روایتهایی از زبان کسانی که از حسرت جاماندگی به شیرینی زیارت رسیدهاند
هروله جاماندگان بین حضور و غربت
قلبشان در بینالحرمین میتپد، اما پایشان گیر کرده است جایی میان شلوغی و روزمرگی، بیماری و گرفتاری یا هر چیزی که میتواند مانعی شود و سفر به سرزمین نور را به تأخیر بیندازد، با خودشان زمزمه میکنند کاش من هم آنجا بودم، در بینالحرمین، وادی عشق و نور، اما امسال هم جا ماندهاند، در این جاماندگی راهی میان حضور و غربت را هروله میکنند. دلشان آنجا و جسمشان اینجاست و همین غربت شیرینی را ایجاد میکند، غربتی از غم جاماندگی؛ برای همین گریهها و راز و نیازهای جاماندگان سوزناکتر است. تصور کنید کسی را که سالهاست در انتظار این سفر بوده، اما در آخرین لحظه، تقدیر او را از این مسیر محروم کرده است. او در میان جمعیت راهپیمایی، به دیوار یا گوشهای تکیه میدهد و اشکهایش را پنهان میکند. این اشکها، نه از روی ناامیدی، بلکه از روی عشق است. اشک کسی که میداند جاده کربلا، جاده بازگشت به خویشتن است و او، از بازگشت به خود بازمانده است.
نرسیدن همیشه سخت است. دیدن رفتن کاروان توان میخواهد. اینکه بدانی به جایی میرسند که فقط عشق است و شور. برای همین شاید تکیه داده به میله پرچم سرخ یا حسین(ع) و اشک میریزد. داغی آفتاب صورت خیس از اشکش را سرخ و درخشان کرده، با بغض میگوید: «دو سال پشت سر هم یک هفته مانده به اربعین سر از پا نمیشناختم چون مشغول کارهایم بودم که بروم و برسم به حرم امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل؛ اما امسال نشد...» سرش را تکان میدهد و همانطور که به سینه میکوبد روی پاهایش میایستد: «امسال پدرم جراحی قلب باز داشت. نه از لحاظ مالی نه از لحاظ روانی موقعیت جور نشد که بتوانم راهی شوم. دیشب رو به قبله ایستادم و به امام حسین گفتم شرمندهام. میدانم میبخشد، اما انگار یک چیزی روی قلبم سنگینی میکند. قول داده بودم هر سال بروم. من شفای پدرم را از امام گرفتهام. ولی امروز اینجا هستم. خودش میداند...» جملههایش را ادامه میدهد. یکی در میان خودش را دلداری میدهد و بعد دوباره بغض میکند و از شرمندگی میگوید. صدای «یا حسین» که بلند میشود، پرچم را محکمتر تکان میدهد و چشمهای سرخ از گریهاش را میبندد و دستهایش را بالا میگیرد و ذکر میگوید.
اربعین حسینی تصویر بینظیری از دلدادگی است؛ جادهای به وسعت عشق که نجف را به کربلا میرساند. اما در این میان، حکایت کسانی که جسمشان در وطن مانده و دلشان در جادهها روانه شده، حکایت دیگری است. بسیاری از زائران امسال کربلا، همان جاماندگان سال گذشتهاند که اشکهایشان در پیادهرویهای نمادین، راه وصال را برایشان گشود.
علی، یکی از زائرانی است که امسال توفیق حضور در پیادهروی جاماندگان اربعین را پیدا کرده است. او با یادآوری دلتنگیهای سال گذشته خود میگوید: «اربعین سال گذشته دلم شکسته بود؛ اشک میریختم و تنها حاجتم این بود که سال بعد این فرصت را از دست ندهم. در راهپیمایی جاماندگان شرکت کردم تا شاید کمی دلم آرام بگیرد. ماه قبل به کربلا مشرف شدم، اما تازه میفهمم همان لحظهای که گمان میکردم جا ماندهام، دعایم برآورده شده بود و نام من هم بیآنکه بدانم، در شمار زائران سیدالشهدا(ع) نوشته شده بود.»
او زیارت امسال خود را هدیهای خاص از سوی ائمه اطهار میداند و میگوید: «امسال سرانجام به زیارت آقا امام حسین(ع) و حضرت علی(ع) مشرف شدم. چه سعادتی… انگار تا خودشان صلاح ندیدند، مرا به حضور نپذیرفتند. قدمبهقدم این خاک روحانی و لحظهبهلحظه این سفر، برای من پر از حکایت و نشانه بود؛ نشانههایی که دلم را قرص و ایمانم را استوارتر کرد.»
علی با اشاره به جمعیت عظیمی که در پیادهروی جاماندگان شرکت میکنند، میگوید: «این قصه فقط قصه من نیست. هر سال تعداد زیادی از دلدادگان حسین(ع)، هرچند قدمهایشان به جاده نجف تا کربلا نرسیده، اما دلهایشان کیلومترها جلوتر از جسمشان راه افتاده است. این روزها هر تصویر از ستونهای مسیر، هر نوای «لبیک یا حسین» و هر پرچم برافراشته، زخمی شیرین بر دل کسانی میزند که آرزوی حضور در این میعاد عاشقانه را در سینه دارند.»
جادهای به وسعت دلتنگی
و امید به وصال
محمد، یکی دیگر از شهروندانی است که با پرچم «یا حسین» در راهپیمایی جاماندگان شرکت کرده است. او معتقد است این پیادهروی برای عاشقان حسینی تنها یک رویداد ساده نیست و میگوید: «اشکهای بیصدا، نگاههای خیره به مسیر جلو و زمزمههای عاشقانه «السلام علیک یا اباعبدالله»، جای قدمهایی را میگیرد که آرزو داشتند امروز را در بینالحرمین باشند. همه این زائران حسینی خوب میدانند عشق به حسین، راه خود را حتی از فرسخها دورتر از مرزها پیدا میکند.»
محمد صحبتهایش را با امیدواری نسبت به آینده میگوید: «هیچکدام از جاماندگان اربعین امیدشان را از دست نمیدهند؛ چرا که باور دارند صاحب این مسیر، دلهای مشتاق را بهتر از هر کسی میشناسد. شاید امسال نامشان در فهرست مسافران جاده نجف به کربلا نبود، اما اشک، دعا و دلتنگیشان در دفتر عاشقان ثبت شده است. آنها به روزی امیدوارند که این حسرت دوری، سرانجام به وصال تبدیل شود.»
راز عاشقی
جاماندگان رازی دارند که فقط خودشان میدانند و بقیه افراد قافله. همانهایی که وقتی همدیگر را میبینند لبخندی از سر غم میزنند و سری تکان میدهند و با نوک انگشتان دست اشکهایشان را پاک میکنند. یکی از آنها زهرا 32 ساله است که در یکی از موکبهای مردمی شربت زعفران خنک برای جاماندگان شهر آماده میکند. پیرزنی روی صندلی چرخدار کنارش نشسته و زعفران و شکر اندازه میکند تا به قول خودش شربت نه خیلی شیرین باشد که دل را بزند و نه آنقدر کم شیرین که هیچ مزهای نداشته باشد. پیرزن زیر لب دعا میخواند و اشک میریزد و «یا حسین» میگوید. زهرا فلاسک زن و مرد جوان خستهای را پر از شربت میکند و میگوید: «پارسال این موقع کربلا بودم. خوشحال از دیدن حرم امام حسین(ع) مات و مبهوت زل زده بودم به ضریح. باورم نمیشد. پارسال خیلی ناگهانی طلبیده شدم و رفتم. انگار یک نگاه ویژه بود. خودم هم باورم نمیشد. اما امسال نشد. خیلی سعی کردم ولی انگار خدا نخواست. شاید هم میخواست اینجا از دور روحم در بینالحرمین پر بزند و جسمم اینجا مشغول خدمت به بقیه جاماندهها باشد.» زهرا یک سینی لیوان سفید کاغذی را پر از شربت زعفران نارنجی میکند: «جاماندهام اما حال دلم خیلی عجیب است. نمیخواهم غلو کنم ولی تب و تابی در وجودم است که انگار از زیارت برگشتهام. همیشه هم که نباید رفت؛ یک بار هم باید ماند و با داغ نرفتن ساخت. این داغ هم برای من قشنگ است. تحمل میکنم تا اربعین بعدی. خدا را چه دیدید شاید سال دیگر روز اربعین روح و جسمم در کربلا باشد.»
برش
من ایرانم و تو عراقی، چه فراقی چه فراقی
مرد جوان یک بسته خرما در دست دارد، راه درازی نرفته، روبهروی در خانهاش ایستاده و خرما تعارف میکند و با یک کتری زرد به جاماندهها چای میدهد. او تا به حال به کربلا نرفته: «من هیچ وقت کربلا نرفتهام. همیشه اعتقاد دارم که برای سفر زیارتی باید طلبیده شوی. باید لیاقت داشته باشم. نه اینکه حسرت نخورم. حسرت میخورم ولی همیشه به خودم میگویم دوام بیاور لحظه دیدار نزدیک است. داغ فراق دوری را تحمل میکنم تا یار مرا بطلبد. امروز از صبح این ذکر را میخواندم: من ایرانم و تو عراقی، چه فراقی چه فراقی...؛ می دانم یک روز آخر این فراق لحظه رسیدن است.

