حدیث دلبستگی
نگاهی به کتاب زان تشنگان سومین جلد از مجموعه کآشوب
مریم شهبازی
گروه کتاب
گاهی در کوچه پسکوچههای ذهن، خاطرهای از یک مراسم سوگواری سر برمیآورد؛ تصویری که شاید ربطی به روایات رسمی تاریخی نداشته باشد، اما تکهای جداییناپذیر از هویت عاطفی ماست. این لحظههای کوچک، آن بوی خاص گلاب شربت نذری، صدای خشدار مداح از خانه همسایه، یا آن سکوت عمیقی که پس از پایان مجلس بر کوچه مینشست، رشتههایی هستند که زندگی شخصی ما را به آیینهای جمعی پیوند میدهند. ما در جستوجوی این تجربهها، به دنبال متونی هستیم که از روایتهای تکراری و گاه کلیشهای فاصله بگیرند و به خرده روایتهای جمعی نزدیک شوند و در این بین کتاب «زان تشنگان» دعوتی است برای همین بازخوانی شخصی، سندی از زیست روضه در کالبد زندگی روزمره. «زان تشنگان» به گردآوری زهره ترابی، سومین کتاب از مجموعه «کآشوب» است که نشر اطراف آن را منتشر کرده؛ مجموعهای به دبیری نفیسه مرشدزاده.
۲۴ روایت متنوع
«زان تشنگان» شامل ۲۴ روایت متفاوت از نویسندگانی است که هر یک از زاویه دید خود، نسبتشان با محرم و روضه را بازگو کردهاند. در میان اسامی نویسندگان این کتاب، طیفهای متنوع فکری دیده میشود که همین مسأله به غنای آن میافزاید و امکان همذاتپنداری با روایتها را برای مخاطبان بیشتری فراهم میکند. مصطفی اصانلوی، سلمان باهنر، مونا تاروردی، مهدی ترابی، زینب توقع همدانی، دریا چوبین، احمد داوری، روحالله رجایی، محمدعلی سلطانمرادی، مهدی شادمانی، حامد شکیبانیا، مرجان صادقی، رضا صیادی، محمدصمدی، محمد طاهریزاده، فاطمه طهرانی، محمدعلی فارسی، محمدحسین فروغی، مریم گریوانی، مینو لعل روشن، سید احمد مدقق، محمد ملاعباسی، احسان ناظم بکایی و فاطمه نقوی، نویسندگانی هستند که روایتهای آنان در این کتاب گردهم آمده است.
هر یک از نویسندگان این روایتها، پیرامون تجربههایی نوشتهاند که درباره سنت عزا و در کوچهها و تکیههایی آشنا برای اغلبمان شکل گرفته، خاطراتی مکتوب که گزارشهایی صادقانه و عینی از رویدادهایی که حول محور عزاداری برای سالار شهیدان شکل گرفتهاند. «مدار بسته» روایتی از سلمان باهنر، فیلمنامهنویس و نمایشنامهنویس است؛ او نوشتهاش را با خاطرهای از ۸ سالگی شروع کرده و خواسته پدر برای خوانش فلان خطبه از نهجالبلاغه برای زوار حرمهای قم و مشهد. او در ادامه بعضی تغییراتی که پیروزی انقلاب در زندگیشان ایجاد میکند را با خواننده درمیان میگذارد؛ از واگذاری مسئولیت اداره یک سینما به حاج محمود (پدر راوی) و اعزام به جبهههای جنگ تحمیلی عراق برای مأموریتی فرهنگی و از همه مهمتر شیوه مواجههاش با ماه محرم نیز یاد کرده است. آنچه از همان روایت اول، وجه تمایز کتاب با برخی آثار مشابه به شمار میآید آن است که کتاب از سطح یک گزارش ساده بالاتر میرود. نوشتههایی که یکبهیک دربرابر مخاطب قرار میگیرند و روایتهایی زیسته و نه گزارشهایی انتزاعی بهشمار میآیند. اهمیت این جنس از نوشتهها در این است که مخاطب، حتی در مواردی که با جهانبینی نویسنده اختلاف نظر داشته باشد، در تجربه زیستهاش شریک میشود و آن را لمس میکند.
«چطور میشود در حسینیه حاجی یوسف با ادب بود؟» یکی دیگر از روایتهای این کتاب است، نوشتهای از محمد ملاعباسی، جامعهشناس و مترجم. او هم با خاطرهای از خانواده و توصیف علایق و شخصیت حسین، برادر بزرگترش آغاز میکند و از شرح ویژگیهای شخصیتی او پلی میزند به خاطرات محرمی دونفرهشان: محرم که میرسد حسین هر شب میرود روضه و چند شبی هم سهم من میشود که با حسین بروم حسینیه حاجی یوسف.» حسینیهای که راوی دربارهاش نوشته، تکیهای قدیمی در خیابان قیام یزد است که محرمها سیاهپوشش میکنند و در آن میزبانی عزاداران حسینی را به عهده میگیرند. آنطور که درباره آن تکیه نوشته، آنجا سال تا سال چیزی عوض نمیشود؛ از پذیرایی با چای در استکانهای کوچک با نعلبکی تا مهتابیهایی به سبکوسیاق قدیمی که جای جای تکیه را روشنایی بخشیدهاند.
روایتهایی خواندنی
آنچه نه فقط این روایت، بلکه کلیت کتاب را شاخص کرده، آن است که در «زان تشنگان» صرفاً با روضهخوانیهای سنتی طرف نیستیم؛ با مشاهدهگری طرف هستیم: «خاطرههای بابابزرگ از کربلا بعضی وقتها به روضههای نمکینی ختم میشد که بقیه را هم اشکی میکرد. صدایش هرقدر برای داستان خوب بود، برای روضه تعریفی نداشت. اما وقتی میخواند: بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا. خوشخوانترین روضهخوان جهان میشد. شاید چون پرونده سفر برای پیرمردی به سن و سال او بسته شده بود و میدانست تکرار آن سفر برایش آرزو خواهد ماند... دوازده سال طول کشید تا خودم بروم و ببینم. سال 82 وقتی در دادگستری تهران کار میکردم، همراه دوازده نفر دیگر ساکهایمان را بستیم که هرطور شده برویم کربلا. تازه آمریکا به عراق حمله کرده بود. سیوپنج سال بعد از آخرین سفر بابابزرگ به عراق، از میان دو پسر و هشت نوه من اولین کسی بود که کربلایی میشدم.»
بسیاری از این روایتها به نقاطی سرک میکشند که معمولاً در بیان عمومی نادیده گرفته میشوند؛ مثلاً اضطراب کودکی که در ازدحام جمعیت گم شده، یا تردید نوجوانی که در تلاش است معنای عمیق گریستن را بفهمد، یا حتی نگاه سرد رهگذری که به هیاهوی خیابان در روزهای محرم خیره شده است. این جزئیات در کنار یکدیگر صحنه بزرگ واقعه را روشن میکنند. کتاب به ما یادآوری میکند روضه، هم یک مراسم عمومی است و مهمتر از آن یک اتفاق خصوصی در قلب آدمهاست. از دیگر ویژگیهای کتاب میتوان به تفاوت لحن و حتی نوع روایت نویسندگان اشاره کرد که به کتاب جذابیت بیشتری میدهد، از قلم صریح یکی تا رویکرد شاعرانه دیگری. اینکه ویراستاری و دبیرمجموعه اجازه دادهاند تا این تفاوتها حفظ شود از ویژگیهای قابل توجه آن است؛ از جمله میتوان به نوشته فاطمه نقوی، نویسنده اشاره کرد که روایت خود را متفاوت از دیگر نوشتهها و با ربط دادن آن به یکی از آثار مشهور ادبیات روسیه، رمانی از لئو تولستوی آغاز میکند: «مادربزرگم نزدیک مرگ بدل ایرانی ایوان ایلیچ شده است. از گلویش مثل ایوان ایلیچ صداهای مختلفی میآید، همراه فریادی آزاردهنده. اوایل فریادش شبیه نمیخوااام بود. انتهای کلمه را طوری میکشید که شنیده میشد آآآآآم. حالا نامفهومتر شده و فقط میگوید: «آآآم، آآآم، آآآم. مادربزرگ حکم محکوم به مرگی در چنگ جلاد را دارد... با خودم میگویم چطور لحظه مرگ مامانی شبیه لحظات بدرود ایوان ایلیچ شده و همان کلمهای را تکرار میکند که از متن روسی به فارسی ترجمه شده؛ نمیخوام...»
این نویسنده باسبک و سیاقی داستانی، ادامه یادداشت خود و ماجرای مادربزرگ در حال احتضارش را به روزهای آخر حضورش در خانه آنها پیوند زده است؛ همزمان با ایام عزاداری امام حسین(ع). و از آرزوی مادربزرگ برای سفر به کربلا و حسرت حضور در روضهخوانی حسینیه سادات اخوی نوشته، خانهای مشهور در عزاداریهای امام حسین(ع) که صدو هفتاد سال است که روضهاش سرپاست؛ از نان قندیهای نذری نوشته که در مراسم پخش میکنند و شاید تکهای از آن برای تبرک به دست برخی از ماهم رسیده باشد: «نان قندی حسینیه را به مادربزرگم میخورانیم. نمیدانم اثر نان قندی است یا چیز دیگری که مامانی بعد از روز اول محرم دیگر فریاد نمیزند. انگار راضیاش کرده باشند، آرام دراز کشیده و منتظر مرگ است.» اگر نوشته نقوی، حسی از نوستالژی را درخصوص عزاداری ایام محرم و سفر به کربلا دارد، متن بعدی ممکن است نگاهی تحلیلی به همان موضوع داشته باشد. این تفاوت لحنها، سبب میشود که ذهن مخاطب خسته نشود. همانگونه که برخی منتقدان در خصوص این تنوع لحن و نوع روایت گفتهاند، شاید اغراق نباشد که بگوییم ماجرای کتاب «زان تشنگان» تازه با اتمام آن شروع میشود چراکه هر روایت کتاب با خاطرات تهنشین شده در ذهنمان درهم میآمیزد و در تجربیات احتمالی بعدیمان بازآفرینی میشود؛ این کتاب، بیش از آنکه خوانده شود، باید زندگی شود.

