مصطفی زهرانی، کارشناس مسائل آمریکا در گفتوگو با «ایران» از عوارض شخصی شدن سیاست خارجی آمریکا و امکان مدیریت تنش میان تهران و واشنگتن میگوید
موازنه قدرت در کاخ سفید چگونه تغییر می کند؟
اختلاف نظرهای مطرحشده در میان چهرههای ارشد دولت آمریکا درباره نحوه مواجهه با ایران، در هفتههای اخیر به یکی از موضوعات مورد توجه محافل سیاسی و رسانهای تبدیل شده است. هرچند کاخ سفید وجود هرگونه شکاف میان مقامهای ارشد خود را رد میکند، اما تفاوت مواضع برخی اعضای دولت، از جمله جیدی ونس و مارکو روبیو، معاون رئیس جمهوری و وزیر امور خارجه این پرسش را مطرح کرده است که سیاست واشنگتن در قبال تهران تا چه اندازه تحت تأثیر این اختلاف دیدگاهها قرار دارد. مصطفی زهرانی، رئیس اسبق مرکز مطالعات وزارت امور خارجه و دیپلمات پیشین ایران در نیویورک در گفتوگو با «ایران»، با تأکید بر شخصمحور بودن سیاست خارجی آمریکا در دوره دونالد ترامپ، معتقد است تصمیم نهایی در واشنگتن بیش از هر چیز به شخص رئیسجمهوری وابسته است و در صورت وجود اراده سیاسی در تهران، همچنان میتوان تنشها را از مسیر دیپلماسی مدیریت کرد.
گروه دیپلماسی
گزارشهایی درباره اختلافنظر میان برخی از مقامات دولت آمریکا از جمله جیدی ونس و مارکو روبیو، درباره نحوه مواجهه با ایران و در مخالفت با جنگ و دفاع از آن منتشر شده است. اختلافاتی که در ساحت رسمی سیاست آمریکا نمایان شده است. این اختلافات را چگونه ارزیابی میکنید؟
در نظام سیاسی آمریکا، رئیسجمهوری در نهایت مدل و چارچوب سیاست خارجی را تعیین میکند. در دوره آقای ترامپ نیز تقریباً همان الگویی را شاهد هستیم که تا حدی یادآور شیوه مدیریت رونالد ریگان در سالهای ابتدایی پس از انقلاب اسلامی ایران است.
در این مدل، نقش نهادها در سیاستگذاری خارجی نسبت به گذشته کمرنگتر شده و شخص رئیسجمهوری نقش محوری را ایفا میکند. در واقع، ترامپ در سیاست داخلی و خارجی بیش از هر چیز بر مبنای دیدگاهها و تصمیمات شخصی خود عمل میکند. اختلافنظر میان اعضای دولت یا زیرمجموعه او ممکن است وجود داشته باشد؛ این اختلافات میتواند واقعی باشد یا در برخی موارد صرفاً جنبه تاکتیکی داشته باشد. با این حال، در نهایت تصمیمگیرنده اصلی شخص رئیسجمهوری است.
تصمیمهای او نیز علاوه بر چارچوب کلی فکریاش، تا حد زیادی متأثر از ارزیابیها و برداشتهای شخصی او از هر موضوع در همان مقطع زمانی است. از این رو، من اختلافات مطرحشده در مجموعه دولت را بیشتر یک بحث ثانویه میدانم و معتقدم تصمیم نهایی در هر صورت از سوی شخص رئیسجمهوری اتخاذ میشود.
هرچند کاخ سفید بهصورت رسمی هرگونه اختلاف میان ونس و روبیو درباره جنگ با ایران و سیاست خارجی آمریکا را رد کرده است، اما آیا میتوان گفت در درون حزب جمهوریخواه درباره آینده سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران اختلاف نظرهایی وجود دارد؟ در صورت وجود چنین اختلافاتی، این شکافها چه پیامدهایی میتواند برای آینده سیاست خارجی آمریکا داشته باشد؟
حزب جمهوریخواه در مجموع چارچوب و برنامه مشخص خود را دارد، اما باید توجه داشت که جایگاه افراد در ساختار تصمیمگیری آمریکا یکسان نیست. برای مثال، برخی از مقامها از جمله وزیر دفاع لزوماً نقش تعیینکنندهای در طراحی راهبرد کلان سیاست خارجی ندارند. اما درباره جیدی ونس، موضوع متفاوت است. او از چارچوب فکری منسجم و مشخصی برخوردار است و وقتی درباره مسائل راهبردی صحبت میکند، روشن است که بر مبنای یک نگاه منظم و استراتژیک سخن
میگوید. به نظر من، چنین ویژگیای را درباره برخی دیگر از چهرههای دولت از جمله مارکو روبیو، کمتر میتوان مشاهده کرد. البته این به آن معنا نیست که ونس جایگاه تعیینکنندهای در حزب جمهوریخواه دارد، بلکه در نهایت این رئیسجمهوری است که تصمیم نهایی را اتخاذ میکند.
همانطور که اشاره کردم، آقای ترامپ در رأس هرم تصمیمگیری قرار دارد و حتی اگر کوچکترین مخالفتی با دیدگاههای او وجود داشته باشد، در نهایت نظر خود را اعمال خواهد کرد. از این رو، بیش از آنکه اختلاف میان ونس و روبیو اهمیت داشته باشد، باید به رابطه هر یک از این افراد با شخص ترامپ و میزان تأثیرگذاری آنها بر تصمیمات رئیسجمهوری توجه کرد.
اما بسیاری از تحلیل ها بر این گزاره مبتنی است که ساختار نقش تعیینکنندهتری در تصمیمسازی و پیشبرد سیاست خارجی آمریکا دارد و کارگزار در این کشور نقش کمرنگتری دارد. شما این مهم را در دوره ترامپ چطور میبینید؟
بله، برخی تحلیلگران معتقدند که نباید سیاست خارجی آمریکا را صرفاً بر اساس شخصیت رئیسجمهوری تحلیل کرد، بلکه باید آن را در چارچوب عوامل ساختاری مورد بررسی قرار داد. از نگاه این گروه، شرایط منطقهای، تحولات میدانی، واقعیتهای جنگ و الزامات ساختاری، بیش از افراد، مسیر سیاست خارجی آمریکا را تعیین میکنند. بر این اساس، حتی آنچه ترامپ، روبیو یا ونس میگویند، در نهایت تابع این ساختارهاست و نباید سیاست خارجی آمریکا را کاملاً شخصمحور تلقی کرد. با این حال، من با این نگاه موافق نیستم و معتقدم تجربه تاریخی نشان میدهد که شخصیت رئیسجمهوری آمریکا در تصمیمات کلان سیاست خارجی نقش بسیار مهمی دارد. برای مثال، اگر در انتخابات سال ۲۰۰۰ به جای جورج بوش پسر، ال گور به ریاستجمهوری رسیده بود، احتمالاً جنگ عراق به آن شکل رخ نمیداد، زیرا مبانی فکری این دو کاملاً متفاوت بود. همچنین اگر در سال ۲۰۱۵ فردی غیر از باراک اوباما در کاخ سفید حضور داشت، توافقی مانند برجام شکل نمیگرفت. یا اگر امروز نیز فردی غیر از دونالد ترامپ رئیسجمهوری آمریکا بود، به اعتقاد من جنگ علیه ایران نیز رخ نمیداد.
بنابراین، اگرچه واقعیتهای میدانی و شرایط بینالمللی اهمیت دارند، اما ذهنیت، نگرش و رویکرد رئیسجمهوری که در کاخ سفید مستقر است، در تعیین راهبرد کلان آمریکا نقش کلیدی ایفا میکند. برای نمونه، اگر فردی مانند اوباما امروز در قدرت بود، بعید بود اجازه دهد فردی مانند بنیامین نتانیاهو تا این اندازه بر تصمیمات واشنگتن اثرگذار باشد یا آمریکا را به سمت چنین جنگی سوق دهد.
اگر بخواهیم این موضوع را با گذشته مقایسه کنیم، نمونه قابل توجه آن دوره ریاستجمهوری رونالد ریگان
است. در همان مقطع، در حالی که سیاست رسمی آمریکا بهشدت علیه ایران بود و وزیر خارجه این کشور در اروپا برای بسیج متحدان علیه ایران تلاش میکرد و وزیر دفاع نیز رویکرد نظامی را دنبال میکرد، ماجرای مکفارلین در پشت صحنه شکل گرفت؛ بهگونهای که حتی معاون رئیسجمهور وقت، جورج بوش پدر، نیز از آن بیاطلاع بود. در واقع، نوعی «دولت در دولت» شکل گرفته بود تا مسیر متفاوتی برای برقراری ارتباط با ایران دنبال شود. در آن زمان تصور بر این بود که میتوان از طریق تعامل با جریانهای میانهرو در ایران، زمینه عادیسازی روابط دو کشور را فراهم کرد. به نظر من، در دوره ترامپ نیز امکان شکلگیری الگوهای مشابه وجود دارد و نمیتوان همه تحولات را صرفاً از دریچه مواضع رسمی و علنی دولت آمریکا تحلیل کرد.
با توجه به نکتهای که اشاره کردید مبنی بر اینکه سیاست خارجی آمریکا در شرایط کنونی تا حد زیادی شخصمحور شده و تصمیمات شخص ترامپ نقش تعیینکنندهای دارد، آیا او اکنون اراده و آمادگی لازم را برای فراهم کردن زمینه کاهش تنشها و حرکت به مسیری غیر از جنگ دارد؟ میتواند اجازه دهد شرایطی برای مدیریت اختلافات و پیشبرد مسیر دیپلماسی شکل بگیرد؟
به نظر من، این موضوع بیش از هر چیز به تصمیم ایران بستگی دارد. اما اگر در ایران ارادهای برای مدیریت صحیح دشمنی میان دو کشور وجود داشته باشد، به اعتقاد من آمادگی لازم در طرف مقابل نیز برای این موضوع وجود دارد.
البته مسیر این کار لزوماً دیپلماسی به معنای متعارف آن نیست. همانطور که اشاره کردم، در دوره ریاستجمهوری رونالد ریگان نیز شاهد چنین تجربهای بودیم. در آن مقطع، مشاور امنیت ملی آمریکا کنار رفت، جریانهای متفاوتی در داخل آمریکا و حتی خارج از این کشور شکل گرفتند و در نهایت پروندهای مانند «معامله سلاح در برابر گروگانها» رقم خورد که ابعاد آن بسیار فراتر از آن چیزی بود که در ظاهر کاخ سفید مشاهده میشد. نکته مهم دیگر این است که از نظر من، در فرهنگ سیاسی آمریکا زمانی که طرف مقابل در برابر فشارها عقبنشینی نکند و پاسخ متقابل بدهد، آمادگی بیشتری برای مذاکره و رسیدن به توافق ایجاد میشود. به اعتقاد من، جمهوری اسلامی در این مقطع به روشنی نشان داده است که در برابر فشارها حاضر به عقبنشینی یا امتیازدهی نیست و پاسخ متناسب به اقدامات طرف مقابل داده است. اگر در چنین شرایطی مدیریت درستی صورت گیرد، امکان انجام اقدامات مثبت و حرکت به سمت حلوفصل مسائل وجود خواهد داشت. البته تحقق چنین مسیری، نیازمند اجماع و انسجام در داخل کشور نیز هست. پیش نیاز اجماع داخلی هم توجه به این نکته اساسی است که انقلاب اسلامی، انقلاب کلام بود، نه انقلاب جنگ. آنچه امروز بیش از هر چیز از جمهوری اسلامی در عرصه بینالمللی شناخته میشود، قدرت معنایی و گفتمانی آن است.
این قدرت معنایی بر پایه گفتوگو، استدلال و دیپلماسی شکل گرفته است. بنابراین، اصل باید بر دیپلماسی باشد و جنگ گزینه ضروری تلقی شود؛ یعنی ابتدا از ظرفیت دیپلماسی استفاده کنیم و اگر دیپلماسی به نتیجه نرسید، آنگاه به گزینههای دیگر بیندیشیم.

