مثلث داستانهای پلیسی
داریوش عابدی
نویسنده
نوشتن داستان پلیسی پروژهای بود که از چند سال گذشته برای خودم تعریف کردم. شروع این پروژه با رمان «مأمور مذاکره» کلید خورد. داستانهای پلیسی را با محوریت کارآگاه انوش شروع کردم و در همه کتابها این شخصیت به صورت ثابت اما با داستان متفاوت تکرار شد. کتابهای ششم و هفتم با عنوانهای «مردی به نام سایه» و «ناپدید شدن دختری با چشمان آبی» با هم به بازار نشر راه یافته است. بهتازگی کتاب دیگری هم از این مجموعه به اتمام رساندهام که امیدوارم با توجه به شرایط نشر به چاپ برسد. هر کدام از کتابهای ماجراهای کارآگاه انوش، داستانی را دنبال میکند، مثلاً رمان «مأمور مذاکره» در مورد خونهای فاسد بود که باعث کشته شدن افراد بسیاری شد و مردم نسبت به این قضیه واکنشهای زیادی داشتند. یا «راز مرگ امیرعلی فرزانه» در مورد قتلهای زنجیرهای زنان بود. انوش یک سروان زخمخورده است که خانوادهاش در اوایل انقلاب به خاطر یک سوءتفاهم از شمال ایران بیرون شدند. در رمان «رقص خنجر» خواهرش و در رمان «مأمور مذاکره» دخترش به طرز فجیعی کشته میشود. آدم سرسختی است که در مسائل کاری مرتبط با پروندههایش اصلاً کوتاه نمیآید. او با وجودی که در پروندههای خیلی پیچیده موفق عمل کرده اما سالهاست که درجهای نگرفته و هنوز سروان مانده است. گاهی از کمکهای ناشیانه پدر یا دخترش در پیشبرد پروندهها استفاده میکند. هوش و دقت زیادی دارد و موقعی که روی پروندهای کار میکند، هیچ نکتهای از نگاهش دور نمیماند.
اینکه چطور به سراغ نوشتن رمان پلیسی رفتم و اینکه چه شد و چه اتفاقی در ذهنم پیش آمد را نمیدانم. قبل از این پروژه، رمانهایی که نوشتهام پلیسی نبودند، یکدفعه به این سمت رفتم و خودم راضی هستم. با توجه به نظراتی که میخوانم و صحبتهایی که میشنوم، خوانندگان بیشتر جنبه معمایی کتاب را دوست دارند و برایشان جالب است. رمان پلیسی به موضوعات مختلفی همچون مسائل اجتماعی و انسانی میپردازد و خیلی راحت میتواند وارد فضاهای ممنوعه صاحبان قدرت و ثروت شود و مسائل ناگفته آنها را رو کند که این ظرفیت در رمانها با ژانرهای دیگر کمتر است. ولی متأسفانه این ژانر در ایران مورد بیتوجهی قرار گرفته و داستانهای زنجیرهای پلیسی خیلی کم نوشته شده است. یک عدم آشنایی با داستانهای پلیسی در جامعه ما وجود دارد. من کتابهای تئوریک هم در این زمینه ندیدم یا خیلی کم هستند. در حالی که در غرب، خیلی روی این ژانر کار شده و بسیار پرطرفدار هم هست.
مثلث کارگاه، قاتل و مقتول
از نظر من داستان معمایی و پلیسی نباید لو برود و خواننده باید تا آخر داستان در تعلیق باقی بماند. تعلیق باعث میشود خواننده تا صفحه آخر کشش لازم را برای ادامه دادن کتاب داشته باشد. مثلاً پنج مظنون در داستان آورده شود، وقتی خواننده نتواند درست حدس بزند و در آخر با شناسایی قاتل توسط کارآگاه غافلگیر شود، جذابیت و کشش داستان برایش بالاتر میرود. اگرچه داستانهای پلیسی پیامهای اجتماعی و انسانی دارند ولی یک بخش عمده جذابیت و هیجان آن، این است که خواننده همراه کارآگاه دنبال قاتل بگردد.
رمانهای ژانر پلیسی باید طرح سختگیرانه و مهندسیشدهای داشته باشند. همه ماجراهای داستان و گرههای آن باید از قبل برای نویسنده روشن باشد، در غیر این صورت ممکن است خواننده دستش را بخواند، قاتل را شناسایی و رمان را رها کند. نکته دیگر این است که این نشانهها باید با مهارت، لابهلای قسمتهای مختلف و موقعیتهای داستان جایگذاری شود. ماجرای فرعی، روایت کاذب و دیالوگها باید به دقت نوشته شود تا ردی از قاتل بر جای نماند، از طرفی هم باید به گونهای آورده شوند که وقتی خواننده دوباره به رمان مراجعه میکند، ببیند این نشانهها وجود داشته اما خیلی سرسری از کنارش گذشته است. انگار وقتی گرههای داستانهای معمایی باز شود، دیگر کاملاً کارکردش را از دست میدهد و آن جذابیت اولیه را برای مخاطب ندارد. من سعی میکنم رمانهایی که مینویسم، صرفاً یک رمان معمایی نباشد و ظرفیتهای بیشتری هم داشته باشد.
یک نکته در مورد قصههای پلیسی این است که نویسنده اول باید یک مثلث را طراحی کند؛ کارگاه، قاتل و مقتول. این مثلث اگر برای من کار کند، داستان پیش میرود. هر چقدر بیشتر بنویسم، میتوانم این مثلث را بچرخانم، گاهی اوقات قاتل، مقتول میشود یا حتی گاهی کارگاه قاتل از آب درمیآید. نکته دیگر این است که در داستان پلیسی معمولاً دو داستان وجود دارد؛ یک داستانی که مخاطب آن را میخواند و پیش میرود، یک قصه هم نشانههایش در داستان وجود دارد و کارگاه آخر داستان، شکلگیری آن ماجرا و جنایت را تعریف میکند و به این ترتیب دست قاتل رو میشود. وقتی نویسنده رمان مینویسد، باید این دو جنبه بهخصوص قصه دوم را کاملاً در ذهن خود بپروراند و بهطور کامل در ذهنش باشد که بتواند نشانهها را ماهرانه در طول داستان و در جاهای مختلف تعبیه و جاسازی کند. قبل از چاپ رمانهای پلیسی از دوستانم میخواهم آن را بخوانند، خودم هم چند بار مرور میکنم که سرنخها را جای درستی آورده باشم تا داستان لو نرود و اگر با چنین چیزی مواجه شوم یا فردی که داستان را خوانده قاتل را شناسایی کند، آن نکته را حذف میکنم.
یک بازی لذتبخش
همه ما دارای یک جهانبینی هستیم و هدفهایی در زندگی خود داریم. در قصه نوشتن هم به این صورت است، ولی اگر بخواهیم روی پیام داستان تأکید کنیم، کل فضای قصه را میگیرد. یعنی عنصری میشود که خیلی جلوی چشم میآید و خواننده را فراری میدهد؛ او نمیخواهد در حین خواندن داستان موعظه شود. هر چند که در انتهای داستانهای پلیسی، معمولاً عدالت حاکم میشود و دارای پیام است و دیگر نیاز نیست که نویسنده در لابهلای نوشتهها و موقعیتها پیامی را به صورت پنهان قرار دهد. در قصههای پلیسی، زبان هم باید خیلی شسته و رفته و تر و تمیز باشد. به قول ژرژ سیمنون -نویسنده فرانسوی و پلیسینویس معروف- که میگوید:«تمام صفتها و قیدها را باید بزنید»، بدون واسطه باید زبان نویسنده به گونهای باشد که خواننده را وارد داستان کند، پس از آن نیز هیچ مانعی نباید ایجاد کند. بهطور مسلم هیجان باید در داستانهای پلیسی و معمایی باشد، اگر نباشد دیگر خواننده را همراه خودش به داخل داستان نمیبرد.
من مابین قصههای پلیسی، رمان هم برای رده سنی نوجوان مینویسم. راستش نمیدانم کدام ژانر به من استراحت میدهد. از نوشتن برای نوجوان راضی هستم و برایم لذتبخش است. از وقتی داستان پلیسی شروع کردم، برای داستانهای نوجوان هم یک ساختار معمایی طراحی میکنم و این ساختار معمایی به من خیلی لذت میدهد. اینکه نمیخواهم دستم را برای مخاطب خودم رو کنم، مثل یک بازی در ذهنم میماند که یک لذت خاصی را برایم به همراه دارد. در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان فعالیت داشتم و مربی روستایی بودم. در دورهای هم کارشناس ادبی شدم. آن زمان به آثار کودکان پاسخ داده و به آنها آموزش میدادم. برای همین با فضای ذهنی آنها تا حدودی آشنا هستم. اگر این آشنایی نبود، کار برای نوجوان خیلی برایم سخت میشد. نوع کارم به گونهای بود که بهطور مرتب با فضای ذهنی، آثار و دیدگاههای بچهها کاملاً آشنایی پیدا کردم و موقع نوشتن، دیگر کار سختی در پیش
نداشتم.


