روزی که شبیه هیچ روزی نیست

احسان رضایی
روزنامه‌نگار


مصلی یعنی محل اقامه صلات و خواندن نماز، اما خاطرۀ مصلای تهران برای ما، چیزهای دیگری غیر از نماز هم هست. درست است که این سال‌ها گاهی نماز جمعه تهران در مصلی برگزار می‌شود، اما بیشتر ما به خاطر نمایشگاه کتاب تهران است که به این مکان می‌رویم.
 تا سال هشتاد و پنج، ناشرها، نویسنده‌ها و کتابخوان‌ها، هر اردیبهشت در سالن‌های محل دائمی نمایشگاه‌های بین‌المللی که کنار اتوبان چمران بود دور هم جمع می‌شدند.
 آن سال اما رییس‌جمهور وقت پایش را کرد توی یک کفش که اینجا ترافیک می‌شود و سال بعدش، نمایشگاه کتاب به مصلا رفت. 
ما می‌رفتیم مترو سوار می‌شدیم، ایستگاه مصلی پياده مي‌شديم و راه می‌افتادیم به سمت شبستان مرکزی مصلا که قسمت اصلی نمايشگاه كتاب در آنجا بود.
 توي مسير همین پیاده‌روی بود که یک خاطرۀ دیگر از مصلی را یادآوری کرده بودند. 
توی مسیر تابلویی زده بودند که رویش نوشته بود «محل وداع» و کنارش تصوير يك اتاقك شيشه‌اي و چند مرد كه دارند به سر و سينه‌شان مي‌زنند. خاطره‌ای از یک ماجرای تاریخی دیگر؛ درست سی و هفت سال پیش، همين مصلی و همین جمعیت، همین شور و غوغا. 
 من آن روزها را خیلی واضح به خاطر دارم. اتاقك شيشه‌اي درست همين‌جایی بود که تابلو زده بودند.
 اتاقك شيشه‌اي‌ همان بود كه توي عكس بود. اما چند مرد نبودند؛ ده برابر، صد برابر، هزار برابر هم نه، چند ميليون مرد بودند كه دور اتاقك شيشه‌اي مي‌گشتند و مي‌زدند توي سرشان و گريه مي‌كردند. 
انگار هیچ کس توی خانه نبود و همه ریخته بودند بیرون. آن موقع مدرسه می‌رفتم و فصل امتحانات بود.
 صبح روز حادثه، مثل هر روز زودتر بیدار شده بودم و «میشل استروگف» را که شب زیر بالشم مانده بود، درآورده بودم، زیر کتاب درسی باز کرده بودم که صفحات آخرش را هم بخوانم و ببرم مدرسه به دوستم پس بدهم.
 منتظر بودم هر لحظه یکی بیاید و صدا بزند که بیدار شوم و دیرم نشود، اما خبری نبود.
 اولش خوشحال بودم که لابد زود بیدار شده‌ام و با کِیف داشتم باقی ماجراهای دشت سیبری را می‌خواندم. اما وقتی که مدت زیادی کسی سراغم نیامد، کم کم مشکوک شدم.
 خودم بلند شدم و رفتم دیدم بابا و مامان توی آشپزخانه نشسته‌اند و آرام حرف می‌زنند و رادیو هم روشن است. از رادیو صدای قرآن خواندن می‌آمد. به نظرم رسید یک چیزی درست نیست. الان نباید قرآن پخش می‌شد. با احتیاط پرسیدم مگه نباید برم مدرسه امتحان؟ که گفتند نه، مدرسه‌ها تعطیل شده. 
معلوم شد که واقعا اوضاع عادی نیست. فردایش با بابا سوار اتوبوس شدیم و زدیم بیرون.
 پرسیدم چرا با ماشین نمی‌رویم و بابا گفت جایی که می‌رویم، با ماشین نمی‌شود رفت. اتوبوس یک جایی پیاده‌مان کرد و بعد مسافت زیادی را پیاده رفتیم. 
آن وقت‌ها هنوز مصلی سر و شکل امروزی را نداشت و بیشتر مسیر را از فضای تپه‌مانندی گذشتیم. بعد یک جایی پیچیدیم و اتاقک شیشه‌ای پیدا شد. اولین چیزی که دیدم انبوه جمعیت بود. 
حتی در همان دوران کودکی که همه چیز باورپذیرتر است هم تعداد آدمها باورنکردنی بود. بعد بابا کار عجیبی کرد. کمربند من را باز کرد، یک سر آن را از کمربند خودش رد کرد و بعد دوباره به کمرم بست و محکم کرد. آن انبوه آدم‌ها و این حرکت بابا ... نه، هیچ چیزش عادی نبود.
 بعد دو دهه از آن روز گذشت و یک رویداد فرهنگی سالانه به مصلی آمد. حالا دیگر کار من شده بود کتاب. وقتی رسیدیم سر و شکل مصلی عوض شده بود. ساختمان‌ها بالا رفته بودند و تپه‌ها و فضای خاکی، همگی خیابان‌کشی و باغچه‌کاری شده بودند. خودم هم دیگر آن نوجوان سابق نبودم. 
در رویداد عظیم نمایشگاه کتاب نقشی داشتم. یک سال مسئول تهیه برنامه‌ای خبری بودم، سالی دیگر در کمیته فرهنگی نمایشگاه مسئولیتی داشتم، زمانی مسئول برگزاری برنامه‌های سخنرانی نویسندگان شدم، گاهی خودم برای سخنرانی و رونمایی کتاب آمدم ... بارها و بارها آمدم و رفتم.
 هیچ باری اما نشد که یاد آن روز خاص مصلی نیفتم. انگار آن تابلوی بزرگ را یک جایی توی ذهن من هم کار گذاشته باشند.
 خاطرۀ روزی که مثل روزهای دیگر نبود و مصلایی که یادآور چیزهای دیگر جز صلات و نماز بود. ... شهرها و جاها با اتفاقاتشان به خاطر می‌مانند.
 آدمهایی به سن و سال من مصلی را با خاطرۀ روزهای داغ خرداد سال شصت و هشت به جا می‌آورند. نسل جدیدتر هم این روزها را در خاطرشان  قاب خواهند کرد. 
روزهایی که روزهای معمولی نیستند. اتفاقاتی که شبیه آنچه هر روز می‌گذرد نیستند. 
روزهایی سرنوشت‌ساز در تاریخ کشورم که تا سال‌ها در موردش حرف خواهند زد و مصلایی که یکبار دیگر، انبوه جمعیت و یک گریۀ بزرگ را در خودش جا داده است. 

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • اجتماعی
  • گفت و گو
  • گزارش
  • کتاب
  • ایران زمین
  • فرهنگی
  • قاب
  • ورزشی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و شصت و چهار
 - شماره نه هزار و شصت و چهار - ۱۴ تیر ۱۴۰۵