دیپلماسی از دل بازدارندگی

عابد اکبری
استاد روابط بین‌الملل

اگر اخبار منتشرشده درباره نزدیک بودن اعلام یک تفاهم یا توافق میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا صحت داشته باشد، این رخداد را نباید صرفاً در سطح یک توافق سیاسی یا دیپلماتیک مورد ارزیابی قرار داد. اهمیت اصلی چنین تحولی در پیامدهای نظری و راهبردی آن نهفته است؛ پیامدهایی که می‌توانند درک ما از نسبت میان قدرت، بازدارندگی و دیپلماسی را در نظام بین‌الملل معاصر بازتعریف کنند. بخشی از نخبگان سیاسی و امنیتی آمریکا در سال‌های اخیر راهبرد خود در قبال ایران را بر مبنای منطقی بنا کرده بودند که در ادبیات روابط بین‌الملل با عنوان «صلح از طریق قدرت» شناخته می‌شود. بر اساس این رویکرد، افزایش فشارهای اقتصادی، تشدید تحریم‌ها، نمایش مستمر قدرت نظامی و افزایش تهدیدهای امنیتی آمریکا می‌تواند طرف مقابل را به پذیرش خواسته‌ها وادار سازد. در این چارچوب، دیپلماسی ابزاری برای تثبیت نتایج حاصل از فشار و اجبار تلقی می‌شود. با این حال، تجربه پرونده ایران بار دیگر نشان داد که این نظریه دست ‌کم در مواجهه با بازیگرانی که از ظرفیت‌های مؤثر بازدارندگی برخوردارند، با محدودیت‌های جدی روبه‌رو است. واقعیت آن است که طی بیش از یک دهه گذشته، تقریباً همه ابزارهای فشار آمریکا علیه ایران به کار گرفته شد؛ از گسترده‌ترین رژیم‌های تحریمی تاریخ معاصر گرفته تا تهدیدهای مکرر نظامی، عملیات‌های خرابکارانه، جنگ شناختی و تلاش برای ایجاد انزوای سیاسی و اقتصادی. اما نتیجه نهایی نه تغییر رفتار مورد انتظار طراحان این سیاست‌ها بود و نه فروپاشی ظرفیت‌های راهبردی ایران. برعکس، ایران توانست بخش مهمی از مؤلفه‌های قدرت ملی خود را حفظ کرده و در برخی حوزه‌ها حتی توسعه دهد. به نظر می‌رسد آنچه بیش از هر عامل دیگری زمینه حرکت به سمت دیپلماسی را فراهم کرده، تغییر در محاسبات هزینه- فایده طرف مقابل بوده است. در سال‌های اخیر، ایران توانسته است با اتکا به مجموعه‌ای از ظرفیت‌های بومی موقعیت بازدارندگی خود را تثبیت کند. پیشرفت‌های فناورانه، توسعه توانمندی‌های موشکی و پهپادی، افزایش ظرفیت‌های دفاعی، حفظ نفوذ منطقه‌ای و تداوم توانمندی‌های هسته‌ای صلح‌آمیز مجموعه‌ای از واقعیت‌های میدانی را شکل داده‌اند که نادیده گرفتن آنها برای هیچ قدرتی ممکن نیست.  مذاکره موفق نتیجه پذیرش متقابل هزینه‌های تقابل و ضرورت یافتن راه ‌حلی سیاسی است. به همین دلیل، تاریخ روابط بین‌الملل نشان می‌دهد که توافق‌های پایدار عمدتاً پس از آن شکل گرفته‌اند که طرفین به این جمع‌بندی رسیده‌اند که ابزارهای سخت دیگر قادر به تأمین اهداف مورد نظر نیستند. از این زاویه، توافق احتمالی میان ایران و آمریکا را می‌توان نشانه‌ای از شکست تدریجی منطق اجبار و موفقیت نسبی منطق بازدارندگی دانست. آمریکا پس از سال‌ها آزمودن ابزارهای مختلف فشار، اکنون بیش از گذشته با این واقعیت مواجه شده است که راه‌ حل مسائل پیچیده منطقه غرب آسیا از مسیر تهدید و فشار عبور نمی‌کند. هنگامی که هزینه استفاده از گزینه‌های سخت افزایش می‌یابد، دیپلماسی از یک انتخاب اختیاری به یک ضرورت راهبردی تبدیل می‌شود. البته تأکید بر نقش قدرت در شکل‌گیری دیپلماسی به معنای نفی ارزش مذاکره نیست. برعکس، دیپلماسی یکی از مهم‌ترین ابزارهای مدیریت رقابت و کاهش تنش در نظام بین‌الملل است. اما تجربه نشان داده است که دیپلماسی مؤثر معمولاً بر پایه قدرت شکل می‌گیرد، نه در غیاب آن. کشورهایی که فاقد قدرت بازدارنده‌اند، غالباً در میز مذاکره نیز از ظرفیت چانه‌زنی محدودی برخوردار خواهند بود. از این رو، اگر توافقی در روزهای آینده اعلام شود، تحلیل آن باید فراتر از هیجانات سیاسی روزمره صورت گیرد. آنچه اهمیت دارد، درک این واقعیت است که دیپلماسی و قدرت در تقابل با یکدیگر قرار ندارند؛ بلکه در بسیاری از موارد، دیپلماسی محصول قدرت و امتداد آن است. در مورد ایران نیز به نظر می‌رسد آنچه طرف مقابل را به پذیرش گفت‌وگو و تفاهم سوق داده، نه کارآمدی سیاست فشار که محدودیت‌های آن بوده است. در مجموع مهم‌ترین درس این تجربه برای تحلیلگران روابط بین‌الملل آن است که نظریه «صلح از طریق قدرت» زمانی که به معنای تحمیل اراده یک بازیگر بر دیگری باشد با موانع ساختاری و عملی فراوانی روبه‌رو خواهد شد. آنچه می‌تواند به صلحی پایدار و تفاهمی قابل دوام منجر شود، شکل‌گیری نوعی موازنه واقع‌بینانه از قدرت، منافع و اراده سیاسی است. اگر توافق احتمالی ایران و آمریکا از چنین منطقی پیروی کند، آنگاه می‌توان آن را موفقیت بازدارندگی و عقلانیت راهبردی دانست.

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و چهل و هفت
 - شماره نه هزار و چهل و هفت - ۲۳ خرداد ۱۴۰۵