گزارش «ایران» از حال و هوای پایتخت در غروب دوشنبه پانزدهم تیرماه بعد از برگزاری مراسم تشییع رهبر شهید
تهران در اولین شب بی او
غروب همیشه حس و حال خاصی دارد، اما غروب دوشنبه تهران، متفاوت از روزهای قبل است. انگار شهر برای اولینبار در دهههای اخیر، معنای واقعی سکوت و غم را تجربه میکند. خیابانهای تهران که تا همین چند ساعت قبل مثل رودی خروشان از عشق و اشک بود، در لحظههای آخر روز، شبیه خانهای است که صاحبش را بدرقه کرده و حالا در بهت نبودن او، چراغها را یکییکی خاموش میکند.
دوشنبه، تهران، غمگینترین غروبی که باید را به خود دید. این را زنی سیاهپوش میگوید که تکیه داده به ستون موکبی که در حال جمع شدن است: «چند روزی بود که با دوستان مسجدیام به این موکب میآمدم. آب و چای دست مردم عزادار میدادیم. با اینکه عزادار بودیم اما روزهای پر از خاطرهای شد. حس میکردم وقتی اینجا هستم به رهبرم نزدیکترم.» زن کوله سیاه بزرگی را به دست میگیرد، انگار کولهباری از غم و غصه را روی دوشش میاندازد، آخرین داربست موکب را که برمی دارند و پارچههای سیاه را جمع می کنند، انگار بند دلش کنده میشود: «اینجا که بودیم هنوز آقا در شهر ما بود، دلگرم بودیم به حضورش. چطور با غم نبودش سر کنیم. آقا را دارند میبرند.»
زن زل میزند به غروب آفتاب، باد گرم عصر دوشنبه 15 تیر ماه پارچهنوشتههای عزای خیابان بهشتی را تکان میدهد. روی یکی نوشتهاند:«آقا با دلی آرام از تهران میرود، جان ایران به مشهد میرود.»
عزای یک نفره
چند قدم مانده به در اصلی مصلی، روبهروی تصویر رهبر شهید میایستد. موتورش را به دیوار میچسباند و خودش به احترام زانو میزند. چفیهاش خیس اشک است. با صدای بلند روضه خداحافظی میخواند. زیر لب زمزمه میکند و اشک میریزد: «دیر رسیدم آقا. مرا ببخش.» چفیهاش را روی صورتش میاندازد تا صدای هقهقش خلوت خیابان قنبرزاده را که در روزهای وداع پر از جمعیت بود، به هم نریزد. از جایش بلند میشود، سلام نظامی میدهد و میرود. آفتاب چیزی نمانده که برود، شب میشود.
خاطرات جامانده
در خیابانهای منتهی به میدان انقلاب، اولین چیزی که جلب توجه میکند، صدای کشیده شدن جاروها روی آسفالت خیابان است. پاکبانها، سربازان گمنام همیشه حاضر، امشب سختترین شیفت کاری عمرشان را تجربه میکنند. عمومحمود گوشه خیابان مشغول جمعآوری کاغذ، بطریهای آب و لیوانهای یکبار مصرفی است که از دست عزاداران روی زمین افتاده است. دستهایش میلرزد، نه از پیری، از خستگی فراق. وقتی میخواهد صحبت کند مکثی طولانی میکند و با بغضی که در گلویش است، میگوید: «من هر شب این خیابان را جارو میکنم، اما امشب... امشب انگار یک حال دیگر دارم. این اولین شب است که تهران بدون آقا نفس میکشد، انگار هوای شهر هم سنگین شده است.»
چشمهایش خیس میشود و آرام میگوید:«من تا صبح هم این خیابانها را جارو بکشم خستگی به تنم نمیماند، اما این دلم است که طاقت نمیآورد. هربار چشمم به عکساش میافتد با خودم میگویم این شهر چقدر بدون تو، سوت و کور شده است.»
چند متر جلوتر، بساط موکبهایی که تا چند ساعت قبل با آب، شربت و چای و خرما پذیرای هزاران نفر بودند، در حال جمعشدن است. صحنههایی غریب است؛ چادرهای برزنتی را تا و شلنگهای مهپاشها را باز میکنند. یکی از موکبداران که جوانی ۲۰ ساله است، میگوید: «وقتی صبح پرچم خادمالشهدا را نصب میکردیم، فکر میکردم دارم برای مراسمی مثل روزهای محرم خدمت میکنم. اما حالا که دارم جمع وجور میکنم، کار برایم خیلی سخت است. انگار دارم سفرهای را جمع میکنم که میدانیم دیگر قرار نیست با حضور صاحبش گرم شود.»
هرچه ساعت میگذرد شهر خالیتر میشود؛ از جمعیت، از هیاهو و از گرمای یک حضور. اما در این خالی شدن، چیزی در فضای شهر رسوب کرده است. مردمی که غمگین، قدمزنان به سمت خانههایشان میروند. دیگر خبری از آن خروش چند ساعت قبل نیست، اما در چشمهای تکتک رهگذران، نوعی بهت دیده میشود.
تهران امشب یتیموار به خواب میرود. اولین شب است که آقا دیگر در تهران نیست، اما در هر گوشه این خیابانها، در هر جارویی که خاکها را میروبد و در هر موکبی که جمع میشود، یاد اوست که باقی میماند. امشب، تهران برای اولینبار، وسعت نبودنِ مردی را حس میکند که تمام جانش بود. امید یکی از شرکتکنندگان در مراسم تشییع رهبر شهید است که به یکی از پاکبانها در تمیز کردن مسیر تشییع کمک میکند. از گوشیاش صدای نوحه پخش میشود. هرازگاهی با پارچه مشکی که دور گردنش هست عرق پیشانیاش را خشک میکند و میگوید: «تهران امشب، دیگر آن تهرانی نیست که صبح دیروز بود. شهر، این سکوتی که در شهر حاکم شده سکوت آرامش نیست؛ سکوت خالی شدن است.»
امید میگوید: «در این مسیر، جایی که تا همین چند ساعت پیش جای سوزن انداختن نبود، حالا فقط سایه درختها روی آسفالت خالی افتاده است. مردم را در پیادهروها ببینید راه میروند، اما برخلاف روزهای عادی، خبری از قدمهای تند نیست. انگار کسی عجلهای ندارد؛ انگار همه بخشی از جانشان را در همان مسیر تشییع جا گذاشتهاند و حالا خیلی از آنها بیهدف دارند در شهر پرسه میزنند.»
چهرهها را که نگاه میکنی، دیگر آن التهاب و رفتوآمد روزهای قبل را نمیبینی؛ همه اینها جایش را اندوهی عمیق و ممتد گرفته است. در ایستگاههای مترو و اتوبوس، در کافهها و رستورانهایی که روز دوشنبه نیمهباز بودند، آدمها کمتر با هم حرف میزنند. انگار هر کس در دنیای درونی خودش، آخرین حضور رهبر شهید را مرور میکند. نگاهها، بیشتر از اینکه به جلو باشد، به ویترین مغازهها یا دیوارهایی است که هنوز پرچم مشکی و عکس رهبر شهید بر آنها باقی مانده است.
زندگی عادی
با دلی که هنوز باور ندارد
در موکب دیگری نزدیکی میدان آزادی که دیگر جمعیت در آن مثل چند ساعت قبل نیست، هنوز بوی دود اسپند و صدای سخنرانی رهبر شهید درباره ایستادگی و مقاومت پخش میشود. آقا رحیم، پیرمردی است که سالهاست در خیابان منتهی به میدان آزادی مغازه دارد و این موکب را با کمک همکارانش برپا کرده، میگوید:«دیشب تا صبح خوابم نبرد. من اتفاقات زیادی را از سر گذراندهام اما این روزها و این بخش از زندگیام...» جملهاش را نمیتواند تمام کند کمی آب میخورد و میگوید: «قرار است امشب موکب را جمع کنیم، اعلام کردند از فردا همه مسیرها باید به روال عادی برگردد، اما مگر زندگی ما هم به روال عادی برمیگردد؟ اصلاً من نمیدانم چطور از فردا کرکره مغازه را بالا بدهم؛ چطور قبول کنم که دیگر او نیست. از همان روز که خبر شهادتش را شنیدم دست و دلم به زندگی عادی نمیرود. این اولینبار است که تا این حد زندگی برایم غمانگیز شده است.»
امیدی که در خدمت است
کمی دورتر، جوانی بیستوچند ساله با انرژی عجیبی مشغول جمعآوری بقایای موکبها و کیسههای خالی است. برخلاف نگاه غمآلود دیگران، چشمان او از یک نوع رضایت عجیب میدرخشد. نامش رضاست. وقتی از او میپرسم که چطور در این شرایط سخت و با این حجم از کار، اینقدر با انگیزه است، با صراحت میگوید: «اول که تصمیم گرفتم به پاکبانهای این مسیر کمک کنم دوستانم گفتند تو با شرکت در مراسم ارادت خودت را اعلام کردی، اما فکر میکنم خدمت کردن در همین روزها، بالاترین نوع عزاداری است. وقتی میبینم مردم بعد از تشییع، با آن همه غم و خستگی، برمیگردند، دلم میخواهد وقتی به خانه میروند، مسیرشان تمیز و زیبا باشد. نمیخواهم کسی پایش به این کاغذ یا آشغالها بخورد. میخواهم وقتی مردم از این مسیر رد میشوند، فقط به یاد شکوه تشییع باشند. هیچ گلهای از این کار ندارم؛ امروز احساس میکنم واقعاً خادم هستم.»
پس از آن وداع بیبازگشت
هر کدام از خیابانهای تهران را که میروی در سکوتی مطلق و سنگین فرورفته است، سکوتی که نه از سر آرامش که از عمق یک فقدان بزرگ نشأت میگیرد. مردمی که تا همین چند ماه قبل، سایه پرصلابت پدری معنوی بر سر تکتکشان مستدام بود حالا در غروب این روز فقدان این حس را دارند. رهبر شهید برای همیشه از پایتخت کوچ کرد و با رفتن او، بخشی از روح این کلانشهر هم از کالبدش پر کشید و رفت. جمعیت میلیونی زائرانی که از اقصینقاط کشور آمده بودند، حالا یا در زائرسراها به استراحت پس از طوفان اندوه پناه بردهاند و یا راهی شهرها و خانههای خود شدهاند. شهر مانده است و نیروهای پاکبان و مردمی که هنوز مشغول جمع کردن موکبها و وسایل پذیرایی از عزاداران هستند. در نزدیکی میدان رسالت، موکبی هنوز پابرجاست. عرفان، پسر جوان و دانشجویی که برای پذیرایی از مردم، هنوز صندلیهای پلاستیکی کنار موکب را جمع نکرده همچنان با حوصله کیسههای سیاه را از ظروف یکبارمصرف پذیرایی و لیوانهایی که عصر دوشنبه در کنار موکب ریخته شده بود، پر میکند. انگار که تمیز نگه داشتن اطراف موکب، برایش ادای احترامی به آن عزیز سفرکرده است. او که از روزهای اول شهادت رهبر، چراغ این موکب را روشن کرده بود، حالا هم دلش نمیآید آن را خاموش کند، میخواهد نوری کوچک بماند برای آنهایی که از دلتنگی، سرگردان خیابانها میشوند. عرفان، با اندوه از یک خداحافظی سنگین میگوید: «خداحافظی همیشه سخت است، خداحافظی با رهبر شهید هم که از هرچیزی سختتر است. امروز انگار همهچیز تمام شد، انگار یکدفعه خالی شدیم. انگار برکت این شهر هم با او رفت. من هیچ وقت او را از نزدیک ندیدم، اما همین که سعادت این را داشتم که ذرهای برای آرمانش میدان داری کنم، تنها چیزی است که قلب بیقرارم را آرام میکند.»
در همان نزدیکی، مأمور شهرداری با کامیونی پر از پسماند ایستاده است. عرفان کیسهها را به او میدهد بعد هم با یک لیوان چای از او و همکارانش پذیرایی میکند. کارگر جوان شهرداری هم از لهجهاش پیداست اهل دیاری دور از تهران است، با نگاهی به خیابانهای خالی، میگوید: «مردم سنگتمام گذاشتند. ما شبانهروز سر کار بودیم. البته این شغل ماست و باید در هر شرایطی کارمان را انجام دهیم اما دلم میخواست این شهر را برای روزهای جشن و شادی آماده و پاکیزه میکردیم، مثلاً برای آمدن یک مهمان عزیز، نه برای وداع ابدی با رهبر شهید.» مأموران شهرداری میروند اما عرفان، همچنان پا کار موکب ایستاده است.
نفس کشیدن سخته
تهران در داغ نبود ایشان میسوزد و میسازد. هر چه به ساعتهای پایانی روز و تاریکی هوا نزدیک میشویم هوای تهران سنگینتر و نفس کشیدن در هوایی که دیگر پدر دلسوز امت ندارد، سختتر میشود. حالا که خیابانهای شهر خلوت شده، خادمان دیگری در کوچه پسکوچههای شهر با لباسهای نارنجی میچرخند تا چهره شهر را تمیز کنند. آقااسماعیل مردی میانسال که مشغول جاروزدن کوچه و خیابانهای مسیر اصلی تشییع است، سرش مشغول کار است، انگار ذکر می گوید. اما خودش می گوید مردم را دعا میکند: «نه بابا جان. مردم محله و کسبه را دعا میکنم. امروز کل مسیر به خاطر تشییع رهبری شلوغ بود و بعد از خالی شدن خیابان و رفتن مردم، اهالی محل دست به کار شدند و هر کسی هر چقدر که میتوانست زبالهها را جمع کرد و کارم سبکتر شد. داشتم با خودم میگفتم خداخیرشان بدهد، چون مسیر طولانی است. کار همیشگیام همین است ولی امشب به نظر هوا سنگینتر از همیشه شده. دیشب و پریشب هم کار کردم ولی این لحظههای آخر انگار ناامیدتر از همیشهام. نفس کشیدن از همیشه برایم سخت تر شده است.»
کمی آن طرفتر در یکی از میادین شهر کمکم مردم دوباره دور هم جمع میشوند و مراسم شام غریبان برای تهرانی که دیگر پدرمهربان و دلسوز ندارد، برگزار میکنند. با اینکه تشییعکنندگان رهبر شهید از ساعات ابتدایی روز دوشنبه برای حضور در مراسم به خیابانها آمدهاند، اما میدان شهر را خالی نمی گذارند و با نوای «لبیک یاخامنهای» عهدی محکمتر با رهبری جوان میبندند چون راه همان راه امام شهید است. سید مرتضی یکی از موکبداران دور میدان است، او میگوید: «تا زمانی که رهبری اعلام نکنند، این میدان خالی نمیشود و هر شب با خانوادهام میدانداری میکنیم. پسرم مداح است و امشب برای نبود آقا در این میدان میخواند به او گفتم تا زمانی که آقا مجتبی رهبر جوانمان اعلام نکردند هر شب باید پرحرارتتر از شب قبل برای شهیدان جنگ رمضان بخوانی.»
ساعت 10 شب است کمکم پرچمداران کوچک و بزرگ، پیر و جوان به میدان نزدیک میشوند و ندای «لبیک یاخامنهای» از زبانشان نمیافتد. مردمی که صبح پیکر پدر را روی سرشان گذاشتند و تشییع کردند، شب، پسر را میخوانند و به او لبیک می گویند. زن میانسالی با دو همراه دیگرش پرچم به دست نزدیک میشود و برای سلامتی رهبر جوان صلوات میفرستد: «از روزی که خبر شهادت رهبر را شنیدم هر شب با دخترانم دور این میدان جمع میشویم، فکر میکنم بیش از 126 روز است که این میدان به میعادگاه مردم منطقه با رهبری تبدیل شده است. فکر نکنم داغی که بر دلمان نشاندند هیچگاه سرد شود تا زمانی که آقا اعلام نکنند میآییم و میمانیم. شاید در میدان جنگ کاری از دستم برنیاید، اما در این میدان حاضر میشویم تا دشمن فکر نکند رهبری پشت و پناه ندارد. پشت و پناه رهبر این امت 90 میلیون است که تکهای از آن را امروز در مراسم تشییع پدر بزرگوارش دیدید.»
جوان دیگری نزدیک میشود و میگوید: «اگر ترامپ بمیرد، حتی چنین مراسمی را هم در خواب نمیتواند برای خودش تصور کند. اینجاست که فرق بین بد و خوب و درست و غلط مشخص میشود. رهبر ایران سمت درست تاریخ ایستاده است و مردم جانفدای او هستند. کشورهای غربی بارها رئیسجمهور و بزرگشان را از دست دادهاند ،اما هیچ کدام در حافظه تاریخیشان چنین مراسمی را هم نمیتوانند تصور کنند. امروز مردم برای آقای شهید سنگ تمام گذاشتند و برای رهبری جدید هم جان میدهند چون راه ما حق و راه آنها باطل است.»
خیابانهای غرب تهران
در غروب روز وداع
نور نارنجی غروب روی تابلوها و شیشه مغازهها افتاده، اما خیابانها آن درخشندگی همیشگی را ندارند. رفتوآمد جریان دارد، اما در چهره شهر میشود آثار یک غم سنگین را دید؛ غمی که بیشتر از هر چیز در نگاه مردم پیداست. در میدان شهران، چند نفر کنار موکبی سیاهپوش ایستادهاند و بیشتر از آنکه حرف بزنند، چشم به رفتوآمدها دوختهاند. زوج میانسالی خیابان را نگاه میکنند، مرد با اشاره به اینکه شهر شلوغی همیشگی را ندارد، میگوید: «هوای شهر خیلی سنگینه. انگار مردم دیگر نمیتوانند این سنگینی را تحمل کنند.» زن هم حرف او را تأیید میکند و میگوید: «انگار همه میخواهند زودتر به خانه برسند، کسی دیگر حوصله ندارد در خیابان بماند.»
جاماندگان
سحر و معصومه از رودهن آمدهاند و به سختی خودشان را به میدان امام حسین رساندهاند تا بتوانند در مراسم تشییع شرکت کنند، اما هیچ وقت نتوانستند خودشان را به ماشین حمل پیکر شهدا برسانند. «گفته بودند مراسم از اینجا شروع می شود. هر چه ایستادیم خبری نشد. گویا ماشین از خیابانهای بعد از چهارراه ولی عصر وارد جمعیت شده بود. ما تا خبردار شدیم، دیگر دیر شده بود. به دوستم گفتم بدویم، اما آنقدر ازدحام جمعیت زیاد بود که حتی نمی توانستیم درست راه برویم چه برسد به اینکه در آن شلوغی بدویم.» سحر و معصومه ناامید از رسیدن، همان جا نشسته بودند تا غروب. حالا باید راهی رودهن شوند. معصومه می گوید: «ماشینم را در یکی از خیابانهای فرعی میدان رسالت پارک کردهام. کمی که خلوتتر بشود، می رویم. من همیشه تهران را دوست داشتم، اما امروز غم تهران همه وجودم را گرفت.»
خلوت گزیده مترو
ایستگاه ارم سبز جای سوزن انداختن نیست. انگار از تشییع برگشتهها یک مراسم دیگر هم برای خودشان راه انداختهاند. هر کس واگویهاش را با صدای بلند می گوید، بغل دستی دل به دلش میدهد. شعارها و مداحیها از دل برمی آید و خیلی سریع بر دل می نشیند و دوباره اشکها را جاری می کند. گوشه سالن بزرگ ایستگاه زن و مردی روی صندلی تاشو نشستهاند، انگار میخواهند نفسی تازه کنند تا مسیر طولانی را بروند. مرد حدود 65 ساله و بازنشسته است: «حدود 15 سال پیش در یکی از دیدارهای رهبری با کارگرها توانستم ایشان را ببینم. فکر میکنم ردیف سوم یا چهارم بودم، اما همیشه به همه می گفتم من با رهبر چشم تو چشم شدم و حتی به ایشان سلام هم کردم و جواب هم گرفتم. همیشه این خاطره را برای بچهها و دوستانم تعریف میکردم. حسابی فخر میفروختم. خب افتخار هم داشت.» مرد عرق روی پیشانیاش را پاک می کند و از همسرش تأیید میخواهد: «همسرم شاهد است. هیچ وقت آن روز را فراموش نمیکنم. آن سلام همیشه در یاد من می ماند. به هوای همان سلام در دو روز وداع به مصلی رفتم و امروز هم آمدم تا به او سلام بدهم. با اینکه اصلاً ماشین حمل پیکر را ندیدم، به خودم گفتم عطر ایشان در هوا پیچیده. مهم اتصال قلبی است. من که قلبم را گره زدهام. » مرد ناگهان از روی صندلی بلند می شود. انگار همه خستگی از جانش بیرون رفته: «انگار هوای این جا خفه است، برویم.»
تهران دوشنبه یتیمانهترین شب خود را گذراند. این شهر، دههها با صدای رهبر شهید و با حضور او نفس کشید اما در این شب پایتختنشینان نه تنها با نبودن رهبر شهید که با فقدان پشت و پناهشان روبهرو شدند و این، سختترین تجربه یک ملت است؛ خوابیدن در شهری که دیگر همان شهر دیروز نیست.


