ستایش پیامبر در شعر فارسی
حضرت محمد(ص) در آیینه شاعران ایرانی
هزاروپانصد سال از میلاد حضرت محمد(ص) میگذرد؛ پیامبری که در یکی از دورترین و خاموشترین گوشههای جهان آن روزگار ظهور کرد؛ اما سخنش از مرزهای جغرافیا گذشت و به یکی از بزرگترین روایتهای تاریخ بشر بدل شد. در این ۱۵ قرن، درباره ایشان بسیار گفتهاند و بسیار نوشتهاند؛ از سیرهنویسان نخستین تا مورخان و متکلمان، از شاعران و فیلسوفان تا شرقشناسان و پژوهشگران روزگار جدید. هر دورهای کوشیده است حضرت محمد(ص) را از منظر پرسشهای خود دوباره بخواند و نسبت خویش را با او و میراثش روشن کند. نعت خاتم انبیاء، حضرت محمد(ص)، سنتی دیرینه در ادب فارسی است که بعد از حمد و ثنای خداوند متعال، در دواوین شعرای اعصار مختلف جای داشته است. اشعاری که شاعران به مدد آن شعر و اندیشهشان را متبرک میکردند و تلاشی بود برای نشان دادن اظهار ارادتشان به ساحت قدسی رسول خدا(ص). این سنت همچنان در ادب فارسی ادامه دارد، اما شیوه و سیاق آن متناسب با سبک و زبان زمانه تغییراتی پیدا کرده است. به مناسبت هزاروپانصدمین سال میلاد حضرت ختمی مرتبت مروری داریم بر برخی از اشعار شاعران شاخص ادوار مختلف در نعت ایشان.
دو رباعی محمدی
ابوسعید ابوالخیر
شاعر قرن چهارم
یارب به محمّد و علی و زهرا
یارب به حسین و حسن و آلِ عبا
کز لطف برآر حاجتم در دو سرا
بیمنتِ خلق، یا علی الاعلا!
بیشک الفست احد، ازو جوی مدد
وز شخص احد به ظاهر آمد احمد
در ارض محمد شد و محمود آمد
اذ قال الله: «قلهواللهاحد»
قسیم کفر و ایمان
سنایی غزنوی
شاعر قرن پنجم
کفر و ایمان را هم اندر تیرگی هم در صفا
نیست دارالملک، جز رخسار و زلف مصطفا
نسخه جبر و قدر در شکل روی و موی اوست
این ز «واللیل»ت شود معلوم آن از «والضحا»
گر قسیم کفر و ایمان نیستی آن زلف و رخ
کی قسم گفتی بدان زلف و بدان رخ پادشا
کی محمد: این جهان و آن جهانی نیستی
لاجرم اینجا نداری صدر و آنجا متکا
رحمتت زان کردهاند این هر دو تا از گرد لعل
این جهان را سرمه بخشی آن جهان را توتیا
اندرین عالم غریبی، زان همی گردی ملول
تا «ارحنا یا بلالت» گفت باید برملا
عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبز
قاید هر یک وبال و سایق هر یک وبا
زان فرستادیمت اینجا تا ز روی عاطفت
عافیت را همچو استادان درآموزی شفا
گر ز داروخانه روزی چند شاگردت به امر
شربتی ناوردشان این جا به حکم امتلا
گر تو را طعنی کنند ایشان مگیر از بهر آنک
مردم بیمار باشد یافه گوی و هرزه لا
تابش رخسار تست آن را که میخوانی صباح
سایه زلفین تست آنجا که میگویی مسا
روبهروی تو کز آنجا جانت را «ما و دعک»
شو به زلف تو کزین آتش دلت را «ما قلا»
در دو عالم مر تو را باید همی بودن پزشک
لیکن آنجا به، که آنجا به، به دست آید دوا
هر که اینجا به نشد آنجا برو داروش کن
کاین چنین معلول را به سازد آن آب و هوا
لاجرم چندان شرابت بخشم از حضرت که تو
از عطا خشنود گردی و آن ضعیفان از خطا
دیو از دیوی فرو ریزد همی در عهد تو
آدمی را خاصه با عشق تو کی ماند جفا
پس بگفتش: ای محمد منت از ما دار از آنک
نیست دارالملک منتهای ما را منتها
نه تو دُری بودی اندر بحر جسمانی یتیم
فضل ما تاجیت کرد از بهر فرق انبیا
نی تو راه شهر خود گم کرده بودی ز ابتدا
ما تو را کردیم با همشهریانت آشنا
غرقه دریای حیرت خواستی گشتن ولیک
آشنایی ما برونت آورد ازو بیآشنا
با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم از کرم
تو همان کن ای کریم از خلق خود با خلق ما
مادری کن مر یتیمان را بپرورشان به لطف
خواجگی کن سایلان را طعمشان گردان وفا
نعمت از ما دان و شکر از فضل ما کن تا دهیم
مر تو را زین شکر نعمت، نعمتی دیگر جزا
از زبان خود ثنایی گوی ما را در عرب
تا زبان ما تو را اندر عجم گوید ثنا
ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن
وی غریبی کرده اکنون با غریبان کن وفا
خلعت و احسان شاعر سنت هم نام تست
باد ز احسان تو زین سنت سنایی را سنا
عشق محمد بس است و آل محمد
مشرفالدین سعدی شیرازی
شاعر قرن هفتم
ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتى نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعده دیدار هر کسى به قیامت
لیله اسرى شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى
آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه گیتى مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
و آن همه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابد
پیش دو ابروى چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمىگیرد از خیال محمد
سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى
عشق محمد بس است و آل محمد
نام احمد نام جمله انبیاست
جلالالدین محمد بلخی (مولانا)
شاعر قرن هفتم
باد در مردم هوا و آرزوست
چون هوا بگذاشتی پیغام هوست
خوش بود پیغامهای کردگار
کو ز سر تا پای باشد پایدار
خطبه شاهان بگردد و آن کیا
جز کیا و خطبههای انبیا
زانک بَوش پادشاهان از هواست
بارنامه انبیا از کبریاست
از دِرمها نام شاهان بَرکنند
نام احمد تا ابد بر میزنند
نام احمد نام جمله انبیاست
چونک صد آمد نود هم پیش ماست
خاک پای مصطفی
نظامی گنجوی
شاعر قرن هفتم
اگر دین دارم و گر بتپرستم
بیامرزم به هر نوعی که هستم
به فضل خویش کن فضلی مرا یار
به عدل خود مکن با فعلِ من کار
بلی از فعل من، فضلِ تو بیش است
اگر بنوازیام بر جای خویش است
به خدمت خاص کن خرسندیام را
به کس مگذار حاجتمندیام را
چنان دارم که در نابود و در بود
چنان باشم کزو باشی تو خشنود
فراغم ده ز کارِ این جهانی
چو افتد کار با تو، خود تو دانی
چراغم را ز فیضِ خویش دِه نور
سرم را زآستان خود مکن دور
دل مست مرا هشیار گردان
ز خواب غفلتم بیدار گردان
زبانم را چنان ران بر شهادت
که باشد ختم کارم بر سعادت
چو حکمی راند خواهی یا قضایی
به تسلیم آفرین در من رضایی
دماغ دردمندم را دوا کن
دواش از خاک پای مصطفی کن
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد
شمسالدین محمد حافظ شیرازی
شاعر قرن هشتم
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسألهآموز صد مدَرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبهام مینشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعهنوشی سلطان ابوالفوارس شد
طربسرای محبَت کنون شود معمور
که طاق ابروی یارِ مَنَش مهندس شد
لب از ترَشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گُنَه مُوَسوِس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
چو زر عزیزِ وجودست نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ ازین راه رفت و مفلس شد
سوی حریم جان
عبدالرحمان جامی
شاعر قرن نهم
بانگ رحیل از قافله برخاست، خیز ای ساربان
رختم بنه بر راحله، آهنگ رحلت کن روان
نی هیچ جا منزل مرا، نی دل به کس مایل مرا
من ناقه را و دل مرا، سوی حریم جان کشان
یارب! مدینه است این حرم، کز خاکش آید بوی جان
یا ساحت باغ ارم، یا عرصه روضالجنان؟
چون کعبه آمد قبلهگه، بر طایفان بگشاده ره
هر سنگ از او سنگ سیه، هر کنج بامش ناودان
حسنی که بر مه تافته، مه جیب خود بشکافته
در جنت از وی یافته، سرمایه خیرات حسان
سلطان اقلیم وفا، شاه سریر اصطفا
سردفتر صدق و صفا، سرمایه امن
و امان
دریای امکان و قدم، بودند در طغیان به هم
او در میانشان از کرم، شد «برزخٌ لایبغیان»
میساخت روشن راه را، دعوت کنان بدخواه را
بشکست قرص ماه را، بر گوشه این گرد خوان
شد سوی اعدا از کرم، زد پیش او از حال سم
بزغاله مسموم دم، کز وی نیالاید دهان
ز اندک طعامی در دمی، اطعام کرده عالمی
و آن طعمه بیبیش و کمی، باقی به جایش همچنان
سایه نبودش همچو خور، و این طرفهتر اندر سفر
از تاب خود بالای سر، بودش سحابش سایهبان
هرگه نهاده پا برون، از تنگنای چند و چون
یک گام او بوده فزون، از عرصه کون و مکان
بر امّت گستاخ وی، کرده بساط لطف طی
گر ننهد آن فرخنده پی، پای شفاعت در میان
اوصاف او پیش خرد، بیرون بود از حد و عد
حاشا که در عمر ابد، آخر شود این داستان
پیغمبر آخر زمان
وحشی بافقی
شاعر قرن دهم
چه ذاتی عین نور ذوالجلالی
چه نوری اله اله لایزالی
ز نورش هر کجا آثار روحیست
به خدمت اندرش هر جا فتوحیست
جهان را علت غایی وجودش
وجود جمله موج بحر جودش
نه خورشیدی که چون پنهان کند روی
گذارد دهر را ظلمت ز هر سوی
فروزان نیری کاندر نقاب است
ازو عالم سراسر آفتاب است
ز شرع او که مهر انور آمد
جهان را مهر بالای سر آمد
هزاران راه را یک راه کرده
سخن بر رهروان کوتاه کرده
سپرده ره به رهداران مقصود
همه غولان ره را کرده نابود
میان آب و گل آدم نهان بود
که او پیغمبر آخر زمان بود
شمس جمال محمد
حبیبالله چایچیان
شاعر معاصر
اى آسمان به صورت ماهش نظاره کن
از شرم روى او، مه خود را دو پاره کن
بشمار، اختران شبافروز خویش را
آنگه بیا فضائل او را شماره کن
شمس جمال او، چو فلک، جلوهگر شود
قربانش اختران، همه با یک اشاره کن
شبها، به پاسگاه حریم مقدسش
با چشمک ستاره به هر سو نظاره کن
در معبد زمین، چو کند نیمهشب نماز
قندیل، ماه، و شمع شبستان، ستاره کن
اى چرخ جامه فرح امشب به تن نماى
پولک، ز اختران و ز مه، گوشواره کن
عمر دوباره، بوسه به خاک قدوم اوست
دستت چو میرسد طلب از او دوباره کن
اکنون (حسان) به مهر محمّد و آل او
درماندگى روز جزا را تو چاره کن
مکه شب همه شب را ستارهباران بود
علی معلم دامغانی
شاعر معاصر
به مکه شب همه شب را ستاره باریده است
شگفت واقعهای تا که یا که نشنیده است
خبر ز وادی نجوا دو واحه این طرف است
به چار سدره از آنسو قبیله معترف است
قراولان شفق تا سپیده بر آنند
تمام قافلههای رسیده بر آنند
سپیده زید بنیامر همقرابه من
نزول کرد به اشفاق در خرابه من
نزول کرد چو بر خوان طائیان میهمان
نزول شیخ بنیسهم بر بنوشیبان
فرود آمد از آن تیزگام تازنده
فرود آمدن امر بر بنوکنده
بهار و باغ مرا عطر ارغوان آورد
مرا ز واقعه دوش ارمغان آورد
که دوش جای تو خالی که جای یاران بود
که مکه شب همه شب را ستارهباران بود
شگفت واقعهای تا که یا که نشنیده است
به مکه شب همه شب را ستاره باریده است
به سعد و نحس چه تا باژگونه خواهد بود
شگفت واقعهای تا چگونه خواهد بود
چه فتنه، رامی افلاک در کمان دارد
فلک به قدح مقدر چه در گمان دارد
در آمد آنکه دل از چار گوشه بردارم
چهار روز و سه شب راهتوشه بردارم
به بدمآل ندارم غم مناقص را
جهاز برنهم آن بیسراک راقص را
سبکروان صبا را به تک چو سایه شوم
به رنگ صبح سبق را به کوهپایه شوم
به کوهپایه در، از اهل شیوه کاهنهای است
که سحر سامریان با دَمَش مداهنهای است
مسخرات فلک سخره همیشه اوست
طلسم و زیج و عزایم کمینه پیشة اوست
هلا سپیده، هلا صبح سکر نورانی!
مگر عشیرة خورشید را بشورانی
هزار لوری سیمینکمان، کمندافکن
هزار نیزهور یل، هزار زوبینزن
هلا سپیده، هلا صبح سکر نورانی!
مگر عشیرة خورشید را بشورانی
برآ که خواب ستاره صراحتی دارد
شکسته میگذرد شب، جراحتی دارد
چنان که فارِس غسّان به تک به لخم زده است
پلنگ زنگی شب را ستاره زخم زده است
منت به شیوه برادر کنایه میگویم
ز قول کاهنة کوهپایه میگویم
شد آن که جیش ملک روح را فرود آرند
ز پشت زین، شب مجروح را فرود آرند
شگفت واقعهای تا که یا که نشنیده است
به مکه شب همه شب را ستاره باریده است
خبر ز وادی نجوا دو واحه اینطرف است
به چار سدره از آن سو، قبیله معترف است
طنین نور درافکنده در رگ شب گیج
غریو بانگ یهود منجّم از تک زیج
که هان، بشارت موسی، روایت تبشیر
هلا تلاوت رؤیا، حلاوت تعبیر
همان نشاط طلوع از دَم دوباره صبح
هلا ستاره احمد(ص)، هلا ستاره صبح
به تیغ سرخ سحر رخنه در شب داجی
طلوع آتش جاوید کوکب ناجی
یا محمد!
محمد کاظم کاظمی
شاعر معاصر
یا محمد! نفسی سوخته در دل داریم
آتشی سرخ و برافروخته در دل داریم
یا محمد! شررآلوده عصیان ماییم
تشنهتر، خشکتر از ریگ بیابان ماییم
یا محمد! همه جز پوچی تکرار نبود
چارده قرن عَلَم بود و علمدار نبود
یا محمد! شب طوریم، برآی از پس ابر
چشمراهان ظهوریم، برآی از پس ابر
و کسی گفت، چنین گفت: «کسی میآید»
«مژده ای دل! که مسیحا نفسی میآید»
ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست
مرد اگر هست، بدانید که ناوردی هست



