نبض عاشورا

برادر یعنی عباس

ای پرچم برافراشته حیدر در ظهر خونین عاشورا! کربلا تشنه بود اما نه تشنه آب، تشنه ظهور مردی بود که معنای وفاداری را برای همیشه در جهان حک کند.
وقتی برخاستی...گویی علی دوباره به میدان آمده بود؛ همان صلابت، همان نگاه، همان اقتدار که طوفان را به زانو درمی‌آورد. آنگاه که به سوی فرات تاختی، زمین زیر سم‌های اسبت می‌غرید. سپاه دشمن می‌دید که یک نفر می‌آید، اما گمان می‌کرد لشکری از آذرخش در راه است.
فرات را شکافتی...
موج‌ها راه گشودند، آب به استقبالت دوید، دستانت آب را برداشت...
اما ناگهان لبان خشکیده حسین(ع) در خاطرت درخشید، صدای العطش کودکان در جانت پیچید، و تو آب را به فرات بازگرداندی. اینجا بود که فرشتگان دریافتند وفاداری تا کجا می‌تواند اوج بگیرد.
تو از آب گذشتی، اما از عهدت نگذشتی. و آنگاه بازگشتی...
با مشک امید بر دوش، با قلبی که برای خیمه‌ها می‌تپید، ... دشمن حمله کرد.
شمشیرها فرود آمدند. بازوی راستت افتاد... اما پرچم نیفتاد. بازوی چپت افتاد... اما غیرتت نیفتاد.
و سرانجام... وقتی بر خاک افتادی، زمین لرزید. فرات لرزید. آسمان لرزید...
از آن روز هر پرچمی که در راه حق برافراشته می‌شود، سایه‌ای از تو را بر دوش دارد.

عبدالرحیم سعیدی‌راد

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و پنجاه و شش
 - شماره نه هزار و پنجاه و شش - ۰۲ تیر ۱۴۰۵