تأملی در گسست آکادمی از زیست اجتماعی در ایران
تجربه تحریم، پشت میله نمودارها
کیاوش کلهر
دانشآموخته علوم سیاسی
داستان جامعه ایران، سیاستگذار ایرانی و البته نهاد دانشگاه در ایران، در دو دهه گذشته، بیش از همه یادآور سرنوشت تمثیل معروف قورباغه آبپز است. از روزی که تحریمهای سفت و سخت علیه کشورمان آغاز شد، مشخصاً از ابتدای دهه 90 شمسی، ایران بدل به همان قورباغه شد که بهتدریج با آبِ داغ تحریمها جوشید. دانشگاه و سیاستمدار ایرانی چنان با این آب جوشید که ظاهراً دیگر برایش حتی سؤال هم نیست که آیا مردم به دلیل بیش از 2 دهه زندگی در شرایط تحریم، ممکن است دچار تغییرات روانشناختی، اجتماعی یا حتی سیاسی شده باشند؟
این مقدمه قرار است به چه نتیجه نادیدهای برسد که چنین امور بدیهیای را خاطر نشان میسازد؟ آن نتیجه این است که بهنظر میرسد برخی نهادهای اجتماعی، در نزدیک به دو دهه اخیر، بیمیل از سنجش تبعات اجتماعی و سیاسی تحریمهای ظالمانه علیه کشورمان بوده است. پرسش مهم، آن است که چرا «تحریم» و مشخصاً ابعاد اجتماعی آن که بهصورت قابل توجهی ادراک ایرانیان از جهان پیرامون و زندگی اجتماعی خودشان را تغییر داده، تاکنون محل بحث جدی و علمی قرار نگرفته است؟
طرفه آن که همانانی که این رژیم سختگیرانه و البته ظالمانه تحریمها را به کشورمان اعمال کردند، یعنی غربیها، بیش از خود ما مشتاق فهم اثرات اجتماعی و سیاسی آن بودند! کافی است نگاهی به تعداد و حجم کارهای دانشگاهی با رویکرد انسانشناختی و میدانی که غربیها در این حوزه کردهاند انداخته شود تا این مدعا تصدیق شود. برای چرایی عدم به میانآوردن «تحریم» بهمثابه سوژه مطالعه اجتماعی، مردمشناختی و حتی سیاسی، دلایل متعددی میتوان برشمرد؛ برخی از این دلایل جنبه تاریخی و بعضی دیگر جنبه سیاسی یا مدیریت عمومی دانش در نهاد علم یا حتی پارادایمیک دارند. برشمردن این دلایل در این متن، نه از جهت تلاشی برای ارائه یک چهارچوب خدشهناپذیر علمی، که بیشتر از منظر تلاش برای تنبیه و اشارهای به حلقه یا حلقات مفقوده در مطالعات اجتماعی و سیاسی ایران خواهد بود؛ تلاشی که امید دارد تا چشم بر «همه بهجنگاند» بربندد و در مجال محقر چند هزار کلمهای، بهمدد سطور یک طرح پرسش طولانی، «چراغ خود» برافروزد.
سلطه دیرینه کمیّت
از همین مقدمه، به دلیل اولِ بیتوجهی به تحریم میتوان پل زد. رویکردهای مورد اقبال در میان سیاستمداران و البته بعضی از دانشگاهیان، هنوز هم رویکرد «کمّی» است. اعداد و نمودارها، بیش از بین سطور متون و تحلیل مصاحبه در «میدان» میارزد. ناجوانمردی است اگر گفته شود که دانشگاه و فضای سیاسی به صورت مطلق رویکردهای کیفی را طرد میکند، اما همان قدر ناعادلانه است اگر که بگوییم برخی دادههای حاصل از این مطالعات، ارزشی همسنگ دادههای کمی و اعتباری و همتراز یافتههای عددی لااقل برای سیاستگذاری دارند.
سیاستگذار میل دارد تا جهان حکمرانی برایش ساده و تراشخورده باشد تا هاضمه تحلیلیِ عملگرایانهاش بتواند از پردازش دادهها، به اتخاذ تصمیم برسد؛ به همین خاطر هم بین دو گزاره فرضی «30 درصد ایرانیان در سال گذشته کمتر از 15 میلیون تومان درآمد در ماه داشتند و فقیر مطلق محسوب میشوند» و «نظام اخلاقی مردم و هرم ارزشهای آنان بهدلیل فشار تورمی وارونه شده است»، حتماً گزاره اول مرجّح دارد.
هم بهدلیل این میل سیاستمدار از یکسو و هم بهدلیل سالها انباشت تدریجی یک تعریف بسته و تاحدی متصلب از روش علمی، یعنی رویکردهای کمی، آکادمی نیز اتفاقاً در پی آن است تا جامعه را از افق عدد بفهمد. در نتیجه غلبه چنین رهیافتهایی، در تمام بیش از یک دهه گذشته، درحالی که اثرات تحریم باید بهسختی و دقت بالا مورد ارزیابی انسانشناختی و نظریهپردازی سیاسی قرار میگرفت، عملاً بدل به آزمایشگاه سنجش اعداد شد. بیش از آن که اثرات تحریم بر گردش نخبگان در نظام سیاسی مورد داوری قرار گیرد، نسبت آن با کاهش تولید ناخالص ملی یا کسری بودجه مورد نقد قرار گرفت.
برای آن که بتوانیم بخشی از این توجه «عددی» و عنایت کمتر به «پدیدارشناختی» به مسأله تحریم در دانشگاه را نشان دهیم، چارهای نداریم جز آن که به همان روش، یعنی متر کردن متوسل شویم: در مقابل هزاران مقاله فنی، تعداد کمتری از مقالات به صورت مستقیم به «زندگی روزمره» یا «پیامدهای اجتماعی» پرداختهاند. بررسیهای ابتدایی نشان میدهد که در میان مقالاتی که با موضوع تحریم در فضای دانشگاهی کشور نوشته شدهاند، چیزی حدود 60 درصد این مقالات، چارهجویی اقتصادی با محوریت «اقتصاد مقاومتی»، قریب به 25 درصد مسأله «اقتصادسنجی» و حدود 5 درصد هم از منظر «حقوق بینالملل» به این موضوع پرداختهاند. این ارقام از میان جستوجوی بیش از هزار و 200 مقاله استخراج شدهاند.
پس، نخستین منظری که باید به آن توجه کرد، آسیب غلبه رویکردهای کمی در آکادمی از یکسو و مسأله ذائقه سیاستگذار به این رویهها از سوی دیگر، است.
این فضا که با کمی تهور میتوان آن را «هژمونی کمیگرایی» در دانشگاه نامید، عملاً شرایط بررسی سیاسی و اجتماعی تحریم در ایران را به حاشیه رانده است. از همین معبر میتوان به دلیل دوم این متن پل زد و به پرسیدن این سؤال خطر کرد که چرا میلی به پرداخت «کیفی» به مسأله تحریم و شکستن هژمون رویکردهای کمی وجود ندارد؟
کرسی تدریس یا برج عاج؟!
مایکل والزر، یکی از فیلسوفان برجستهای که آرای قابل تأملی درباره «عدالت» دارد، در کتاب «حوزههای عدالت» خود یک ایده درخشان طرح میکند؛ او میگوید که فیلسوف (ما بخوانیم استاد دانشگاه، مصلح اجتماعی یا هر فیگور دانشمدار در دنیای جدید)، آن فیلسوف افلاطونی نیست که به حقیقتی برسد و با نگاه از بالا مردم را به آن بخواند، بلکه «منتقد متصل ادعا نمیکند که بالاتر یا بیرون از جهانی که نقد میکند ایستاده است. او در خیابانهای شهر قدم میزند، در گفتوگوهای آن شرکت میکند، با شهروندانش همذاتپنداری میکند و به موفقیت آن امید دارد. او یک بیگانه نیست، او یک خارجی نیست.» در بیانی که شاید کمی متهورانه، میتوان این ایده والزر را برای بیان آنچه در سنت آکادمی در حال رخ دادن است به استخدام درآورد.
بخشی از دانشگاهیان، دیگر نه آن فیلسوف پرسهزن در میان مردم، که نیروی بوروکراتیک محصور شدهاند. بهعبارت دیگر، برخی دانشگاهیان خاصه در مسائل مرتبط با زندگی روزمره مردم یا بررسیهای میدانی پدیدهها، گرفتار همان نگاه از بالا به جامعه شده اند.
اما همزمان با این آسیب ها، تجربه جهانی در موارد بسیار درخشانی از سنت علوم اجتماعی و حتی علوم سیاسی به ما میآموزد که درخشانترین ایدههای فلسفی و توضیحات نظری سیاسی نه لزوماً از دل یک خلأ آکادمیک که اتفاقاً از دل گفتوگوهای میدانی، بررسی میدان تحقیق و بیمحابا به دل جامعه زدن پدید میآید.
در نمونههای متأخرتر این ادعا میتوان به نظر پییر بوردیو، جامعهشناس فرانسوی اشاره کرد که عملاً ایده «منش و میدان» او تا حد بسیار زیادی وامدار همین رویکرد ترجیح میدان بر پارتیشن دانشگاه بود. بهنظر میرسد برخی نهادهای اجتماعی و علمی به این دلیل «تحریم» را محل بررسی و نظر میدانی خود قرار نداد که در یک فاصله گذاری از مسائل عمومی به سر میبرند.
دلیل این فاصله گذاری چیست؟ با کمی تسامح میتوان به ایده «تبختر روشی» خطر کرد. تبختر روشی به این معناست که بخشی از دانشگاهیان پرداختن به «میدان» به مثابه چشمه جوشان بسیاری از ایدههای درخشان و دغدغههای اصیل سیاسی و اجتماعی را عملاً دون شأن خود میدانند و چنان از جامعه غیرنخبگانی ایزوله شدهاند که حتی زبان مشترک گفتوگو با مردم عادی بهمثابه «کنشگران میدان» را هم از دست دادهاند. این چهره ها میلی به تعریف پروژههای «گفتوگو محور» ندارد، «تحلیل گفتمان متن محور» و باقی روشهای بهاصطلاح «کم دردسرتر» را به غوطهوری در مصاحبه و بیرون کشیدن ایده از دل گفتوگو و بهمیدان زدن ترجیح میدهند. حوزه تحریم و اتفاقاً درک مردم و سیاستمداران از این عارضه دو دههای، اتفاقاً میبایست همان میدانی باشد که منتزع از نظریهبازی، به دل میدان زدن برای دادههای اصیل را نمایندگی کند.
نظریهبازی در برابر زندگی روزمره
سومین نظرگاه درباره چرایی عدم بحث برخی دانشگاهیان ایرانی از مسأله تحریم و زندگی روزمره را میتوان با اندکی بدبینی، نوعی ابتلا به مسأله «نظریهبازی» دانست. این بحث نه کیفرخواستی علیه دانش انباشتی و نه به معنای طرد مطلق سنت دانشگاهی غربی در درک جامعه و صورتبندیهای نظری، بلکه بیشتر به نوعی دادخواهی از حیثیت اثر حیرتانگیز توجه به زندگی روزمره در خلق سنتهای علمی شباهت دارد. با این مقدمه، باید گفت که بخشی از سنت دانشگاهی گرفتار مسأله نظریهبازی است.
در نظریه بازی، محقق و پژوهشگر به جای آنکه تلاش کند تا با اکتشاف عرصههای جدید برآمده از دل تجربه زیسته، به نوعی از سامان نظری برای توضیح وضعیت برسد، بیشتر میکوشد تا جامعه مورد تحقیق خود را لزوماً بر یک «فریم» آکادمیک بار کند. در این وضعیت، نظریه بیش از آنکه توضیحدهنده باشد، بدل به یک حجاب میشود. بدیهی است که در وضعیت نظریهبازی، جامعهشناس میل دارد تا به جای آنکه مانند بوردیو چندین سال در «میدان» تلاش کند، به ذکر یک «براساس تئوری منش و میدان بوردیو» در مطالعات کتابخانهای خود بسنده کند. جالب آن است که برای مثال، حتی همین بوردیو هم که ایدهاش بر مطالعات ژرف میدانی ابتنا داشت، در سنت میان همین افراد دانشگاهی، به جای آنکه در مسیری همراستا با بنیانگذارش حرکت کنند، آن را بدل به نوعی نظریه تزئینی و کتابخانهای کرده اند.
در نظریهبازی، پژوهشگر دیگر نه یک مکتشف در میدان ناهموار و پرتلاطم جامعه که بیشتر یک گردشگر در باغ و بوستان نظریات است که از درخت ثمره میچیند.
اصولاً نظریهبازی در سنت برخی چهره های آکادمیک میتواند به مثابه نوعی «گریزگاه معرفتی» دیده شود. نظریهبازی این امکان را به این دسته از محققان میدهد تا میان حوزههای «پرخطر» و حوزههای «مشکلساز» تفکیک بگذارند و با این استدلال که در سنت علمی جهان چندان مجالی برای طرح بحث از تحریم نیست، «از در تنگ وارد نشوند».
بحران «پارِسیا» و سنت آکادمی
آکادمی در مسیر عاریشدن از قابلیتهای ذاتی خود، به یک بحران برخورده و آن هم معضلهای است که با عاریت گرفتن از فوکو، میتوان آن را بحران «پارِسیا» (Parrhesia) نامید. پارِسیا ریشهای یونانی دارد که به معنی «همهچیز را گفتن» است. در سنت فلسفی میشل فوکو، این مفهوم تبدیل به «حقیقتگویی بیپروا» میشود. پارِسیا نه صرفاً آزادی بیان، بلکه یک وظیفه اخلاقی و سیاسی است که در آن گوینده، حقیقت را با علم به خطر احتمالی شخصی یا از دست دادن موقعیت خود میگوید.
با این توضیح، به نظر میرسد که سنت آکادمی، به نوعی از بحران پارِسیا گرفتار آمده و ترجیح میدهد به جای افشای حقیقت، چشم بر آن ببندد. دانشگاه در بدایت امر، در یک گسست نسبی از سنت علمی پیشین خود و البته در یک انفکاکی از دولت و نیازهایش پدید آمد.
در ادامه با از دست دادن قابلیت میدانفهم خود و در نهایت نظریهبازی، به یک مصالحه نانوشته با سایر نهادهای اجتماعی و سیاسی دیگر رسید که «هرکس به راه خویش.»
در انتهای همین مسیر بود که دانشگاه، به این بحران گرفتار آمد.
چشم به راه افقی دیگر
تحریم، به مثابه یک تجربه زیسته جمعی و ملی، موضوعی حائز اهمیت است؛ چنان مهم که باید آن را از هژمونی رویکردهای کمی و تفسیر انحصاری اقتصادی یا حقوقی و بینالمللی بیرون کشید. تحریم زندگی جمعی را عمیقاً تغییر داده، سیاستگذار اقتصادی و اجتماعی را با وضعیت جدید مواجه کرده و حتی نظام اخلاق عمومی را هم دستخوش تغییر کرده است.
چنین طوفانی در میان یک جامعه اگر که در میان میلههای «اعداد» گرفتار شود، درست فهم نخواهد شد و در صورتی که تغییرات اجتماعی و حتی سیاسی ناشی از تحریمها به درستی درک نشود، عواقب آن در آینده نه چندان دور به خوبی خود را نشان خواهد داد.
این متن بیشتر یک دعوت اجتماعی برای بازاندیشی درباره تحریم است. بازاندیشیای که لازمه آن نگاه به زندگی در شرایط تحریم به مثابه یک سوژه انسانشناسی و سیاسی است. سوژهای که از دل میدان تغییرات خود را فریاد میزند.

