رهبر به مثابه نماد وحدت
تحلیل جامعهشناختی سوگ در بزنگاههای تاریخی
دکتر مصطفی آبروشن
جامعهشناس و استاد دانشگاه
درکِ عمیقِ سوگِ ملی برای رهبرانقلاب، فراتر از تحلیلهای سردِ سیاسی و تئوریهای خشکِ دانشگاهی است؛ این پدیده را باید در لایههای پنهانِ قلبِ یک ملت جستوجو کرد.
وقتی رهبری که چون ستونِ خیمه یک سرزمین، سالها تکیهگاهِ روانیِ جامعه بوده است از میان میرود، آنچه فرو میریزد تنها یک جایگاهِ مدیریتی نیست، بلکه امنیتِ خاطرِ جمعی است که دچار تزلزل میشود. در این لحظاتِ سخت، ملت در یک تنهاییِ بزرگِ مشترک به هم میپیوندد. انگار همه آدمها با هر سلیقه و عقیدهای، در یک لحظه نادر، معنایِ فقدان را به یک زبانِ مشترکِ بیصدا تجربه میکنند.
این همان نقطهای است که اندوهِ فردی، از حصارِ خانهها بیرون میزند و به خیابانها میآید تا در قالبِ سوگی ملی، پیوندی دوباره میانِ آدمهایی که شاید در روزهای عادی فاصلههای زیادی با هم داشتند، ایجاد کند. این سوگ، بازتابی از یک پیوندِ عاطفیِ دیرین است که در عمقِ هویتِ جمعی ریشه دوانده؛ انگار بخشی از وجودِ تکتکِ افراد است که با رفتنِ او، دچارِ خلأ میشود.
در این لحظات، مرزهایِ میانِ من و دیگری کمرنگ میشود و نوعی همدلیِ غریزی، جامعه را در بر میگیرد که شاید در هیچ زمانِ دیگری به این شدت تجربه نشود.
در روزهای سوگ، انگار زمان برای یک ملت متوقف میشود و آیینهای عزاداری، به پلی تبدیل میشوند که میانِ دیروزِ پرخاطره و فردایِ نامعلوم کشیده شده است.
وقتی مردم شانه به شانه هم در این مناسک حضور مییابند، ناخودآگاهِ جمعیشان پیامی واحد را مخابره میکند: ما هنوز هستیم و این پیوندِ تاریخی، با یک فقدان گسسته نمیشود. اینجاست که رهبر، از یک شخصیتِ سیاسی، به یک خاطره مقدس تبدیل میشود؛ خاطرهای که دیگر نه نقد میشود و نه تحلیل، بلکه به بخشی از تار و پودِ هویتِ ملی بدل میگردد. در این فضایِ غبارآلودِ اندوه، آدمها بیش از هر زمانِ دیگری به یکدیگر نیاز دارند تا با تکیه بر این گرمایِ عاطفی، از سردیِ تنهاییِ بعد از رهبر عبور کنند. این سوگ، بیش از آنکه برایِ گذشته باشد، تلاشی است برایِ بقا و حفظِ آن چیزی که ما بودنمان را تعریف میکند.
در تلاطمِ چنین فقدانی، آیینها به کمک میآیند تا به بینظمیِ حاکم، نظم ببخشند؛ آنها به خشم و حیرتِ عمومی، بستری برای تخلیه روانی میدهند و با تبدیلِ اندوهِ شخصی به یک مناسکِ عمومی، مانع از فروپاشیِ شیرازه روانیِ ملت میشوند. این یعنی همبستگی در سختترین لحظات، نه با منطق و دستور، بلکه با جاری شدنِ اشکهایِ مشترک شکل میگیرد.
اما نباید فراموش کرد که این پیوندِ عاطفیِ بزرگ، بسیار ظریف و شکننده است. بزرگترین چالشِ هر ملتی پس از فقدانِ رهبرش این است که اجازه ندهد این سوگِ مقدس، به تکرارِ صرف و انجمادِ فکری تبدیل شود.
حقیقت این است که انسجامِ واقعی در خلوتِ پس از برگزاری مناسک، یعنی در آن لحظهای که غبارِ اندوه فرو مینشیند و ملت میفهمد که حالا باید با دستهای خودش، آیندهاش را بازسازی کند، معنا میشود.
وقتی شورِ ناشی از سوگ فروکش میکند، آن چیزی که باقی میماند، مسئولیت است؛ مسئولیتی برایِ ساختنِ فردا، بدونِ اتکا به آن چهره مقتدر. در این میان، وظیفه متفکران و نخبگان است که نگذارند این فضای عاطفی، به رخوتِ اجتماعی بدل شود و آن را به سوی گفتوگوهای سازنده برای آینده هدایت کنند.
در نهایت، سوگِ ملی را باید به مثابه یک تولدِ دوباره دید؛ لحظهای که ملت در آینه فقدانِ رهبرش، به خود مینگرد و میپرسد که بدونِ این سایه بلند، چگونه میتواند قامتِ بلندِ خود را حفظ کند. این لحظات، اگر با همدلی و نگاهی انسانی همراه باشد، میتواند به جایِ آنکه جامعه را در غمِ گذشته اسیر کند، آن را به سمتِ گفتگویی تازه درباره بودن و ماندن سوق دهد. رهبر رفته است، اما آن چیزی که از او به جا مانده، نه فقط خاطره، که مسئولیتی است که بر دوشِ تکتکِ افرادِ جامعه سنگینی میکند.
انسجامِ ملی، آنجا به اوجِ خود میرسد که مردم در اوجِ سوگواریشان، به جایِ وا دادن، به دستهایِ یکدیگر نگاه کنند و در میانِ آن همه اشک و درد، با صدایی که شاید هنوز میلرزد، پیمان ببندند که با تمامِ تفاوتها، همچنان همسفرِ یکدیگر باقی بمانند. این همان زیباترین و انسانیترین شکلِ وحدت است که از دلِ سختترینِ روزها جوانه میزند.
در نهایت، آنچه ملت را پس از سوگ پایدار نگه میدارد، گرمای حضورِ یکدیگر است؛ همان درکی که میگوید: ما، با وجودِ همه تلخیها، هنوز یک تاریخِ ناتمام داریم که باید با هم آن را به سرانجام برسانیم. این یعنی عبور از اندوه به سویِ امید، و این تنها راهِ زنده ماندنِ یک ملت در آزمونهای بزرگِ تاریخ است.


