فارن افرز تحلیل کرد؛ ایران با حفظ تابآوری و تغییر راهبرد جنگ محاسبات ایالات متحده را درهم شکست
افول نقش امنیتی آمریکا در خاورمیانه
دانا استرول، مدیر پژوهش در مؤسسه « واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک » و معاون پیشین دستیار وزیر دفاع آمریکا در امور خاورمیانه در مقالهای با عنوان «پارادوکس قدرت خاورمیانه: چگونه جنگ ایران نقش نظامی آمریکا را دگرگون خواهد کرد ؟» در نشریه فارن افرز استدلال میکند، آمریکا در حالی وارد درگیری با ایران شد که انتظار داشت در بازهای کوتاه توان نظامی تهران را تضعیف کند، اما جنگ نتیجهای معکوس به همراه داشت. ایران با حفظ تابآوری عملیاتی و تطبیق سریع راهبردی، نهتنها از فشار نظامی آسیب جدی ندید، بلکه دامنه تهدیدات خود را به سطحی فراتر از قبل گسترش داد و بر امنیت خلیج فارس و ثبات اقتصاد جهانی اثر گذاشت. در مقابل، ایالات متحده با دشواری در ائتلافسازی، فرسایش ظرفیتهای نظامی و ناتوانی در تبدیل دستاوردهای میدانی به نتایج راهبردی پایدار مواجه شد. همزمان، شکاف اعتماد با شرکای خلیج فارس عمیقتر و مخالفت افکار عمومی داخلی با تداوم مداخلات نظامی پررنگتر شد؛ روندی که در مجموع جایگاه واشنگتن را به عنوان ضامن امنیت منطقهای با چالش جدی روبهرو کرده است.
دانا استرول
مدیر پژوهش در مؤسسه واشنگتن
دونالد ترامپ در روزهای ابتدایی جنگ علیه ایران مدعی بود که میتواند حکومت ایران را به تسلیم کامل وادار کند و یک توافق هستهای بهمراتب بهتر از توافق سال ۲۰۱۵ میان ایران و دولت باراک اوباما را به دست آورد. با این حال، هیچیک از این اهداف تاکنون محقق نشده است. نهتنها حکومت ایران همچنان در قدرت باقی مانده، بلکه با اتخاذ راهبردی فرسایشی، توانسته است فشار قابلتوجهی بر زرادخانه و ظرفیتهای نظامی آمریکا وارد کند، زیرساختهای غیرنظامی در سراسر خاورمیانه را در معرض تهدید قرار دهد و با بستن تنگه هرمز و افزایش فشار بر اقتصاد جهانی، بعد تازهای از قدرتنمایی خود را به نمایش بگذارد.
جنگ با ایران کاستیهای ساختاری و عملیاتی ارتش آمریکا را آشکار کرد و چالشهای راهبردی تازهای برای واشنگتن به وجود آورد. ناتوانی آمریکا در شکلدهی به یک ائتلاف مؤثر پیش از آغاز جنگ، نهتنها توان این کشور را برای ایجاد اجماع بینالمللی در برابر تاکتیکهای نامتقارن ایران محدود کرد، بلکه روند دستیابی به یک توافق سیاسی پس از جنگ را نیز با دشواریهای جدی روبهرو ساخت. افزون بر این، درگیری به کاهش قابلتوجه ذخایر و توان رزمی آمریکا انجامید؛ تا جایی که ایالاتمتحده اکنون از نظر مالی و لجستیکی، ظرفیت لازم برای ورود به جنگی مشابه را در کوتاهمدت در اختیار ندارد. مهمتر از همه، این جنگ جایگاه ایالات متحده را بهعنوان ضامن اصلی امنیت خاورمیانه با تردیدهای جدی مواجه کرد و از اعتبار بازدارندگی آن در منطقه کاست.
برای دههها، سیاست آمریکا در قبال ایران بر مهار سه مؤلفه اصلی قدرت این کشور متمرکز بود: برنامه هستهای، توان موشکی و شبکه متحدان منطقهای. اما تضعیف هر یک از این مؤلفهها، نه به تضعیف راهبردی ایران انجامید و نه توانست تهران را به پذیرش توافقی مطلوب واشنگتن وادار کند. در واقع، ماهیت چالش ایران برای ایالات متحده بهگونهای تحول یافته که آمریکا آمادگی لازم برای مقابله با آن را نداشت. در جریان این جنگ، اگرچه کشورهای خاورمیانه همچنان برای پدافند هوایی و پشتیبانی اطلاعاتی به ایالات متحده وابسته بودند، واشنگتن نتوانست از واکنش تلافیجویانه ایران پیشگیری یا آن را به طور مؤثر مهار کند. افزون بر این، آمریکا نتوانست ایران را از اجرای یکی از مهمترین اهرمهای فشار خود، یعنی بستن تنگه هرمز، بازدارد؛ رخدادی که آسیبپذیری نظم امنیتی مورد حمایت واشنگتن در منطقه را بیش از پیش آشکار کرد.
این تحولات نهتنها شکاف اعتماد میان ایالاتمتحده و شرکای آن در خلیج فارس را عمیقتر کرد، بلکه توان واشنگتن برای پیشبرد راهبرد منطقهای خود را نیز با محدودیتهای فزاینده مواجه ساخت. کشورهای خلیج فارس امروز بیش از هر زمان دیگری به تضمینهای امنیتی روشن، معتبر و پایدار نیاز دارند؛ اما اعتماد آنها به تعهدات امنیتی آمریکا بهتدریج در حال افول است. از سوی دیگر، در داخل ایالاتمتحده نیز نه افکار عمومی و نه حتی رهبران سیاسی، دیگر مانند گذشته آمادگی پرداخت هزینههای سنگین و بلندمدت، برای به گفته خودشان، مهار ایران را ندارند. در نتیجه، شکاف میان انتظارات امنیتی متحدان منطقهای و اراده سیاسی واشنگتن، توان آمریکا برای حفظ نقش سنتی خود بهعنوان ضامن امنیت خلیج فارس را با چالش جدی روبهرو کرده است.
در همین راستا، این واقعیت که ایالات متحده نمیتواند به اهداف راهبردیای که ترامپ پیش از آغاز جنگ مطرح کرده بود دست یابد، اعتبار و توان رهبری آن را در سایر بحرانهای بینالمللی نیز تضعیف خواهد کرد.
تحول در الگوی عملیاتی ایران
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در واقع امتداد و گسترش همان الگوی عملیاتیای بود که در جنگ ۱۲روزه به کار گرفته شده بود. با این حال، تغییر در راهبرد ایران این عملیات را با چالشهای جدی مواجه کرد. پس از جنگ ۱۲روزه، تهران درسهای مهمی آموخت: اول آنکه ساختار بیش از حد متمرکز تصمیمگیری، توان واکنش سریع ایران به حملات آمریکا و اسرائیل را محدود میکند. دوم آنکه محدود کردن پاسخ تلافیجویانه عمدتاً به حملات موشکی علیه اسرائیل، در کنار حمله به پایگاه العدید آمریکا در قطر، منجر به بازدارندگی اسرائیل و ایالات متحده نمیشود. تهران همچنین از تجربه جنگ روسیه و اوکراین نیز آموخت، بهویژه درباره نقش پهپادها؛ از جمله در هدف قرار دادن متقابل زیرساختهای انرژی، ذخایر سامانههای پدافندی دشمن و آزمون پوششهای راداری به عنوان مقدمهای برای حملات گستردهتر و دقیقتر.
در همین چارچوب، ایران در فاصله میان دو جنگ الگوی عملیاتی خود را بازتنظیم کرد. مقامات ایران بخشی از اختیارات پاسخ دفاعی را به سطوح پایینتر تفویض کردند و همزمان فهرستهای از پیشتعیینشدهای از اهداف را آماده ساختند که امکان گسترش سریع دامنه یک ضدحمله را فراهم میکرد؛ الگویی که خود تهران از آن با عنوان «دفاع موزاییکی» یاد میکند. ایران همچنین راهبرد خود را از تمرکز بر تحمیل هزینه مستقیم به اسرائیل و آمریکا، به حمله به همه کشورهای همپیمان با آمریکا در منطقه تغییر داد. ایران از پهپادها نهتنها برای حمله مستقیم، بلکه برای کاهش ذخایر موشکهای رهگیر دشمن و بررسی پوشش راداری آنها استفاده کرد. این حملات فشار عملیاتی سنگینی ایجاد میکردند و آمریکا و متحدانش را در وضعیت دفاعی پرهزینه و فرسایشی قرار میدادند.
همین منطق فرسایشی در حوزه دریایی نیز بازتولید شد، جایی که ایران اصلیترین برتریهای راهبردی خود را به نمایش گذاشت. بستن تنگه هرمز در عمل نمایانگر ظرفیتی بود که تهران طی سالها توسعه داده بود. اینبار، ایران با آگاهی از محدودیتها در تقابل مستقیم با برتری دریایی آمریکا، بهجای درگیری متعارف از ترکیبی از قایقهای تندرو، پهپادها، مینهای دریایی و واحدهای موشکی ساحلی استفاده کرد تا سطحی پایدار از عدم قطعیت در مسیرهای کشتیرانی ایجاد کند.
فرسایش موقعیت آمریکا
آمریکا گمان میکرد میتواند در مدت کوتاهی تواناییهای ایران را بهطور قابلتوجهی تضعیف کند. با این حال، جنگ اخیر نشان داد که ایران نهتنها قادر به حفظ سطحی از تابآوری عملیاتی است، بلکه میتواند در میانه درگیری نیز بهسرعت خود را با شرایط جدید تطبیق دهد؛ امری که در محاسبات راهبردی آمریکا بهدرستی برآورد نشده بود. در نتیجه، این جنگ بهجای تضعیف ایران، به شکلگیری مجموعهای از تهدیدات جدید برای آمریکا و همپیمانانش و اقتصاد جهانی انجامید. این وضعیت، بنیادیترین ضعف ایالات متحده یعنی ناتوانی در تبدیل قدرت نظامی به نتایج راهبردی پایدار در خاورمیانه را آشکار کرد.
این وضعیت با افزایش فشار سیاسی از سوی کشورهای خلیج فارس بر آمریکا همراه شد. در حالی که در جنگ ۱۲روزه، حتی حمله ایران به خاک قطر نیز به طور معناداری روابط امنیتی دوحه با ارتش آمریکا را مختل نکرد، در این درگیری جدید، طی ۲۴ ساعت برخی کشورها چون عربستان سعودی حریم هوایی خود را روی هواپیماهای نظامی آمریکا بستند و محدودیتهایی بر نحوه استفاده پنتاگون از پایگاههای مستقر در خاک خود اعمال کردند. در چنین شرایطی، بدون همکاری لجستیکی و عملیاتی کشورهای نزدیک به صحنه درگیری، ادامه «پروژه آزادی» عملاً امکانپذیر نبود. برای اولین بار در جریان این جنگ، ایران توانست شکافی هرچند موقت میان ایالاتمتحده و برخی از شرکای کلیدیاش در خلیج فارس ایجاد کند.
این روند همچنین در داخل آمریکا نیز بازتاب یافت و با کاهش تمایل افکار عمومی برای تداوم مداخلات نظامی در منطقه تشدید شد. نظرسنجیها در سالهای اخیر به طور مستمر نشان دادهاند که اولویت بخش قابلتوجهی از جامعه آمریکا، کاهش مداخلات خارجی و عقبنشینی از خاورمیانه است.
منبع: Foreign Affairs

