درباره تبعات ماندن در وضعیت‌های آسیب‌زا و ترس از تغییر

«درماندگی آموخته‌شده» چیست؟

نیلوفر منصوری / گروه گزارش - ترس از تغییر تجربه‌ای است که بسیاری از افراد در مقطعی از زندگی با آن روبه‌رو می‌شوند؛ احساسی که گاهی حتی در دل نارضایتی و فشار هم باعث می‌شود فرد در همان وضعیت باقی بماند. کم نیستند کسانی که در یک رابطه، شغل یا سبک زندگی نامطلوب مانده‌اند و با وجود نارضایتی، تصمیم جدی برای تغییر نمی‌گیرند. این ماندن لزوماً به معنای رضایت نیست؛ گاهی نتیجه عادت، وابستگی، نگرانی از دست دادن داشته‌ها یا احساس ناتوانی در تغییر شرایط است. از نگاه روانشناسان، ذهن انسان معمولاً به وضعیت‌های آشنا تمایل دارد، حتی اگر آن وضعیت چندان مطلوب نباشد. تجربه‌های دوران کودکی، شیوه‌های تربیتی، شکست‌های قبلی و شکل‌گیری این باور که تغییر از کنترل فرد خارج است، می‌تواند او را در نوعی چرخه تکرار نگه دارد. در چنین وضعیتی، تغییر به جای آنکه فرصتی برای بهتر شدن دیده شود، به شکل یک ریسک یا موقعیت نامطمئن تصور می‌شود و فرد ترجیح می‌دهد در همان شرایط آشنا باقی بماند.

اما چه عواملی باعث می‌شود فرد حتی در شرایطی که از آن آسیب می‌بیند، همچنان در همان موقعیت باقی بماند؟ چرا برخی انسان‌ها برای تجربه وضعیت‌های تازه آمادگی بیشتری دارند، در حالی که برخی دیگر بشدت از تغییر فاصله می‌گیرند؟ دکتر داوود فتحی، مشاور و روانشناس، در گفت‌وگو با «ایران» به ریشه‌های روانی این مسأله می‌پردازد. این روانشناس با طرح این پرسش که چرا برخی افراد در عین ناراحتی و رنج، حاضر به تغییر نیستند، به «ایران» می‌گوید:«یکی از مهم‌ترین دلایل این موضوع آن است که فرد، موقعیت موجود را غیرقابل تغییر می‌داند و تصور می‌کند کنترل شرایط در دست او نیست و وقتی انسان به این باور برسد که بر وضعیت خود تسلطی ندارد، به‌تدریج میل و اراده لازم برای تغییر را نیز از دست می‌دهد.» به گفته او، نقش خانواده و تجربه‌های تربیتی، ترس از دست دادن، شکل‌گیری وابستگی‌های عاطفی، هویت‌یابی با یک نقش و پدیده‌ای به نام «درماندگی آموخته‌شده»، از جمله عواملی هستند که می‌توانند اراده فرد برای تغییر را به‌تدریج تضعیف کنند.»

تصمیم‌گیری زیر سایه والدین
بخشی از این ترس، به سال‌های اول زندگی و نوع تربیت فرد بازمی‌گردد. او با توضیح ریشه‌های این موضوع می‌گوید: «گروهی از افراد در محیط‌هایی رشد کرده‌اند که بیش از حد ایمن، محدودکننده و کنترل‌گر بوده‌اند. این افراد معمولاً در خانواده‌هایی پرورش یافته‌اند که در آن، پدر و مادر اجازه تجربه، آزمون و خطا و تصمیم‌گیری مستقل را به فرزند نداده‌اند. در نتیجه، کودک از همان ابتدا می‌آموزد که بدون هدایت و فشار یک بزرگ‌تر نمی‌تواند دست به تغییر بزند. این الگو در بزرگسالی هم ادامه پیدا می‌کند و فرد همچنان برای هر تصمیم تازه‌ای نیازمند تکیه بر دیگری است.»
فتحی می‌گوید:«گروه دیگری از افراد، نه لزوماً به دلیل تربیت کنترل‌گر، بلکه به این دلیل که جرأت از دست دادن ندارند، از تغییر فاصله می‌گیرند؛ چون اصولاً هر به ‌دست ‌آوردنی، معمولاً با نوعی از دست دادن همراه است. به بیان دیگر، هیچ تغییر مهمی بدون دل کندن از وضع موجود رخ نمی‌دهد.»
این روانشناس برای روشن‌تر شدن این موضوع، مثال یک خودروی قدیمی را مطرح می‌کند و می‌گوید:«فرض کنید فردی یک خودروی مدل قدیمی دارد؛ خودرویی که شاید چندان مطلوب و به‌روز هم نباشد، اما صاحبش به آن خو گرفته و حتی دوستش دارد؛ اگر این فرد بخواهد خودروی بهتری بخرد، ناچار است آن خودرو را بفروشد. اما مشکل دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ او جرأت دل کندن از آنچه در اختیار دارد را ندارد، حتی اگر بداند گزینه بهتری در انتظار اوست.»
فتحی توضیح می‌دهد:«این مثال، فقط یک نمود بیرونی و ملموس از ماجراست. در واقعیت، مسأله اصلی معمولاً به چیزهای درونی‌تر مربوط می‌شود؛ مثل رابطه‌ها، وابستگی‌ها، عادت‌ها، نقش‌های تثبیت‌ شده و نیازهای هیجانی. وقتی این وابستگی‌ها درونی و عاطفی می‌شوند، فرد دیگر به‌ سادگی قادر به رها کردن آنها نیست؛ به همین دلیل است که برخی آدم‌ها با وجود آسیب دیدن از یک رابطه، شغل یا سبک زندگی، باز هم در همان موقعیت باقی می‌مانند.»

مانع پنهان تغییر
او در همین زمینه تأکید می‌کند:«از نظر شخصیتی، معمولاً میان افراد جسور و خلاق با افراد ترسو و وابسته تفاوت وجود دارد. شخصیت‌های جسورتر آمادگی بیشتری برای تجربه وضعیت‌های تازه دارند، در حالی که شخصیت‌های وابسته و هراس‌محور، بیشتر به سمت حفظ وضعیت موجود می‌روند، حتی اگر آن وضعیت برایشان مطلوب نباشد.»
فتحی بخش دیگری از این مسأله را به سبک تربیتی و الگوهای والدین مرتبط می‌داند. او می‌گوید:«خانواده‌ها در شکل‌گیری نگرش فرد نسبت به تغییر نقش مهمی دارند. اگر در یک خانواده، تغییر به‌عنوان امری سازنده، رشدیابنده و قابل مدیریت تجربه شده باشد، فرزندان نیز با نگاه مثبت‌تری به آن نزدیک می‌شوند. اما اگر تجربه‌های تغییر در محیط خانواده عمدتاً با شکست، آسیب یا بی‌ثباتی همراه بوده باشد، طبیعی است که اعضای آن خانواده نسبت به هر نوع تغییر احساس ناامنی و ترس پیدا کنند.»
این روانشناس برای توضیح این موضوع می‌گوید:«تصور کنید پدری در خانواده بارها تصمیم‌های مهمی گرفته اما بیشتر این تصمیم‌ها به شکست انجامیده است. در چنین شرایطی، خانواده به این جمع‌بندی می‌رسد که تغییر، مساوی با بحران و شکست است. بنابراین ترجیح می‌دهد در یک نقطه به‌ظاهر امن باقی بماند و ریسک نکند.»
او توضیح می‌دهد:«در درماندگی آموخته‌شده، فرد به این نتیجه می‌رسد که تغییر از اختیار او خارج است. او ممکن است در گذشته بارها تلاش کرده باشد، اما نتیجه مطلوبی نگرفته باشد. به همین دلیل کم‌کم این باور در او شکل می‌گیرد که «هر تلاشی برای تغییر، محکوم به شکست است.» وقتی چنین باوری در ذهن فرد تثبیت شود، او دیگر حتی برای تغییرات ممکن و در دسترس هم اقدام نخواهد کرد.»
به گفته فتحی، این افراد معمولاً نه به این دلیل که تغییر واقعاً ناممکن است، بلکه به این علت که ذهن آنها شکست را قطعی می‌داند، در وضعیت قبلی می‌مانند. او تأکید می‌کند درماندگی آموخته‌شده، یکی از مهم‌ترین موانع روانی در برابر رشد و تحول فردی است.
موضوع دیگری که در این میان مطرح می‌شود این است که برخی از افراد می‌گویند «ما را با همین شغل، همین سبک زندگی یا همین موقعیت می‌شناسند» و همین شناخته شدن، مانعی برای تغییر است. این روانشناس به موضوع «هویت‌یابی با یک نقش یا موقعیت» می‌پردازد و می‌گوید:«گاهی فرد چنان با یک عنوان، شغل، رفتار یا سبک زندگی عجین می‌شود که تصور می‌کند معنای وجودی‌اش به همان گره خورده است. در چنین وضعیتی، حتی اگر آن نقش برای او سود چندانی نداشته باشد، باز هم ترک آن دشوار می‌شود؛ چون احساس می‌کند با از دست دادن آن، بخشی از هویت خود را از دست خواهد داد.»
فتحی در توضیح این وضعیت، به تفاوت میان منافع آشکار و نیازهای پنهان اشاره می‌کند و می‌گوید:«گاهی یک موقعیت برای فرد، هم منفعت بیرونی و اجتماعی دارد و هم از نظر معنوی یا اخلاقی رضایتبخش است. اما گاهی فرد در موقعیتی باقی می‌ماند که نه سود مالی مشخصی دارد، نه مزیت اجتماعی روشنی و نه حتی توجیه بیرونی قابل قبولی. در این‌گونه موارد، باید به سراغ لایه‌های پنهان‌تر رفت.»
او تأکید می‌کند:«ممکن است فرد در آن موقعیت، به یک نیاز روانی یا هیجانی پاسخ بدهد؛ نیازی که برای دیگران قابل مشاهده یا قابل فهم نیست، اما برای خود او معنا دارد. حتی اگر آن موقعیت با ضرر همراه باشد، باز هم ممکن است چون مانند یک مسکن روانی عمل می‌کند، برای فرد حفظ شود. به بیان دیگر، بعضی افراد در موقعیت‌هایی می‌مانند که از بیرون بی‌منطق به نظر می‌رسد، اما در درون، آن موقعیت موقتاً از رنجی عمیق‌تر جلوگیری می‌کند.»

 

بــــرش

درمان الگوی نامطلوب

برخی رفتارهای تکراری ریشه در الگوهای ناهوشیار ذهن دارند. فتحی در این زمینه می‌گوید:«وقتی فرد بارها در چرخه‌هایی تکراری از اشتباه، آسیب، اجبار یا رفتارهای بی‌حاصل قرار می‌گیرد و با این حال نمی‌تواند توضیح روشنی برای رفتار خود پیدا کند، باید احتمال داد درگیر تله‌های ذهنی و روانی شده است. این تله‌ها باعث می‌شوند فرد بارها و بارها یک الگوی نامطلوب را تکرار کند، بدون آنکه معنای واقعی آن را بفهمد.»
به گفته این روانشناس، چنین فردی بهتر است به متخصصی مراجعه کند که به رویکردهای طرح‌واره‌درمانی تسلط داشته باشد و در کنار آن از درمان شناختی‌ـ‌رفتاری (CBT) نیز بهره ببرد؛ زیرا این رویکردها می‌توانند به فرد کمک کنند تا ریشه تله‌های ذهنی، وابستگی‌ها، ترس‌ها و باورهای بازدارنده خود را بشناسد و به‌تدریج از چرخه‌های تکراری خارج شود. به اعتقاد او، اگر این مسأله حل نشود، فرد ممکن است سال‌های طولانی و حتی تمام عمر خود را صرف پاسخ دادن به چرخه‌های بی‌معنا و تکراری کند و در نهایت با نوعی حس پوچی و فرسودگی مواجه شود؛ وضعیتی که در آن از خود می‌پرسد:«پایان این همه تکرار و ماندن چه بود؟»

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و چهل و سه
 - شماره نه هزار و چهل و سه - ۱۸ خرداد ۱۴۰۵