آخرین دیدار
شعر شاعران در رثا و بدرقه رهبر شهید انقلاب
رهبر شهید حضرت آیتالله خامنهای در طول زندگی گرانقدر خود، پیوند عمیقی با دنیای ادب و شعر داشتهاند و این پیشینه به دوران کودکی ایشان برمیگردد. آیتالله خامنهای از دوران جوانی در محافل ادبی و شعرخوانی حضور فعالی داشتند و تخلص شعری و هنری ایشان «امین» بوده است. همچنین با چهرههای برجسته این حوزه هم در تعامل و معاشرت بودند. این پیشینه ادبی و ذوق شاعرانه و شناخت دقیق ایشان از شعر به یکی از دغدغههای مهم برای صیانت و گسترش زبان فارسی تبدیل شده بود. رهبر شهید در چهار دهه گذشته همواره عنایت ویژهای به فرهنگ و بهویژه شعر داشتند و به رغم همه مسئولیتها، مشغولیتهای حکمرانی و رسیدگی به امور کشور، همواره دیدارهایی با شاعران و اهالی فرهنگ و هنر برگزار میکردند. این دیدارها که معمولاً در ماه مبارک رمضان برگزار میشد، محفلی برای ارائه سرودههای شاعران جوان و پیشکسوت، گفتوگو درباره مسائل ادبی، فرهنگی، هنری و گاهی طرح نگاهها و نقدهای آنها تبدیل شده بود. پس از شهادت آیتالله خامنهای، شاعران و نویسندگان بسیاری در رثای ایشان شعر سرودند، سوگ و دلتنگی خود را به رشته تحریر درآوردند تا دین خود را ادا کنند. این مرثیهها فقط بازتابی برای یک فقدان ساده نیستند، بلکه نشان از غم عمیق از دست دادن حامی و پشتوانه بزرگ ایران و انقلاب اسلامی دارد. محافل و انجمنهای ادبی که پیش از این با حضور، توجه و نقدهای دقیق ایشان گرم و پررونق میشد، اکنون به صحنه خوانش اشعاری بدل شده که در فراق و ماتم ایشان سروده میشوند. فقدان و نبود ایشان برای همه مردم ایران، شاعران، نویسندگان و اهالی فرهنگ و هنر سخت و طاقت فرساست. با این حال، آنچه از این سوگ بر جای میماند، فقط غم و اندوه و اشک نیست، بلکه عهدی است که میان هنرمندان باقی میماند تا با آثار و کلمات خود حقیقت را ماندگار و جاودان کنند. نویسندگان و هنرمندان، با قلمهای استوار خود نشان میدهند که بذر ذوق ادبی و دغدغه زبانی که رهبر شهید در دل جوانان کاشته بود به تدریج به شکوفایی میرسد. این مرثیهها و اشعار سروده شده بازتابی است از معرفت عمیق رهبر شهید که زبان حق را با ظرافت شعر و صلابت ایمان، در خدمت آرمانهای بشری قرار داده بود. با نزدیک شدن به مراسم تشییع و وداع با رهبر شهید انقلاب اسلامی، بخشی از اشعاری که در رثای ایشان و این داغ بزرگ سروده شده، به لطف آقایان علیرضا قزوه و رضا اسماعیلی در اختیار ما قرار گرفته است که در صفحه امروز میخوانید.
فقیر اشرافی
افشین علا
پناه ملت ایران پناهگاه نداشت
غریب بود و بجز ذات حق، گواه نداشت
به وقت غرش موشک به وقت بارش بمب
شبیه ما فقرا جز خدا پناه نداشت
به کنج امن ز تهدید خصم هرزه نرفت
که ترس در دل آن شیر شرزه راه نداشت
سرای ساده و کوچک برای او بس بود
بزرگ بود، نیازی به فر و جاه نداشت
زعیم بود و مزین به فقر اشرافی
حکیم بود و شباهت به شیخ و شاه نداشت
سریر و مصطبه، سجاده نمازش بود
که از خزائن دنیا جز اشک و آه نداشت
نمیرسید به افلاک، اقتدار وطن
به رغم خیل حرامی، اگر سپاه نداشت
ز بندگی به سیادت رساند ایران را
اگر شنید ملامت، جز این گناه نداشت
در این سرای کهن مثل شمع چون میسوخت
مسیر عشق نیازی به مهر و ماه نداشت
به روشنای دلانگیز صحبتش خوش بود
دلم، ولی خبر از این شب سیاه نداشت
خدا کند که نیفتد نگاه خسته من
به هر که حرمت آن پیر را نگاه نداشت
داغی گران
علیرضا قزوه
ای آنکه چون تو مرد یکی در جهان نبود
در این دو قرن همچو تو صاحبقِران نبود
ما غرقهایم در غم و او هیچ لحظهای
چون لحظه شهادت خود شادمان نبود
گشتیم در زمانه و گشتیم در زمین
کس مثل یار یکدل ما یک زبان نبود
یک عمر فکر روز و شبش مرگ سرخ بود
شوق شهادت آمد و او فکر جان نبود
نام تو هم ردیف خمینی بزرگ بود
یک تن شهید چون تو در این کاروان نبود
چونان تو کس فدایی دین و وطن نگشت
جانی به جانفداییِ آن جان جان نبود
تو سیدالشهیدی و در دودمان رود
آیینهای به جلوت این دودمان نبود
دنیا تو را به جز به بزرگی نمیشناخت
سرّ بزرگی تو به دنیا نهان نبود
هرجا که جمع و انجمنی از بهار داشت
جز وصف شان و عزت تو بر زبان نبود
مثل تو در دیار عرب نکتهبین کجاست
چونان تو در تمام عجم پهلوان نبود
برج بلند عزت اسلام را یکی
چون چشم نکتهبین شما دیدهبان نبود
هر سلسله که آمد شهری ز دست داد
ایران ما بدون شما در امان نبود
بسیار کس به نام و به نان فکر میکنند
در خلوت تو صحبتی از نام و نان نبود
دنیای بیپناه دل از دست داده بود
یک روز اگر محبت این خاندان نبود
مانندت ای عزیز یکی نکتهدان کجاست
چونان تو ای بزرگ کس آدابدان نبود
آن شعلهها که بر جگرت زخم میزدند
کمتر ز ضرب نیزه و تیغ و سنان نبود
جز نام آفتابیات امروز هیچ نام
چون باد و چون نسیم به عالم روان نبود
گشتم میان آن همه داغ جگر گداز
چون داغ سینه سوز تو داغی گران نبود
چون تو کسی شبیه حسین(ع) شهید نیست
چون تو یکی مرید امام زمان نبود
از شدت عزای تو از دست میشدیم
ما را اگر دعای فرج بر زبان نبود
جاوید باد نام تو ای رهبر شهید
در این زمانه چون تو کسی جاودان نبود
دردی چنان که درد تو جان مرا نسوخت
داغی چنان که داغ تو بر ما گران نبود
میسوخت خاک از غم تو باد صبحگاه
بر جسم چاک چاکت اگر نوحهخوان نبود
بعد از تو با چه روی نفس میکشیم ما
«ما را به سختجانی خود این گمان نبود»
آرامش همیشگیِ بیقرارها
مجید آژ
از پاره پارههای تنت در بهارها
خون است بعد از این جگر سبزهزارها
زخم است آنچه بر لب تو خط کشیده است
یا رَد پای سرخ ترک بر انارها
کو آنکه مبتلات نشد، درد منتشر!
در دشتهای غمزده تا کوهسارها
تنها نه در زمین که ز داغت در آسمان
خورشید شعلهای ست یکی از هزارها
ای استوار در وزش بادهای سخت!
آرامش همیشگیِ بیقرارها
پیراهن شرف به تنت خوش نشسته است
ای سرو قدکشیده در انبوهِ دارها
«أَلْقِ عَصَاکَ» * تا که ببلعد یهود را
این قوم خو گرفته به افسون مارها
پنداشتند نور تو خاموش میشود
حال آن که فجر میدمد از انفجارها
روزی قسم به خون شریفت، که میرسد
مردی به روشنای سحر، از غبارها
پانوشت:
وَأَوْحَیْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنْ أَلْقِ عَصَاکَ فَإِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ
(آیه ۱۱۷ سوره اعراف)
«و به موسی وحی کردیم: عصایت را بینداز. ناگهان آنچه را جادوگران به دروغ بافته بودند، به سرعت بلعید!»
خدا نگهدارت
عارفه دهقانی
صفای قلبِ پریشان...خدا نگهدارت
عزیزِ مردم ایران، خدا نگهدارت
بگو چگونه وداعت کنم دم آخر...
میانِ بُهت فراوان، خدا نگهدارت
طبیبِ خستهدلان، بی تو ما چکار کنیم؟
به دردها، همه درمان! خدانگهدارت
به عزت و شرف لا اله الله...
وَ رفت از تن ما، جان! خدا نگهدارت...
«تویی بهانه این چشمها که میگریند»
دلیل بارش باران! خدا نگهدارت
ببین که از نُهِ اسفند، ایستاده زمان
به احترام تو! گریان! خدا نگهدارت
ببین که بعد تو هرشب چگونه پر زدهام
در آسمانِ خیابان! خدا نگهدارت
عجب محرمی و روضهای شده امسال
شهیدِ روزه و عطشان... خدانگهدارت
تو میروی و به سر میزنند ابیاتم!
فدای بیت تو، تهران!... خدا نگهدارت
تو میروی به همانجا که آرزویت بود:
کنار شاه خراسان!... خدا نگهدارت
قسم به مشت گره کردهات که تا آخر
بِایستیم به میدان... خدا نگهدارت
به انتقام تو و قطره قطره خونت
شدیم سیل خروشان... خدا نگهدارت
به انتظار تو هستند کنج مدرسهای
ضحا و مریم و ماکان... خدا نگهدارت
به انتظار تو هستند آن طرف، یاران!
سپردمت به شهیدان... خدانگهدارت
آن سایه سر
بهجت فروغی مقدم
بر سینه بکوبید که آن سایه سر، رفت!
افسوس که از خانه غریبانه پدر رفت!
آن ماه که میگفت غمش را به دل چاه
آن شمع که سودای سحر داشت به سر رفت
آن دست دعاگو که نزد جز به خدا رو
آن دیده بیدارِ پر از درّ و گهر رفت
آن شمع شبافروز که شد داغ جگرسوز
آن مایه دلگرمی اصحاب هنر رفت
لبخند به دنیا زد و با غسل شهادت
خود پیشتر از آنکه زند مرگ به در رفت
پرسیدهای از من: خبر تازه چه داری؟
دیگر چه خبر؟ سرخط دنیای خبر رفت
یادیست از او مانده و راهیست که باقیست
از دل نرود، آری! از این دیده اگر رفت
این آخرین بهانه دیدار است
اعظم سعادتمند
هم خشم یک چریک جوان بودی
هم عزم یک مبارز دیرینه
فریاد منفجرشدهای در باد
کوهی پر از وقار و طمأنینه
ایرانِ مرزداری آرش را
ایرانِ داغدار سیاوش را
از هفت خان حادثه رد کردی
ای وارث تهمتن و تهمینه!
در قاب عکس پشت سرت هر روز
خاورمیانه کشته و زخمی بود
در قاب عکس روبهرویت اما
پیروز بود بر شب گرگینه
با خون از معادن یاقوتم
با قلب از قبیله باروتم
از آتش فراق تو میگویم
ای ماندگار داغ تو در سینه!
باید به احترام غمت برخاست
امروز نام کشور ما دریاست
این آخرین بهانه دیدار است
تشییع توست حضرت آیینه
صبر است و صبر چاره این دوری
گریه است، گریه مرهم مهجوری
ماییم و این امید که برگردی
پا در رکاب لشکر آدینه
چراغ روشن راهت
اعظم کلیابی
چهقدر حال و هوای دلم غمانگیز است
بهار بی تو برایم، شبیه پاییز است
و روی پنجره صبح، گرد آه من است
چهقدر دفترِ نمناک روی این میز است
برای سردی داغ نشسته در دل من
هزار رود چنان زندهرود ناچیز است
تو کوچ کردی و کوچه پر از هیاهو شد
غروب زخمی کوچت قیام تبریز است
قیام خون تو بر پا شد و قیامت کرد
چقدر بغض من از انتقام لبریز است
صدای حق و حقیقت نمیشود خاموش
چراغ روشن راهت ستارهآویز است
ای همیشه «امین»
محسن کاویانی
کو حیاطِ پر از حیاتِ قدیم؟
آن درختانِ سبز دور و بَرَش
آن حیاطی که نیمه رمضان
خوانده بودم نماز پشت سَرش
کو دَرِ کوچکی که میآمد
او همیشه از آن به جمعِ حیاط
آن دَری که به محض وا شدنش
باز میشد شکوفه صلوات
میرسید و «خوشآمد»ی میگفت
با همان خندههای شیرینش
کو کجا رفت طعمِ آن افطار
عطر شعر و صدای تَحسینش
گوش کن، این صدای مُبهَمِ کیست
آری آری، صداست، میماند
خاطراتم میان این آوار
دارد انگار شعر میخواند
شعر تازه سرودهام امروز
با خطِ اشکِ خویش بر گونه
آه، اصلاً بنا نبود آقا
که بیایَم به بیت اینگونه
آمدم بیت، گریهها گفتند:
رفتهای با قطارِ زائرها
حرفمان را بگو کجا ببریم
ای همیشه «امینِ» شاعرها
دلمان تَنگِ توست، آقا جان
دلمان را بگو کجا بُردی
مُشتِ تو در کجا گره شده بود؟
تکیهگاهم! کجا زمین خوردی؟
همه جا بوی خاک میآید
آتش افتاده در دل خانه
آه تلمیحِ روضه کوچه
چه بخوانیم بینِ ویرانه؟
انفجاری رسید و بعد از آن
هیچ آهی نبود یاریگر
کم کم انگار، ای پدر! باید
بپذیریم رفتهای دیگر
همه جمعاند پشتِ مقتلِ تو
پشت دیوار سخت و سیمانی
کاش میشد برایمان آقا
بارِ دیگر کنی سخنرانی
قلبِ ما بیت توست بعد از این
چقدَر خاطرات تو خوشبوست
شمعها روی خاک میگریند
همه با یادِ مردِ کشور دوست...

