روایت همسفری

داستان سیستان یادداشت‌های رضا امیرخانی از سفر ۱۰‌روزه رهبر شهید به استان سیستان و بلوچستان است

در روایت جنگ ۱۲‌روزه‌ رضا امیرخانی از جمله نویسندگان میدان‌دار بود. با دوچرخه‌اش رکاب‌زنان به سطح شهر رفت و از زندگی در جنگ گفت و برای پیروزی و همبستگی مردم ابراز امیدواری کرد. از روزهای سخت پیش‌رو گفت و همبستگی مردم را برای حفظ ایران موضوعی مهم خواند. در کانال تلگرامی‌اش روزنوشت‌های جنگ را می‌نوشت؛ در یکی از روزنوشت‌ها نوشته بود : «در روزهای سخت باید با مردم حرف زد» و یادآور شده بود: «این روزها هم می‌گذرد و ما می‌مانیم و شرف این ملت بزرگ در روزهای سخت... نفس مرزداران ایران گرم...» او که همیشه مدافع نهادها و ساختارهای مردمی بوده در آن روزهای سخت در وصف رشادت مردم ایران نوشت: «زمان در ایران زیاد دست به دست شده اما زمین هرگز دست به دست نشده و در این روزهای سخت، قدرت مردمی بالاتر از قدرت سیاسی و... است. آرزو می‌کنم مردم کشورم سربلند، پایدار و تندرست باشند.» اما ۹ آذر ۱۴۰۴ رضا امیرخانی در پرواز با پاراگلایدر سقوط کرد و ۷ ماه است که در خوابی عمیق فرو رفته و از هیاهوی روزگار بی‌خبر است. امیرخانی اگر هوشیار و سرپا بود، این روزها بیش از گذشته به روایتش نیاز داشتیم. هم روایتش از ایران و هم روایتش از رهبر شهید انقلاب که گفتنی‌های زیادی درباره شخصیت فرهنگی و خصائل اخلاقی‌اش داشت. حالا که امیرخانی نمی‌تواند احوال این شهادت و رشادت پس از جنگ رمضان را روایت کند، روایت ۲۳ سال پیش او از همراهی با رهبر شهید در سفر به استان سیستان و بلوچستان را مرور می‌کنیم.

سمیرا قزوینی
روزنامه‌نگار

 رضا امیرخانی جزو آن دسته از نویسندگان دغدغه‌مندی است که از سیاست و اجتماع می‌گوید و می‌نویسد و در داستان‌هایش روابط انسانی را به تصویر می‌کشد. او با سبک خاص نویسندگی و نوع روایتش به‌سرعت توانست مخاطبان ویژه خود را پیدا کند. امیرخانی نویسندگی را با «ارمیا» شروع کرد و با «من او» به شهرت رسید و هنوز بسیاری او را با «من او» 
می‌شناسند. 
رضا امیرخانی در کنار رمان‌هایش، دو دسته کتاب دیگر هم دارد؛ یکی سفرنامه‌هایی است که با «داستان سیستان» شروع شد و با «جانستان کابلستان» ادامه پیدا کرد و متأخرترین‌شان آنها سفرنامه او به کره‌شمالی است به نام «نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ». دسته دیگری از نوشته‌های او تأملاتش درباره فرهنگ و اجتماع و تا حدی سیاست است که «نشت نشا» و «نفحات نفت» از این سنخ‌اند.
  سفر در آستانه حمله آمریکا به عراق
رضا امیرخانی در «داستان سیستان» ماجرای همراهی خود با رهبر شهید در سفر اسفند ۱۳۸۱ به سیستان و بلوچستان را روایت می‌کند. این سفر از آن جهت حائز اهمیت بود که مدت کمی پس از شکست طالبان در افغانستان و در آستانه حمله آمریکا به عراق (در مارس ۲۰۰۳) انجام شد. امیرخانی پیش از آغاز سفر در جلسه با یکی از مسئولان دفتر نشر آثار مقام معظم رهبری در خصوص طول سفر می‌پرسد و پاسخش را این‌گونه می‌گیرد: «آقا با توجه به شرایط منطقه و حضور آمریکا در خلیج فارس... تصمیم گرفته است سفر را طولانی‌تر از زمان سایر سفرها برگزار کند.» و در ادامه درباره این تصمیم می‌نویسد: «در شرایطی که همه سران منطقه یا تا کمر مقابل آمریکا تا شده‌اند و یا توی دهلیزهای پیچاپیچ‌شان قایم شده‌اند، رهبر تصمیم گرفته است سفرش را طولانی کند.»
امیرخانی درباره چگونگی دعوتش به این سفر با اشاره به حضورش در دیدار اهل قلم با آیت‌الله خامنه‌ای در ۷ بهمن ۱۳۸۱، می‌گوید، چندی بعد پرویز کرمی (سردبیر وقت روزنامه جوان که از مسئولان دفتر نشر آثار رهبری هم بوده) به او زنگ می‌زند و دعوتش می‌کند برای همراهی با مقام معظم رهبری در سفر به سیستان و بلوچستان: «گفت که کتابت را خوانده‌ام و خیلی مشتاقم که ببینمت و راستی اصلاً می‌‌آیی برویم یک سفر؟ این قلم که مرده سفر است. گفتم چرا که نه! اما کجا؟ گفت که رهبری سفری در پیش دارند و شما هم بد نیست که بیایی و...» به این ترتیب او با همراه دوستش علی ـ که دانشجوی سال آخر پزشکی بوده و امیرخانی او را با عنوان عکاس با خودش می‌برد – و محمدحسین جعفریان (نویسنده و شاعر)، محمد نورزی‌زاد (مستندساز) و محمود عبدالحسینی (عکاس) شنبه سوم اسفند ۱۳۸۱ با یک هواپیمای باری بوئینگ ۷۴۷ راهی سیستان و بلوچستان می‌شوند.
«داستان سیستان» یادداشت‌های شخصی و روایت رضا امیرخانی است از سفری ۱۰‌روزه به سیستان و بلوچستان؛ سفری که در ظاهر با یک برنامه رسمی سیاسی گره خورده، اما در متن روایت به مجموعه‌ای از مشاهده‌ها، گفت‌وگوها، سوءتفاهم‌ها، جزئیات روزمره و تأمل‌های شخصی تبدیل می‌شود. آنچه در متن برجسته شده، فاصله‌ میان برنامه‌ریزی رسمی و واقعیت جاری در میدان است؛ از فرودگاه و محل اسکان گرفته تا مسیر استقبال، جمعیت، نیروهای اجرایی و واکنش‌های پیش‌بینی‌ناپذیر آدم‌ها. امیرخانی در این سفرنامه از لحظه‌ دعوت ‌شدن تا رسیدن به زاهدان، ورود به برنامه‌های استقبال، دیدن آشفتگی‌های اجرایی، برخورد با نیروهای همراه، گفت‌وگو با مردم و حضور در مراسم مختلف، مسیر سفر را قدم‌به‌قدم ثبت کرده است. «داستان سیستان» با شوخی، کنایه، خودانتقادی و جمله‌های تند و کوتاه پیش می‌رود و همین باعث می‌شود روایت خشک و گزارشی نشود. در کنار این لحن، توجه رضا امیرخانی به جزئیات بسیار پررنگ است؛ از شکل هواپیما و میهمان‌سرا تا رفتار آدم‌های گمنام در مسیر استقبال. نتیجه، تصویری است از یک سفر که در آن حاشیه‌ها گاهی از متن مهم‌تر می‌شوند و فهم یک فضا، بیش از آنکه از مسیر شعارها به دست بیاید، از دل برخوردهای کوچک و صحنه‌های به‌ظاهر فرعی شکل می‌گیرد. 
در «داستان سیستان» راوی مدام میان بدبینی، شگفتی، تردید و اطمینان جابه‌جا می‌شود. امیرخانی فقط صحنه‌ها را ثبت نمی‌کند، بلکه مدام آنها را می‌سنجد، از خود سؤال می‌پرسد، قضاوت‌های اولیه‌اش را پس می‌گیرد و دوباره به آنچه دیده برمی‌گردد. به همین دلیل، متن او پر از لحظه‌هایی است که در آنها ذهن راوی با واقعیت بیرونی دست‌وپنجه نرم می‌کند. حضور نیروهای حفاظتی، استقبال مردمی، تفاوت تبلیغات رسمی و مردمی، وضعیت شهر، خاطره‌ تبعید آیت‌الله خامنه‌ای به آن منطقه و نسبت مردم با این سفر، همگی در کنار هم فضایی می‌سازند که هم سیاسی است و هم اجتماعی.
 
 آزمون انقلاب اسلامی
نویسنده در این کتاب جزئیاتی از این سفر نقل می‌کند که در هیچ خبرگزاری رسمی منتشر نشد، چرا که اخبار رسمی کشور به موضوعات و تیترهای اصلی می‌پردازند و جایی برای جزئیات خبر وجود ندارد. به عنوان مثال در اخبار گفته می‌شد رهبر ایران از تپه نورالشهدای زاهدان، مقبره شهدای گمنام بازدید کرد ولی این نکته که ایشان از همه و حتی محافظانش سریع‌تر توانست به بالای تپه برسد در هیچ خبرگزاری رسمی ذکر نشده، اما در روایت امیرخانی به تفصیل آمده: «تپه نورالشهدا شیب زیادی دارد. تقریباً مثل قسمت آخر شیرپلا. البته راه‌پله‌ای را در مسیری پیچاپیچ با سنگ ساخته‌اند که کار صعود را آسان‌تر می‌کند. اما همه درمانده‌ایم که رهبر آیا می‌تواند این تکه را بالا بیاید یا نه... آقا یک نگاه می‌اندازد به بالای تپه و مقبره و گل از گلش می‌شکفد. سردار حفاظت، با دست مسیر و پله‌ها را به آقا نشان می‌دهد. آقا سری تکان می‌دهد. بعد یکی از محافظ‌ها را صدا می‌زند. عصا را می‌دهد دست محافظ؛ عصایی که حتی در مسیر صافی مثل گلزار شهدا هم دست آقا بود و به نظر هر ناظر منصفی اگر یک‌جا به‌کار می‌آمد در همین تپه بود... مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد. آقا نگاهی به مقبره می‌کند. ناگهان شروع می‌کند به بالا آمدن. بالا آمدن تعبیر درستی نیست. شروع می‌کند به تندی به سمت قله گام برداشتن، چیزی نزدیک به دویدن. سردار پله‌ها را نشان می‌دهد اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره می‌آید... مسئولان یکی‌یکی جا می‌مانند؛ حتی محافظ‌ها نیز. از جمله همان که عصای آقا دستش است... یکی از محافظ‌ها سعی می‌کند دور و بر آقا باشد که اگر پایش بلغزد او را بگیرد اما آقا از او سریع‌تر صعود می‌کند. محافظ یک حجم خیالی را بغل زده است و دنبال آقا می‌دود. کم‌کم مسئولان فربه و همراهان تنبل از بقیه عقب می‌افتند. جا می‌مانند و می‌ایستند تا نفس تازه کنند و آقا همچنان به‌سرعت بالا می‌آیند... این یعنی آزمون مسئولان. من اگر بودم، هر مسئولی را که از صعود به تپه بازمی‌ماند، از کار برکنار می‌کردم. این یعنی آزمون انقلاب اسلامی. مسئولان فربه به کار نمی‌آیند. یقین دارم که امام هم اگر بود، به همین سرعت از تپه نورالشهدا بالا می‌رفت، بی‌توجه به دکتر عارفی و قلب و... این آزمون انقلاب اسلامی است!»
 
 تعلق خاطر بیشتر به شهدای گمنام
امیرخانی روایتش از حضور آیت‌الله خامنه‌ای در مقبره شهدای گمنام را این‌گونه ادامه می‌دهد: «آقا به مقبره رسیده‌اند. کنارشان ایستاده‌ام. فاتحه می‌خوانند و جالب اینکه نفس‌نفس نمی‌زنند. خیلی آرام و با طمأنینه. احساس می‌کنم که نسبت به شهدای گمنام تعلق خاطر بیشتری دارند. انگشت‌ها را در پنجره‌های ضریح گره می‌زنند و زیر لب چیزی زمزمه می‌کنند. خیلی بیشتر از گلزار [شهدا] وقت می‌گذارند. قبور گلزار هر کدام صاحبی دارند، اما آقا نسبت به شهدای گمنام احساس دیگری دارد؛ حس پدری شاید... بیش از پنج دقیقه کنار ضریح شهدای گمنام می‌ایستند. بعد یکی از سرداران سپاه سیستان و بلوچستان توضیح می‌دهد راجع به مقبره و شهدای استان. آقا ناگهان حرف او را قطع می‌کند: «کاری کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند. کسی چه می‌داند شاید از این پنج شهید گمنام یکی اهل سنت باشد. به حساب آمار اصلاً بعید نیست...» من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است. برای من که خیلی عجیب است. خلاصه که در اینجا که هیچ‌کسی به‌جز ما سه-‌چهار نفر دور رهبر نیستیم و هیچ مصلحت رسانه‌ای هم به گفتن این مطلب حکم نمی‌کند. یعنی حقیقتی است در این نصیحت...»

 نگاه مهربانانه آقا
سراسر کتاب «داستان سیستان» پُر است از مشاهدات نویسنده از مناسبات و پدیده‌هایی که او در جریان این سفر ۱۰ روزه از منش و سلوک شخصی رهبری و کنش و واکنش‌های بین ایشان و مردم در موقعیت‌های متعدد این سفر مشاهده کرده است. گزارش‌های خبری رسمی معمولاً به اقتضای سازمانی لحنی جدی، رسمی و مستقیم داشتند و در دیدارهای مختلف اغلب فقط سخنان رهبری را پوشش می‌دادند. در حالی که در  گزارش و سفرنامه امیرخانی با زبانی ساده و سرراست و صمیمی طرف هستیم که حرف‌های مردم را هم با دقت و ظرافت روایت کرده است. به عنوان مثال در دیدار نخبگان استان با رهبری، امیرخانی روایتش را با انتقاد از سخنان رسمی و کلیشه‌های مسئولان از جمله استاندار و یک نماینده شروع می‌کند: «استاندار شروع کرده است به خواندن یک خطابه که خیال می‌کنم حتی مکتوبش هم مطول باشد. آن هم نه یک خطابه ادبی، که یک متن اداری شماره‌دار... نفر بعدی هم نماینده مجلس است و او هم از روی نوشته می‌خواند، مثل سلفش و متأسفانه خیلی از مطالب استاندار را عیناً تکرار می‌کند. با این تفاوت که لحن تندی هم دارد.» اما وقتی نوبت به روایت نماینده قشرهای مختلف نخبه می‌رسد، لحن و روایت امیرخانی همدلانه، صمیمانه و شوق‌آفرین می‌شود: «شاید جذاب‌ترین بخش دیدار با نخبگان، صحبت خانمی است چادری، با چهره‌ای شکسته و خسته. از آن چهره‌های جوانی که زود پیر شده است و در خود غمی عظیم را پنهان کرده است. وقتی می‌رود پشت تریبون قسمت خانم‌ها، میکروفون بی‌سیم بازی درمی‌آورد و خرخر می‌کند... خانم را راهنمایی می‌کنند به سمت تریبون قسمت آقایان. دوباره صحبتش را آغاز می‌کند. نامش خانم عبادی است، کارگر نمونه استان. خراب شدن میکروفون، نظم صحبت را از او گرفته است. دوباره سلام می‌کند. رهبر می‌خندد و سلامش را دوباره جواب می‌گوید: «سلام علیک، از همان جایی که صحبت‌تان قطع شد، ادامه بدهید...» اول بسیار کتابی شروع می‌کند به صحبت: «رهبر خیلی قدوم‌تان به استان را خوش‌آمد می‌گویم و از تشریف‌فرمایی شما تشکر می‌کنم...» چند جمله که می‌گوید لحنش عوض می‌شود. دیگر جملات ادبی را فراموش کرده است. بغضش می‌گیرد و می‌گوید: «ما کارگرها خیلی فقیریم آقا. زنان کارگر هیچ چیزی ندارند... آقا بدبختی زیاد است...» سکوت سنگینی مصلی را فرامی‌گیرد، حتی وقتی که این بانو – که چهره شکسته‌اش شرف دارد به همه مسئولان کاهل– در پایان صحبتش باز می‌خواهد ادبی صحبت کند و می‌گوید: «دیگر فرمایشی ندارم، آقا... امری نیست...» هنوز ساکتیم و بغضمان را فرومی‌خوریم؛ حتی خود آقا نیز. این تنها کسی بود که موقع حرف زدنش آقا سر تکان می‌داد و مشتاق شنیدن به او نگاه می‌کرد. تا اینجای سفر هیچ کسی را ندیدم که آقا تا بدین مایه مهربانانه نگاهش کند.» امیرخانی در ادامه درباره تفاوت مشاهدات خودش از این دیدار با تفاوت آنچه از این دیدارها در رسانه‌ها منعکس می‌شود، می‌نویسد: «رهبر بیش از دو ساعت نشست و ساکت به صحبت‌های مردم گوش داد. این مهم‌ترین چیزی بود که من در این جلسه دیدم، اما مسئولان رسانه‌ها معمولاً حواس‌شان نیست که این دو ساعت ساکت نشستن و گوش دادن، خبری مهم‌تر است تا نیم‌ساعت صحبت آقا. بلافاصله در خبر، آقا را نشان می‌دهند مشغول 
سخنرانی کردن...»
 
 از حاشیه تا متن
در «داستان سیستان» حتی شیطنت‌ها و کلک‌زدن‌های نویسنده برای دستیابی به مقاصدش هم بی‌رودربایستی روایت می‌شود. اینکه چطور خودش را جای عکاس جا می‌زند تا محافظ‌ها را فریب بدهد، چطور از اسم‌های دیگران استفاده می‌کند و کارهایی نظیر این: «طرف که گویا یکی از فرماندهان همین بچه‌های همیشه در صحنه بود جلو آمد و به علی گفت: کارت شناسایی‌ات را بده و دنبال من بیا... تا رجب‌زاده متوجه شود، من جلو پریدم و گفتم: بله فرمایش؟ طرف دید سنبه ما هم ای بدک نیست، گفت: ایشان با شما هستند؟ گفتم: بله، البته بنده که کاره‌ای نیستم، ایشان با بیت 
هستند. بنده‌خدا عذرخواهی کرد و رفت. حتی از من نپرسید که اصلاً خود من چه‌کاره هستم...» حتی در روایت دیدارهای رسمی هم حواس نویسنده بیشتر پی ماجراهای حاشیه‌ای است، به عنوان مثال در روایت دیدار خصوصی سران قبایل با رهبری می‌نویسد: «میانه صحبت رهبر ناگهان یکی فریاد می‌کشد: برای سلامتی دشمنان آمریکا صلوات! بعضی اتوماتیک صلوات می‌فرستند. بعضی مشغول محاسبه‌اند، بعضی گیج می‌خورند، خود آقا هم لبخند می‌زند. مثلاً صدام جزو کدام گروه است؟ به حاج‌آقا تقوی که کنارم نشسته است، می‌گویم: خیلی پیچیده بود! جواب می‌دهد که بنده هم بنا به تقیه چیزی نگفتم!»
امیرخانی در جریان سفر، به تدریج بیشتر و بیشتر به تصویر نهایی مورد نظرش نزدیک می‌شود. این تغییر را همراه با او حس می‌کنیم، حتی فشردگی سفر و حجم بالای برنامه‌ها هم نه از نوشته که از خود لحن و روایت پیداست؛ فقط ۴ روز اول کتاب ۱۵۴ صفحه شده و ۶ روز بعدی روی هم از این کمتر است. کل کتاب ۳۰۰ صفحه حجم دارد. همین‌طور است تغییرهای دیگر در حس نویسنده و البته در متن و در اواخر کتاب می‌نویسد: «رهبر، همان‌قدر که رهبر تیم حفاظت است، رهبر مردم نیز هست، رهبر نیروی انتظامی، رهبر چتربازان مرزنشین، رهبر جوانان برومند، رهبر پیرمردان بی‌دندان، رهبر فرزندان بی‌کس شهدا... رهبر بلوچ، رهبر زابل، رهبر سیستان، رهبر شیعه،  رهبر سنی...»

 

برای حفظ تعادل

رضا امیرخانی در گفت‌وگویی که با شماره پنجم مجله «آگاهی نو» (پاییز ۱۴۰۰) داشته درباره انگیزه نوشتن کتاب «داستان سیستان» می‌گوید: «داستان سیستان را در اوج قدرت جریان دوم خرداد نوشتم و در آن زمان احساس می‌کردم تعادل مملکت به‌هم خورده است. احساس می‌کردم جایگاه رهبری اینی نیست که توصیف می‌شود، باید به این جایگاه احترام بگذاریم و سعی کنیم به آن قوت ببخشیم. آن زمان مخالف دوم خرداد بودم و الان هم هستم، با اینکه هیچ وقت اصولگرا نبودم و به احمدی‌نژاد و احمدی‌نژادی‌ها رأی ندادم و همیشه با اینها لج بودم. ولی در زمان دوم خرداد حسم این بود که موازنه به هم خورده است و این تفریط افراط خواهد آورد و با آن حس همچنان همدلی دارم و احساس می‌کنم اگر دوباره در آن روزگار قرار بگیرم حتماً راجع به آن موضوع همان‌جوری می‌نویسم. یادم هست آن زمان یکی از نزدیکان رهبر گرامی انقلاب گفت: «رضا این کتاب را به اسم خودت چاپ نکن برای اینکه بعدش در ادبیات نمی‌توانی هیچ کاری بکنی.» گفتم:« با اسم مستعار منتشر کنم معلوم می‌شود! من آدمی نیستم که بتوانم یک عمر پشت اسم مستعار باشم.» آن زمان نظرم راجع به آن سفر همانی بوده که نوشتم و احساس می‌کنم دروغی هم به مردم نگفتم که بخواهم پشیمان بشوم.»
امیرخانی درباره عنوان کتاب هم می‌گوید: «اسم کتاب را به خاطر سجعی که داشت گذاشتم «داستان سیستان»، در حالی که کتاب داستان سیستان و بلوچستان است و بلکه بیشتر داستان بلوچستان است. آن زمان که اسم را انتخاب می‌کردم دقت نکردم که این نام‌گذاری می‌تواند باعث شود کتاب در قسمت‌هایی از استان خوانده نشود و همین اتفاق هم افتاد. در بلوچستان کتاب را که برمی‌داشتند تا می‌دیدند اسمش داستان سیستان هست، زمین می‌گذاشتند. اگر قائل به تفکیک بین سیستان و بلوچستان باشیم، به نظر می‌آید بلوچستان ایران اقلیمی است که مردم ما نسبت به آن بسیار ناآگاه هستند. بلوچ ایرانی بشدت خودش را پایبند و وابسته به ایران می‌داند و در خلقیات هم قسمت‌های زیادی از فرهنگ ایرانی را می‌توانید در میان بلوچ‌ها پیدا کنید، قسمت‌هایی که شاید در تهران هم به‌راحتی پیدا نشود، مثل میهمان‌نوازی، آیین جوانمردی و چیزهایی از این دست. از این منظر دورافتادگی بلوچستان نسبت به کشور شبیه دورافتادگی افغانستان نسبت به ایران بزرگ است. همان‌طور که نسبت به افغانستان حس درستی نداریم، نسبت به بلوچستان هم همین وضعیت را داریم. ما از بلوچستان مسأله مواد مخدر و سوخت همیشه برایمان مهم بوده، در افغانستان هم مسأله مواد مخدر و مهاجر غیرقانونی؛ در حالی که این مسائروایت وحدتا هستند.»

 

روایت وحدت

یکی از ویژگی‌های قابل توجه «داستان سیستان»، پرداخت مناسب به موضوع قومیت‌گرایی و نیز موضوع شیعه و سنی است که در آن درباره دیدار علمای اهل سنت با رهبری آمده است: «شاید یکی از بهترین صحبت‌های رهبر که درهیچ رسانه‌ای منتشر نشد، صحبت در همین جلسه بود. آقا اول صحبت تأکید می‌کند که «خداوند دل‌های ما را به هم نزدیک کرده است، ‌الله الّف بین قلوبنا...» بعد از تلاش برای این نزدیکی به عنوان یک وظیفه می‌گوید. آقا در پرده می‌گوید: «محرم نزدیک است. برای من بسیار مهم است که در این محرم آینده در پاکستان خونِ شیعه و سنی سر این تعصبات کور ریخته نشود، حتی یک نفر...» بعد آقا راجع به حکومت اسلامی صحبت می‌کند و تعبیر یدخلون فی دین‌الله افواجا را برای توصیف اوایل انقلاب به کار می‌برد که بسیار جذاب است: «از همان ابتدای انقلاب، ما نخواستیم فقط پرچم شیعه را بلند کنیم، ما پرچم اسلام را بلند کردیم تا همه دور هم جمع شوند. امروز کتاب‌های ضد شیعه، تحریف تاریخ شیعه، زیاد چاپ می‌شود، نه مثل قدیم‌ها و آن چاپ‌های بد پاکستانی. 
در شکل‌های نو و جذاب. ما هم می‌توانیم جواب‌شان را بدهیم. توانش را هم داریم. اما این کار را صلاح نمی‌دانیم، این کار را نمی‌کنیم. در جوانی وقتی در مسجد بین نماز مغرب و عشا به منبر می‌رفتم، کارم این بود که معارف عمیق اسلامی را منتقل کنم. از همان زمان تأکید داشتم بر وحدت. البته خیلی‌ها مرا متهم می‌کردند به سنی‌گری، اما من می‌گفتم که فرصت جواب دادن به اینها را ندارم.»
 امیرخانی در روایت سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای به چابهار اشاره می‌کند: «رهبر در چابهار در همه مواردی که اسم از شیعه و سنی آورد، ابتدا بر اهل سنت تأکید می‌کرد. یعنی می‌گفت سنی و شیعه... در حالی‌که حتی خود اهل سنت هم اول می‌گفتند شیعه و بعد سنی...» و نماز جماعت ظهر و عصر به امامت مقام معظم رهبری در مسجد جامع چابهار را این‌گونه روایت می‌کند: «صف اول، اهل سنت نیز به آقا اقتدا کرده‌اند. تصویری بسیار زیبا و بدیع. نیمی از اهل سنت و نیمی از شیعیان در صف اول ایستاده‌اند؛ شانه به شانه. بعضی با دست‌های بسته و بعضی با دست‌های باز... در رکعت دوم آقا که مثل ما مسافر است، نماز را سلام می‌دهد. منتظریم تا مکبر سلام بگوید اما هیچ خبری نیست. بعدتر می‌فهمیم که آقا به احترام غیرمسافرها – میزبان‌های اصلی – به مکبر سپرده بود که سلام نماز را در همان رکعت 
چهارم بگوید...»

 

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • اجتماعی
  • گفت و گو
  • گزارش
  • کتاب
  • ایران زمین
  • فرهنگی
  • قاب
  • ورزشی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و شصت و چهار
 - شماره نه هزار و شصت و چهار - ۱۴ تیر ۱۴۰۵