تفکر انتقادی در معماری
مروری بر مقالات معماری انتقادی و سایههایش
بهار خسروی
گروه کتاب
معماری انتقادی رویکردی در اندیشه و طراحی معماری محسوب میشود که فراتر از ساختن فضاهای کاربردی یا زیباشناسانه حرکت میکند و به بررسی، نقد و بازاندیشی شرایط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، تاریخی و... میپردازد. در این نگاه، معماری فقط یک هنر یا فن ساختوساز نیست، بلکه ابزاری برای پرسشگری درباره شیوه زندگی انسان، ساختارهای قدرت، هویت جمعی و رابطه انسان با محیطزیست به شمار میآید.
کتاب «معماری انتقادی و سایههایش» نوشته کی. مایکل هیز و دیگران که توسط گروه مترجمان ترجمه شده و در انتشارات گیلگمش به چاپ رسیده، یکی از آثار کلیدی برای درک جریانهای نظری معماری است و یک مانیفست فکری در حوزه نظریه معماری به شمار میرود. این اثر ۱۱ مقاله برگزیده حوزه نظریه معماری در چهار دهه اخیر را گردآوری کرده که اندیشهها و روشهای مختلفی را ارائه کردهاند، با این حال همه این مقالات به نوعی تفکر انتقادی در معماری، نقش معماری در جامعه و رابطه آن با فرهنگ، اقتصاد و سیاست در جهان معاصر میپردازند. «نظریه» در «معماری انتقادی و سایههایش» به جنبش خاصی اشاره دارد که در دهه ۱۹۶۰ آغاز شده و کوشیده تا معماری را از طریق مفاهیمی میانجی از نو پیریزی کند. خاستگاه این مفاهیم حوزههای متفاوتی از جمله فلسفه، زبانشناسی، روانشناسی و مردمشناسی هستند. این جنبش، معماری را به دیگر عرصههای اجتماعی مربوط میداند و در عین حال تلاش میکند برای معماری قلمرویی منحصر به فرد به دست آورد.
نقد دو دیدگاه غالب در تفسیر معماری
این کتاب با مقاله مشهور «معماری انتقادی؛ در میان فرم و فرهنگ» نوشته کی. مایکل هَیز، مورخ معماری و مدرس نظریه معماری در دانشگاه هاروارد آغاز میشود. هیز در این مقاله دو دیدگاه غالب در تفسیر معماری را -که یکی معماری را سراسر تابع ارزشهای فرهنگی و دیگری آن را فرمی کاملاً خودآیین و فارغ از اقتضائات تاریخی و فرهنگی میداند- نقد کرده و معماری انتقادی را در فضایی میان این دو دیدگاه قرار داده است. به گفته هَیز «معماری انتقادی از حوزه زیباییشناسی یا کارکرد صرف فراتر میرود، عمیقاً با مسائل فرهنگی و اجتماعی درگیر میشود و به دنبال افشا و به چالش کشیدن ایدئولوژیها و ساختارهای قدرت نهفته در فرمهای معماری است.»
مقاله «معماری به مثابه نمایه: به سوی نظریه اقتضایی» نوشته ریچارد شر، معمار، نویسنده و آرتیست است. شر در این مقاله روشی جدید برای تفسیر معماری و درک پتانسیلهای ارتباطی آن پیشنهاد میکند که به جای تفسیر ذهنی فرمهای نمادین، بر تحلیل عینی واقعیتهای فیزیکی و زمینهای شکلدهنده ساختمان متکی است. او معتقد است، این روش کمک میکند که «معماری در تمام سطوح، یعنی هم در تولید فرم درون خودش و هم از طریق برقرار کردن گفتوگو با بیرون از مرزهایش، ارجاعپذیر شود و از این طریق ظرفیتهای نهایی خود را آزاد کند.»
یکی دیگر از چهرههای تأثیرگذار در نظریه معماری، پیتر آیزنمن در مقاله «خودآیینی و اراده انتقادی»اش امر انتقادی در معماری را نه مربوط به قضاوتهای بیرونی یا اشکال سنتی مقاومت بلکه درباره فرآیندی درونی و خودآیین بیان میکند که در آن نشانهها از معانی و کارکردهای سنتی خود جدا میشوند. به عقیده آیزنمن، معماری فقط از طریق این نوع خودآیینی میتواند ضروری و مرتبط باقی بماند. او میکوشد با نقد ایدههای پساساختارگرایانه درکی نوین از معماری پدید آورد.
تأکید بر تولید تجربیات فضایی جدید
یکی دیگر از مقالات بسیار مهم در نظریه معماری «یادداشتهایی در باب اثر داپلر و حالتهای دیگر مدرنیسم» است که نظریهپرداز معماری و مدیر مدرسه معماری دانشگاه ایلینوی، رابرت سومول و معمار، منتقد و رئیس دانشکده معماری دانشگاه رایس، سارا وایتینگ در سال 2002 نوشتند. سومول و وایتینگ در این مقاله معماری انتقادی را به دلایلی از جمله محدود بودن به فرمهای ایستا و وابستگی به نقد تاریخی و فرهنگی ناکارآمد میشمارند و رویکرد پروجکتیو -پروژهمحور- را به عنوان نوعی معماری اجرایی بدیلی مؤثر برای آن میدانند. به گفته نویسندگان، معماری پروجکتیو بیشتر با پویاییهای زندگی معاصر و جنبههای حال و هوایی و وابسته به زمینه در معماری سروکار دارد و به جای بازنمایی صرف شرایط موجود، بر تولید تجربیات فضایی جدید و تأثیرات آنها تأکید میکند.
نظریهپرداز مهم دیگری که رویکرد نظری به معماری را از اساس منسوخ میخواند مایکل اسپیکس، بنیانگذار مجله فرهنگی «پلیگراف»، عضو سابق هیأت تحریریه مجله «اِنی» و مدیر گروه مؤسسه معماری دانشگاه سیراکیوز است. اسپیکس سال 2002 در بخش اول سلسله مقالاتی با عنوان «هوش طراحی» مدعی میشود آنچه امروز معماری معاصر را پیش میراند دیگر نه چارچوبهای نظری بلکه استفاده از هوش اطلاعاتی در طراحی است؛ مفهومی متمرکز بر تطبیقپذیری، نوآوری و پاسخگویی به پیچیدگیهای اقتصاد جهانی جدید. او معتقد است که در جهان امروز نه با حقیقتی ثابت و تغییرناپذیر که با «فوج متکثری از خرده حقایق» مواجهایم و معماری معاصر باید بتواند در این منظر تغییر مدام عدم قطعیت مسیریابی کند و شکوفا شود.
جورج بیرد، معمار، اندیشمند کانادایی و مدرس معماری نیز در مقالهای با عنوان «تفکر انتقادی و ملالتهای آن» میگوید، مفاهیم معماری انتقادی که چندین دهه در تئوری معماری غالب بوده منسوخ و بازدارنده خلاقیت در طراحی است. بیرد با رویکردی تاریخی و تحلیلی به بررسی سیر تحول معماری انتقادی میپردازد و برای این کار به نظریات چهرههای کلیدی مدافع (تفوری، آیزنمن و مایکل هیز) و منتقد آن (رم کولهاس) رجوع میکند. او میگوید، معماری انتقادی با تأکید بر مقاومت و نفی در برابر جامعه مصرفی و فرهنگ معاصر تعریف میشود و پس از بررسی نظرات منتقدان این رویکرد، نتیجه میگیرد که نقد رویکرد انتقادی و پیشنهاد روششناسیهای جدید نمایانگر ارزیابی مجدد گستردهتری از نقش معماری در جامعه معاصر است که به عقیده بیرد پیامدهای مهمی برای آینده حرفه و آموزش معماری دارد.
ظهور پارادایمهای مدرنیستی
بحث اصلی مقاله ویتوریو آئورلی با عنوان «بازتعریف نقد ایدئولوژی تفوری» شرح تفکرات مانفردو تفوری در دو مقاله سال 1970 او یعنی «کار روشنفکری و توسعه سرمایهداری» و «به سوی نقد ایدئولوژی معماری» است. تفوری نشان میدهد تلاش معماری مدرن برای تطبیق آرمانهای اجتماعی و زیباییشناختی اساساً محکوم به شکست است و معماری به دلیل محدودیتهایی که جامعه سرمایهداری به آن تحمیل کرده، نمیتواند آرزوهای اجتماعی خود را برآورده کند و باید در عوض بر نقد مبانی ایدئولوژیک خود تمرکز کند.
هشتمین مقاله این مجموعه با عنوان «انتقاد از چه؟ به سوی رئالیسم اتوپایی» نوشته رینهولد مارتین، سال 2005 به چاپ رسیده است. مارتین در این مقاله با نقد نظریات اسپیکس و سومول و وایتینگ دوگانگی بیش از حد ساده شده بین مواضع انتقادی و پساانتقادی را نقد میکند و از درک دقیقتری از نقد معماری دفاع میکند. او معتقد است، مفهوم سنتی رویکرد انتقادی در معماری، که در دوره پس از جنگ جهانی دوم با هدف به چالش کشیدن پارادایمهای مدرنیستی غالب ظهور کرد، دیگر برای پرداختن به پیچیدگیهای نظریه و عمل در معماری امروز کافی نیست. اری گرافلند، مدرس نظریه معماری در دانشگاه تو دلفت، نیز در مقاله «در باب نقادی» به بررسی نقش و جایگاه تفکر انتقادی در معماری معاصر میپردازد. او معتقد است باوجود تغییرات شدید تکنولوژیک و تحولات سازمانی گسترده در دفاتر معماری و چالشهایی که تفکر انتقادی با آنها مواجه شده است، نیاز به تفکر انتقادی همچنان وجود دارد و این رویکرد میبایست در فرآیند معماری حفظ شود. گرافلند با بررسی روند تغییرات دفاتر معماری از مدلهای سنتی به شکلهای شبکهای و بینالمللی میگوید که این تغییرات باعث افزایش انعطافپذیری و نوآوری در فرآیندهای معماری شدهاند.
دو مقاله واپسین کتاب «بار دیگر بیتفاوتی» و «تقابل نظرورزی و بیتفاوتی» بحثی جذاب و خواندنی میان مایکل مردیت، معمار آمریکایی و مارک فاستر گیج، مدرس معماری در دانشگاه ییل را به نمایش گذاشته است. مردیت در «بار دیگر بیتفاوتی» رویکرد جدیدی را در کار معماری معرفی میکند که به زیباییشناسی بیتفاوتی در هنر اواسط قرن بیستم آمریکا شبیه است و میتواند جایگزینی انتقادی برای شیوههای مسلط تولید معماری باشد که مبتنی بر حل مسأله و نوآوریهای تکنولوژیک هستند. مارک فاستر گیج بلافاصله به نقد دیدگاه او میپردازد و در «تقابل نظرورزی و بیتفاوتی» توضیح میدهد عملکرد معماری معاصر با تنش دیالکتیکی بین ایدهآلیسم نظرورزانه و بیتفاوتی به مفاهیم سنتی فرم، مؤلف و حل مسأله تعریف میشود.

