گفت‌و‌گو با محمدجواد حجتی‌کرمانی یار دیرین رهبر شهید

تاریخ آقای خامنه‌ای تاریخ آزادی ایران است

آغاز دوستی حجت‌الاسلام والمسلمین محمدجواد حجتی کرمانی با رهبر شهید، به میانه دهه ۱۳۳۰ بازمی‌گردد. حجتی کرمانی معتقد است درست است که در اولین لحظه دیدار با آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، این رهبر شهید بود که در حیاط مدرسه حجتیه قم به سوی حجتی کرمانی آمد، اما به واقع این حجتی کرمانی بود که از آن لحظه در حیاط تا به آخر، با یک گوهر قیمتی آشنا شد و این گوهر قیمتی را در بر گرفت. تا به امروز، حجتی‌کرمانی همچنان عاشق و ارادتمند شهید سیدعلی خامنه‌ای است. حجتی کرمانی بیش از ۱۰ سال را در زندان‌های رژیم پهلوی سپری کرد. او چه در سال‌های مبارزه و چه پس از انقلاب، از دوستان نزدیک رهبر شهید بوده است.

مرتضی گل‌پور
معاون سردبیر

یادتان هست اولین‌بار آقای خامنه‌ای را کجا و چطور دیدید؟  
در سال‌های 1331 و 1332 از کرمان آمدم به قم برای تحصیل و بعد برای تحصیل و دیگر ارتباطات در مشهد و در تهران هم بودم. فکر کنم سال 1337 بود که در یکی از سفرهایم از کرمان، به قم آمده بودم. آن هنگام آقای خامنه‌ای هم از مشهد آمده بودند به قم و شنیده بودند که من از کرمان آمده‌ام. من اتاقی داشتم در مدرسه حجتیه. یک روز صبح، حدود ساعت 10 صبح، از اتاق آمدم بیرون، دیدم از رو به روی من، یعنی از طرف مسجد از غرب مدرسه حجتیه، آقای خامنه‌ای با یک هیجان و نشاط فوق العاده‌ای از رو‌به‌رو می آیند. من هم به سمت ایشان می‌رفتم. وقتی به هم رسیدیم، ایشان با یک شوق فوق‌العاده‌ای مرا در بر گرفتند و از دیدن من بسیار اظهار خوشحالی کردند. احساس کردم سمعه‌ای یا شنیده‌ای از من داشتند، زیرا اینطور به نظر می رسید که با یک سابقه ذهنی مرا در آغوش گرفتند. از آن لحظه در آن صبح و در آن حیاط مدرسه حجتیه در قم تا به آخر، این من بودم که با یک گوهر قیمتی آشنا شدم و این گوهر قیمتی را در بر گرفتم و تا آخر با هم بودیم و صمیمی‌ترین روابط را با هم داشتیم، تا جایی که من میان خودم و آقای خامنه‌ای کسی را سراغ ندارم که مثل ما دو نفر چنین رابطه‌ای داشته باشند؛ چرا که از یک طرف لطف و محبت و آقایی آقای خامنه‌ای نسبت به من بود و از طرف من، عشق و ارادت به ایشان. 

چه ویژگی خاص مشترکی در شما و ایشان وجود داشت که منجر به قرابت شد؟ مهربانی و گذشت بود یا همفکری و اشتراک در مبارزه و دلبستگی به امام(ره)؟
بیش از هر چیز عواطف دوجانبه دوستی بود که تا آخر هم حفظ شد. یعنی این عواطف مربوط به خارج از ما دو نفر نیست. من با او ویژگی‌های روحی و صداقت بسیاری داشتم، آقای خامنه‌ای هم روحیه‌ها و سوابقی از من داشتند که برپایه مجموعه این‌ها با هم همراه می‌شدیم، یعنی احساس می کردیم یکی هستیم. در قضاوت‌ها، در نگرش‌ها، در دیدگاه‌های سیاسی و دینی و اجتماعی، هماهنگی ناگفته‌ای میان ما وجود داشت و همین بود که ما را هرچه بیشتر به هم پیوسته‌تر و نزدیک‌تر می کرد. بالاتر از کار هماهنگی در دفتر ریاست جمهوری، روابط قلبی و دیدگاه‌های یگانه‌ای بود که بین ما وجود داشت. یادم هست در یکی از دیدارهایی که در زمان ریاست‌جمهوری‌شان داشتند، آقای خامنه‌ای به مخاطب خودشان که چند نفر بودند، رو کردند و گفتند این پیوند ما- یعنی پیوند ایشان به عنوان رئیس جمهوری و من به عنوان مشاور فرهنگی ایشان-  یک ارتباط ظاهری است که ما داریم، ارتباط قلبی ما بسیار بیش از این است. این مطلبی بود که خود آقای خامنه‌ای اظهارکردند و همین طور هم بود واقعا. یعنی به کسانی که آنجا بودند از صمیم قلب این مطلب را گفتند، به این معنی که فکر نکنید از نظر رسمی، من رئیس جمهوری هستم و او مشاور فرهنگی رئیس‌جمهوری، بلکه ارتباط ما خیلی بالاتر از این است و واقعا هم همینطور بود.

در سوابق و خاطرات رهبر شهید هست که ایشان قبل از انقلاب به شهرهای مختلف سفر می کردند؛ کرمان و گرگان و دیگر شهرها. به عنوان مثال یک بار که برای تبلیغ نهضت امام(ره) به زاهدان می‌رفتند، در یزد به دیدار مرحوم آیت‌الله خاتمی رفتند، بعد از یزد در کرمان پیش شما آمدند و پس از این توقف‌ها به زاهدان رفتند. ایشان در کل اهل گعده و رفاقت بودند یا این ارتباطات گسترده جزو الزامات مبارزه و تلاش‌های انقلابی ایشان بود؟
آقای خامنه‌ای اخلاقاً و از نظر تیپ شخصیتی، آدم بسیار گرم و مهربان و پرجوش و خروشی بود. تعبیر من این است که ممکن نبود کسی نشناخته، با آقای خامنه‌ای مواجه شود و نگاه آقای خامنه‌ای او را جذب نکند. رفتار و سلوک و برخورد آقای خامنه‌ای چنین فردی که او را نمی شناخت را هم جذب خودش می کرد. آدم جذابی بود؛ هم نگاه کردنش، هم رفتار و هم برخوردش با افراد، حتی برخورد و رفتار با بچه‌های کوچک. گاهی به خانه ما می آمدند یا بچه‌های ما گاهی پیش ایشان می‌رفتند. در این دیدارها رفتاری که با بچه‌های کوچک داشتند هم گرم و مهربانانه بود. همین دیروز پسرم یادآوری کرد که در زمان‌های اخیر، آقای خامنه‌ای یک بار به خانه ما زنگ زدند و تلفنی با من صحبت کردند. در این تماس تلفنی، ایشان از احوال خانم پرسیدند و گفتند خانم حالشان چطور است؟ بعد پرسیدند ابوذر چطور است حالش، و حال بچه‌های دیگر را پرسیدند، حال ریحانه، دخترم را پرسیدند، حال محمدابراهیم و حال محمدامین را هم پرسیدند. یک یک بچه‌های ما را یادشان بود و گفتند سلام مرا به بچه‌ها برسانید. محبت ایشان اینطور شامل همه بود، در حالی که من کاره‌ای نبودم، یک گوشه‌ای نشسته بودم. اما با این حال ایشان اظهار محبت می کردند، گاهی به صورت تلفنی و گاهی که من خدمت ایشان می رفتم بچه‌های ما را یادشان بود و البته که خانواده ما، همه مرید و عاشق ایشان بودیم و هستیم. این عشق و این عاطفه متقابل بود.

در دهه 40 که ایشان در زندان قزل‌قلعه زندانی بودند، در زندان با گاگیک آوانسیان، زندانی ارمنی مارکسیست آشنا شدند. موقع آزادی، آوانسیان از آقای خامنه‌ای خواست تا از طرف او به خانواده‌اش پیغامی برساند. وقتی رهبر‌شهید به خانه گاگیک آوانسیان مراجعه کرد تا پیغام را برساند، گویا همسر آوانسیان از این که یک روحانی به در خانه یک ارمنی، آن هم مارکسیست آمده، تعجب کرد و رفتار مناسبی هم نداشت که بعدا آوانسیان از خانمش بابت این رفتار گلایه کرد. به هر رو، این واقعه نشان می دهد که این روحانی انقلابی و جوان، مسأله‌های انسانی و عاطفی را بر مسأله‌های سیاسی و مسائل دیگر ارجحیت می‌دادند.  
این مسأله که اشاره کردید، یک آموزش دینی است. زیرا حضرت رسول(ص) و حضرت امیر(ع) نیز سلوکشان با پیروان ادیان دیگر به همین صورت بود. بنابراین، این موضوع خارج از دین نیست، بلکه آموزش دینی ماست، منتهی بعضی از متدینین ما یا کسانی که قشری هستند و این مرحله از سلوک دینی را دریافت نکرده اند، نوعی خشکی و انجماد دارند و همین باعث می شود که مردم عادی، متدینین را آدم‌های خشک بدانند، درصورتی که خود اولیای دین و ائمه(ع) ما با مردم و دیگران و با افراد خارج از ادیان و حتی با دشمنان شان بسیار لطیف و مهربان بودند و همین سلوک دینی و مذهبی بود که اینطور اسلام را در دنیا منتشر کرد. ما در خشکی و تظاهر به دین گاهی قدری افراط کردیم.

نمونه های دیگری از این توجهات آقای خامنه‌ای به آدم‌هایی از این دست در ذهن شما هست که برای ما نقل کنید؟
مورد خاصی یادم نیست. اما می‌توانم به این نکته اشاره کنم که آقای خامنه‌ای مدتی با اخوان ثالث با هم در زندان بودند. پس از آن، آقای خامنه‌ای از اخوان ثالث یاد می کرد و می گفت که اخوان آدم قوی‌الاراده و بااستقامتی بوده است. یعنی ایشان از روحیه اخوان ثالث تعریف می‌کرد. این تعریف نشان می دهد یک روحانی که سلوکاً با اخوان ثالث دو مسلک سیاسی متفاوت دارند یا دو تیپ متفاوت حساب می شوند، با وجود این تفاوت، آقای خامنه‌ای از ایشان به نیکی یاد می کرد.

قبل از انقلاب، ارتباطات آقای‌خامنه‌ای بیشتر تیپ‌های فکری و چهره‌های برجسته ادبی جریان روشنفکری را در بر می‌گرفت. به عنوان مثال آقای خامنه‌ای با دکتر شریعتی، به‌آذین و اخوان ثالث ارتباط داشتند. 
مورد خاصی یادم نیست. اما در زمینه مطالعات آقای خامنه‌ای، همه می‌دانند که ایشان آثار جدید، مخصوصاً رمان های جدید را، اعم از این که نویسنده آن هر گرایشی داشت، با علاقه مطالعه می‌کردند. یعنی  آقای خامنه‌ای به افکار دیگران احترام می‌گذاشت و برای یک نویسنده یا یک رمان‌نویس ارزش قائل بود.

از دوران تبعید در ایرانشهر بگویید. معروف است که شما و آقای خامنه‌ای در ایرانشهر در تبعید بودید که در مرتبه دوم که به ایرانشهر رفتید، گویا به آقای خامنه‌ای اینطور گفتید که قبلاً مردم زیاد با شما گرم نبودند و حتی بعضی‌ها سخت‌شان بود که با شما صحبت کنند، چه شد که الان همه به شما سلام و احترام می‌کنند؟ داستان از چه قرار بود؟
تاریخ دقیق این واقعه در خاطرم نیست، اما وقتی به ایرانشهر تبعید شدم، آنجا غریب بودم. در این شهر حسینیه‌ای داشتند که شخصی به نام شاطرمحمد آن را اداره می‌کرد. ایام نیمه‌ شعبان بود، در حسینیه ایرانشهر مجلس جشنی گرفته بودند، من هم که روحانی تبعیدی بودم در آن مجلس جشن شرکت کردم. وقتی که آقای خامنه‌ای را برای گذراندن دوره تبعید ایرانشهر آوردند، بلافاصله هنگام ورود به ایرانشهر به همان حسینیه و به همان مجلس آوردند. من و آقای خامنه‌ای در همان مجلس یکدیگر را دیدیم، باهم روبوسی کردیم و با هم نشستیم و بعد رفتیم منزل ما. من و خانم من منزلی گرفته بودیم. آقای خامنه‌ای تنها بودند. در ایرانشهر، در منزل ما که دو اتاق داشت، یکی از اتاق‌ها را به آقای‌خامنه‌ای اختصاص دادیم. من و خانم که تازه ازدواج کرده بودیم، اتاق دیگری داشتیم. ما می‌خواستیم آقای خامنه‌ای برای صبحانه و ناهار و شام بیایند کنار ما و با ما صبحانه و ناهار و شام بخورند. اما چون اول ازدواج ما بود، ایشان به من می‌گفتند شما و خانم ماه‌عسل‌تان است، شما با هم باشید، برای من جداگانه غذا بیاورید. برای همین، خانم مرتب برای ایشان غذا می‌برد و ایشان هم اظهار محبت می‌کرد. بعضی روزها که از مشهد و کرمان و تهران مسافر زیاد می‌آمدند، خانم ما از آنان پذیرایی می‌کرد. یک روز آقای خامنه‌ای به من گفتند «تبعیدی واقعی خانم شماست، من و شما تبعیدی واقعی نیستیم، چون تمام زحمات پذیرایی از دیدارکنندگان و کسانی که به ملاقات ما می‌آیند با خانم شماست.» خانم الان هم گاهی تعریف می‌کند که در آن روزها، گاهی در یک روز شاید
20 تا 30 نفر میهمان داشتیم و ایشان از این میهمانان پذیرایی می‌کرد و غذا می‌پخت و امور را اداره می‌کرد.

شما در جایی گفتید که آقای خامنه‌ای راننده بسیار چیره‌دستی بودند.
بله. یک بار در همان شهرستان ایرانشهر، سادات بزمان ما را دعوت کردند. من و خانم مسافر بودیم و آقای خامنه‌ای راننده ماشین. من کنار ایشان نشسته بودم و همسرم در صندلی عقب. آقای خامنه‌ای ما را بردند به بزمان که ناهار میهمان سادات آنجا بودیم. در راه، آقای خامنه‌ای درباره رانندگی خودش صحبت می‌کرد و اینکه راننده‌ها در موضوع تسلط بر رانندگی اقسام مختلف دارند. اینطور که من یادم است، می‌گفت ما پنج نوع راننده داریم، اما ماهرترین راننده‌ها، راننده‌هایی هستند که شب‌های تاریک در جاده‌های تاریک رانندگی می‌کنند اما به اندازه‌ای ماهر هستند که در تاریکی شب هم پیچ‌های مسیر را می‌شناسند و وقتی به پیچ می‌رسند خود به خود از آن رد می‌شوند و مهارتشان به گونه‌ای است که حتی به پیچ نگاه هم نمی‌کنند. آقای خامنه‌ای در آن توصیف خودش از مهارت‌ها، می‌گفت این نهایت توانایی در رانندگی است. اما درباره رانندگی خود ایشان، باید به این نکته اشاره کنم که ما جلساتی داشتیم که با حضور شخصیت‌هایی چون آقای‌موحدی‌کرمانی، امامی‌کاشانی، شهید‌مطهری و گاهی اوقات شهید بهشتی در تهران برگزار می‌شد. در این جلسات روحانیون جمع می‌شدند. ما در تهران بودیم، بعضی از شرکت‌کنندگان در جلسات از قم می‌آمدند، آقای‌خامنه‌ای هم از مشهد می‌آمد. یکی از این جلسات که ساعت 9 صبح روزهای جمعه تشکیل می‌شد، قرار بود در منزل آقای موحدی‌کرمانی برگزار شود. من در منزل آقای موحدی‌کرمانی بودم که درست ساعت 9 صبح دیدم یک ماشین بنز جلوی خانه آقای‌موحدی‌کرمانی پارک کرد. من از بالا نگاه می‌کردم. دیدم آقای خامنه‌ای از این ماشین بنز پیاده شد، در ماشین را قفل کرد، در زد و وارد شد.

خودشان راننده بودند؟
بله، خودشان راننده بودند. وقتی که وارد خانه شدند، گفت من ساعت 3 بعد از نیمه‌شب از مشهد حرکت کردم و سعی‌ام این بود که ساعت 9 صبح برسم به خانه آقای موحدی‌کرمانی، که درست سر ساعت 9 صبح هم رسید.

در این صورت، فاصله مشهد تا تهران را در چند ساعت رانندگی کردند؟
6 ساعت، درحالی که همین حالا با پیشرفت جاده‌ها و ماشین‌ها، راه تهران تا مشهد با خودروی شخصی حدود 12 ساعت طول می‌کشد.

این نوع رانندگی و مهارت در رانندگی عجیب است، عجیب نیست؟ که فردی اینقدر در رانندگی مهارت داشته باشد که بتواند یک مسیر 12‌ساعته را در 6‌ ساعت طی کند؟
همینطور است، بویژه اینکه در آن زمان جاده‌ها وسیع و دوبانده نبود. منظور از بیان این خاطره، بیان تسلط آقای‌خامنه‌ای بر رانندگی است. در رانندگی، خودرو برای ایشان درست مانند موم در دستان یک نفر بود. این قدر به ماشین و رانندگی تسلط داشتند.

ماشین بنز برای کی بود؟
برای یکی از دوستان آقای خامنه‌ای در مشهد بود.

چون آقای خامنه‌ای هیچ وقت اینقدر پول نداشتند که بتوانند ماشین بنز بخرند؟
نه خیر، ایشان مرید زیاد داشت. بنز را یکی از همین دوستان و مریدان به ایشان داده بودند تا آقای خامنه‌ای با آن به تهران بیایند.

شما در بیان خاطرات تبعید خودتان و آقای خامنه‌ای به ایرانشهر، گفتید که در ایرانشهر یا زاهدان بیشتر مردم آقای خامنه‌ای را دوست داشتند و با ایشان ارتباط می‌گرفتند. الان هم گفتید که آقای خامنه‌ای در مشهد مرید زیاد داشت. چرا افراد اینطور جذب ایشان می‌شدند؟
هرکس با آقای خامنه‌ای می‌نشست و با ایشان گفت‌و‌گو می‌کرد، ولو اینکه ایشان را از قبل نمی‌شناخت، مجذوب ایشان می‌شد. جاذبه بسیار نرم و گرمی داشت. نگاه آقای خامنه‌ای بسیار نافذ بود. یک شخصیت جذاب بود.

جذابیت ایشان در چه بود؟ از تسلط ایشان در ادبیات، از تسلط در علوم روز بود یا جذابیت از منش و اخلاق ایشان ناشی می‌شد؟
همه اینها موضوعات فرعی بود. ریشه جاذبه شخصیت خود ایشان بود. اینها که شما اشاره کردید، فضایل جنبی بود که آقای خامنه‌ای کسب کرده بود. اما فارغ از اینها، ایشان از نظر شاکله شخصیتی و وجودی، جاذبه داشت. جنبه‌های ذاتی ایشان اینطور بود. هر کسی شاکله‌ای دارد، آقای خامنه‌ای اینطور بود.

گویا در دوران تبعید شما در ایرانشهر، یک شب، وقتی در خانه نبودید، دو نفر آمدند و سراغ شما را گرفتند و گفتند آقای حجتی پیغام داده اسباب خانه را جمع کنید و به جای دیگر نقل مکان کنید که شما و همسر شما بسیار نگران شدید.
هیچ وقت یادم نمی‌رود که آقای خامنه‌ای خودش به تنهایی رفت جایی را برای ما پیدا کرد، برای ما خانه پیدا کرد و بعد آمد که ما را ببرد تا ما از آنجا نقل مکان کنیم. ایشان برای جابه‌جا کردن اثاث منزل کمک می‌کرد و اسباب و وسایل را با خود می‌برد. حتی برای تمیزکردن خانه جدید ما، آقای خامنه‌ای کمک کرد؛ جارو به دست گرفت و شروع کرد به جاروکردن و تمیزکردن آشپزخانه. و وقتی ایشان جارو کرد، آشپزخانه به قدری خاک داشت که روی سر و صورت ایشان خاک نشست تا جایی که حتی از شدت خاک آنجا ریش ایشان جوگندمی شده بود. آقای خامنه‌ای اینطوری به ما کمک می‌کرد، حتی برای نظافت خانه جدید ما به ما کمک می‌کرد. اینطور با ما احساس یگانگی می‌کرد.

آقای خامنه‌ای که قبل از انقلاب یک مبارز بود و عموماً هم زندگی متوسط به پایینی داشت، با آقای خامنه‌ای بعد از انقلاب که ابتدا رئیس‌جمهوری و بعد رهبر شدند، چه تفاوتی داشتند؟
از نظر شخصیتی و سلوک هیچ تفاوتی نداشت. به شما بگویم که این مطلب را من در مورد امام خمینی(ره) هم تجربه کردم؛ هم امام خمینی(ره) و هم آقای خامنه‌ای. من از سال‌های 1330 شاگرد امام(ره) بودم. در آن زمان امام(ره) یک مدرس در حوزه بود و در حوزه شناخته شده بود، اما در قم و در میان عامه مردم چندان شناخته شده نبود. در این ایام ما شاگرد ایشان و از نزدیک با ایشان بودیم. چه آن ایام و چه زمانی که آقای خمینی، امام خمینی و رهبر کل انقلاب و شخص اول ایران شد، در این زمان هم با ایشان نزدیک بودم. در این دو زمان و این دو دوره، هیچ گونه تفاوتی در اخلاق و روحیه و سلوک امام(ره) ندیدم. حالت تواضعی که امام(ره) در آن ایام در دهه 30 داشت،  وقتی که رهبر انقلاب بود هم در همین حالت بود. به طریق اولی، آقای خامنه‌ای هم همینطور. من و آقای خامنه‌ای از دوران قدیم با هم رفیق بودیم، آقای خامنه‌ای رهبر انقلاب، با آقای خامنه‌ای طلبه معمولی، هیچ فرقی نداشت.

از چه نظر فرقی نداشت؟
یعنی آقای خامنه‌ای در دوره رهبری هم همان‌طور رفاقت می‌کرد که در دوران طلبگی. من که مسئولیتی هم نداشتم، اما ایشان با منزل من تماس می‌گرفتند و در این گفت‌و‌گو سراغ همه بچه‌ها را می‌گرفت و همه بچه‌ها را به اسم یادشان بود.

در خاطرات شما هست که آقای خامنه‌ای گرایش‌های قدیمی خود به هنر را در دوره ریاست جمهوری حفظ کردند. مثلاً اشاره کردید که در یک دوره، ایشان 20 هنرمند و نوازنده موسیقی را به نهاد ریاست جمهوری دعوت کردند که این هنرمندان نه تنها با سازهایشان به نهاد ریاست جمهوری آمدند، بلکه در نمازخانه نهاد ریاست جمهوری ساز نواختند، آن هم درحالی که ایشان یک عالم دینی و یک مجاهد انقلابی بودند. انتشار این خبر در آن زمان واکنشی نداشت؟
نکته مهمی که باید به آن دقت کرد این است که این نوازنده‌ها در نمازخانه نهاد ریاست جمهوری جمع شده بودند. اما به طور کلی، ایشان در واقع راهی را رفت که در عمل و نظر، فتوا و حکم امام خمینی(ره) را اجرا و پیاده کرد. امام خمینی(ره) چند کار کرد که غیر از ایشان کس دیگری نمی‌توانست این کار را بکند. یکی حل مسأله موسیقی بود که امام(ره) در عمل و در فتوا، موسیقی را به دو گونه موسیقی حرام و حلال تقسیم کرد. یعنی مطابق نظر امام(ره) هر موسیقی و نفس موسیقی حرام نیست. بنابراین راه برای نوازندگی و موسیقی هموار شد. اما درباره مسأله‌ای که اشاره کردید، یک روز به نهاد ریاست جمهوری رفتم و دیدم آقای خامنه‌ای از وزارت ارشاد، گروه کر موسیقی وزارت ارشاد را جمع کرده است، با ویولن و تنبک و دیگر سازها. همه ارکان و اجزای یک ارکستر جمع بودند. من اسامی همه آن سازها را نمی‌دانم، اما آقای خامنه‌ای هم اسامی سازها را می‌دانست، هم دستگاه‌های موسیقی را می‌شناخت و گوشه‌های هر دستگاه را. آقای خامنه‌ای به موسیقی وارد بود، به طوری که می‌شود گفت موسیقیدان بود. حتی خاطرم هست که در مواردی به برخی از نوازنده‌ها درباره مقام‌ها و گوشه‌هایی که آنان می‌نواختند تذکری دادند و نکاتی را یادآوری کردند، آن هم با استفاده از اصطلاحات فنی موسیقی و خوانندگی.

شما از زبان مرحوم طالقانی نقل کردید که به رغم ارتباط نزدیک به روشنفکران، باز هم آقای طالقانی به شما گفتند «ما آخوندها هرچه بکنیم، باز هم این روشنفکران ما را قبول نخواهند داشت.» شما و آقای خامنه‌ای جزو روحانیونی بودید که روشنفکران شما را قبول داشتند یا نداشتند؟
الان در دل روشنفکران نیستم و نمی‌توانم بگویم که قبول داشتند یا نداشتند. ما الان روشنفکران دینی بنامی داریم و این سؤال را باید از آنان بپرسید که آن وجه امتیازی که بین خودشان قائل هستند، چی هست.

شما یک دوره‌ای در انتخابات مجلس خبرگان ردصلاحیت شدید. در آن زمان با رهبر شهید گفت‌و‌گو نکردید تا این مسأله را پیگیری کنید؟
به ایشان نگفتم.

چرا به ایشان مراجعه نکردید؟
به ایشان نگفتم، به این دلیل که اگر آقای خامنه‌ای می‌خواست حق مرا احقاق کند، باید با شورای نگهبان مواجه می‌شد. آیا این صلاح بود؟ صلاح آقای خامنه‌ای نبود که با شورای نگهبان مواجه شود.

220 سال پیش عباس‌میرزا قاجار در دو جنگ از روس‌ها شکست خورد. آن شکست، اولین مواجهه ما با قدرت‌های جدید، بویژه قدرت‌های غربی بود. از آن زمان تاکنون، آقای خامنه‌ای اولین حکمران ایران است که مقابل استکبار غربی ایستاد و شهید شد. از آن زمان تاکنون، آقای خامنه‌ای اولین روحانی است که در مقام حکمران ایران، خونش برای استقلال ایران ریخته شد. معنای این اتفاق که خون یک مرجع دینی برای استقلال ایران ریخته شد، برای شما، مردم و برای روشنفکران ما چیست؟
بیش از این جنبه، واقعیت این است که جنبه شخصی و عاطفی شهادت آقای خامنه‌ای مرا تحت تأثیر قرار داد. برای همین شروع به سرودن شعری کردم که حال مرا درباره شهادت آقای‌خامنه‌ای بیان می‌کند. شعر را اینطور شروع کردم: «من چه گویم زان که جانم رفته است / از تنم روح و روانم رفته است.» این شعر باید تکمیل شود، اما آخر این شعر اینطور است که «قصه ما» -یعنی قصه شخص من و آقای خامنه‌ای - «قصه ما قصه جان و تن است / من تنم، سیدعلی جان من است.» شهادت ایشان بسیار جانسوز است. (می‌گرید.)

بعد از آن همه سال انقلابی بودن آقای خامنه‌ای و این همه سال رهبری، شأن آقای‌خامنه‌ای گویا همین بود که با شهادت از دنیا برود.
همین طور است. این حرفی که زدید را من هم به گونه دیگری گفتم، یعنی گفتم که شهادت آقای خامنه‌ای، پرونده او را به امضای خون رساند. پرونده ایشان با خون امضا شد. 

بازتاب یا نتیجه شهادت ایشان در روحانیت، در روشنفکران و در تاریخ ما چه خواهد بود؛ شهادت یک مرجع روحانی و دینی که تا پای جان و با نثار خون خود، پای استقلال ایران ایستاد.
آقای خامنه‌ای و شهادت ایشان به عنوان یک مورد بی‌نظیر، یک نمونه و یک الگوی منحصر به فرد خواهد بود. وقتی به زندگی آقای خامنه‌ای نگاه می‌کنید که منجر به شهادت ایشان شده است، می‌بینید نمی‌توانید نظیری برای آن پیدا کنید. 

به عنوان کسی که از سال‌های دور ایشان را می‌شناختید، این همه ایستادگی برای استقلال ایران و مقابل غرب از کجا ناشی می‌شد؟ 
در این زمینه باید مورخان و تاریخ نویسان بنویسند و داوری کنند، جامعه‌شناسان و رهبران ادیان باید بنویسند. تاریخ آقای خامنه‌ای، فقط تاریخ آقای خامنه‌ای نیست، تاریخ استقلال کشور است، تاریخ سربلندی کشور است. تاریخ آقای‌خامنه‌ای، تاریخ آزادی ایران است.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • گزارش
  • گفت و گو
  • کتاب
  • ایران زمین
  • فرهنگی
  • قاب
  • ورزشی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و شصت و شش
 - شماره نه هزار و شصت و شش - ۱۶ تیر ۱۴۰۵