در حافظه موقت ذخیره شد...
تبدیل زندان به بوستان
«ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد!»
تبدیل زندان به بوستان و اینکه زندان میتواند تنها آن سلولهای تاریک در دایره تصورات من هم نباشد بلکه میتواند آن چند متر مربع فضای کاری باشد که هر روز با اکراه، خود را به آن میرسانم برای چندرغاز حقوق آخر ماه یا آن همسایه بد قلقی باشد که گاه در حیاط مجبورم با او روبهرو شوم یا بینهایت رویداد و رابطه دیگر که ما خود را اسیران آن زندانها میدانیم. مولوی میگوید:
این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان
مولانا آرزوی حفرهکردن و رهاندن خود دارد، اما شمس دنبال فرار نیست بلکه از یک نگاه دیگر صحبت میکند. اما اصلاً چه شده است که شمس به ناگاه به زندان و بوستان رسیده است؟! به کل متن اشاره کنم:
«دلی را کز آسمان و دایره افلاک بزرگترست و فراختر و لطیفتر و روشنتر، بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود چو زندان تنگ کردن؟ چگونه روا باشد عالم چو بوستان را بر خود چو زندان کردن؟ همچو کرمِ پیله، لعاب اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم بر گرد نهاد خود تنیدن و در میان زندانی شدن و خفه شدن! ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد!»
پس تا حدی دارد مشخص میشود که منظور شمس چیست. تأکید او بر گفتوگوهای درونی است و همهمههای شلوغ ذهنی. اینهاست که دل گشاده را تنگ میکند و ما همچون کرم ابریشم با فکر و خیالات باطل، آجرآجر آن را میسازیم و با دست خود عالم چو بوستان را مانند زندان تنگ میکنیم اما من شمس تمام این زندانها را به بوستان تبدیل میکنم و چون زندان من بوستان گردد بنگر که بوستان ما خود چه باشد.


