جان فدایان ایران

دولت چهاردهم بخش عمده ای از عمر دو ساله خود را صرف مدیریت شرایط جنگی کرد. از پشتیبانی نیروهای مسلح گرفته تا تأمین نیازمندی های روزمره مردم و بازسازی زیر ساخت های تخریب شده تا مدیریت بازارها و پیش بردن دیپلماسی و ... محورهای عمده فعالیت های مسعود پزشکیان و همکارانش در دولت بوده است. روزنامه ایران از امروز ۱۷ مرداد به استقبال هفته دولت رفته و قرار است تا ۸ شهریور هر روز در صفحات ویژه به یکی از پروند های مهم مرتبط با دولت بپردازد. اولین پرونده به حرمت جان‌فدایان ایران به شهدای کشور و همچنین دو شهید کابینه وزرای دفاع و اطلاعات اختصاص یافته است.

روایتی از شهدای ملت و ستاره‌های خاموش سند مظلومیت مردم ایران


میان‌ آتش و ویرانی جنگ، آن‌چه بیش از هر چیز دل‌ها را به درد می‌آورد، خاموش شدن نفس‌های بی‌گناه مردمانی است که سلاحی در دست ندارند. شهدای غیرنظامی جنگ، روایت مظلومیت انسان‌هایی است که تنها جرم‌شان زندگی کردن، دوست داشتن و ماندن در خانه و سرزمین‌شان است؛ نام‌هایی که در سکوت درد، در جریان جنگ‌ 12 روزه، رمضان و نبرد هرمز جاودانه شده‌اند. براساس آمارهای بنیاد شهید و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در جریان تهاجم دشمنان صهیونی‌-آمریکایی از تیر 1404 تا دوم مرداد 1405 حدود 4 هزار و 591 نفر از هموطنان به شهادت رسیده‌اند. (هزار و 64 شهید در جریان جنگ 12 روزه، 3 هزار و 468 شهید در جنگ رمضان و تا دوم مرداد 59 هموطن در نبرد هرمز به شهادت رسیده‌اند) شهدای غیرنظامی جنگ، مظلوم‌ترین روایت یک فاجعه انسانی هستند؛ انسان‌هایی بی‌دفاع که در هیاهوی انفجار و آتش، شهد شیرین شهادت را می‌نوشند و نام‌شان به‌عنوان نشانه‌ای از رنج، صبوری و بی‌پناهی در حافظه تاریخ ماندگار می‌شود. زمانی که دشمنان صهیونی‌- آمریکایی مدعی تهاجم به مراکز نظامی بودند و گروهی نیز همصدا با دشمنان معتقد بودند که قرار نیست دشمن به مردم عادی حمله کند و جنگ برای غیر نظامیان خساراتی نخواهد داشت، جنگ چهره واقعی‌اش را نشان داد، فقط سنگرها را ویران نکرد؛ قلب یک مادر، رویای یک کودک و آرامش یک خانه را با خود به خاکستر ‌کشاند. شهدای غیرنظامی، همان ستاره‌های خاموشی هستند که بی‌هیچ پناهی، در تاریک‌ترین شب‌های جنگ فرو افتادند و داغ‌شان تا همیشه بر دل انسانیت باقی خواهد ماند. آنان سند زنده مظلومیت مردم ایران هستند که در میان دود، آوار و اندوه، بی‌گناه پر کشیدند و به شهادت رسیدند.

کفشی که جا ماند
نهم اسفندماه سال گذشته در میان نخلستان‌های استوار میناب، جایی که باد با طعم شرجی و عشق می‌وزد، قصه‌ای رقم خورد که قلب‌های همه‌ انسان‌های آزاده جهان را به درد آورد. قصه‌ای از جنس پرواز زودهنگام کبوترانی که هنوز پرواز را نیاموخته، به آسمان‌ها پر کشیدند. مدرسه، که باید خانه‌ امن مشق و الفبا می‌بود، ناگهان به نامی گره خورد که داغش برای همیشه بر پیشانی این شهر ماند. آن روز که خورشید بر سر میناب تابید، هیچ‌کس گمان نمی‌کرد که قرار است دفتر مشق‌های ناتمام، آخرین یادگار کسانی باشد که در جست‌و‌جوی فردایی روشن بودند. در حمله هوایی دشمنان صهیونی-آمریکایی به مدرسه شجره طیبه 156 نفر کشته شدند؛ قربانیان 120 دانش‌آموز (73 پسر و 47 دختر)، 26 معلم (که همگی زن بودند)، هفت نفر از والدین دانش‌آموزان (چهار مرد و سه زن)، یک راننده سرویس مدرسه، یک تکنسین داروخانه از درمانگاه مجاور و یک جنین شش‌ماهه بودند.
 اما در میان همه شهدای مدرسه میناب که داغی مضاعف روی دل مردم ایران گذاشتند، نام ماکان نصیری و امیرعلی جداوی ماندگار شد. ماکان یک کودک هفت‌ساله بود؛ تازه در کلاس اول این مدرسه داشت با حروف الفبا آشنا می‌شد. «الف» را نوشت و به «ش» شهادت رسید. این کودکان هیچ وقت به پایان درس نرسیدند و برای همیشه در مدرسه شجره طیبه ماندگار شدند. آن‌چه بر این مدرسه گذشت، به‌جز ضربه و آوار که تلخ‌ترین تراژدی جهان بود، ماندگاری نام کودکانی است که دیگر پیکرشان نیست. همه چیز بارها و بارها بررسی شد و امیدها از بین رفت، چون موشک تاماهاک آمریکایی مستقیم به جسم آنان برخورد کرده بود. از ماکان، فقط چند نشانه پیدا شد یک پولیور آبی مچاله‌شده و یک لنگه کفش ورزشی کرم‌رنگ و از امیرعلی فقط یک لنگه کفش. اینها نه به‌عنوان بقایای یک پیکر بلکه به‌عنوان نشانه‌های یک حضور باقی ماندند. قبرهایی خالی، تنها مکانی شدند که خانواده‌های همیشه منتظر ماکان و امیرعلی توانستند با آن به سوگواری بپردازند. قبری که نه پیکری در آن است، نه وزنی؛ فقط نامی روی سنگ‌ها نوشته شده است «شهید مفقودالاثر». نام امیرعلی جداوی، دومین شهید جاویدالاثر حمله به مدرسه شجره طیبه میناب، پس از گذشت چند ماه منتشر شد. دانش‌آموزی که پدرش تا زمان تولد فرزند جدید، خبر شهادتش را به مادر باردار او اعلام نکرده بودند. از امیرعلی جداوی فقط یک لنگه کفش به جا ماند که به یاد او در مزار نمادینش به خاک سپرده شد.
در فرهنگ سوگ، قبر محل تمرکز خاطره و محلی برای سوگواری است؛ جایی که فرد داغدار، داغش را التیام می‌بخشد اما برای گل‌های نشکفته دیار جنوب؛ که هنوز طعم بازی‌های کودکانه در حیاط مدرسه حس نکرده بودند و کیف‌های‌شان پر از امید بود و قلب‌های‌شان لبریز از عشق به آموختن، تصویری از قبرهای خالی، آماده دفن پیکرهای کوچک و نحیف‌شان آخرین تصویر روزهای کودکی بود که جهانی شد. هنوز نسیم میناب با بوی دلتنگی می‌وزد و تا همیشه تاریخ نام تک تک کودکان، معلمان و شهدای مدرسه شجره طیبه با هر زنگ مدرسه در گوش این شهر می‌پیچد.
فاجعه لامرد 
و قربانیان یک حمله مرگبار
در غروب خون‌گرفته نهم اسفند 1404، لامرد هم دیگر آن شهر آرام همیشگی نبود. در شهری که باید صدای زندگی از کوچه‌ها، مدرسه‌ها و زمین‌های بازی‌اش شنیده می‌شد، ناگهان آسمان با آتش و ترکش بر مردم باریدن گرفت؛ حادثه‌ای که تا آن روز کمتر کسی نمونه‌اش را دیده بود. ساعت ۱۷:۱۰ بعدازظهر، در کمتر از چند ثانیه، بر فراز دو محله مسکونی، مجموعه ورزشی شهید نعیمی و فضای اطراف مهدکودک و مدرسه مجاور آن، فاجعه‌ای رخ داد که داغش برای همیشه بر پیشانی لامرد و در دل همه مردم ایران خواهد ماند. گزارش‌ها از آن روز هولناک نشان می‌دهد که در این حمله، چهار موشک از نوع «پریزم»، که از آن به‌عنوان یکی از جدیدترین سلاح‌های ارتش آمریکا یاد شده، بر فراز شهر و در ارتفاعی حدود 30 تا 40 متری منفجر شدند؛ انفجاری که به‌جای بر جا گذاشتن گودال، بارانی از مرگ را بر سر مردم فرود آورد. گفته می‌شود هر موشک به حدود 180 هزار ترکش تنگستنی تبدیل شد و در مجموع نزدیک به 720 هزار ترکش را در آسمان و زمین لامرد پراکنده کرد؛ ترکش‌هایی که دیوار خانه‌ها، پنجره‌ها، خیابان‌ها، بدن کودکان و قلب خانواده‌ها را یک‌جا شکافتند.
در این جنایت، 21 نفر از شهروندان غیرنظامی به شهادت رسیدند؛ از جمله چهار کودک که کوچک‌ترین‌شان «آوینا برزگر»، کودک دوساله لامردی بود. روایت آن لحظه‌ها چنان تلخ است که واژه‌ها از حمل آن ناتوان می‌شوند. کودکی که در حیاط خانه‌اش بازی می‌کرد، ترکش بر تن نازکش نشست و وقتی به بیمارستان رسید، هنوز پستانک در دهانش بود. تصویر معصومیت خون‌آلود او، حالا یکی از جان‌سوزترین نشانه‌های این فاجعه است؛ تصویری که نه فقط برای لامرد، که برای هر وجدان بیداری، سندی از بی‌پناهی کودک در برابر خشونت مدعیان حقوق بشر است.
در میان شهدا، کودکان دیگری هم بودند که فوتبال بازی می‌کردند، دخترانی که مشغول بازی والیبال بودند و زنان و مردانی که هیچ نسبتی با میدان جنگ نداشتند. اینجا نه سنگر نظامی بود، نه پادگان، نه میدان نبرد؛ فقط زندگی جریان داشت. اما حمله دشمن آمریکایی-صهیونیستی چنان طراحی شده بود که مرگ، در پهنه‌ای گسترده و کور، بر سر مردم عادی آوار شود. به همین دلیل لامرد فقط یک نقطه در نقشه حملات نیست؛ لامرد نام شهری است که در آن، غیرنظامی بودن قربانیان، خود روشن‌ترین سند این جنایت شد.
ابعاد این فاجعه فقط به شمار شهدا ختم نمی‌شود. حدود 100 تا 150 نفر هم در این حمله مجروح شدند؛ شماری که برخی از آنان همچنان ترکش‌ها را در بدن خود حمل می‌کنند. بعضی بینایی خود را از دست داده‌اند، برخی با قطع عضو یا معلولیت‌های دائمی دست‌وپنجه نرم می‌کنند و خانواده‌هایی که هنوز ماه‌ها پس از حادثه، درگیر درمان فرزندان خود هستند. حتی آنان که از نظر جسمی زنده ماندند، از زخم روحی این حادثه در امان نماندند؛ کودکانی که از آن روز به بعد، از توپ، زمین بازی، صدای ناگهانی و حتی از خود کودکی فاصله گرفتند...
شدت انفجارها به اندازه‌ای بود که بنا بر روایت‌های محلی، حتی پس از گذشت ماه‌ها، هنوز آثار ترکش بر دیوار خانه‌ها و خیابان‌های شهر دیده می‌شود. گفته شده در برخی خانه‌ها، صدها جای اصابت ساچمه تنگستنی بر دیوارها باقی مانده است؛ خانه‌هایی که دیگر فقط محل سکونت نیستند و به سند زنده یک فاجعه تبدیل شده‌اند.
درباره عامل این حمله، هرچند انکارها و تکذیب‌هایی از سوی مقام‌های آمریکایی و صهیونیستی مطرح شد، اما گزارش‌های منتشرشده در برخی رسانه‌های بین‌المللی، از جمله بررسی‌های فنی درباره نوع موشک و شیوه انفجار آن، این احتمال را تقویت کرد که لامرد صحنه استفاده عملیاتی از یک سلاح جدید بود؛ سلاحی که انفجار هوایی و پخش گسترده ترکش‌های تنگستنی، از ویژگی‌های اصلی آن عنوان شده است. همین مسأله، بر هولناکی ماجرا اضافه می‌کند؛ اینکه شهری با مردمی عادی، به میدان آزمایش آتش و آهن تبدیل شد.
فاجعه لامرد، فقط یک حمله نظامی نبود؛ حمله به امنیت زندگی روزمره بود. حمله به کودکی، به بازی، به ورزش، به خانه، به مادری که چشم‌انتظار بازگشت فرزندش بود و به شهری که گمان می‌کرد از آتش جنگ دور مانده است. این حادثه، سندی دردناک از آن است که در جنگ‌های امروز، گاه مرز میان هدف و غیرهدف چنان بی‌رحمانه درهم می‌ریزد که اولین قربانی آن، حقیقت و انسانیت است.
لامرد امروز با نام شهدای خود شناخته می‌شود؛ با اشک مادرانی که هنوز در سوگ فرزندان‌شان می‌سوزند؛ با پیکرهای مجروحی که هنوز ترکش در تن دارند و با خاطره کودک دوساله‌ای که پستانکش، از هر بیانی رساتر، مظلومیت این شهر را فریاد می‌زند. تاریخ این غروب خونین را فراموش نخواهد کرد؛ غروبی که در آن، آسمان لامرد بارانی از ترکش و ماتم بر مردمش فرو ریخت.

پلاک 12 خیابان جاجرودی
پلاک 12، روایت درد هزاران بازمانده جنگ تحمیلی سوم است؛ دردی که با گذشت ماه‎ها و سال‎ها هیچ وقت از ذهن پایتخت‌نشین‎ها پاک نخواهد شد. 18 اسفندماه سال گذشته ساکنان یکی از خیابان‌های نزدیک میدان رسالت تهران ناگهان طعمه دشمن صهیونیستی- آمریکایی شدند؛ جایی که باید بوی عطر نان در بعدازظهر ماه مبارک رمضان می‎پیچید، محکوم به بوی باروت و گرد و غبار شد؛ جایی که حتی صدای فریاد مظلومانه ساکنانش در صدای فرو ریختن دیوارها و سقف‎ها خاموش ماند. حالا قصه این خیابان و ساکنانش به «پلاک 12» شهره است؛ خیابانی که سند جنایات آمریکا بر پیشانی آن ثبت و خانه‎هایش به تلی از خاک بدل شده است. درد این جنایت زمانی آشکار شد که یکی از ساکنین پلاک 12 خیابان جاجرودی گفت:«همه چیزم را به یکباره از دست دادم. پدرم، خواهرم، پدربزرگم، مادربزرگم، دایی بزرگم، زن دایی‌ام، عروس دایی‌ام، زن داداش و عروسشون، دایی کوچکم، پسرعموی پدر و مادرم، همسران و فرزندانشان را یکجا از دست دادم.» 12 نفر از اعضای یک خانواده فامیل بودند و در این مجتمع همه شهید شدند، هیچ‌کدام از این افراد نظامی نبودند. در حمله موشکی 18 اسفند 1404 بسیاری از افراد، خانه، کاشانه و عزیزانشان را به یکباره از دست دادند. تخریب چهار مجتمع مسکونی 20 واحدی و پلاک 12 به‌عنوان سندی دیگر از جنایت دشمن صهیونی-آمریکایی شناسایی شد. در 19 واحد مسکونی همه ساکنان به شهادت رسیدند، شدت حادثه به حدی بود که بخشی از شهدا متلاشی شده و فقط یک دست از آنان به جای مانده بود یا آنقدر آسیب به پیکر زیاد بود که تشخیص زن و مرد بودن شهدا امکان‌پذیر نبود. در تاریخ ایران، پلاک 12 خیابان جاجرودی میدان رسالت فقط یک عدد نیست؛ یک داغ بر دل نشسته است؛ نشانی ساده که جنگ از آن، یک داغ برای بازماندگانش بر جای گذاشت.

 

برش

او سه ماه دیگر مادر می‎شد
معلم کلاس دوم مدرسه‌میناب بود که همراه دانش‌آموزانش پر کشید. قرار بود تا سه ‌ماه دیگر نوزادش را در آغوش بگیرد اما نهم اسفندماه روزی که موشک‎های دشمن سقف و دیوار مدرسه شجره میناب را در هم کوبید او همراه دانش‌آموزان و جنین چندماهه‌اش شهد شهادت نوشید. حالا خانواده‌اش مانده‌اند و سیسمونی‌ای که مادر و نوزاد نداشت. زهره شهریاری از قدیمی‌ترین معلم‌های مدرسه میناب و از بدو تأسیس، مربی پیش‌دبستانی بود. بعد هم پایه‌های بالاتر درس داد و علاقه زیادی به شاگردانش داشت. تمام فکر و ذکر او این بود که شاگردانش چه در مدرسه، چه در خانه، آرامش داشته باشند. اگر می‌فهمید دانش‌آموزی مشکلی دارد، خودش شخصاً برای حل مشکل پیش‌قدم می‌شد. حتی آن روزی که موشک‎های دشمن صهیونیستی- آمریکایی مدرسه میناب را به تلی از خاک تبدیل کردند او به جای فرار و نجات جان فرزند در شکمش، کنار دانش‌آموزانش ماند. یکی از اولیایی که آن لحظه در مدرسه بود، تعریف کرد «خانم شهریاری وسط حیاط بود و با خانواده‌ها تماس می‌گرفت که مدرسه تعطیل شده است. ناگهان موشک اول به ساختمان خورد. او به جای اینکه از ساختمان دور شود، دوید به سمت کلاس دوم. حدود 9 دانش‌آموز در آن کلاس تنها مانده بودند و منتظر پدر و مادرشان بودند. زهره رفت که پیش آنها باشد. رفت و دیگر بازنگشت. با همان دانش‌آموزان دوست‌داشتنی‌ آسمانی شد. وقتی بمب روی ساختمان مدرسه شجره طیبه فرود آمد، زهره شهریاری، معلم فداکار مینابی دست در دست شاگردان و نوزادی که با او یکی بود، به آسمان پر کشید.

 

جنایت در روز طبیعت
پل «بی‌یک» بیلقان کرج، یکی از پروژه‌های کلیدی در تسهیل تردد محورهای ارتباطی کشور، در روز سیزدهم فروردین 1405 دو بار مورد تهاجم دشمن صهیونی-آمریکایی قرار گرفت که ادعای امدادرسانی به مردم ایران را داشتند. در جنایت هولناک حمله به این پل در کرج، هشت نفر از شهروندان و از ساکنان روستای بیلقان، مسافران عبوری و خانواده‌هایی که برای روز طبیعت در اطراف این محدوده حضور داشتند، شهید شدند. شمار شهدای حمله دشمن آمریکایی‌-صهیونی به پل «بی‌یک» در این استان به 13 نفر رسید و 95 نفر نیز مجروح شدند. شهدای این حمله از همه گروه‌های مردمی حتی کارکنان زحمتکش شهرداری بودند. پل بزرگ خاورمیانه معروف به «بی‌یک» روی رودخانه کرج، یکی از پروژه‌هایی بود که ساکنان پایتخت و استان البرز از مدت‌ها پیش برای افتتاح آن لحظه‌شماری می‌کردند. این پروژه‌ عظیم به طول حدود یک کیلومتر و ارتفاع 136 متر به‌عنوان پیچیده‌ترین شاهکار مهندسی ایرانی نام گرفته و چگونگی اجرای این پروژه با تحسین کارشناسان داخلی و خارجی همراه شده بود. آنچه در جریان این تهاجم رخ داد، فقط تخریب یک سازه نبود؛ بلکه آسیب به بخشی از زیرساخت، محیط پیرامونی و جریان زندگی مردم عادی بود.

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و نود و سه
 - شماره نه هزار و نود و سه - ۱۷ مرداد ۱۴۰۵