از خزر تا خورشید
سفرنامه «ایران» از شالیزارهای شمال تا رواقهای مشهدالرضا
مسافر جاده اندوه و حماسه از کرانههای سبز مازندران تا اقیانوس بیکران تهران و طوفان آرام خراسان، روایت یک گزارش رسمی از آیین تشییع رهبر شهید نیست؛ پنج منزل پیش رو مروری است بر روایت قدمهای خسته، پوتینهای خاکگرفته و دلهای بیقراری که از فرسنگها دورتر، راهها را به هم گره میزنند. گزارشگر «ایران» از امروز تا پنجشنبه، در قالب یک سفرنامه پنجروزه، شما را به تماشای جزئیات و روایتهای نادیده و ناشنیده از متن و حاشیه این وداع تاریخی میبرد؛ از جادههای سبز مازندران تا صحنهای سیاهپوش مشهدالرضا، همسفر ما باشید.
گاهی جادهها پیش از آن که به مقصد برسند، تن را تمام میکنند؛ اما اینبار، مقصد بود که جاده را در خودش بلعید. روایت این سفر، از جایی میان شالیزارهای بارانخورده شمال آغاز شد؛ جایی که خبر مثل آوار بر سر ثانیهها فرو ریخت و بیش از 300 کیلومتر در پیش بود تا چند ساعت وداع در ذهن مسافر این سفر حک شود.
گزارش پیش رو، روایت مسافری است که جاده فیروزکوه را با هقهق اتوبوسها و سواریهای کرایهای تا چهارراه تهرانپارس و قلب پایتخت گز کرده، ساعت سه و 30 دقیقه بامداد شنبه 13 تیرماه پشت درب شماره ۸ مصلای امام خمینی (ره) بند پوتینهایش را محکم کرده و حالا وسط اقیانوسی از آدمها ایستاده تا تاریخ را همانطور که هست، بدون لکنت و تشریفات، روی کاغذ بیاورد.
جمعه دوازدهم تیرماه بود. آسمان شمال هنوز بوی شرجی آبان را داشت، اما اتمسفر خانهها چیز دیگری میگفت. اخبار سراسری تصویر مقامات بینالمللی و سران کشورهای مختلف جهان را نشان میداد که برای ادای احترام رسمی در تهران صف کشیده بودند؛ اما برای من، اصل قصه جای دیگری بود؛ در پیادهروهایی که از صبح شنبه سیزدهم تیر، قرار بود زیر قدمهای مردم بیدار شوند. فهرست وسایل سفر ساده بود: یک دفترچه یادداشت جلدچرمی، دو خودکار بیک، پاوربانک، لباس و یک جفت پوتین قدیمی که جادههای زیادی را به خودش دیده بود. عجله را در خانه جا گذاشتم؛ چون میدانستم این سفر را نباید دوید، باید لحظه به لحظهاش را دید و ثبت کرد.
وقتی جاده بلیت نداشت، اما راه داشت
ترمینال ساری، ساعت هشت شب جمعه، شبیه به ایستگاه آخر دنیا بود. هیچ بلیتی به سمت تهران وجود نداشت. روی شیشهٔ باجهها با ماژیک مشکی نوشته بودند: «تا دوشنبه بلیت موجود نیست.» قطار محلی شمال هم در همان ثانیههای اولِ بازگشایی سایت، مثل یک رؤیای دستنیافتنی غیب شده بود. آدمها با کولهپشتی و پیراهنهای مشکی، سرگردان روی سکوها ایستاده بودند. پسر جوانی که پشت تلفن با لهجه مازنی داد میزد: «داداش، پیاده هم شده خودم رو میرسونم»، کلید فهم این سفر بود. یک پژو ۴۰۵ نقرهای با پلاک ایران-۶۲ کمی جلوتر از خروجی ترمینال ترمز کرد. راننده، پیرمردی سپیدمو، سرش را بیرون آورد: «دو نفر تهران... حرکت.» من نفر آخر بودم که روی صندلی جلو نشستم. ماشین که دنده عقب گرفت و وارد جاده شد، پیرمرد آینه را چرخاند و گفت: «از فیروزکوه میرم، اما امشب تهران قیامته ریکا (پسر).»
جایی که ماشینها متوقف شدند و دلها راه افتادند
پیشبینی راننده در سیاهی جاده فیروزکوه به واقعیت تبدیل شد. از حوالی سوادکوه و گدوک، چراغهای قرمز ممتد خودروها مثل رشتهای از خون سرخ، دامنه تاریک کوهستان را پوشانده بود. اتوبوسهای حامل زائران با پلاکهای مختلف و خودروهای شخصی که پشت شیشه همهشان بدون استثنا یک تصویر مشترک چسبانده شده بود، سپر به سپر ایستاده بودند.
مسافر صندلی عقب، مردی ۶۰ ساله بود که دست پسر نوجوانش را گرفته بود. بیمقدمه گفت: «پسرم، آرش، بار اولش هست که تهران رو میبینه. دلم میخواست حتماً توی این روز تهران باشه. این شلوغی، بخشی از شناسنامه بچه من هست. نباید پای تلویزیون مینشست.» راننده پایش را روی کلاچ جابهجا کرد و گفت: «چهل سال توی این جادهام، اما هیچوقت این ساعت شب، فیروزکوه را اینطور ندیده بودم. اینها مسافر تفریحی نیستند؛ همه دارند میروند سر یک قرار بزرگ.» دفترچه را باز کردم تا بنویسم، راننده نگاهی انداخت و گفت: «دخترم، بعضی چیزها را اگر همان لحظه بنویسی، کوچیک میشن؛ بذار یه کم توی دل بمونن.» راست میگفت، کلمات که تهنشین میشوند صداقت بیشتری پیدا میکنند.
ساعت سه و نیم صبح؛ درب شماره ۸ مصلای امام خمینی(ره)
گرگ و میش صبح ۱۳ تیرماه بود که خودروی ما پس از گشتوگذار و کلنجار با ترافیک سنگین محور فیروزکوه، در حاشیهٔ شرق پایتخت، یعنی حوالی چهارراه تهرانپارس توقف کرد. از آنجا تا خیابان قنبرزاده را باید با ریتم شهر هماهنگ میشدم. خودروها حذف شده بودند؛ زیر پوست شهر، در واگنهای سرخ و خاکستری مترو، مردمی که خودروهای شان را رها کرده بودند تا پیوندی نادیدنی بسازند موج میزدند. در ایستگاه متروی نوبنیاد، صندلیهای سکوها را جمع کرده بودند تا فضای بیشتری برای تردد این سیل خروشان فراهم شود.
وقتی پاهای خستهام به درب شماره ۸ مصلی در خیابان قنبرزاده رسید، عقربه ساعت ۳:۳۰ بامداد را نشان میداد. هوا هنوز دمکرده شب بود، اما نسیمی خنک از سمت سامانههای مهپاش مردمی که تازه راهاندازی شده بودند، صورتها را نوازش میداد؛ مهپاشهایی که بعداً فهمیدم دمای محیط را تا پنج درجه کاهش میدهند تا زائران در ظل گرمای تیرماه دوام بیاورند. تاریکروشن محوطه پر بود از بوی اسپند و صدای زمزمه صلوات و زیارت عاشورا که مثل لالایی حزینی در گوشه گوشه مصلی میپیچید. صف گیتهای بازرسی طولانی اما صبور بود. روی زمین، در گوشهای از محوطه درب ۱۹، زوج سالمندی را دیدم که خستگی راه طولانی در چهرهشان دویده بود. جلو رفتم. نامش «سکینه فامیلی» بود و همسرش «عباس عزیزینژاد». روی زیلویی نشسته بودند و صبحانه سادهای را که از موکب مردمی گرفته بودند، میخوردند. مَشعباس با دستانی لرزان لقمه را تعارف کرد و گفت: «از دمدمای صبح راه افتادیم تا قبل از شلوغی برسیم. دل مان طاقت نداشت توی خانه بمانیم. دیر میکردیم چشم مون به تابوت نمیخورد؛ خواستیم همین اول صبح اینجا باشیم.»
طوفان اشارت در خیمه امت
ساعت ۶ صبح، با تلاوت آیات قرآن کریم، مراسم وداع به طور رسمی آغاز شد. هنوز آفتاب به طور کامل بر آسمان تهران ننشسته بود که نوای قرآن در مصلای امام خمینی (ره) طنینانداز شد. کاروانها یکی پس از دیگری وارد صحن اصلی میشدند. اما قاب ماندگار و تکاندهنده ساعتهای اولیه، ورود زائران لرستانی به صحن مصلی بود. حدود ۴۰۰ نفر از خانوادههای داغدیده کودکان شهید مدرسه «شجره طیبه» میناب هم که تازه از راهآهن تهران استقبال شده و با چشمانی گریان رسیده بودند، گوشهای از صحن ایستادند؛ اما لرستانیها حال و هوای دیگری به پا کردند؛ شبستان بوی خاک گرفت.
آنها با لباس عزای حسینی (ع) و چوقاهای سنتی وارد شدند. به سبک قدیم و اصیل خودشان، لباسها و شانههای شان را گلی و خاکی کرده بودند؛ نمادِ بالاترین حد سوگ در فرهنگ لک و لر. با همان لهجه سوزناک و مادریشان نوحهخوانی میکردند و صدای سنگین سینهزنیشان در فضای بلند شبستان میپیچید. پرچمهای ایران، تصاویر رهبر شهید و نمادهای «مشت گرهکرده» را بالا گرفته بودند و با هر ضربه به سینه، انگار ستونهای مصلی تکان میخورد. کمی آنطرفتر، نوای سوزناک سنج و دمام و سینهزنی سنتی مردم کرمان فضا را پر کرد.
کاروانها پشت سر هم میآمدند، پرچمهای سرخ «یا لثارات الحسین (ع)» را تکان میدادند و یکصدا شعار میدادند: «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد... » و طنین «حیدر حیدر» بود که سقف شبستان را میشکافت.
باید برخاست
ساعت به ۷:۳۰ صبح رسید. فضای مصلی ناگهان آکنده از سکوتی سنگین و پر از احترام شد. سرود ملی جمهوری اسلامی ایران در محل مراسم پخش شد و هزاران زائر داغدار، از اقشار مختلف کشور و حتی گروههای عزادار خارجی مثل زائران کشور گرجستان که با پرچم خودشان آمده بودند، یکصدا شروع به همخوانی کردند. شعار اصلی مراسم روی بیلبوردها درخشش داشت: «باید برخاست» مردم با برخاستن خود و ادای احترام به سرود، بار دیگر بر همبستگی و وحدت ملی تأکید کردند. اشک، بیآن که از صلابت نگاهها بکاهد، روی گونهها میدوید.
پس از سرود، موج جمعیت یکصدا شعاری را سر داد که سالها در حسینیه امام خمینی (ره) قبل از ورود رهبر انقلاب طنینانداز میشد: «ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم... » اینبار اما انتظار برای ورود پیکر رهبر شهید و خانواده ایشان به جایگاه ویژه بود. وقتی پیکرها در جایگاه قرار گرفتند، فریاد « عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز / خامنهای شهید، پیش خداست امروز» مصلی را به لرزه درآورد.
نگاهها به بنر پشت جایگاه ویژه دوخته شد؛ جایی که آیه ۴۶ سوره «سبأ» با خطی خوش نوشته شده بود: «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَیٰ وَفُرَادَیٰ» (بگو شما را به یک چیز نصیحت میکنم و آن اینکه یک نفر یک نفر یا دو نفر دو نفر برای خدا قیام کنید).
خانمی روی ویلچر، در چند متری جایگاه، چفیهای به گردن انداخته بود و پوستر رهبر شهید را به قلبش فشرد؛ بدون اینکه شعار بدهد، فقط به تابوت زل زده بود و آرام و بیصدا اشک میریخت. حضور چشمگیر و خیرهکننده بانوان سیاهپوش با چفیههای گرهخورده بر گردن، یکی از شاخصترین جلوههای این بدرقه تاریخی بود.
روایت آنهایی که در سایه میدوند
وقتی از اتمسفر شبستان بیرون میآیی و به سمت خیابانهای منتهی به مصلی، بهویژه خیابان مطهری و علیاکبری قدم میگذاری، حال و هوای همیشگی را نمیبینی. مغازهها بستهاند اما پیادهروها زندهاند. اولین چیزی که در طول مسیر چشم را مینواخت، تمیزی عجیب خیابانها با وجود حضور جمعیت بسیار بود.
کمی که دقیق شدم، قابهای نابی از پاکبانان شهر را دیدم. تعدادی از آنها که از نیمهشب جارو زده بودند، از خستگی گوشهای روی جدول نشسته بودند و دستهای پینهبستهشان را روی زانو گذاشته بودند. در همان حال، گروهی دیگر از پاکبانان تازهنفس با لباسهای سبز از راه رسیدند و با جان و دل، با دقت یک زرگر، مشغول تمیز کردن مسیر بودند. مردم هم انگار این زحمت را میفهمیدند؛ زبالهها را داخل کیسههای مشکیرنگی میانداختند که با فاصلههای کم وسط خیابان گذاشته شده بودند. به سراغ یکی از آنها رفتم؛ دلش نمیخواست نامش را بگوید، با آستینش عرق پیشانی را پاک کرد و گفت: «آقا، بزرگ ما بود... این جارو زدن، کمترین کاری است که میتوانم برایش بکنم. دوست دارم زیر پای مهمانهایش تمیز باشد.»
از غرفه عهدنامه تا مردی با مهپاش گلاب
سراسر خیابان علیاکبری و مطهری را موکبها گرفته بودند. از هر طرف صدایی میآمد. مردی پشت بلندگو با لهجهای گرم داد میزد: «زائران عزیز، برای صرف ناهار و استراحت بفرمایید داخل زائرشهرها» خستگی ناشی از پیادهروی طولانی و علائم اولیه گرمازدگی، علت اصلی مراجعه مردم به اورژانس بود؛ برای همین هم هزاران دستگاه آمبولانس و خودروی نجات هلال احمر در محدوده مستقر شده بودند تا کسی زمین نخورد یا آسیبی نبیند. وسط این هرم گرما، مردی را دیدم که کپسول مهپاش روی دوشش بسته بود، اما به جای آب، گلاب ناب در هوا پخش میکرد. عابران چند ثانیهای زیر باران خنک و معطر او میایستادند، نفس عمیقی میکشیدند و با گفتن «یاعلی» ادامه میدادند.
یکی دیگر از جلوههای شاخص مسیر، غرفه «امضای عهدنامه با امام شهید و رهبر انقلاب» بود. صفی طولانی از نوجوانان و جوانان شکل گرفته بود؛ ورقهها را روی دست یا پشت شانه همدیگر میگذاشتند، جملهای مینوشتند و امضا میکردند؛ عهدی برای ایستادن، برای همان شعار «باید برخاست». حتی خادمان حرم امام رضا(ع) نیز با آن لباسهای مشخص و خطوط زرین، در گوشه و کنار مصلی چای متبرک و خدمات به عزاداران ارائه میدادند تا خاطره این روزها زیباتر حک شود.
ما داغ دیدهایم ولی ایستادهایم
به ساعتهای پایانی عصر شنبه ۱۳ تیرماه نزدیک میشویم. طبق اعلام رسمی، مراسم وداع با پیکر مطهر تا شامگاه فردا یکشنبه ۱۴ تیر در همین مصلای بزرگ ادامه خواهد داشت تا مردم سراسر کشور که هنوز در جادهها هستند، برسند. یکشنبه، ساعت 8 صبح، قرار است اقامه نماز بر پیکر مطهر رهبر شهید و اعضای خانوادهشان در همین مکان برگزار شود و روز دوشنبه ۱۵ تیرماه، پایتخت شاهد ابرتشییعِ قرن خواهد بود.
دفترچهام را ورق میزنم. صفحات اول پر از غبار پیادهروهای تهران است. مردی که در کودکیاش بر دوش پدر به دیدار رهبر رفته بود، حالا خودش پدر شده و کودکش را بغل کرده و در صف ایستاده است. این سفرنامه در منزل اول ثبت کرد که جغرافیا، سن و لهجه در برابر یک غم بزرگ، رنگ میبازند. از لُرزبانهای گلمالیشده شبستان تا پاکبانان خسته خیابان علیاکبری، همه در یک کلمه خلاصه شدهاند: «وفاداری»
پرچم سرخ «یا لثارات الحسین (ع)» بر فراز گنبد مصلی زیر باد عصرگاهی تکان میخورد. تهران دیشب بلیت نداشت، اما امروز به اندازه تمام ایران سایهبان و آستان داشت. بند پوتینهایم را برای فردایی سنگینتر، محکمتر میکنم.
فردا، جاده روایت دیگری خواهد داشت...

