نگاهی به رسالت رسانه و علوم اجتماعی و شناختی در ایران امروز
گذر از «مدیریت بحران» به «یادگیری از بحران»
هومن قاپچی
استاد مدیریت رسانه دانشگاه تهران
ما در ایران، سالهاست با واژههایی زندگی میکنیم که گاه بیش از آنکه وضعیت بیرونی را توصیف کنند، وضعیت ذهنی ما را شکل میدهند: جنگ، صلح، آتشبس، تهدید، مذاکره، بازدارندگی، بحران و آرامش. اما تجربه سالهای اخیر نشان داده است که مرز میان این مفاهیم دیگر به روشنی گذشته نیست. ممکن است موشکها شلیک نشوند، اما روایتها همچنان در حال شلیک باشند؛ ممکن است مذاکرهکنندگان پشت میز نشسته باشند، اما شبکههای اجتماعی، رسانهها و ذهن میلیونها نفر همچنان در وضعیت منازعه باقی مانده باشد. در چنین شرایطی، شاید دو مفهوم «نه جنگ، نه صلح» و «هم جنگ، هم صلح» بیش از آنکه صرفاً دو تعبیر سیاسی باشند، دو وضعیت متفاوت برای فهم جامعه امروز ایران باشند. «نه جنگ، نه صلح» وضعیتی برزخی است؛ جنگ متوقف شده، اما صلح مستقر نشده است. اما «هم جنگ، هم صلح» وضعیت پیچیدهتری را توصیف میکند: ممکن است در یک سطح، مذاکره جریان داشته باشد و در سطحی دیگر، منازعه ادامه پیدا کند؛ ممکن است میدان نظامی در مقطعی آرام شود، اما میدان اقتصادی، رسانهای، دیپلماتیک و شناختی همچنان فعال باشد. این تمایز، برای فهم جامعه پس از تجربه جنگها و درگیریهای اخیر اهمیت زیادی دارد. تجربه جنگ دوازدهروزه سال 1404 و سپس بحرانهای گستردهتر سال 1405 و کشیدهشدن منازعه به مسأله تنگه هرمز، نشان داده است که «پایان درگیری» لزوماً به معنای بازگشت جامعه به وضعیت پیش از بحران نیست. گرچه تقریباً در میانه سال 1405 هستیم، حتی توافقها و آتشبسهای موقت نیز نتوانستهاند بهطور پایدار منازعه را از دستور کار خارج کنند و تنگه هرمز همچنان یکی از کانونهای اصلی کشمکش میان ایران و آمریکا باقی مانده است. این وضعیت، یک پیام مهم برای متولیان علوم اجتماعی و سیاستگذاری دارد: جامعه را نمیتوان فقط در لحظه وقوع بحران مطالعه کرد؛ باید مسیر حرکت آن را پیش، حین و پس از بحران دید.
بحران، تک فریم نیست!
یکی از خطاهای رایج ما در مواجهه با بحران، نگاه فریممحور است. تورم نقطه به نقطه، یک تصویر از انفجار، یک نمودار از نرخ ارز، یک نظرسنجی درباره افکار عمومی، یک هشتگ در شبکههای اجتماعی یا یک سخنرانی سیاسی را میبینیم و تصور میکنیم با همان یک قاب میتوانیم کل واقعیت را توضیح دهیم. اما جامعه، بیشتر شبیه فیلم است نه عکس. بحران نیز یک «اپیزود» منفرد نیست؛ یک فرآیند پیوسته است که در آن تجربههای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، رسانهای و شناختی روی یکدیگر انباشته میشوند. ممکن است یک شوک نظامی در یک روز رخ دهد، اما پیامد شناختی آن هفتهها و ماهها ادامه پیدا کند. ممکن است یک آتشبس یا تفاهمنامه روی کاغذ برقرار شود، اما اضطراب، بیاعتمادی، انتظار برای حمله بعدی و مصرف مستمر اخبار، در ذهن جامعه باقی بماند. در اینجا باید میان رویداد و تجربه رویداد تفاوت گذاشت.[1]
موشک یک رویداد فیزیکی است؛ اما انتظار برای موشک، مشاهده تصویر آن، بازنشر خبر آن، تفسیرش در شبکههای اجتماعی و مقایسه آن با تجربههای قبلی، یک فرآیند شناختی است. به همین دلیل، جنگ فقط در میدان رخ نمیدهد؛ بخشی از آن در حافظه، ادراک، هیجان و پیشبینی انسانها ادامه پیدا میکند. این همان نقطهای است که مفهوم «ذهن» در کنار «میدان» و «دیپلماسی» اهمیت پیدا میکند.
میدان، دیپلماسی و ذهن
سه میدان یک منازعه
در فهم کلاسیک از منازعه، معمولاً میدان و دیپلماسی دو ساحت اصلی تلقی میشوند. میدان، محل اعمال قدرت سخت است و دیپلماسی، محل چانهزنی، مذاکره و تنظیم روابط. اما در عصر رسانهای و شبکهای، یک میدان سوم نیز شکل گرفته است: ذهن.
این میدان نه کاملاً مجازی است و نه کاملاً واقعی. در ذهن انسانها ساخته میشود، اما پیامدهای کاملاً واقعی دارد. اگر جامعهای احساس کند که بحران پایان نیافته، رفتار اقتصادی، اجتماعی و رسانهای آن نیز بر مبنای همین ادراک شکل خواهد گرفت؛ حتی اگر در سطح رسمی، آتشبس برقرار شده باشد. از سوی دیگر، ادراک عمومی از یک مذاکره میتواند بر خودِ فضای مذاکره اثر بگذارد. روایت شکست یا پیروزی، قدرت یا ضعف، عقبنشینی یا انعطاف، تهدید یا فرصت، صرفاً محصول مذاکره نیست؛ بخشی از زمینهای است که مذاکره در آن معنا پیدا میکند.
در این معنا، دیپلماسی دیگر فقط گفتوگوی دیپلماتها نیست. دیپلماسی، همزمان در رسانهها، پلتفرمها، افکار عمومی و حافظه جمعی نیز بازتفسیر میشود.
به همین دلیل، میتوان گفت در جهان امروز، میدان بدون دیپلماسی ناقص است، دیپلماسی بدون فهم ذهن ناقصتر و هر دو بدون فهم رسانه و شناخت تقریباً نابینا هستند.
«نه جنگ، نه صلح»
فرسایش در وضعیت تعلیق
«نه جنگ، نه صلح» در ادبیات سیاسی سابقهای طولانی دارد. یکی از مشهورترین کاربردهای تاریخی این اصطلاح به موضع لئون تروتسکی در مذاکرات برست-لیتوفسک در سال ۱۹۱۸ بازمیگردد؛ وضعیتی که در آن نه جنگ به شکل معمول ادامه داشت و نه صلح رسمی برقرار شد. اما در جهان امروز، این مفهوم را میتوان از سطح روابط دولتها فراتر برد و به وضعیت اجتماعی تعمیم داد. جامعهای که مدت طولانی در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» زندگی میکند، الزاماً آرام نیست. ممکن است خیابانها آرام باشند، اما ذهنها در وضعیت انتظار و آمادهباش قرار داشته باشند. خبرهای جنگ را دنبال میکنند، قیمتها را با احتمال بحران بعدی میسنجند، تصاویر ماهوارهای و اخبار نظامی را تحلیل میکنند و هر حادثهای را در چارچوب احتمال تشدید بحران تفسیر میکنند. در چنین شرایطی، مسأله فقط «ترس» نیست. مسأله، فرسایش شناختی ناشی از عدم قطعیت مزمن است.
انسان برای مدت کوتاهی میتواند در وضعیت هشدار باقی بماند؛ اما اگر هشدار به وضعیت دائمی تبدیل شود، سیستم شناختی ناچار است خود را با آن سازگار کند. برخی افراد حساستر میشوند، برخی بیتفاوت، برخی بدبین و برخی نیز به دنبال روایتهایی میروند که پیچیدگی جهان را برایشان ساده کنند. اینجاست که مسأله «تابآوری شناختی» اهمیت پیدا میکند.
تابآوری کافی نیست
تابآوری معمولاً به معنای توانایی تحمل فشار، حفظ کارکرد و بازگشت پس از شوک تعریف میشود. جامعه تابآور جامعهای است که ضربه میخورد، اما فرو نمیپاشد؛ بحران را تجربه میکند، اما دوباره خود را بازسازی میکند.این ویژگی ارزشمند است، اما برای جهان پرابهام امروز کافی نیست. چرا؟
چون اگر جامعه فقط بتواند هر بار به وضعیت قبلی خود بازگردد، در بهترین حالت، همان آسیبپذیریهای قبلی را با خود حمل میکند. اینجاست که مفهوم پادشکنندگی نیکلاس طالب، بهعنوان یک استعاره تحلیلی، اهمیت پیدا میکند. سیستم پادشکننده فقط در برابر آشفتگی مقاومت نمیکند؛ از مواجهه با نوسان و فشار، در برخی شرایط، ظرفیت بیشتری برای سازگاری پیدا میکند.
اگر این مفهوم را به حوزه شناختی منتقل کنیم، پادشکنندگی شناختی یعنی جامعهای که پس از مواجهه با جنگ، بحران، اطلاعات متناقض، شایعه، روایتهای رقیب و شوکهای رسانهای، صرفاً به حالت قبلی بازنمیگردد؛ بلکه توانایی تشخیص، تحلیل، پرسشگری و تصمیمگیری خود را ارتقا میدهد. جامعه پادشکننده، جامعهای نیست که هیچگاه دچار اضطراب نشود؛ جامعهای است که بتواند اضطراب را از تصمیمگیری تفکیک کند. جامعه پادشکننده، جامعهای نیست که هیچ روایت رقیبی را نبیند؛ جامعهای است که بتواند چند روایت را همزمان ببیند، منبع آنها را تشخیص دهد، منافع پشت آنها را بفهمد و میان «اطلاعات»، «تفسیر» و «اقناع» تمایز بگذارد.
مخاطب خاکستری
مهمترین میدان این نبرد
در اینجا به مفهوم دیگری میرسیم که به نظرم برای فهم آینده جامعه ایران بسیار مهم است: مخاطب خاکستری.
در سادهترین تقسیمبندی، مخاطبان را موافق و مخالف میدانیم؛ خودی و غیرخودی، موافق و منتقد، همراه و معارض. اما جامعه واقعی هرگز اینقدر ساده نیست. مخاطب خاکستری ممکن است امروز با یک روایت همدل باشد و فردا با بخش دیگری از همان روایت مسأله داشته باشد. ممکن است در یک موضوع ملیگرا باشد، در موضوعی دیگر منتقد سیاستهای رسمی، در موضوعی دیگر دغدغه معیشت داشته باشد و در موضوعی دیگر تحت تأثیر یک تجربه شخصی تصمیم بگیرد. او «وسط» یا «وسطباز» نیست؛ پیچیده است و این پیچیدگی، نه تهدید، بلکه واقعیت جامعه مدرن است.
مشکل زمانی آغاز میشود که سیاست ارتباطی بخواهد این پیچیدگی را حذف کند. وقتی همه مخاطبان را مجبور کنیم یکی از دو برچسب را انتخاب کنند، در واقع بخش مهمی از جامعه را از گفتوگو خارج کردهایم. مخاطب خاکستری، بیش از آنکه نیازمند «اقناع دستوری» باشد، نیازمند اطمینان از عقلانیت، صداقت و کفایت اطلاعاتی محیط ارتباطی خود است.
جنگ روایتها یا جنگ بر سر ظرفیت تشخیص؟
در سالهای اخیر درباره «جنگ روایتها» بسیار سخن گفتهایم. اما شاید یک گام جلوتر رفتن ضروری باشد. مسأله فقط این نیست که چه کسی روایت بهتری تولید میکند؛ مسأله این است که آیا مخاطب توانایی تشخیص روایت را پیدا کرده است یا نه؟
اگر جامعهای را با انبوهی از پیامها، تصاویر، ویدیوها، تحلیلها و هشدارها مواجه کنیم اما قدرت تحلیل منبع، تشخیص سوگیری، فهم زمینه و ارزیابی اعتبار را در آن تقویت نکنیم، در واقع جامعه را برای جنگ روایتها آماده نکردهایم؛ فقط حجم بیشتری از اطلاعات در اختیارش گذاشتهایم. پادشکنندگی شناختی از همینجا آغاز میشود: آموزش «چگونه فکر کردن»، نه فقط «چه فکر کردن» در چنین جامعهای، شهروند باید بتواند از خود بپرسد: چه کسی این پیام را تولید کرده است؟ چرا اکنون؟ برای چه مخاطبی؟ با چه شواهدی؟ چه چیز را برجسته و چه چیز را حذف کرده است؟ این پیام میخواهد من را آگاه کند، بترساند، خشمگین کند یا وادار به کنش کند؟ و مهمتر از همه: اگر این روایت درست باشد، چه چیزی را توضیح میدهد و اگر غلط باشد، چه چیزی را نمیتواند توضیح دهد؟
اینها پرسشهای سادهای هستند، اما جامعهای که این پرسشها را بیاموزد، در برابر عملیات روانی، شایعه و دستکاری شناختی، مقاومتر و در نهایت پادشکننده خواهد شد.
رسانه دیگر حاشیه میدان نیست
در چنین شرایطی، رسانه را نباید روابط عمومی میدان یا بلندگوی دیپلماسی تلقی کرد. رسانه خودش بخشی از میدان است. در جنگهای معاصر، خبر فقط گزارش رخداد نیست؛ بخشی از رخداد است. تصویر، تیتر، هشتگ، ویدیو و حتی سکوت رسانهای، میتوانند بر ادراک قدرت و ضعف اثر بگذارند. پژوهشهای جدید درباره ارتباطات دیجیتال در جنگ اخیر نیز نشان دادهاند که معماری پلتفرمها میتواند نحوه انتشار و برجستهشدن روایتها را تغییر دهد؛ شبکههای متفاوت، بهواسطه ساختار و کاربرانشان، میتوانند یک پیام واحد را به شکلهای کاملاً متفاوتی بازتولید کنند. بنابراین، مدیریت روایت دیگر فقط مسأله تولید محتوای خوب نیست. مسأله، شناخت اکوسیستم توزیع محتوا، معماری پلتفرم، رفتار مخاطب و سازوکارهای توجه است. به زبان سادهتر، اگر ندانیم مخاطب چگونه میبیند، هرچقدر هم خوب حرف بزنیم، لزوماً خوب فهمیده نمیشویم.
از تابآوری به یادگیری
به نظر نگارنده، آینده سیاست ارتباطی ایران، اگر بخواهد از منطق واکنشی عبور کند، باید از «مدیریت بحران» به سمت «یادگیری از بحران» حرکت کند. بحران نباید فقط چیزی باشد که از آن عبور کنیم. باید چیزی باشد که از آن یاد بگیریم. پس از هر جنگ، باید پرسید: جامعه چه چیزی را آموخت؟ کدام روایتها باورپذیر شدند؟ کدام روایتها شکست خوردند؟ کدام گروهها بیشتر آسیبپذیر شدند؟ چه کسانی به منابع غیررسمی پناه بردند؟ چه چیزی اعتماد تولید کرد و چه چیزی اعتماد را فرسوده کرد؟ کدام تصاویر در حافظه جمعی ماندند؟ کدام واژهها حساسیت ایجاد کردند؟ و مهمتر از همه، کدام تجربهها ظرفیت شناختی جامعه را افزایش دادند؟
این پرسشها، ما را از سیاستگذاری بر اساس حدس و برداشتهای لحظهای به سمت سیاستگذاری مبتنی بر داده و علوم اجتماعی رایانشی هدایت میکنند. جامعه امروز را نمیتوان فقط با نظرسنجیهای مقطعی شناخت. باید شبکههای اجتماعی، الگوهای جستوجو، تغییرات هیجانی، رفتارهای ارتباطی، روایتهای خرد و تغییرات زمانی افکار عمومی را در کنار دادههای اقتصادی و اجتماعی مطالعه کرد. جامعه یک سیستم زنده است؛ نه یک جدول آماری.
ایران بیش از «ذهن آرام»
به «ذهن آماده» نیاز دارد
در شرایطی که مرز جنگ و صلح سیال شده است، شاید یکی از خطرناکترین خطاها این باشد که تصور کنیم هدف نهایی باید رسیدن به جامعهای باشد که هیچ اضطرابی ندارد. جامعه سالم الزاماً جامعه بدون اضطراب نیست. جامعه سالم، جامعهای است که اضطراب را میفهمد، درباره آن گفتوگو میکند و اجازه نمیدهد اضطراب جای عقلانیت را بگیرد.
در چنین جامعهای، صلح نیز به معنای خوابیدن ذهن نیست. صلح باید فرصت بازسازی ظرفیت شناختی باشد و جنگ، اگر رخ داد، نباید به معنای تعطیل شدن عقلانیت باشد.
شاید مسیر درست برای ایران، عبور از «تابآوری منفعل» به «پادشکنندگی فعال» باشد؛ از جامعهای که فقط تحمل میکند، به جامعهای که یاد میگیرد؛ از مخاطبی که فقط پیام دریافت میکند، به مخاطبی که پیام را تحلیل میکند؛ و از سیاست ارتباطی که صرفاً پاسخ میدهد، به سیاستی که از پیش ظرفیت شناختی جامعه را تقویت کرده است. در این میان، سهگانه میدان، دیپلماسی و ذهن میتواند یک چارچوب مهم برای فهم آینده باشد. میدان، امنیت و قدرت سخت را تنظیم میکند. دیپلماسی، امکان تبدیل قدرت به توافق را فراهم میکند. اما ذهن، تعیین میکند که جامعه چگونه این دو را بفهمد، تفسیر کند و بر اساس آن رفتار کند. نادیده گرفتن هر یک از این سه، تصویر را ناقص میکند و شاید مسأله اصلی همین باشد. ما شاید بیش از آنکه به جامعهای نیاز داشته باشیم که همیشه «آماده جنگ» باشد، به جامعهای نیاز داریم که آماده فهم جنگ و صلح باشد.
جامعهای که بداند آتشبس با صلح یکی نیست؛ مذاکره با تسلیم یکی نیست؛ مقاومت با نفی گفتوگو یکی نیست و گفتوگو نیز الزاماً به معنای کنار گذاشتن منافع ملی نیست. جامعهای که بتواند همزمان چند واقعیت را تحمل کند. این شاید مهمترین نشانه بلوغ شناختی باشد: توانایی زندگی کردن با پیچیدگی، بدون آنکه برای آرام کردن ذهن خود، جهان را ساده و دو قطبی کنیم.
«نه جنگ، نه صلح» اگر صرفاً یک وضعیت سیاسی تلقی شود، ممکن است ما را در وضعیت انتظار نگه دارد. اما اگر آن را بهعنوان یک وضعیت شناختی بفهمیم، فرصتی فراهم میشود تا از خود بپرسیم در فاصله میان جنگ و صلح، چه چیزی در ذهن جامعه ساخته میشود و «هم جنگ، هم صلح» شاید توصیف دقیقتری از جهان امروز باشد؛ جهانی که در آن ممکن است در یک اتاق مذاکره از صلح سخن گفته شود و در همان لحظه، در شبکهای اجتماعی، در بازار، در رسانه و در ذهن میلیونها نفر، منازعه ادامه داشته باشد. در چنین جهانی، پایان جنگ، فقط پایان شلیک نیست؛ پایان جنگ زمانی است که جامعه بتواند دوباره آینده را تصور کند.
و شاید رسالت اصلی مدیریت رسانه، علوم اجتماعی و علوم شناختی در ایران امروز نیز همین باشد: نه ساختن مخاطبانی که هیچگاه نلرزند، بلکه ساختن مخاطبانی که اگر لرزیدند، فرو نریزند؛ اگر روایتهای متعارض را دیدند، سردرگم نشوند؛ اگر بحران آمد، فقط مقاومت نکنند، بلکه یاد بگیرند؛ و اگر جهان پیچیدهتر شد، به جای سادهتر کردن واقعیت، پیچیدگی را بفهمند.
این همان نقطهای است که تابآوری شناختی به پادشکنندگی شناختی تبدیل میشود؛ جایی که مخاطب خاکستری دیگر صرفاً «مخاطب هدف» نیست، بلکه به کنشگری آگاه، پرسشگر و صاحب قدرت تشخیص تبدیل میشود. در نهایت، میدان ممکن است روزی خاموش شود، میز مذاکره ممکن است روزی خلوت شود و خبر جنگ ممکن است روزی از صفحه اول رسانهها کنار برود؛ اما اگر جامعه نیاموخته باشد چگونه روایتها را بفهمد، چگونه ابهام را تحمل کند و چگونه میان واقعیت و بازنمایی تمایز بگذارد، جنگ میتواند پس از پایان جنگ نیز در ذهنها ادامه پیدا کند. جنگ ممکن است در میدان تمام شود؛ اما صلح، زمانی آغاز میشود که ذهن جامعه دوباره توانایی ساختن آینده را پیدا کند.
[1] در تحلیل پدیدههای اجتماعی، میان «آزادی» و «احساس آزادی» و نیز میان «عدم آزادی» و «احساس عدم آزادی» باید تمایز گذاشت. آزادی و عدم آزادی، میتوانند وصفی عینی از موقعیت فرد یا جامعه باشند؛ اما احساس آزادی و احساس عدم آزادی، به ادراک فرد از آن موقعیت مربوطند. ممکن است فرد در موقعیتی از آزادی عینی برخوردار باشد، اما خود را آزاد احساس نکند؛ یا در شرایطی با محدودیتهای عینی زندگی کند، اما آن محدودیت را بهعنوان سلب آزادی تجربه نکند. بنابراین، میان «آنچه هست» و «آنچه تجربه میشود» فاصلهای وجود دارد که برای فهم رفتار اجتماعی بسیار تعیینکننده است. همین تمایز را میتوان به بحران نیز تعمیم داد: آنچه جامعه را تحت تأثیر قرار میدهد، صرفاً خودِ رویداد نیست، بلکه ادراک و تجربهای است که از آن رویداد در ذهن افراد شکل میگیرد.


