عبدالحسین خسرو پناه در گفت و گو با « ایران» منظومه فکری رهبر شهید را مرور می کند
حکمرانی مردم محور، عقلانی و آینده ساز
شاه کلید الگوی حکمرانی رهبر شهید، پیوند وثیق میان عقلانیت، معنویت و شجاعت است
شناخت دقیق ابعاد شخصیتی رهبر شهید ، فراتر از خاطرات شخصی یا مواضع سیاسی پراکنده، نیازمند درک یک «منطق و منظومه منسجم حکمرانی» است؛ دستگاهی فکری که دال مرکزی آن «توحید» است و افق آن به تمدن نوین اسلامی ختم میشود. در حقیقت رهبر شهید صرفاً یک مدیر سیاسی یا فقیه برجسته نبود، بلکه معمار الگویی از حکمرانی بود که از توحید آغاز میشود و در تمدن نوین اسلامی معنا مییابد. حجتالاسلام والمسلمین دکتر عبدالحسین خسروپناه، به پشتوانه بیش از سه دهه همنشینی علمی و مشارکت در تدوین «منظومه فکری آیتالله العظمی خامنهای»، امروز یکی از نزدیکترین راویان این کلاننظریه است. او بزرگترین میراث رهبر شهید را نه در مقاطع تاریخی، بلکه در بر جای گذاشتن یک مدل حکمرانی مبتنی بر عقلانیت، شجاعت و مردمباوری میداند. در گفت وگوی پیش رو، این هندسه فکری را از زبان کسی بازخوانی میکنیم که سالها کوشیده است این دستگاه معرفتی را از سطح شعار به یک نظریه منسجم ساختاری ارتقا دهد.
روزنامه نگار
اگر کسی بخواهد رهبر شهید را نه از خلال خاطرات یا مواضع سیاسی پراکنده، بلکه از زاویه کلاننظریه و مکتب فکری بشناسد، نقطه آغاز این شناخت کجاست و ستونهای اصلی این منظومه بر چه پایههایی استوار است؟
نقطه آغاز شناخت، عبور از نگاه جزیرهای و رسیدن به یک «نگاه منظومهای» است؛ چراکه اندیشه رهبر شهید یک شبکه بههمپیوسته با ارتباط ارگانیک است که اگر بخشی از آن را جدا کنید، حقیقت آن دگرگون میشود.
ما در تدوین کتاب «منظومه فکری آیتالله العظمی خامنهای» نیز مبنا را بر همین هندسه قرار دادیم. ایشان معتقد بودند تحول حقیقی در جامعه از «بینش» (نظام هستیشناختی) آغاز میشود، در «منش» (نظام اخلاقی و ارزشی) تداوم مییابد و در نهایت در قالب «کنش» اجتماعی و نظامات حکمرانی (فرهنگ، اقتصاد، سیاست و امنیت) ظهور پیدا میکند. بنابراین، برای فهم نظریات مدیریتی یا تمدنی ایشان، باید ابتدا ریشههای معرفتی این شبکه را شناخت.
اگر بخواهم این منظومه را در چند واژه کلیدی که ستونهای اصلی این مکتب حکمرانی هستند خلاصه کنم، باید به این شبکه منسجم اشاره کنم: «توحید، ولایت، عقلانیت، عدالت، مردمباوری، علم، فرهنگ و تمدن»؛ حلقههای یک زنجیره واحد که هیچکدام بدون دیگری کامل نیست.
شما تأکید دارید که «توحید» دال مرکزی این منظومه فکری است. این اصطلاح دقیقاً در ساحت حکمرانی چه معنایی دارد و چگونه مفاهیمی مثل ولایت، عقلانیت و شجاعت را به هم پیوند میدهد؟
توحید در اندیشه رهبر شهید، صرفاً یک اعتقاد کلامی یا گزاره ذهنی محصور در حوزه فردی نیست؛ بلکه روحی است که باید در همه نظامات اجتماعی، سیاست، اقتصاد و حکمرانی جاری شود. اگر این محور را کنار بگذاریم، مفاهیمی مانند عدالت، آزادی، مردمسالاری دینی، مقاومت و اقتصاد مقاومتی، هر کدام به مفاهیمی مستقل و بیارتباط تبدیل میشوند، در حالی که در این مکتب، همه اینها حلقههای یک زنجیره واحد هستند.از همین منظر، «ولایت» امتداد طبیعی توحید است؛ یعنی پذیرش ولایت الهی، انسان را به نفی هرگونه سلطه طاغوتی و استکبارستیزی سوق میدهد. بنابراین عزت ملی و حمایت از مظلوم، شعارهایی مقطعی نیستند، بلکه ریشه در همین نگاه توحیدی دارند.
نکته کلیدی اینجاست که این اقتدار و ایستادگی، هرگز به معنای رفتارِ بیمحابا یا تهور نیست. شجاعت در این مکتب زمانی ارزشمند است که بر «عقلانیت، محاسبه دقیق و حکمت» استوار باشد. در واقع، شاهکلید الگوی حکمرانی ایشان، همین پیوند وثیق میان عقلانیت، معنویت و شجاعت بود؛ سه عنصری که مستقیماً از سرچشمه توحید تغذیه میکنند.
اگر توحید محور این منظومه است، چرا در تبیین نظامات اجتماعی، بیش از هر چیز بر «فرهنگ» تأکید میکنید؟ چه نسبتی میان فرهنگ و حکمرانی در اندیشه رهبر شهید وجود دارد؟
در میان همه نظامات اجتماعی، فرهنگ جایگاهی ممتاز و کلیدی دارد؛ چراکه از نگاه رهبر شهید، فرهنگ روح حاکم و نرمافزار اصلی ساختارهای جامعه است. فرهنگ صرفاً به معنای فعالیتهای هنری یا رسانهای نیست، بلکه شامل باورها، ایمان، هویت و الگوهای رفتاری یک ملت است. اگر این نرمافزار اصلاح شود، سختافزارهای اداره کشور نیز درست کار خواهند کرد.
مدیریت، اقتصاد، آموزش و امنیت، همگی از فرهنگ اثر میپذیرند. مدیری که فرهنگ خودباوری داشته باشد، تصمیمهای متفاوتی میگیرد و دانشگاهی که فرهنگ «ما میتوانیم» بر آن حاکم باشد، مسیر دیگری را طی میکند.
ایشان حتی به پیشرفتهای علمی کشور در حوزههای فناوری نانو، سلولهای بنیادی، هوافضا و هوش مصنوعی نیز از همین زاویه نگاه میکردند؛ این دستاوردها پیش از آن که محصول تجهیزات باشند، محصول یک تحول فرهنگی یعنی گذار از «نمیشود» به «ما میتوانیم» بودند. بنابراین، فرهنگ نیروی محرکهای است که در تمام عرصههای حکمرانی جریان دارد و زیربنای حرکت به سوی تمدن نوین اسلامی است.
شما در تبیین الگوی حکمرانی رهبر شهید، بارها اشاره کردهاید که منطق ایشان در مدیریت و تحول، «صفر و یک» نبود. این نگاه تدریجی و امیدمحور، در عمل و به ویژه در برخورد با نخبگان و جریانهای علمی کشور چگونه پیاده میشد؟
دقیقاً همینطور است؛ ایشان هیچگاه با منطق صفر و یک به مسائل نگاه نمیکردند؛ یعنی اینطور نبود که بگویند یا همه اهداف به طور کامل محقق شده است یا هیچ دستاوردی وجود ندارد. منطق ایشان، منطق رشد مستمر و پیشرفت مرحلهبهمرحله بود. همواره میان وضع موجود و وضع مطلوب فاصله قائل بودند، اما این فاصله را هرگز بهانهای برای ناامیدی یا توقف قرار نمیدادند. نقدهای ایشان همواره رو به جلو و امیدآفرین بود؛ امیدی که بر واقعیتها استوار بود، نه بر خوشبینی توهمآمیز.
نمونه عینی و روشن این رویکرد را میتوان در حوزه علم و فناوری مشاهده کرد. دو دهه پیش، ایران در بسیاری از فناوریهای راهبردی جایگاهی نداشت، اما ایشان به جای بسنده کردن به آرمانهای کلی، ظرفیتهای انسانی را شناسایی میکردند.
این حمایتها صرفاً توصیههای اخلاقی یا پیگیریهای اداریِ مرسوم نبود؛ ایشان استعدادهای برجسته حوزههای سلولهای بنیادی، نانو، بیوتکنولوژی و هوافضا را شخصاً و به نام میشناختند. بارها شاهد بودم هرجا احساس میکردند یک جریان علمی نوظهور در حال شکلگیری است، شخصاً ورود میکردند، مسئولان را به پشتیبانی فرا میخواندند و روند کار را پیگیری میکردند. این حمایتهای هوشمندانه و اعتماد به نیروهای جوان، دقیقاً خروجی همان الگوی حکمرانی غیر صفر و یکی است؛ یعنی شناخت ظرفیتها، امیدآفرینی و تبدیل گامبهگام استعدادها به اقتدار ملی.
در این الگوی حکمرانی، مردم چه جایگاهی دارند؟ آیا «حکمرانی مردمی» در نگاه رهبر شهید صرفاً یک شعار و تاکتیک سیاسی بود یا یک کلاننظریه در حوزه مدیریت؟
در منظومه فکری رهبر شهید، مردم مخاطبِ منفعل حکومت نیستند، بلکه اصلیترین سرمایه و کارگزار حکمرانی به شمار میروند؛ بنابراین، حکمرانی مردمی یک شعار تبلیغاتی نیست، بلکه یکی از ارکان حیاتی اداره کشور است. تجربه انقلاب اسلامی هم نشان داده که هر کجا به ظرفیتهای مردمی تکیه کردیم، پیچیدهترین مسائل با موفقیت حل شد و هر زمان که میدان را به حلقههای محدود قدرت یا منافع قبیلهای واگذار کردیم، روند پیشرفت آسیب دید.
جلوههای این حقیقت را همواره در بزنگاهها و بحرانهای اجتماعی دیدهایم؛ جایی که حضور داوطلبانه نخبگان و نسل جوان برای امدادرسانی و خدمت، فراتر از آمارها، نشاندهنده پویایی سرمایه اجتماعی و فرهنگ مسئولیتپذیری در جامعه است.
رهبر شهید اقتدار علمی، پیشرفت دفاعی و تابآوری در برابر فشارهای خارجی را بدون حضور مردم بیمعنا میدانستند. از همین رو، حکمرانی مردمی در نگاه ایشان یعنی سپردن مسئولیت به لایههای مختلف جامعه، اعتماد به ظرفیتهای درونی، میدان دادن به نخبگان و مشارکت واقعی مردم در حل مسائل کلان کشور؛ الگویی که ضامن اصلی پایداری و پیشرفت نظام است.
یکی از پرتکرارترین و کلیدیترین دغدغههای رهبر شهید، ضرورت تحول در علوم انسانی بود. چرا ایشان این حوزه را تا این حد راهبردی و سرنوشتساز میدانستند؟
متأسفانه در جامعه ما بسیاری تصور میکنند علوم انسانی تنها یکی از شاخههای دانشگاهی در کنار سایر رشتههاست؛ در حالی که رهبر شهید به علوم انسانی به عنوان موتور تحول و ریلگذاری اصلی جامعه نگاه میکردند. دلیل آن هم روشن است؛ این علوم انسانی است که درباره انسان، جامعه، نظامسازی و چگونگی حرکت از وضع موجود به وضع مطلوب سخن میگوید.
صنعت، فناوری، اقتصاد، سلامت و مدیریت، همگی در نهایت محصول نوع نگاه ما به انسان و جامعه هستند. اگر قرار باشد در این عرصهها تحولی رخ دهد، ابتدا باید منطق و نرمافزار این تحول در علوم انسانی تولید شود. مبانی سکولار نمیتوانند تمدنی مبتنی بر جهانبینی توحیدی بنا کنند و اگر مبانی نظری تغییر نکنند، سایر تغییرات ساختاری نیز سطحی و ناپایدار خواهند بود. البته این رویکرد هرگز به معنای نفی دستاوردهای علمی جهان یا انزوا نبود؛ ایشان همواره بر نقد عالمانه، کرسیهای آزاداندیشی و بهرهگیری از تجربیات بشری تأکید داشتند، اما معتقد بودند هیچ ملتی با تکیه صرف بر ترجمه و مصرفکنندگی نظریههای دیگران، به مرجعیت علمی، استقلال فکری و افق تمدنی نخواهد رسید.
شما بارها اشاره کردهاید که از نگاه رهبر شهید، «تحول تمدنی بدون تحول فلسفی ممکن نیست»؛ از سوی دیگر در خاطرات خود به نشست مشترک استادان فلسفه با ایشان در اوایل دهه هشتاد اشاره داشتهاید. نگاه ایشان به کاربست عینی فلسفه در جامعه چه بود و تفکر فلسفی چگونه میتواند در متن حکمرانی امتداد پیدا کند؟
رهبر شهید با مطالعات عمیقی که در تاریخ تمدنها داشتند، معتقد بودند هر تحول بزرگ تاریخی، ابتدا در لایه اندیشه و فلسفه آغاز شده است؛ زیرا اگر فلسفه تغییر کند، نگاه جامعه به انسان، علم، عدالت و حکمرانی نیز دگرگون میشود. اما نکته ممتاز در نگاه ایشان این بود که فلسفه را دانشی محصور در انتزاعیات و حجرهها نمیدانستند. از نگاه ایشان، فلسفه زمانی به کمال میرسد که بتواند امتداد اجتماعی، سیاسی و فرهنگی پیدا کند و به نیازهای روز جامعه پاسخ دهد.
جلوه عینی این تفکر را من در همان نشستِ بهیادماندنی اوایل دهه هشتاد با حضور استادان فلسفه، کلام و عرفان از نزدیک دیدم. در آن جلسه، بحث بر سر فلسفههای مضاف و نسبت آنها با مسائل اجتماعی بود. وقتی نوبت به سخنان رهبر شهید رسید، تأکید کردند که عقلانیت فلسفی نباید در سطح مفاهیم ذهنی متوقف بماند، بلکه باید در حل مسائل عینی جامعه نقشآفرین باشد. ایشان حتی فراتر رفتند و فرمودند که باید برای آموزش فلسفه و شیوه اندیشیدن به کودکان نیز برنامهریزی شود تا تفکر عقلانی از همان سالهای نخست زندگی در جامعه نهادینه شود.
یادم هست پس از اقامه نماز، قرار بود جلسه تمام شود، اما وقتی استادان درخواست ادامه گفتوگو را کردند، ایشان با وجود ضیق وقت پذیرفتند و دوباره صمیمانه در میان استادان روی زمین نشستند و به گفت وگو ادامه دادند. حتی وقتی یکی از حاضران به مزاح یا جدی تعبیر رایج «فلسفه فقر میآورد» را مطرح کرد، ایشان بیدرنگ نام چند فیلسوف برجسته سنت اسلامی را برشمردند که اتفاقاً جایگاه علمی و وضعیت مناسبی داشتند و با مصداق، آن ذهنیات سنتی را نقد کردند. این اشراف عمیق بر سنت فلسفی در کنار اصرار بر کارآمدی اجتماعی آن، نشان میداد که از نظر ایشان، فلسفه ابزاری برای مهندسی و ساختن امروز و آینده جامعه است.
شما جایی تعبیر جالبی به کار بردید و گفتید یکی از ویژگیهای ممتاز رهبر شهید «خلق واژگان» بود. منظور شما از این تعبیر چیست و این قدرت مفهومسازی، چه تأثیری در ریلگذاری آینده کشور داشت؟
این یکی از وجوه ابداعی و ممتاز شخصیت فکری رهبر شهید بود. ایشان صرفاً یک مدیر اجرایی یا سخنران سیاسی نبودند؛ ایشان در مقام یک نظریهپرداز، زبان تازه میآفریدند و از طریق «خلق مفاهیم»، افقهای جدیدی برای اندیشه و حکمرانی میگشودند.
مفاهیمی مانند تمدن نوین اسلامی، اقتصاد مقاومتی، جهاد تبیین، نهضت تولید علم، کرسیهای نظریهپردازی و تهاجم فرهنگی، صرفاً واژههایی توصیفی یا شعارهای روزمره نبودند؛ بلکه هرکدام حامل یک منطق، یک کلاننظریه و یک نقشه راه بودند.
نکته مهم این است که در الگو و معماری ایشان، مفهومسازی مقدمه حکمرانی بود. ابتدا مساله را در سطح نظری صورتبندی میکردند، سپس آن را به یک گفتمان نخبگانی تبدیل میساختند و در ادامه، همان گفتمان به تدریج وارد عرصه سیاستگذاری و عمل اجتماعی میشد. به همین دلیل، میتوان گفت ایشان همیشه چند گام جلوتر از زمان خود حرکت میکردند؛ ابتدا افق را میدیدند، بعد «زبانِ آن افق» را میساختند و سپس جامعه را به سمت آن هدایت میکردند. واژهها در این منظومه، ابزار بیان نبودند؛ بلکه ابزار ساختن واقعیت بودند.
با این اوصاف، اگر بخواهید بیش از سه دهه تجربه رهبری ایشان را در یک مفهوم خلاصه کنید، بزرگترین و ماندگارترین میراث رهبر شهید برای آینده انقلاب، جمهوری اسلامی و نسل جوان چیست؟
بیتردید میگویم: «منطق حکمرانی مردممحور، عقلانی و آیندهساز». بزرگترین میراث ایشان نه یک دستورالعمل اداری، نه یک تصمیم مقطعی و نه یک الگوی ساختاریِ صلب، بلکه یک «مکتب مدیریتی» است که بر ترکیب همزمانِ فقاهت، حکمت، مجاهدت و شجاعت استوار است.
رهبر شهید با این منطق نشان دادند که اداره جامعه صرفاً با ساختارهای رسمی و بوروکراسی اداری پیش نمیرود، بلکه قدرت واقعی نظام در مردم نهفته است. ایشان در عین نقد جدی و واقعبینانه به وضعیت موجود، هرگز دچار یأس نمیشدند و همواره امید را در دل نخبگان و جوانان زنده نگه میداشتند. ایشان آینده را نه در قالب تصمیمهای کوتاهمدت، بلکه در افق «تمدن نوین اسلامی» و با منطق صبر تاریخی ترسیم کردند. این منطقِ تمدنساز، همان میراث زنده و جاری است که اگر نسل جوان امروز آن را در عرصههای علم، فرهنگ، اقتصاد و سیاست ادامه دهد، مسیر پیشرفت پایدار و آینده کشور را به درستی شکل خواهد داد.


