تحلیل گفتمان نامههای رهبر شهید به جوانان غربی
رمزگشایی از یک نفوذ کلام
در سنت اندیشه اسلامی، نامهنگاری هیچگاه صرفاً شیوهای برای انتقال پیام یا اعلام موضع نبوده؛ بلکه در مقاطع گوناگون تاریخ اسلام، بهمثابه ابزاری برای انتقال اندیشه و سیاست، ایفای نقش کرده است. از همین منظر، نامههای رهبر شهید، حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای، خطاب به جوانان غربی را نیز میتوان بخشی از یک گفتوگوی فرهنگی دانست که میکوشد از سطح منازعات سیاسی روز عبور کند و مخاطب خود را به تأمل درباره بنیانهای فکری و فرهنگی جهان معاصر فراخواند. اهمیت این نامهها تنها در انتخاب مخاطب یا موضوع آنها نیست؛ بلکه در دستگاه مفهومی است که بر اساس آن تنظیم شدهاند. در این دستگاه، نسبت «حقیقت و قدرت»، جایگاه «زبان» در تولید قدرت، مسأله «امپریالیسم فرهنگی»، امکان گفتوگو با انسان معاصر و مرزبندی میان ملتها و ساختارهای سلطه، همگی در قالب منظومهای منسجم از اندیشه سیاسی و فرهنگی صورتبندی میشوند. از این رو، این نامهها را باید فراتر از یک متن سیاسی یا دیپلماتیک، سندی نظری برای تبیین نوع مواجهه فرهنگی جمهوری اسلامی با غرب مدرن دانست.
دکتر محمدوحید سهیلی
استاد فلسفه علوم اجتماعی و مدیر گروه غربشناسی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
رهبر شهید، طی پانزده سال اخیر، چندین نامه خطاب به جوانان غربی نگاشتهاند که آخرین آنها در اوج تحولات فلسطین و غزه منتشر شد. الگوی سیاستورزی از طریق نامهنگاری، سابقهای دیرینه در سنت علمای اسلام دارد. برای نمونه، شیخالشریعه اصفهانی در سال ۱۳۳۸ قمری، نامهای خطاب به فرماندار انگلیسی عراق نوشت و با استناد به ارزشهای انسانی، عدالت و آزادی عقیده، در برابر استعمار انگلیس ایستاد. این نامهها، گاه جنبه دفاعی داشتهاند و گاه ماهیتی تهاجمی یافتهاند و مخاطبان آنها نیز شخصیتهای فرهنگی، سیاسی و حتی نمایندگان فرهنگ و تمدن غرب مدرن بودهاند.
راز نفوذ زبان حقیقت
یکی از نکات بنیادین در تحلیل گفتمان این نامهها، نسبت «زبان و قدرت» است. این مسأله به تفاوت بنیادین میان نگاه اسلامی و نگاه غربی به نسبت زبان و قدرت بازمیگردد. در فرهنگ غربی، بهویژه در الگوی آمریکایی، قدرت از طریق زبان «وانمودهایی» را میآفریند و بدون پشتوانه حقیقی، واقعیتهایی را برمیسازد. به تعبیر برخی از اندیشمندان، از جمله بودریار، این فرآیند به تولید «وانمودهها» میانجامد و قدرت از همین مسیر اعمال میشود.
در مقابل، در فرهنگ اسلامی، این نسبت معکوس است. حقیقت، در قالب زبان بروز و ظهور پیدا میکند و زبان، با گفتمانی که بر محور حقیقت شکل میدهد، منشأ قدرت میشود. از این منظر، این نامهها، الگوی قدرتی را به چالش میکشند که با اتکا به برساختهای زبانی و رسانهای، جوامع و فرهنگهای دیگر را سرکوب میکند. مفاهیمی که در این نامهها به کار رفته، بر واقعیتهای تاریخی استوارند و قابلیت بررسی و استدلال دارند. از این رو میتوان این نامهها را صحنه «جنگ حقیقت با وانمودها» دانست؛ جنگی که در یک سوی آن، قدرتی مبتنی بر وانمودهها و برساختهای موهوم قرار دارد و در سوی دیگر، قدرتی که بر حقیقت تکیه میکند.
چرا جوانان غربی
مخاطب قرار گرفتند؟
یکی از امتیازات این نامهها نسبت به نمونههای مشابه، از جمله نامهنگاریهای پاپ یا دیگر شخصیتهای فکری و سیاسی، آن است که مخاطب آنها نه دولتها و نخبگان، بلکه عموم جوانان غربی هستند. ادبیات و روح حاکم بر این نامهها نشان میدهد مخاطب، کسانی هستند که با ما همسنخ و همدغدغهاند. نوع گفتوگو نیز گفتوگو با «دیگریِ خصم» نیست، بلکه با انسانی است که دغدغههای مشترکی با ما دارد. در آخرین نامه نیز کسانی که برای دفاع از غزه و فلسطین به میدان آمدهاند، خطاب قرار میگیرند.
این انتخاب، علاوه بر یک تصمیم هوشمندانه سیاسی، بنیانی روششناختی هم دارد. در نظامی که قدرت، انسانیتزدایی و معنازدایی میکند، امر قدسی را نفی میکند و حتی در ساحت مادی نیز ارزشهای انسانی را از معنا تهی میسازد، تنها گروهی که همچنان امکان عاملیت دارد و میتوان بر پایه مشترکات انسانی با او وارد تعامل و همافزایی شد، جوانان هستند. به تعبیر ادبیات دینی، جوان همچنان از فطرتی سالم برخوردار است، هرچند بمباران اطلاعاتی سنگینی را تحمل میکند. او پیوسته در معرض انبوهی از اطلاعات نادرست، روایتهای جهتدار و مدیریت افکارعمومی قرار میگیرد؛ بهگونهای که اساساً فرصت اندیشیدن درست درباره حقیقت اسلام را نمییابد. در چنین وضعیتی، تنها گروهی که هنوز میتواند از حداقلی از عاملیت برخوردار باشد و این امکان وجود دارد که لایههای فطری انسانیت سرکوب شده در او دوباره فعال شود، جوانان هستند.
از همین رو است که مخاطب این نامهها، جوانان قرار میگیرند؛ جوانانی که نهتنها در برابر ما نیستند، بلکه رهبر شهید، آنان را دارای فطرتی میدانند که نقاط اشتراک فراوانی با ما دارد. از این منظر، سیاست «زبانِ قدرتِ ریشهدار در حقیقت» میکوشد این ظرفیت فطری را مخاطب قرار دهد، آنان را متوجه حقیقت سازد و به میدان کنش آگاهانه وارد کند.
امپریالیسم فرهنگی
مهمترین لایه سلطه
مفهوم دیگری که باید در این نامهها تبیین شود «امپریالیسم فرهنگی» است. هنگامی که از امپریالیسم فرهنگی، بهویژه با تأکید بر آمریکا سخن میگوییم، باید به این نکته توجه داشت که آمریکا، صورت ایدهآل و عریان بسیاری از ویژگیها و آرمانهایی است که در غرب مدرن مورد تمنا بوده است. بسیاری از آرمانهای مدرنیته، در خود اروپا هرگز بهطور کامل محقق نشد، اما به دلایل مختلف در آمریکا صورت عینیتری پیدا کرد. آمریکا بقای خود را در گرو آن میبیند که انسانها در وضعیتی کنترل شده قرار گیرند و سبک زندگیای را برگزینند که با نظام سرمایهداری آمریکایی سازگار باشد. برای نمونه، ارزش خانواده با سبک زندگی مطلوب نظام سرمایهداری آمریکایی هماهنگی چندانی ندارد. از این رو، مفهوم خانواده بهطور کامل حذف نمیشود، اما در سیالترین و مبهمترین معنای خود بازتعریف و وجوه انسانی، اخلاقی و ارزشی آن تا حد زیادی تهی میشود.
بسیاری از حوزههای دیگر نیز از همین منطق پیروی میکنند؛ یعنی فرهنگ، ارزشها، سبک زندگی و الگوی زیست باید با ساختار نظام سرمایهداری هماهنگ شوند و این نظام نیز از طریق ابزارهای رسانهای، آموزشی و فرهنگی خود این هماهنگی را ایجاد میکند. از این منظر، امپریالیسم فرهنگی از امپریالیسم اقتصادی اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا الگوی اقتصادی یا نظامی که غرب، بهویژه آمریکا، درصدد تحمیل آن بر سایر کشورهاست، تنها زمانی میتواند موفق باشد که پیشتر انسانها از حیث فرهنگی منقاد شده باشند و امپریالیسم فرهنگی مأموریت خود را انجام داده باشد.
چهرهسازی نمادینی که آمریکا از خود در رسانهها ارائه میدهد، خود منشأ تولید قدرت نظامی و اقتصادی برای او میشود. حتی دلار که نماد قدرت اقتصادی آمریکاست، پشتوانهای صرفاً اقتصادی ندارد؛ بلکه بخش مهمی از اقتدار آن، محصول برساختهای روانی، رسانهای و نمادینی است که خود آمریکا تولید کرده است. برخی تحلیلگران نیز معتقدند یکی از مسائل مهم جهان امروز، گسست میان قدرت اقتصادی و قدرت فرهنگی است؛ بدین معنا که قدرت اقتصادی در نقطهای متمرکز میشود، اما قدرت فرهنگی در جای دیگری شکل میگیرد و همین گسست، بحرانها و خلأهای جدیدی را پدید آورده است. در چنین شرایطی، آمریکا آخرین سنگر خود را در «امپریالیسم فرهنگی» حفظ میکند. البته فرهنگ در اینجا به معنای متعالی آن نیست، بلکه مقصود، مجموعهای از وانمودهها، نشانهها و برساختهایی است که ریشهای در حقیقت ندارند و برساختهایی صرفاً موهوم و اعتباریاند.
هجوم نرم
پروژه همانندسازی فرهنگی
رهبر شهید در نامه سال ۱۳۹۴، پس از طرح مسأله تروریسم و اشاره به نقطه اشتراک ما و جوانان غربی در مبارزه با آن، به مسألهای بنیادین توجه میدهند. ایشان یادآور میشوند که فرهنگهای کوچک، بومی و محلی که هر یک دارای تاریخ، هویت و استقلال فرهنگی ویژه خود هستند، زیر فشار یک امپریالیسم فرهنگی، بهتدریج در حال فرسایش و نابودیاند. ایشان تصریح میکنند:«متأسفانه این ریشهها، طی سالیان متمادی، بهتدریج در اعماق سیاستهای فرهنگی غرب نیز رسوخ کرده و یک هجوم نرم و خاموش را سامان داده است. این هجوم نرم، حتی خود جوان غربی را نیز قربانی کرده است.»
رهبر شهید با اشاره به گسترش اسلامهراسی و فعالیتهای تروریستی در کشورهای غربی، یادآور میشوند که بسیاری از ملتهای جهان به فرهنگهای بومی و ملی خود افتخار میکنند؛ فرهنگهایی که در عین پویایی و زایش، طی قرنها حیات بشری را تغذیه کردهاند و جهان اسلام نیز از این قاعده مستثنا نیست.
خشونت پنهان فرهنگ غرب
رهبر شهید در ادامه این نامه، به یکی از مهمترین سازوکارهای امپریالیسم فرهنگی در جهان معاصر اشاره میکنند. به اعتقاد ایشان، جهان غرب در دوره معاصر با بهرهگیری از ابزارهای پیشرفته رسانهای، فرهنگی و ارتباطی، بر «شبیهسازی» و «همانندسازی فرهنگی» اصرار میورزد؛ بدین معنا که همه ملتها باید الگوی واحد و از پیشتعیینشدهای از زیست، فرهنگ و ارزشها را بپذیرند.
در این میان، یکی از تناقضهای بنیادین تمدن غرب آن است که در عین ادعای تکثر، تنوع و پلورالیسم، در عمل تکثرهای واقعی را برنمیتابد. تکثرهای حقیقی، آن دسته از تنوعهای فرهنگیاند که به صورت طبیعی، تاریخی و خودجوش در بستر تمدنها، سنتها، عقلانیتها و فرهنگهای اصیل شکل گرفتهاند؛ اما همین تکثرهای واقعی، در معرض سرکوب و حذف قرار میگیرند. در مقابل، برای پاسخگویی به نیاز انسان معاصر به تنوع، تکثرهای مصنوعی و برساخته تولید میشود؛ آنچه میتوان از آن به «تکثرهای قلابی» تعبیر کرد. از همین منظر است که رهبر شهید، تحمیل فرهنگ غربی بر سایر ملتها و کوچک شمردن فرهنگهای مستقل را «خشونتی بسیار زیانبار» توصیف میکنند. وقتی از خشونت سخن گفته میشود، نباید ذهن را تنها به جنگ نظامی معطوف کرد. لایه عمیقتر و ماندگارتر خشونت، خشونت فرهنگی است؛ خشونتی که از طریق رسانه، آموزش، صنعت سرگرمی و نظام تولید معنا عمل میکند و فرهنگهای ریشهدار را به حاشیه میراند.
رهبر شهید در این نامه، دو مؤلفه اساسی فرهنگ مسلط غربی را نیز مورد توجه قرار میدهند؛ دو مؤلفهای که به باور ایشان، به شاخصهای اصلی این فرهنگ تبدیل شدهاند: پرخاشگری و بیاخلاقی. توجه به این نکته، برای نحوه مواجهه ما با «دیگری» اهمیت اساسی دارد؛ زیرا نشان میدهد عرصه اصلی این رویارویی، پیش از آنکه نظامی باشد، عرصه فرهنگ و معناست.
از گفتوگو تا مواجهه فرهنگی
یکی دیگر از ویژگیهای مهم این نامهها آن است که تصویری یکپارچه و سادهانگارانه از غرب ارائه نمیکنند. برعکس، این نامهها با لایهبندی تمدن غرب، روشن میکنند که نسبت ما با همه اجزای این تمدن یکسان نیست. از همین رو، مشخص میشود با کدام بخش از غرب میتوان وارد گفتوگو شد و کدام بخش، موضوع نقد و مواجهه است. به بیان دیگر، این نامهها الگویی برای نسبت با «دیگری» ارائه میکنند. «دیگری» در اینجا یک مفهوم بسیط و یکنواخت نیست، بلکه دارای وجوه و سطوح مختلف است. از یک سو، ساختار سلطه، امپریالیسم فرهنگی و نظام تولید وانمود قرار دارد و از سوی دیگر، انسانهایی حضور دارند که همچنان میتوان بر پایه فطرت، حقیقت و ارزشهای مشترک انسانی با آنان وارد گفتوگو شد. از این منظر، مخاطب قرار دادن جوانان غربی، بخشی از همین تفکیک نظری و راهبردی است.

