آخرین سلام در مصلای بیدار
روایت مسافر جاده اندوه از دومین روز وداع و اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید
یکشنبه ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵، پایتخت دیگر با معیارهای خطکشیشده روزهای معمولی سنجیده نشد. اگر روز نخست وداع، روز شوک، آوار خبر و هجرت سراسیمه مسافران به سمت مرکز بود، روز دوم مصلای امام خمینی، تجسم عینی یک «ایران مینیاتوری» شد که زیر آفتاب سوزان تیرماه خط بست. منزل دوم این سفرنامه، پنجرهای است به چند ساعت بیداری مطلق؛ از تلاقی زمزمههای بامدادی هیأتهای عزاداری در حاشیه شبستان تا ثانیهشماری نفسگیر برای تکبیر ساعت هشت صبح. اینبار خبری از توصیف ترمینالها و گرههای ترافیکی جاده نیست؛ اینبار خود شهر، آدمها و نشانههای بومیشان روی کاغذ آمده است. بامدادی که به اقامه نماز صبح متصل شد، شروع بازخوانی یک پرونده عاطفی و حماسی میان مردم و رهبر شهید ایران بود. آنچه روز دوم وداع را از روز نخست متمایز میکند، بومی شدن چهره پایتخت در هجوم لهجهها و اصالتهاست. خیابانهای میرعماد، مفتح، علیاکبری، صابونچی و خرمشهر، دیگر معابر اداری و تجاری همیشگی نبودند؛ پیادهروها به سفرههای اشتراکی صبحانهای تبدیل شدند که در آن نان محلی قزوین با چای داغ پیرمرد تبریزی و صلوات زائران غریب تعارف میشد. لبه چادرهای گلآلود زنانی که از روستاهای دوردست لرستان و خطوط پاییندست جغرافیا خود را رسانده بودند، در کنار لباسهای سوزندوزیشده بلوچ و روسریهای بلند ترکمن، یک آرایش بینظیر ملی ساخته بود. ساعت صفر این روایت اما، رأس ۸ صبح کوک و طنین «اللهاکبر» به تمام معابر اطراف سنجاق شد. جادهها هنوز مسافر سرریز میکردند؛ گویی پایتخت یکپارچه سجاده شده بود. مرد و زن، از هویزه تا بزرگراه سلیمانی صف کشیدند تا زیر آفتاب داغ تیرماه، شاهد سه نوبت اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید انقلاب و خانوادهاش باشند. از همین رو، روایت امروز، گزارش فرسنگهای بیقراری است؛ جایی که آیه «لا نعلم منه إلاّ خیرا» طنینانداز شد و تهران برای آخرین بار با آستان و سایهبانش، رهبر شهید را در آغوش کشید.
مصلی دیشب نخوابید؛ از مرثیهخوانی بامدادی هیأتها تا طنین «ای ایران» در تقاطع خرمشهر. روایت پیش رو مرور همین ساعاتی است که خیابانهای پایتخت به هم گره خوردند تا نمازی به شکوه یک ملت برپا شود...
شبستان حزن و گریه
ساعت ۲۳:۰۰ شنبه شب و آخرین ساعات اولین روز وداع است، اما جمعیت نرفت. مصلی بیدار است. هیأتهای عزاداری پایتخت خط بستهاند. اتمسفر، مالامال از حزن و گریه. مرثیهسرایی مداحان در رثای آقای شهید ایران. طنین سه شعارِ تکضربهای زیر طاقها: «حیدر حیدر»، «لبیک یا خامنهای لبیـــک یا حســــین است»، «بیعت با خامنهای بیعت بـا حســــــــین است».
ســــــــــــاعــــت ۰۳:۰۰ بامداد یکشنبه است و مداحــــیها همچنان ادامه دارد؛ یک ساعت مانده به اذان صبح اما کسی به ساعت نگاه نمیکند. قلمم روی کاغذ میدود؛ دفترچه یادداشتم نمناک از دمِ شرجی شبستان است. اینجا شب و روز یکی شده است.
اینجا چایخانهها هم روضهخوانند
ساعت 3:30 بامداد موکبهای ابتدای خیابان خرمشهر به چراغهای روشنِ یک بندرگاهِ بحرانزده میمانند. خادمان چایخانه حرم رضوی با لباسهای معروفشان، کتریهای سیاه و بزرگ را روی هیزم جابهجا میکنند. بوی هل و گلاب داغ در هوا پیچیده. زائران خسته که پای پیاده از ترمینال شرق یا زائرشهرها رسیدهاند، لیوانهای کاغذی را بین دو دست گرفتهاند تا لرزش انگشتانشان از خستگی راه پنهان بماند. هیچکس بلند حرف نمیزند. خادم، بیآنکه حرفی بزند، قند تعارف میکند. چشمها قرمز است؛ تلخی چای با شوری اشک درآمیخته و طعم گسِ چای بامدادی را ماندگار کرده است.
سپیدهدم سرخ
ســـــــاعت ۴:۱۵ وهمزمان با اذان صبح طوفان جمعیـــت آرام نگرفتــــه است. وداع بـــــه بامداد دومین روز رسیده و مراسم به لحظه اذان و نماز جماعت مشتاقان قفل شده است. نماز صبح اقامه میشود. نه یک نماز معمولی. چهارگوشه مسیرهای منتهی به مصلی سجاده به سجاده متصل است.
سفرههایِ اشتراکیِ صبح
ساعت ۰۴:۴۵ است و نماز صبح تازه تمام شده. هوای خنک توی دستوپا میپلکد. حالا وقت باز شدن سفرههای کوچک مسافری است. اینجــــا هیچکس تنهایــــــــی غذا نمیخورد. یک خانواده قزوینی نان محلیشان را تعـــــــــــارف میکنند به دو جوان دانشجو که شب را روی کارتن خوابیدهاند. کمی آنطرفتر، پیرمردی تبریزی فلاسک چای کوچک دستسازش را دور میگرداند و میگوید: «حاجی چای ما قند نداره، صلوات بفرست شیرین بشه. صلوات اول برای آقای شهید، صلوات دوم برای دل خودمون.»
اینجا طعم لقمههای پنیر و گردو در دمدمای صبح پایتخت، شبیهترین تصویر به پیادهروی اربعین است.
خونخواهی در مهبانگ صبح
سرود ملی پخش میشود. انگار فریادها سقف شبستانها را میشکافد: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «ای پسر فاطمه منتقم شماییم». مردمی که فریضه صبح را به جا آوردهاند، حالا خواستار خونخواهی از قاتلان رهبر شهید هستند.
ساعت ۰۷:۰۰ صبح قفل گیتهای قنبرزاده باز میشود. خادمان راهنما با کاورهای شبرنگ و پرچمهای کوچک سبز، سیل جمعیت را کانالکشی میکنند. بلندگوهای بیرونی مدام مسیر زنان و مردان را تکرار میکنند، اما جمعیت آنقدر متراکــــم است که صــــــفها خودجوش شکل میگیرند.
زیـــــــــراندازها، حصیرها و حتی روزنامههای صبح تهران روی آسفالت پهن میشوند. با فاصلههای کم، کلینیکهای سیار هلالاحمر هم مستقر شده است؛ پزشکان داوطلب با سرم و فیکساتور در دست، میان صفوف چرخ میزنند تا آفتاب زودرس تیرماه کسی را زمین نزند. ویلچرها نیز در لاینهای اضطراری پشت سر هم قطار شدهاند.
وقتی پایتخت بومی میشود
پایتخت امروز لهجه تهران ندارد. تنوع پوششها، یک جغرافیای زنده از کل ایران ساخته است.
زنانی با چادرهای سنتی قشقایی، دخترانی با روسریهای بلند ترکمنی و پیرمردانی با جلیقههای سوزندوزیشده بلوچی. در لاین زنان، لبه چادر زنانی که از روستاهای دورافتاده لرستان آمدهاند، هنوز لکههای گِلِ خشکشده ولایتشان را دارد. آنها راه طولانی را پیاده یا با مینیبوس آمدهاند؛ بدون تجملات، بدون پزهای شهری. با همان اصالت عریان خاک و رنج. این چادرهای گِلآلود، شناسنامه وفاداریِ خطوطِ پاییندستِ این جغرافیاست.
مهمانان غریب جاده
در ورودیهای خیابان مفتح لهجهها در هم گره خوردهاند. ترکیـــب صدای گیلکی، کردی، عربی خوزستان و بلوچی. اینها مسافرانی هستند که کل شب را در اتوبوس یا با ماشین شخصی در جاده بودهاند. پوتینها و کفشهای خاکگرفته، ساکهای مسافرتی کوچک روی دوش و پتوهای مسافرتی تاشده زیر بغل. خستگی ۳۰۰ یا ۴۰۰ کیلومتر رانندگی و بیخوابی در چهرهها دودو میزند، اما چشمها بیدارند. زائران غریب، آدرس مصلی را نمیپرسند؛ کافی است سیل پیراهن مشکیها را تعقیب کنند. تهران امروز خانهشان شده است.
طوفان هشت صبح؛ نمازی به شکوه ایران
با روشن شدن هوا موج خروشان در حرکت است. نه از سر تکلیف، از عمق جان. ظرفیت مجموعههای فرهنگی، ورزشی و بوستانها تحت عنوان «زائرشهر» پر از مسافران شهرهای دیگر است. پایتخت جا باز کرده است.
انگار جغرافیای سوگ تقسیمبندی شده است. خیابانها مهندسی شدهاند. قنبرزاده تا تقاطع خرمشهر و خود خرمشهر تا هویزه؛ محل حضور مردان و بخش شمالی خیابان قنبرزاده تا بزرگراه شهید سلیمانی به محل حضور زنان اختصاص داده شده است.
تمثالهای رهبر شهید به نشانههایی در دستان مردم بدل شده است. ساعت که به ۰۷:۴۵ صبح میرسد در صحن مصلی، سرود «ای ایران ایران» طنینانداز میشود. فضا مملو از حس وطنپرستی است و هر لحظه تراکم جمعیت بیشتر میشود. شبستان و صحن پر است. جمعیت سرریز شده به خیابانهای اطراف؛ مفتح، قنبرزاده، صابونچی و میرعماد مهمان آنهاست.
ساعت ۰۸:۰۰ صبح صدای تکبیر جمعیت به آسمان میرسد. طنین «اللهاکبر» در همه این خیابانها میپیچد. آیین نماز آغاز میشود. سه نوبت اقامه سرخ؛ نوبت اول بر پیکر رهبر شهید، نوبت دوم بر پیکر شهید سیده بشری حسینی خامنهای، شهید مصباحالهدی باقری و شهید زهرا حدادعادل و نوبت سوم بر پیکر زهرا محمدی گلپایگانی، نوه خردسال رهبر شهید.
نوبت به نماز سوم که رسید انگار وقت خواندن مرثیه برای کوچکترین مسافررسید. نگاهها به سمت تابوت کوچک میچرخد. حجم غربت این قاب، سینه را سنگین میکند. تابوتِ کوچکی در کنار پیکرهای بزرگ روی جایگاه قرار میگیرد؛ زهرای خردسال، نواده رهبر شهید.
در بخش زنان، زنگ گریهها تغییر میکند؛ مادرانی که فرزندان همسن او را در آغوش دارند، چادرهایشان را روی صــورت میکشــــــــند. پچپچِ روضه حضــــــــــــــرت علیاصغــر (ع) خودجوش در لاین بزرگراه سلیمانی میپیچد. خبرنگاران خارجی دوربینها را به سمت زمین میگیرند؛ گویی تحمل این شات سرخ برای لنزها هم سخت است.
«آیتالله جعفر سبحانی» به عبارت «اللّهمّ إنّا لا نعلم منه إلاّ خیرا» میرسد؛ جملهای که روزگاری رهبر شهید بر پیکر سردار قاسم سلیمانی خواند و گریست. حالا مردم همان جمله را برای رهبر شهیدشان میخوانند و شانهها میلرزد و صدای هقهق گریه بالا میگیرد.
حاشیه پیادهرو؛ نسل تازه و آخرین سلام
دهه هشتادیها و نودیها با چفیه و سربند آمدهاند. حضـــــــــورشان خیـــــــرهکننده است و خیلی به چشم میآید. تاریخ دارد جلوی چشم این بچهها ورق میخورد.
هواشناسی سوگ
ساعت ۰۹:۱۵ صبح آفتاب تیرماه بیرحمانه روی سر شهر میتابد. آسفالت داغ شده است. اما در کف خیابان، یک سیستم مواسات خودجوش جریان دارد. جوانهایی کپسولهای آبپاش گلاب را روی دوش بستهاند و بدون وقفه روی سر و صورت جمعیت مهپاش میکنند. بطریهای آب معدنی یخزده دستبهدست از انتهای خیابان به صفهای جلو میرسد. هر کسی سایهای دارد، آن را شریک میشود؛ چادرها چتر میشوند برای غریبهها. عطش هست، اما کسی گله نمیکند. تشنه بودن اینجا خودش یک کُد برای روضهخوانی است.
ساعت که به ۱۰:۰۰ صبح میرسد، موج پس از نماز هم از راه میرسد. پیکرها برای ادامه مراسم وداع روی جایگاه مخصوص قرار میگیرند. بخش بزرگی از جمعیت که در خیابانهای اطراف به علت ازدحام متوقف شده بودند، حالا پیادهروها را میشکافند و به حاضران در مصلی میپیوندند. برای آخرین ساعات وداع و برای آخرین سلام.
بهتِ راویانِ خارجی در قلبِ پایتخت
پرچمها آرام فرود میآیند. نماز اقامه شده، اما موج جمعیت در حال تخلیه نیست. خبرنگاران رسانههای خارجی، مستقر در حاشیه مصلی، با بهت به این اقیانوس نگاه میکنند. خبرنگار یک شبکهٔ عربی، میکروفون را پایین آورده و خط افق جمعیت را تماشا میکند. دوربینها ترجیح میدهند به جای لانگشات، روی صورتها زوم کنند؛ روی چشمهای سرخِ جوانی که تمثال رهبر شهید را به سینه چسبانده، روی دستهای لرزانِ پیرزنی که تسبیح میگرداند. راویان خارجی امروز فهمیدهاند که این فرمولِ حضور، در هیچ معادلهٔ سیاسیِ معمول و خستهکنندهای جا نمیشود.
کفشهایی که جا ماندند
ساعت ۱۱:۳۰ قبل از ظهر، خروجی دربهای شماره ۷ و ۸ با موج سنگین جمعیتی رو به رو است که آرامآرام به سمت ایستگاههای مترو هدایت میشود. پیادهروها کمکم خالی میشوند، اما نشانههای هجوم خروشان بر روی زمین جا مانده است.
یک لنگه کفش پارهشده زیر چرخ ویلچرها، دهها کلاه حصیری آفتابگیر، تسبیحهای شاهمقصود پارهشده با دانههای پراکنده روی آسفالت و کاغذهای مچاله شده از فشار دستها روی زمین جا ماندهاند. پاکبانان شهرداری با جاروهای بلند ایستادهاند اما دستشان نمیرود این میراث وداع را جارو کنند. یکیشان یک تسبیح سبز جا مانده را از روی زمین برمیدارد، میبوســــــــــد و روی داشبــورد ماشین مکانیزه میگذارد. شهر دارد نفس عمیق میکشد.
خورشید یکشنبه رو به افول است. وداع در مصلی قرار بود ساعت 20:00 به ایستگاه آخر برسد اما اشتیاق به ماندن آن را به ساعت 10 شب کشاند. بند کفشها اما محکم شد برای روز دوشنبه؛ روز ابرتشییعِ قرن در خیابان انقلاب.
فردا جاده روایت دیگری خواهد داشت...

