام بردارد، انرژی بزرگی از ایران آزاد خواهدشد. زیرا یکی از دلایل پیشرفت ناقص ما، مهار نیروهای داخلی به دست نیروی داخلی است. پهلوی دوم پس از گامهای اول صنعتی سازی، صاحبان صنایع را کنترل و تکنوکراتها را برکنار کرد. این نمونهها، یعنی در 150 سال اخیر، ایرانیان خودشان بالهای پرواز ایران را بستهاند.
همه اینها از یک عامل اصلی به نام «میل به حذف» ریشه میگیرد، «میل به حذف» از نگرانی ریشه میگیرد، «نگرانی» از نبود شناخت ریشه میگیرد و نبود شناخت ناشی از این است که «من» به عنوان یک فاعل اجتماعی، فرد، طبقه یا یک گروه، تصورات خود از فرد، طبقه و گروه دیگر را به جای واقعیتهای آن فرد، طبقه یا گروه میگذارم. یعنی تصورات خودم از «دیگری» خود را به جای واقعیتهایش میگذارم. طرف مقابل هم همین کار را میکند. بنابراین، اگر تصورات خود را به جای واقعیت او لحاظ نکنم، درباره «دیگری» خود تا این اندازه دچار سوءبرداشت نخواهم شد.
دکتر واله میگوید امروز ساختار بنیادین ارتباطی شکل گرفت که باعث شد در ذهنم نسبت به «دیگری» چراغ پرسش روشن شود. اما کسی که مصاحبه را میخواند، شاید فکر کند منظور دکتر واله از ارتباطات، همین تلگرام، اینستاگرام یا آپارات است. اما اکثر آنچه در این سامانهها منتشر میشود اطلاعات واقعی نیست، اطلاعات نادرست یا disinformation است.
بار دیگر به مسأله اصلی برگردیم. ببینید! همه انسانها درباره خودشان تصوری دارند و در خودشان خواستهایی میسازند و ادراک و انتظاراتی دارند. تفاوت در این است که برخی میتوانند این درونیات را صورتبندی و در بیرون از خود بهصورت یک محصول فرهنگی مانند کتاب و مجسمه عرضه کنند. همه میتوانند صورتبندیهای عرضهشده این افراد را دریافت و به آنها واکنش نشاندهند. اتفاقی که اکنون رخ داد و 30 سال پیش نبود، این است که کثرت، تنوع، تعدد و ناهمگونی میان این صورتبندیهای منتشرشده از سوی افراد مختلف جامعه، به اندازهای زیاد شده که دریافت کنندههای آنها، امروز فقط با یک اراده، یک خواست خاص یا یک جهتگیری خاص مواجه نیستند، بلکه با یک تکثر مهارگسیختهای از کثرت «درونیات صورتبندیشده» مواجهاند. گاهی دریافتکنندگان این تولیدات سردرگم میشوند. مثلاً در اینستاگرام، تکثر و نامحدودبودگی محصولات ارائه شده اثر مهمی دارد، به این معنی که تصلب تک تک موجودیتهای منفرد individual روی «هویت ناخودساخته خودشان» را کاهش میدهد. اگر تصلب تکموجودیتهای منفرد روی «هویت ناخودساخته» خودش کاهش یابد، در یک فرآیند طبیعی، امکان جذب مجدد تکموجودیتهای منفرد individual در اجتماعهای community تازه، در گروههای جدید و در ادامه، امکان شکلگیری نهادهای تازه میسر میشود.
این اجتماعهای تازه بر چه پایهای شکل میگیرند؟
یک نگرانی همینجاست. زیرا شکلگیری این اجتماعهای تازه، هم میتواند برپایه درک عقلانی باشد و هم عوامل دیگری چون خواستها، نفرت یا خشم. اکنون گاهی با این عوامل مواجه هستیم. اما آنچه انتظار میرود، البته برای آینده بهتر ایران، این است که معلمان، استادان، پزشکان، هنرمندان و دیگر گروههای جامعه، برپایه رویکردی عقلانی به این فرآیند نگاه کنند. میلیونها انسان ایرانی داریم که هویتشان «شکل ناگرفته» است و در معرض بیشمار پیام از بیشمار مبدأ قرار دارند و تشخیص مبدأ و مقصد پیامها برایشان دشوار است. این میلیونها عامل انسانی، ظرفیت آن را دارند تا پیامها را انتخاب کنند، یعنی ظرفیت آن را پیدا میکنند تا برپایه این پیامها شکل بگیرند و گروههای اجتماعی تازه ایجاد شود. آنچه انتظار میرود، این است که یک ایرانی دلسوز ایران، از خود بپرسد چکار میتوانم بکنم تا این انتخاب، بیشتر عقلانی باشد تا احساسی. اگر بشود جامعه را به این سمت هدایت و برای حرکت در این راه به او کمک کرد، راحتتر و سریعتر شاهد شکلگیری گروهبندیهای تازهای خواهیم بود که نیاز واقعی جامعه ایران را دنبال میکنند.
گفتید تحلیل شما برپایه نهادگرایی است. یک مسأله نهادگراها، توضیح تولید و تبادل منافع در جامعه است. امروز برخی نهادهای ما منابع را به شیوه خاصی توزیع میکنند که اتفاقاً باعث بروز مشکلاتی هم شده. اگر سامانه ارتباطی و سپس گروهبندی اجتماعی جدید مورد اشاره، با این شیوه توزیع منابع در تضاد قرار بگیرند، چه خواهد شد؟ میتوان بدون توجه به این ساختارهای نهادی توزیع منابع، از شکلگیری گروهبندیهای جدید اجتماعی سخن گفت؟
در عالم سیاست هیچ حادثه یا فرآیندی دارای جبر علی نیست. تأکیدم بر فاعلیت «موجودیتهای منفرد» individual به این معنی نیست که این فاعلیت به طور کامل در اراده آنهاست. اساساً امور انسانی براساس احتمال عقلانی اتفاق میافتد نه جبر علی، یعنی اگر «الف» و «جیم» اتفاق بیفتد، در این صورت احتمال وقوع «د» بیشتر از «ب» است. وقتی متوجه این رابطه شدیم، اگر میخواهیم «ب» یا «د» اتفاق بیفتد، باید مطابق فرآیندهای مرتبط با آنها دست به کنش بزنیم. لذا آنچه مطرح شد پیشبینی غیبگویانه نیست. مسأله مهم این است: حال که میتوان به لحاظ عقلانی تصمیم گرفت و پیشبینی کرد، باید عوامل مؤثر را در نظر بگیریم، ساختار ارزشها و تکثر موجود را درنظر بگیریم و با درنظر گرفتن عقلانی همه این عوامل، احتمال موفقیت راههای مختلف را بسنجیم. در این مرحله میتوان راهی را انتخاب کرد که احتمال موفقیتش بیشتر است. مگر نمیخواهیم ایران را نگه داریم؟ مگر نمیخواهیم مردم به بهترین شکل زندگی کنند؟
بنابراین وقتی گفته میشود موانعی مانند منافع ساختیافته میتواند مانع تحقق این تحول شود، دکتر واله به جای نفی آن، به سیاستگذار و عاملان اجتماعی توصیه میکند که برای آینده ایران «بهتر است» راه درست را انتخاب کنیم.
درست است که در دهههای اخیر بلوکهایی شکلگرفته که منافع خود را تعریف کردند، و اگر سازوکارها یا منابع اجتماعی، سیاسی اجتماعی و فرهنگی و حتی بینالمللی پدید بیاید که بتواند منافع آنان را محدود کند احتمالاً بخواهند آن را خنثی کنند، با همه اینها، حرفم این است: چرا آنان این کار را میکنند؟ زیرا تصور میکنند میتوانند از این مسیر به مطلوب خود برسند. پس اگر بتوان آنان را متقاعد کرد تا بهتر ببینند و این حقیقت را دریابند که آنچه فکر میکنند ضرر آنان است در واقع نفع آنان است، مسیر دیگری را انتخاب خواهند کرد.
داگلاس نورث نهادگرا میگوید وقتی با تضاد منافع مواجه شدید، سعی نکنید با نزاع حل کنید، تلاش کنید به هر بخش جامعه سهمی بدهید. یعنی در مواجهه با وضعیت تضاد منافع، چانهزنی را پیشنهاد میکند.
یکی از رؤسایجمهوری آمریکا جمله مهمی دارد. وقتی از او پرسیدند چرا نباید یک رئیسجمهوری بیش از دو دوره در قدرت باشد، پاسخ داد: «برای اینکه بتوانیم قدرت سیاسی خود را حفظ کنیم، باید با اراده خودمان بخشی از قدرت را واگذار کنیم.» نکته بسیار مهمی است.
تفاوت نورث و مارکس این است که نورث میگوید برای ایجاد تغییر، ضرورتی به تضاد و حذف نیست. اما مارکس تضاد را آشتیناپذیر میداند و میگوید منافع یک طبقه، لزوماً در ضرر طبقه دیگر است.
مارکس و نورث 100 سال فاصله دارند. این فاصله زمانی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، امکانی فراهم میآورد تا فردی مثل داگلاس نورث بتواند ابزارهای عینی مؤثر در رفتار ذهنی psychologic آدمها را دقیقتر ارزیابی کند. مارکس این ابزارها را در اختیار نداشت. اگر این رویکرد را به جامعه ایران تسری دهیم، میتوان گفت بخشی از گرایش حذف دیگریهای سیاسی و اجتماعی که از دوره پهلوی اول پا گرفت و در دهه 1350 با شکلگیری سازمان مجاهدین، از پیامدهای طبیعی میل به «تثبیت هویتی» در برابر هویتهای معارض و میل به تضعیف هویتهای معارض بوده است. منظور از گرایش حذف همین است. بنابراین، اگر به نقطهای برسیم که بتوانیم در هویت «دیگری» خود، عناصری ببینیم که به عناصر هویتی ما کمک میکنند یا بخشی از منظومه هویتی ما هستند، انگیزه کمی باقی میماند تا به رویکرد حذف گرایش پیدا کنیم.
ارسطو وجه تمایز انسان و حیوان را توانایی نطق میداند، اما تعالی انسان زمانی است که پیش از به کاربردن قوه ناطقه، «درنگ» کند و به پیامدهای سخن بیندیشد. منظور شما این است که پیش از قضاوت یا اقدام نسبت به «دیگری» خود، درنگ و فکر کنیم آیا او واقعاً همین است که به او نسبت میدهم؟
وقتی پهلوی اول به قدرت رسید، قرار بود کارهایی انجام دهد و برای انجام آنها باید موانعی را برمیداشت. تا اینجا عقلانی است. اشکال او آنجا آغاز شد که در تصورات خود نسبت به چیزی که آن را مانع تحقق اهدافش میپنداشت، فکر نمیکرد که این نهاد هزاران ویژگی دیگر دارد و احتمالاً فقط یک یا دو ویژگی این نهاد، آن هم بهزعم او، مشکلی برای تحقق اهدافش خواهد بود. این را لحاظ نکرد که کل هویت این نهاد مانع او نیست، اما چون یک یا دو ویژگی آن نهاد را به کل آن تسری داد، در نتیجه هویت آن نهاد را به عنوان مانع تلقی کرد و نتیجه گرفت باید کل این نهاد حذف شود. رویکرد حذف در ایران از اینجا شروع شد. پهلوی اول آنقدر سواد نداشت تا بداند اساساً حذف، شدنی نیست زیرا قدرت فقط دربان و پاسبان و ارتش نیست. بخشی از قدرت، تصورات و فکر آدمهاست. او با حذف نهاد روحانیت، در دریای زیرین این جامعه، نهنگهایی قرار داد که در نهایت حکومت او را به زیر کشیدند؛ البته در این هنگام خودش نبود و فرزندش به زیر کشیدهشد. ریشه این حذف و سپس به زیر کشیدهشدن، در این بود که پهلوی اول حکم «الف» را که فقط مربوط به یک ویژگی یک نهاد بود به هویت آن نهاد سرایت داد و با این سرایت، خواست کل آن نهاد را حذف کند.
امروز فرآیند حذف چه تغییری کرد؟
100 سال بعد از پهلوی اول، امروز در سالهای 1404 و 1405، کنشگر ایرانی، اعم از سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی، میداند و میتواند تمایز و تفاوتی را که پهلوی اول تشخیص نمیداد، تشخیص بدهد. امروز کنشگران ایرانی به گونهای رفتار میکنند یا حرف میزنند که توانایی این تشخیص در آنان دیده میشود. براساس چنین وضعیتی، معتقدم میتوان انتظار داشت کنشگر ما، اگر میخواهد موانع فرضی را از سر راه برنامهها و اهدافش بردارد، به جای تعطیل کردن مدرسه، برنامه درسی مدرسه را عوض میکند که این، یعنی از حذف دست برمیدارد و به جای حذف، همکاری همافزا را دنبال میکند و میداند و میپذیرد که «دیگری» من، همچنان که منافع خود را دنبال میکند، در دنبالکردن منافعش، به من هم کمک میکند تا منافع خود را دنبال کنم. این چیزی است که باید فهمید. البته در برخی حوزهها مانند انتخابات، دنبال کردن منافع به معنی پیروز نشدن دیگری است، اما کسی که پیروز انتخابات نمیشود باید فکر کند که اگر انتخابات به مثابه قاعده تثبیت نشود، در آینده با چه سازوکاری خواهد توانست قدرت را به دست بگیرد؟ اگر بخواهد اصل انتخابات را زیر سؤال نبرد، راهی جز پذیرفتن پیروزی «دیگری» ندارد. اگر این فرآیند را بپذیرد، برندهشدن رقیب در انتخابات به معنی برندهشدن او هم خواهد بود، زیرا میتواند بعداً پیروز شود و دیگری او شکست بخورد؛ پس «دیگری» خود را حذف نمیکند اما اگر این فرآیند را نپذیرد، شرایط جدیدی روی کار خواهد آمد که در آن، دیگر نه او میتواند به قدرت دست یابد و نه «دیگری» او. شرایط جایگزین این وضعیت، یا اسلحه است یا پول یا مداخله خارجی که باعث باخت هر دو خواهد شد.
بنابراین، اکنون که ابزارهای ارتباطی امکان میدهند تا هویت خود و دیگری را شناخته و دلایل تفاوتها را بدانیم، امیدوارید عاملان ایرانی به این درک برسند که به جای تلاش برای حذف دیگری، به گرفتن سهم خود قناعت کنند؟
معتقدم میتوانیم به این وضعیت برسیم. در گذشته به این دلیل نمیتوانستیم به این وضعیت برسیم که موانع تشریح شده وجود نداشت. پهلوی اول نمیتوانست با روحانیت کنار بیاید، زیرا نمیتوانست تشخیص دهد هویتها چطور شکل گرفتهاند. نمیتوانست تشخیص دهد چرا او شاه است و روحانیت، روحانیت. بعد از انقلاب هم آقای بنیصدر و حزب جمهوری اسلامی نمیتوانستند همزیستی داشته باشند، زیرا بنیصدر نمیتوانست دریابد چرا او بنیصدر است و شهید بهشتی، شهید بهشتی. امروز مسأله ما این است که رویکرد تضاد و راهحل حذفی آزموده شد. آیا این رویکرد مؤثر بود و ما را به مطلوب رساند؟ ما امروز جامعهای هستیم با تنوعهای متکثر اجتماعی و مایههای اندک وحدتبخش. در گذشته مایههای وحدتبخش ما حداکثری بود و تضادها حداقلی. بنابراین، اگر عناصر تضادزای ما قویتر یا ضعیفتر از عناصر وحدتبخش ماست، و این وضعیت ناشی از فرآیندی است که تشریح کردم، میتوانیم از همین جا آن را متوقف کنیم. از همین حالا که ما هستیم و ایران جدید، از همین حالا که ما هستیم و قرارداد تازه اجتماعی، از همین حالا، قرار بگذاریم که «ای ایرانی! خواه سنی باش یا شیعه، خواه پولدار باش یا فقیر، آذری باش یا کرد، هرچقدر که این تکثر گسترده باشد، باز هم بیا بر سر یک مسأله ائتلاف کنیم و ببینیم این ائتلاف تا کجا تأمینکننده منافع همه ماست.»
روی چه چیزی ائتلاف کنیم؟
ایران. آیا امروز متوجه نشدیم که ایران مسأله مشترک ما است؟ ایران یعنی هویت ایرانی، منافع ایرانی، تکثر و فرهنگ ایرانی و منابعی که در ایران بودهاست، ایران یعنی همه چیزهایی که در این منظومه فرهنگی و تاریخی و سرزمینی وجود دارد. بنابراین؛ باید گفت «شما ای کثرت واقعی موجود در ایران! ای آزموده در تاریخ خویش رویکرد حذف را! خواه براساس احساس نیاز به قدرت بوده باشد و احساس خطر از «دیگری» که فکر میکردی قدرت تو را محدود میکند، ای کثرت واقعی موجود در ایران! امروز یک بار امتحان کن، در این آزمون نو، بنیادی به نام ایران را پیش روی خود بگذار و بیندیش اگر این بنیاد نباشد، کدام تان میتوانید باشید؟ میتوانی ببینی اگر ایران نباشد هیچ کدام از این تکثرها نخواهد بود.» پس شرط اول امروز ما این است که ایران را نگه داریم و برهمین اساس همه ما میتوانیم روی حفظ ایران توافق کنیم. میتوانیم به گونهای روی ایران توافق کنیم که منافع حداکثری همه ما را تأمین کند.
چه زمانی میتوانیم این کار را بکنیم؟
آن زمان که منافع من و شما به تضاد خورد، بتوانم به زیرساخت شکلدهنده هویت من و تو و سازنده منافع من و تو، نگاه کنم و ببینم چرا منفعت من با این فرد در تضاد است؟ اگر بتوانیم این را تشخیص بدهیم، میتوانیم از تضاد منافع خود با دیگری بکاهیم. اما اگر به آن زیرساخت نگاه نکنیم، نمیتوانیم بفهمیم چرا منافع من و شما به تضاد رسیده و نمیتوانیم تضاد را کاهش دهیم. مسأله کشور ما همین است؛ اینکه نمیتوانیم بفهمیم چرا میان منافع ما تضاد ایجاد میشود، زیرا نمیتوانیم بفهمیم اساساً چه فرآیند یا زیرساختی منافع هرکدام از ما را تعریف کرده، یا نمیتوانیم بفهمیم چه چیزی هویت ما را ساخته و برای همین نمیتوانیم ریشه تضاد را بفهمیم و برای همین نمیتوانیم برای کاهش آن راهحل پیدا کنیم. در نتیجه، راهحلهای خیالی و غیرواقعی را جلوی خود میگذاریم که از قضا باعث افزایش تضادها میشود.
خود شما قبلاً متوجه این زیرساخت بودید؟
اینها حرفهایی است که امروز میتوانم بفهمم، 30 سال پیش نمیتوانستم.
چرا؟
به این دلیل که فرآیند یا ابزارهایی که امروز هست، 30سال قبل وجود نداشت و من این تجربه را نداشتم. برای همین وقتی به «غیر» خود نگاه میکردم، او را با تخیل و تصورات ذهنی خودم میشناختم. اما امروز، با خود میگویم «نکند داری تصور خودت را به آنان نسبت میدهی؟» امروز با خودم میگویم «از کجا میدانی آنان همینطور هستند که فکر میکنی؟ شاید تلقی تو، خیال توست! پس ببین چه چیزی این تصور را در تو ایجاد کرد.» این نگریستن و بررسی، کاری است که امروز تقریباً همه دارند انجام میدهند.
«رابرت گودین» در «دموکراسی سنجیده» میگوید دموکراسی صرفاً رأیدادن نیست، بلکه نیازمند رمانخواندن، سینمارفتن، تئاتردیدن و مانند اینهاست تا درک بهتری از «دیگریهای خود» پیدا کنیم. در این صورت شاید موقع رایدادن، نیاز دیگران را لحاظ کنیم.
مسأله همین است؛ ما نیازمند داشتن تصویری درست و واقعی از «دیگری های» خود هستیم.
پیشنهاد امروز شما چیست؟
پیشنهادم این است: ای عقلای ایران! در هر زمینه و هر سطح که هستید، از سیاست، امنیت و اقتصاد یا فرهنگ و آموزش، کمی هم اینگونه فکر کنید. به این فکر کنید که آیا با اندکی تغییر نگاه، میتوانیم الگوی رفتار جمعی حفظ و افزایش قدرت را، نه از مسیر حذف دیگری، بلکه از مسیر همکاری همافزا با دیگری پیش ببریم؟ معتقدم میتوانیم.
برش
مشروطه حاصل تلاش علما بود. اساساً غیر از دو قشر روحانیت و بازار، نهاد مؤثر دیگری در جامعه ایرانی نبود. اما پس از مشروطه، روشنفکران که بر سر سفرهای نشستند که علما پهن کردند، حذف روحانیت را آغاز کردند تا به زعم خودشان «قوه روحانی و قوه دنیایی» را تفکیک کنند. بنابراین، نه تنها بهبهانی ترور شد، طباطبایی هم تهدید شد که اگر در حوزه عمومی دخالت کنی، به سرنوشت بهبهانی دچار میشوی. چرا در ابتدای دوره مدرن ایران، دیگریسازی و سیاست حذف آغاز شد؟
ریشههای این دیگریسازی، تاریخیتر است و به پیش از مشروطه بازمیگردد. ببینید! یک سازوکار زیستشناختی هست به اسم شرطیشدگی conditioning. شرطیشدگی یعنی، برای جانوران به شمول آدمیان، میتوان با کنارهم قراردادن دو عنصر متفاوت، کاری کرد که خاصیت یک عنصر به عنصر دیگر نسبت داده شود. یعنی افراد به جایی میرسند که «تلقی کنند» اگر در یک نفر، تغییراتی ایجاد شود که این تغییرات اساساً شاید با او مرتبط هم نباشد، لابد در دیگری هم این تغییرات اتفاق خواهد افتاد! این شرطی شدگی در تاریخ بشر بسیار اتفاق افتاده؛ به این معنی که دو موجودیت منفرد اجتماعی مثل دو قبیله، خانواده یا دو ملت، وقتی کنار هم قرار میگیرند، دیگران ویژگیهای آنها را به هر دو اسناد میدهند. یکی از اهداف فلاسفه جلوگیری از این فرآیند بود، یعنی نشان دهند که یک ویژگی خاص این واحد اجتماعی را نباید ویژگی واحد اجتماعی دیگر تلقی کرد. این شرطیشدگی یا واکنش شرطی به جای واکنش طبیعی، یکی از ریشههای اتخاذ رویکرد حذف است. به این معنی که ما برای ادامه حیات به قدرت نیاز داریم، قدرت یعنی توانایی ایجاد تغییر در دیگری؛ انسان یا طبیعت. انسانها نمیتوانند بدون قدرت زندگی کنند، اما از آنجا که انسانها، موجوداتی اجتماعی هستند و نمیتوانند بدون جامعه و قدرت سیاسی که در جامعه انتظام ایجاد میکند زندگی کنند، ناچارند میان کثرتها نوعی هماهنگی ایجاد کنند. مشکل از همین جا شروع میشود. کسی که برای تأمین منافع یک جامعه، عهدهدار برقراری انتظام آن میشود، باید کثرتها و تضادهای درون آن را به شیوههایی حل کند تا مانع کار و سود مشترک جامعه نشود. در این مرحله، طبقه یا نهاد مسئول ایجاد هماهنگی و انتظام در یک جامعه متکثر، مرتکب یک اشتباه میشود: وقتی یک واحد اجتماعی منفرد، مثلاً یک خانواده یا گروه اجتماعی که کارکرد خاصی دارد، صرفاً در یکی از ابعاد هویتی خود با اهداف آن نهاد مسئول ایجاد انتظام دچار تضاد میشود، حکم این تضاد که صرفاً ناشی از یک بعد خاص است، به کل آن مجموعه یا آن نهاد اجتماعی اسناد داده میشود. در نتیجه، برپایه همین اسناد، به سراغ حذف آن نهاد یا گروه میرود. درحالی که اگر به این فکر میکرد که این تضاد، فقط مربوط به یک بعد خاص هویت یا کارکرد آن مجموعه است و نه کلیت آن مجموعه، احتمالاً تصمیم دیگری میگرفت. مثلاً فرض کنید یک فرد از صدای مدرسه کنار خانهاش ناراحت است. اگر بداند این صدا فقط مربوط به زنگ ورزش است نه کلیت مدرسه، احتمالاً پیشنهاد میدهد زنگ ورزش در ورزشگاه محله برگزار شود اما اگر ویژگی صدای مدرسه در زنگ ورزش را به کل موجودیت مدرسه تسری دهد و نتواند اینها را تفکیک کند، احتمالاً به دنبال جابهجایی مدرسه خواهد بود و این یعنی رویکرد حذف.

