ریرا امیری، دوچرخه سوار مازندرانی به یاد شهدای مدرسه «شجره طیبه» مسیر دوهزار کیلومتری را رکاب میزند
از تهران تا میناب با قلـب زخمی و امیـدی بـزرگ
مرجان قندی
گروه گزارش
چرخهای دوچرخهاش انگار روی مرز باریک میان اندوه و امید میچرخند؛ از جادههای کویری زیر تیغ آفتاب تا عبور از گردنههای سخت، او تنها یک هدف را در ذهن دارد؛ تبدیل کردنِ داغ ۱۶۸ دانشآموز شهید مدرسه «شجره طیبه» میناب به چراغی برای رویش دوباره. ریرا امیری، دختر دوچرخهسوار مازندرانی، پیش از آغاز جنگ رمضان قصد داشت برای ساخت مدرسه در مناطق محروم مسیری طولانی را رکاب بزند. اما پس از نهم اسفند ۱۴۰۴، این تصمیم عهدی شد با شهیدان کوچک، بیگناه و مظلوم میناب. او عهد کرد مسیر دو هزار کیلومتری تهران تا میناب را رکاب بزند تا به سهم خودش، بذر ساختن را در زمینی که دشمن قصد ویرانیاش را داشت، بکارد. این دوچرخهسوار ۳۵ ساله، این روزها در حال اجرای تصمیمی است که آن را عهدی با شهیدان کوچک میناب میداند و از مسیر تهران، لامرد و میناب عبور میکند. امیری که دانشآموخته رشته کشتیسازی است و از سال ۱۳۹۸ دوچرخهسواری را بهصورت جدی دنبال میکند، درباره ریشه این تصمیم میگوید:«از ابتدا قصد داشتم با تکیه بر تواناییام در دوچرخهسواری، دیگران را برای ساخت مدرسه در مناطق محروم همراه کنم، اما حادثه نهم اسفند ۱۴۰۴ و اصابت موشک به مدرسه «شجره طیبه» در میناب، مسیر این نیتم را تغییر داد.»
او با یادآوری حادثه تلخ بمباران مدرسه «شجره طیبه» در نخستین روز جنگ تحمیلی رمضان میگوید: «آن روز، تصویر کولهپشتی صورتی آغشته به خون دانشآموزان مدرسه میناب در ذهنم ماند. از همان لحظه این تصمیم به عهدی با آن شهیدان بیگناه تبدیل شد؛ عهدی که حالا من را واداشته است تا به یاد آن کودکان شهید، مدرسههای دیگری ساخته شود.»
این دوچرخه سوار جوان درباره نحوه اجرای این عهد توضیح میدهد:«از نظر مالی به تنهایی توان ساخت یک مدرسه را نداشتم، به همین دلیل تصمیم گرفتم از توانایی و مهارتی که هرچند اندک در آن تجربه دارم، یعنی رکابزدن، استفاده کنم و از این راه از دیگران برای ساخت مدرسه کمک بگیرم. پیش از ۹ اسفند سال گذشته هم قصد داشتم مسیری طولانی را برای جمعآوری کمکهزینه ساخت مدرسه در مناطق محروم رکاب بزنم، اما صبح همان روز، وقتی دیدم مدرسه شجره طیبه در میناب هدف اصابت موشکهای دشمن قرار گرفت و لحظهبهلحظه به شمار کشتهشدگان اضافه میشد، تصمیمم رنگ و بویی دیگر پیدا کرد و به عهدی با شهدای کوچک میناب تبدیل شد. از آن روز به بعد، تمرینهایم فقط برای آن کودکان بوده است؛ برای دستها، کفشها و کولههای کوچکشان.»
امیری میگوید: «تصاویر تلخی که از آن بمباران دیدم، برایم کافی بود تا احساس کنم این مسیر دیگر فقط یک برنامه ورزشی یا اقدامی نمادین نیست و مسئولیتی انسانی است که باید آن را تا رسیدن به هدف دنبال کنم.»
این دوچرخه سوار جوان درباره زندگیاش پیش از آغاز این سفر میگوید: «زندگی من هم مانند همه آدمها، پر فراز و نشیب و مملو از نقاط ضعف و قوتی است که برای هر کسی قابلتصور است. با این حال، معتقدم در هر شرایطی، چه در سطح زندگی شخصی و چه در سطح کلانِ جامعه، هر فرد وظیفه دارد به هر شکلی که در توان دارد، برای بهبود اوضاع قدم بردارد.»
مدرسه؛ خاستگاه ساختنِ آینده
او درباره اینکه چرا ساخت مدرسه را به عنوان هدف این اقدام خیرخواهانه انتخاب کرده است، توضیح میدهد:«مدرسه، خاستگاه اصلی تربیت انسانهایی است که قرار است آینده را بسازند. تمام کسانی که پلها، نیروگاهها و بیمارستانها و... را میسازند یا در عرصههای درمان و آموزش مشغول به خدمت هستند، مسیر ساختنِ جامعه را از مدرسه آغاز کردهاند.»
امیری با تأکید بر اهمیت زیرساختهای آموزشی میگوید:«یک مدرسه خوب میتواند تأثیرگذاری عمیق و تعیینکنندهای برای آینده یک جامعه داشته باشد و به همین دلیل، تصمیم گرفتم که هدیهام به یاد شهدای کودک میناب، ساخت مدرسهای باشد که خود آن به محلی برای رویش نسلهای آینده تبدیل شود.» او از تجربههایش در جاده میگوید: «در تمام سفرهایم، همیشه از مردم حس خوبی دریافت کردهام. اما در این سفر، واکنش آدمها وقتی دلیل اصلی رکابزدنم را میفهمند یا کولهپشتیهای کوچکی را که پشت دوچرخهام بستهام میبینند، تماشایی است و لحظات بهیادماندنی زیادی را رقم میزند.» بهگفته این دوچرخه سوار جوان، مردم اغلب برایش دعا میکنند و همین دعاهای خیر است که باعث میشود او در ادامه مسیر خسته نشود و با انرژی بیشتری راهش را به سمت مقصد دنبال کند.
امیری درباره سختترین لحظات سفرش میگوید:«با اینکه در هفته دوم سفرم هستم و هنوز روزهای سخت اصلی مانده و قسمتی که اکنون در آن هستم، قسمت نسبتاً آسان سفرم است.» با این حال، او لحظههایی از مسیری که طی کرده را به یاد میآورد که در آن احساس کرده دیگر نمیتواند ادامه بدهد. او در این باره توضیح میدهد:«روز ششم سفرم، ظهر بود و در کویر رکاب میزدم، آب آشامیدنیام تمام شده بود و در آن لحظه به کلی ناامید شده بودم. برای همین از بچهها (شهدای کوچک میناب) کمک خواستم و مطمئن بودم آنها کمکم میکنند و همین طور هم شد ماشینی ایستاد و برایم آب خنک آورد. من باور دارم که با کمک همین نیروهای پنهان است که تابحال توانسته ام از سختترین لحظههای سفر عبور کنم و به رکابزدن ادامه بدهم.»
امیری درباره نحوه تأمین نیازهای روزمره در طول این مسیر دشوار میگوید:«با همراه داشتن مقداری غذای کنسروی و نیمهآماده، بخشی از وعدههای غذاییام را تأمین میکنم. گاهی اوقات از بیرون غذا تهیه میکنم و در صورت وجود شرایط و امکانات لازم، خودم دستبهکار میشوم و غذاهای سادهای آماده میکنم. برای اقامت در طول مسیر هم شبها از اقامتگاهها استفاده میکنم.» او به چالشهای دیگر طی سفر مثل خرابی دوچرخهاش اشاره میکند و میگوید:«این اتفاق، بهویژه مشکل پنچری، بارها در طول مسیر برایم پیش آمده است. اما با لطف خدا، همیشه توانستهام بهتنهایی از پس تعمیرات اولیه بربیایم و بدون توقف طولانی، به مسیرم ادامه دهم.»
جمعآوری کمکهای مردمی
امیری درباره هماهنگیها و همکاریهای خود برای پیشبرد این هدف، توضیح میدهد:«با انجمن نیکوکاری «باور» که دارای شماره ثبت ۵۵۱۰۹ است، همکاری میکنم. این همکاری، چارچوب رسمی و ساختارمندی را برای جمعآوری کمکهای مردمی و هدایت آن به سمت ساخت مدرسه فراهم کرده است. از ابتدا به همراهی مردم ایمان داشتهام، اما با این وجود، اعتراف میکنم که هنوز جسارت پرسوجو از مدیر انجمن نیکوکاری باور را برای اطلاع از مبلغ دقیق کمکهای جمعآوری شده پیدا نکردهام.» او درباره چشمانداز مالی این پروژه میگوید:«برای ساخت یک مدرسه جدید با استانداردهای لازم، در حال حاضر بودجهای بین پنج تا شش میلیارد تومان نیاز است و امیدوارم با تداوم حمایتهای مردمی، این هدف محقق شود.»
عهد با شهدای دانشآموز میناب
او تأکید دارد که این سفر، فراتر از یک رکابزنی ساده، پاسخی آگاهانه به ویرانیهای جنگ تحمیلی است؛ او میخواهد بذر ساختن را در زمینی بکارد که دشمن با هدف نابودی آینده این کودکان، آن را نشانه گرفته بود. امیری درباره عهدی که با شهیدان کوچک میناب بسته است، میگوید:«این عهد، در حقیقت، پیمانی است برای ساختن؛ تلاشی از طرف من است تا به سهم خودم، کاری کنم که نام و یاد این کودکان و همچنین جنایتی که در حق کودکان این سرزمین شده، به فراموشی سپرده نشود.»
امیری درباره تصوراتش در مورد واکنش ۱۶۸دانشآموز شهید، اگر امروز زنده بودند و این حرکت او را میدیدند، خاطرهای دلنشین از یک سفر پیشین را به یاد میآورد و توضیح میدهد:«در سفری که پیشتر از کاسپین تا خلیج فارس رکاب زده بودم، در یک جاده با کودکان یک مدرسه برخورد جالبی داشتم. بچهها وقتی من را با دوچرخهام دیدند، یکییکی شروع کردند به فریاد زدن: «بیا، بیا» و ناگهان این صدا به همنوایی دستهجمعی آنها تبدیل شد. با اجازه معلمشان از پشت در مدرسه با آنها صحبت کردم؛ هم من و هم بچهها ذوقزده بودیم. حالا وقتی به بچههای میناب فکر میکنم، همین تصویر به ذهنم میآید. فکر میکنم اگر آنها بودند، آنها هم با هم میگفتند: «بیا، بیا» و من میرفتم به سمتشان... البته الان هم دارم میروم به سمتشان...»
امیری با بیان اینکه هر سفری تجربهای منحصربهفرد با خود به همراه دارد، اما سفر با دوچرخه به طور کلی او را صبورتر کرده است، میگوید:«این مسیر به من یاد داده است که در مواجهه با برخی فجایع، گاهی فرصتی برای سوگواری وجود ندارد و باید بلافاصله برخاست و قدمی برداشت.»
این جوان خیر بر این باور است که هر آنچه ویران شده، باید دوباره و حتی بهتر از قبل ساخته شود و در این میان، مدرسه که مهمترین بنا برای بازسازی و رویش دوباره است باید بیشتر از مورد توجه باشد، میگوید:«جوانان و همه کسانی که دوست دارند کار خیر انجام بدهند، اما از بزرگی هدف و سختی راه میترسند یا توان خود را کافی نمیدانند، باید بدانند که کار خیر همیشه به معنای انجام دادن یک اقدام بزرگ و پرهزینه نیست. مثل اینکه ممکن است کسی دوست داشته باشد هزار نفر گرسنه را سیر کند، اما توانش را نداشته باشد؛ اما آیا نمیتواند یک نفر را سیر کند؟ حتماً میتواند.»
او تأکید میکند آنچه اهمیت دارد، برداشتن قدمی در حد توان برای بهتر شدن دنیا و رساندن خیر به دیگران است. به گفته امیری، حساب و کتاب الهی با معیارهای معمول انسانی تفاوت دارد و گاهی کارهایی که در ظاهر کوچک به نظر میرسند، در حقیقت جهان و در درون انسان، تأثیراتی بزرگ و ماندگار بر جای میگذارند.

