سوار بر کشتی نجات

لب پنجره نشسته بود دعوتی است به سرچشمه‌های معنویت

امروزه با وجود پیشرفت‌ تکنولوژی و پیوندهای مجازی، انسان بیش از هر زمان دیگری خود را در محاصره انزوا و پرسش‌های بی‌پاسخ درباره معنای زندگی می‌بیند. این ابزارها اگر چه زندگی را راحت‌تر کرده‌اند اما برای تسکین دردهای روحی کارایی چندانی ندارند. در واقع در روزگاری که اضطراب وجودی و احساس تنهایی، انسان مدرن را دربرگرفته، بازگشت به سرچشمه‌های معنویت نیازمند زبانی متناسب با دنیای جدید است؛ زبانی که بتواند میان سنت‌های اصیل و نیازهای نوپدید انسان امروز، پلی استوار برقرار کند. این زبان تازه، همان شیوه‌ای است که باید در ادبیات و اندیشه معاصر متولد شود. کتاب «لب پنجره نشسته بود» نوشته مصطفی شاهرضایی که انتشارات نیستان هنر آن را منتشر کرده، از همان پل‌هایی است که با زبانی تازه انسان را به سرچشمه‌های معنویت دعوت می‌کند. این اثر، فقط تفسیری کلاسیک از قرآن کریم یا مجموعه‌ای از دلنوشته‌ها نیست، بلکه متنی تأملی، ادبی و معنوی است که به نسبت انسان و خدا در جهان امروز می‌پردازد.
نویسنده با تکیه بر آیات قرآن، مفاهیمی همچون رزق، انفاق، بندگی، رنج، عدالت، نجات، بازگشت و... را مورد بررسی قرار می‌دهد. در جهان معاصر که مفاهیم اقتصادی با بحران‌های اخلاقی گره خورده‌اند، شاهرضایی سعی کرده مفاهیمی مثل رزق و انفاق را از پوسته مادی خارج کرده و به آنها ابعادی وجودی ببخشد. می‌توان این کتاب را تلاشی برای مرکزیت‌بخشی دوباره به انسان رانده‌شده دانست. در واقع در این کتاب، انسان در جست‌وجوی هویت خود در فضای بیکران بندگی و نسبت با خالق است.
کتاب بیش از آنکه بخواهد حکم یا تفسیر بدهد، می‌خواهد حس و تجربه‌ معنوی را در دل انسان‌ها زنده کند؛ یعنی از دل مفاهیم دینی به پرسش‌های انسانی برسد که در جهان پررنج امروز چه نسبتی با ایمان، امید، عدالت و بازگشت به خویشتن دارد؟ اما بیش از آنکه پاسخی به پرسش‌های ذهنی انسان باشد، دعوت به تماشا است. نویسنده نمی‌خواهد مخاطب را قانع کند، بلکه می‌خواهد او را کنار خود، لب همان پنجره بنشاند تا جهان را از دریچه‌ای معنوی دوباره ببیند. نویسنده در این اثر از شخصیت‌هایی همچون حضرت زینب(س)، حضرت ایوب، حضرت سلیمان و حر بن یزید ریاحی نام می‌برد و از الگوهای قرآنی برای طرح مفاهیم صبر، قدرت، آزمون و بازگشت بهره می‌گیرد.

در هیاهوی دنیای مدرن
مخاطب حین خوانش «لب پنجره نشسته بود» با حقیقتی بنیادین مواجه می‌شود؛ اینکه تعلقات مادی و داشته‌های دنیوی، امانت‌هایی موقت هستند. نویسنده در این مسیر، مفاهیمی چون بخشش و جوهره‌ عبودیت را بازخوانی می‌کند. او با موازی‌سازی زندگی دو شخصیت برجسته‌ قرآنی، صبر ایوب در طوفان بلا و شکوه سلیمان در اوج اقتدار، نشان می‌دهد که حقیقت بندگی فراتر از تنگدستی یا توانگری است؛ این حقیقت به سمت و سوی قلب انسان بازمی‌گردد که همواره، چه در تنگنای درد و چه در قدرت، رو به سوی مبدأ هستی داشته باشد. در ادامه، مسیر عاطفی و معرفتی خواننده را از بیم به امید و از هراس مجازات به اشتیاق پیوند دگرگون می‌کند. بررسی آیات این مفهوم را برای مخاطب به همراه دارد که رستگاری راستین، صرفاً فرار از عقوبت نیست، بلکه نزدیکی به سرچشمه‌ آفرینش است. سپس تصویر مرصاد یا کمینگاه الهی خوانشی تازه پیدا کرده و به آیینه‌ای می‌ماند که همزمان عدالت و رهایی را بازتاب می‌دهد. کتاب با تکیه بر همین نگاه، به پرسش‌های انسان معاصر درباره رنج‌های زیسته و بی‌عدالتی‌های جهان پاسخ می‌دهد؛ پاسخی عمیق و غیرشعاری که مخاطب را به شکیبایی، بیداری درونی و بازگشت به سوی خدا دعوت می‌کند. مرصاد در این رویکرد، پیوندگاه مهر و دادگری است. در نهایت «لب پنجره نشسته بود» دعوتی است برای آشتی با خویشتن حقیقی و فراموش‌شده‌ انسان در هیاهوی دنیای مدرن.

سوار بر کشتی نجات حسین(ع)
در بخشی از کتاب ماجرای حر بن یزید ریاحی یکی از چهره‌های واقعه کربلا نیز آمده است. همان شخصی که ابتدا در سپاه حکومت اموی قرار داشت، اما در نقطه‌ای سرنوشت‌ساز موضع خود را تغییر داد و به امام حسین(ع) پیوست. در روز عاشورا و پس از روشن شدن قطعی اینکه حکومت قصد جنگ و کشتن امام را دارد، حر دچار تردید و بحران وجدانی شد. او از سپاه عمر بن سعد جدا شد، نزد امام حسین(ع) آمد و اظهار پشیمانی کرد و اجازه همراهی خواست؛ امام نیز پذیرفت. حر پس از پیوستن، در کنار یاران امام جنگید و در همان روز شهید شد.
در این کتاب چنین آمده است:« در امت حسین(ع)، مردی بود به نام حر بن یزید ریاحی؛ کسی که روزی راه را بر کاروان امام بست و عملش از جنس صالحان نبود. اما در لحظه‌‌ای که تنها خدا از درون او خبر داشت، دلش بیدار شد، راهش را برگشت و با شرمساری گفت: «هل لی من توبه؟- آیا برای من راه توبه‌ای باقی مانده است؟» و امام مهربانانه پاسخ داد: «نعم، انت حر کما سمتک امک حر فی الدنیا و الاخره- آری، تو آزادی؛ همان گونه که مادرت نامت را نهاد، آزاد در دنیا و آخرت.» این چنین تقدیر حر دگرگون شد، قصه‌اش برگشت و هرچند دیر، اما سرانجام بر کشتی نجات حسین(ع) سوار شد و در زمره رستگاران جای گرفت. پس تا وقتی که دل بیدار شود و عمل تغییر کند، نجات ممکن است، هرچند در واپسین لحظات؛ اما اگر دل در غفلت بماند و عمل همچنان ناصالح باشد و انسان بر کوه توهم خویش بایستد، حتی اگر پسر نوح باشد، غرق خواهد شد.»

زنی ایستاده بر نیزه‌ها
در بخش دیگری از کتاب، روایتی از حضرت زینب(س) آمده است. همان بانوی بزرگواری که تنها یک بازمانده سوگوار و رنج‌کشیده از واقعه سهمگین کربلا نبود؛ او معمار حافظه تاریخی و پیام‌آور بیداری شد. اگر جانفشانی امام حسین(ع) و یارانش، جوهره‌ این حماسه را آفرید، زبان گویا و خطبه‌های بلیغ و روشنگرانه زینب(س) در کوفه و شام بود که دیوارهای حکومت اموی را فرو ریخت. او با تبدیل حادثه به گفتمان، نگذاشت حقیقت عاشورا در ریگزارهای نینوا مدفون و فراموش شود.
در این باره کتاب آورده است: «در تاریخ بندگی، صحنه‌ای هست که همچون قله‌ای از شجاعت، صبر و شناخت، سر به آسمان کشیده: دشت نینوا و عصر عاشورا و زنی ایستاده بر پیکرهای پاره پاره. حضرت زینب(س) در میانه آن همه آتش و عطش، سر بریده و تن بی‌سر، هنگامی که به مجلس ابن زیاد کشیده شد، بی‌آنکه شکسته شود، فرمود: «ما رایت الا جمیلا – جز زیبایی چیزی ندیدم.» آیا این جمله، تکرار همان دعای ایوب نیست؟ آیا این نگاه، ادامه همان «هذا من فضل ربی» سلیمان نیست؟ وقتی بندگی عمیق شود، در متن مصیبت نیز می‌توان جمال دید. در نگاه زینب، مصیبت امتحان نبود؛ فرصت عبودیت بود. صبر زینب نه فقط خویشتنداری، بلکه آگاهی از جایگاه خویش در پیشگاه خدا بود. صبر او «انه اواب» بود در هیأت زنی ایستاده بر نیزه‌ها.»
 

نازک‌تر از نسیم
در روایتی دیگر، کتاب از تسلیم در برابر خواست خدا و ناامید نشدن از رحمت او می‌گوید. آنجا که امام حسین(ع) در گودال قتلگاه لب به شکایت نگشود و به رضای خدا تسلیم بود. یا حضرت زینب(س) با آنکه در یک روز آن همه داغ را به چشم دید، اعتراضی نداشت و از آن واقعه شوم جز به زیبایی یاد نکرد. در این کتاب آمده است: «و اما در عاشورای کربلا، وقتی حسین در گودال افتاده بود، با بدنی پاره پاره، با قلبی غرق مصیبت، نگفت: «چرا من؟»، فقط گفت: «رضا برضاک، تسلیما لامرک.» زینب در شام، در مجلس شوم، گفت: «ما رایت الا جمیلا»؛ یعنی دعا بی‌صداست، ولی بلندتر از هر خطابه‌ای. سجاد در دل شب، آن گاه که همه خواب بودند، می‌گریست و می‌گفت: «و لا تردنی خائبا من رحمتک - مرا خالی دست و ناامید از رحمتت برمگردان»
دعا راز است نه عریضه. دعا بندگی است، نه خواسته. دعا نجواست، نه فریاد؛ و هرچه ادبش بیشتر، اجابتش نزدیک‌تر. خوشا آنان که زبانشان نازک‌تر از نسیم می‌شود، وقتی با خدای خود سخن می‌گویند؛ آنان که در دل خفا، ندای خفی دارند.»

 

نجواهای آرام
مصطفی شاهرضایی، متولد تهران و استاد دانشگاه علوم پزشکی و جراح زانو، از چهره‌های علمی کشور در حوزه ارتوپدی، پزشکی بازساختی و آموزش پزشکی است. تألیفات متعدد، مقالات بین‌المللی و سال‌ها تدریس و جراحی در کارنامه حرفه‌ای او جای دارد. کتاب «لب پنجره نشسته بود» اولین اثر او در حوزه نثر تأملی‌ است؛ روایتی شخصی از خلوت‌های شبانه، زمزمه‌های قرآنی و تأملاتی از جنس دل. این نوشته‌ها نه درس‌گفتارند و نه خطابه؛ بلکه نجوای آرام انسانی است که میان هجمه درد و درمان، لحظه‌ای ایستاده تا به آسمان بنگرد. این اثر، تلفیقی‌ است از تجربه‌های زیسته یک پزشک، با واژگان فاخر فارسی و ادبیات عارفانه؛ برای مخاطبی که شاید روزی لب پنجره نشسته باشد.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • انرژی
  • گزارش
  • خودرو
  • حوادث
  • ورزشی
  • علم و فناوری
  • ایران زمین
  • کتاب
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و هشتاد و نه
 - شماره نه هزار و هشتاد و نه - ۱۱ مرداد ۱۴۰۵