درباره میانسالی که برای بعضیها سختترین دوره زندگی است
قهرمانان خاموش
میانسالها ستونهای اصلی جامعه هستند. در خانه، در محل کار، در شبکه پیچیده روابطی که هر روز باید سرپا بمانند. نه آنقدر جوان هستند که مرکز هیجان و توجه باشند، نه آنقدر سالمند که نگاه مراقبتی را خودبهخود بهسوی خود جلب کنند. درست در میانه ایستادهاند؛ جایی که بار اقتصاد خانه، تربیت فرزند، مراقبت از والدین سالمند، حفظ رابطه زناشویی و پاسخگویی شغلی همزمان روی دوششان مینشیند. با این حال، چون کارها را پیش میبرند، کمتر دیده میشوند. چون کمتر شکایت میکنند، کمتر شنیده میشوند. چون عادت کردهاند بگویند «خودم درستش میکنم»، کمتر کسی از حال خودشان میپرسد. همین دیدهنشدن، فقط یک بیتوجهی ساده نیست؛ بهتدریج به الگویی فرهنگی و روانی تبدیل میشود که در آن، میانسال بیش از آنکه با احساسات، نیازها و خواستههای شخصیاش شناخته شود، با کارآمدی و مسئولیتپذیریاش تعریف میشود.
نیلوفر منصوری
گروه گزارش
در بسیاری از گفتوگوهای عمومی، وقتی از نیازها و فشارهای نسلها حرف میزنیم، تمرکز یا بر کودکان و جوانان است یا بر سالمندان. کودکان و جوانان بهعنوان آینده جامعه دیده میشوند و سالمندان بهعنوان گروهی که به حمایت بیشتری نیاز دارند. اما آن بخش بزرگی از زندگی روزمره که در سکوت، پیوستگی و دوام میگذرد، اغلب بر شانههای نسلی استوار است که میان این دو ایستاده است؛ نسلی که باید همزمان آینده را برای فرزندان قابلساختن نگه دارد و گذشته را برای والدین سالمند قابلتحملتر کند. نسلی که هم در محیط کار باید پاسخگو، قابل اتکا و منظم باشد و هم در خانه باید تکیهگاه عاطفی، اقتصادی و اجرایی بماند. همین موقعیت میانی، میانسالی را به یکی از پرفشارترین دورههای زندگی تبدیل میکند؛ دورهای که اگرچه میتواند زمان پختگی، تعادل، خرد و اثرگذاری باشد، اما در عمل گاه زیر انبوهی از توقعات، نقشهای همزمان و سکوت عاطفی پنهان میماند. دکتر معصومه حاتمی، روانشناس، در گفتوگو با «ایران» با توصیف میانسالان بهعنوان «قهرمانان خاموش» جامعه، معتقد است این نسل با وجود نقش پررنگی که در خانواده و اجتماع دارد، کمتر دیده میشود و این مسأله فقط جنبه فردی ندارد، بلکه از زمینههای فرهنگی و روانی نیز تأثیر میگیرد.
حاتمی برای توضیح جایگاه میانسالان از یک تصویر ساده و گویا استفاده میکند و میگوید: «اگر جامعه را به یک ساختمان تشبیه کنیم، میانسالها ستونهای اصلی آن هستند. بخش عمدهای از مسئولیتهای اقتصادی، تربیتی، عاطفی و اجتماعی بر دوش همین نسل است. با این حال، یک تناقض جدی وجود دارد؛ هرچه فرد مسئولیتپذیرتر و کارآمدتر باشد، کمتر دیده میشود. در بسیاری از جوامع، از جمله ایران، تمرکز فرهنگی و رسانهای بیشتر بر دو گروه است: کودکان و جوانان بهعنوان آیندگان جامعه و سالمندان بهعنوان گروه نیازمند حمایت. در این میان، میانسالها معمولاً در حال انجام وظیفهاند؛ نه مطالبهگری پررنگی دارند، نه فرصت کافی برای دیدهشدن پیدا میکنند و نه صدای بلندی برای بیان نیازهای خود دارند.» این روانشناس معتقد است، بسیاری از میانسالان به دلیل احساس مسئولیت بالا، خستگیها، فشارها و مشکلات خود را پنهان میکنند. گاهی از این میترسند که اگر بگویند خودشان هم تحت فشارند، خانواده نگران شود یا احساس ناامنی کند. نتیجه این پنهانکاری این است که جامعه بهتدریج تصور میکند این گروه نیازی به حمایت ندارد؛ در حالی که در عمل، بخش مهمی از فشارهای اقتصادی، عاطفی، اجتماعی و ذهنی زندگی روی دوش همین نسل است.
او در پاسخ به این پرسش که دیدهنشدن میانسالان بیشتر ریشه روانی دارد یا فرهنگی و اجتماعی، توضیح میدهد: «این مسأله حاصل یک تعامل چندلایه است. هم عوامل فرهنگی در آن نقش دارند، هم عوامل اجتماعی و روانشناختی. با این حال، ریشههای فرهنگی و اجتماعی معمولاً پررنگترند. در بسیاری از خانوادههای ایرانی، از کودکی به افراد آموزش داده میشود که دیگران را بر خود مقدم بدانند. ارزشهایی مانند فداکاری، ایثارگری، ازخودگذشتگی و تحمل سختیها ستوده میشوند. این ارزشها در ذات خود مثبت هستند، اما وقتی به افراط کشیده شوند، فرد را به جایی میرسانند که نیازهای شخصی خود را هم نادیده بگیرد.»
حاتمی با اشاره به نظریه طرحوارههای یانگ میگوید: «ایثارگری افراطی میتواند به یکی از الگوهای پایدار روانی تبدیل شود؛ الگویی که از کودکی شکل میگیرد و در بزرگسالی درونی میشود. در چنین وضعی، فرد میانسال ممکن است احساس کند اگر به سلامت روان، استراحت، تفریح یا خواستههای شخصی خود توجه کند، خودخواه است. به این ترتیب، مسأله فقط این نیست که جامعه او را کمتر میبیند؛ بلکه خود فرد هم بهمرور خودش را کمتر میبیند. دیدهنشدن میانسالان در آغاز، یک مسأله فرهنگی و رسومی است، اما بهتدریج به مسألهای روانشناختی تبدیل و درونی میشود.»
فداکاری افراطی
در کنار این فشارها، حاتمی بر یک نکته مهم تأکید میکند: «میانسالی فقط دوره بار سنگین مسئولیت نیست، بلکه از نظر روانشناسی یکی از غنیترین مراحل زندگی است. هنوز در ذهن بسیاری از افراد، میانسالی با کاهش تواناییها، افول ذهنی یا آغاز افت همراه است، در حالی که پژوهشهای جدید روانشناسی تصویری متفاوت ارائه میدهند. میانسالی دوره اوج بسیاری از توانمندیهای انسانی است. در این دوره، فرد معمولاً شناخت عمیقتر و دقیقتری از خود دارد، هیجانهایش را بهتر مدیریت میکند و تصمیمهایش منطقیتر، پختهتر و عاقلانهتر میشود.»
این روانشناس توضیح میدهد: «در میانسالی، قدرت حل مسأله بیشتر است و فرد بهجای پاککردن صورت مسأله، بیشتر بهدنبال حل آن میرود. روابط عاطفی در این دوره باثباتتر میشود و انسان از تجربههای زیسته خود برای مواجهه با چالشها، کمبودها و دشواریها بهره میگیرد.» او با اشاره به دیدگاه روانشناسان رشد میگوید: «یکی از مهمترین ویژگیهای میانسالی مولد بودن است؛ یعنی توانایی ساختن، هدایت کردن، انتقال تجربه و اثرگذاری بر نسل بعدی. اگر جوانی را دوران جستوجوی هویت بدانیم، میانسالی را میتوان دوران شکوفایی خرد، تجربه و اثرگذاری اجتماعی نامید؛ دورهای که بهواقع میتواند یکی از زیباترین فصلهای زندگی باشد. اما این ظرفیتهای مثبت، در عمل زمانی شکوفا میشوند که فرد بتواند میان نقشهای متعدد خود تعادل برقرار کند.»
حاتمی در پاسخ به این پرسش که چگونه میتوان بین مسئولیتهای همزمان کار، فرزند، همسر و والدین تعادل عملی ایجاد کرد، میگوید: «یکی از بزرگترین چالشهای میانسالی همین همزمانی چند نقش مهم است. بسیاری از افراد در این سن باید هم مراقب فرزندان خود باشند، هم از والدین سالمند مراقبت کنند، هم مدیریت اقتصاد خانواده را به عهده بگیرند و هم کیفیت رابطه زناشویی و سلامت شخصی خود را حفظ کنند. بنابراین مسأله فقط زیاد بودن کارها نیست؛ مسأله، همزمانی و تراکم نقشهاست.»
از نظر او، اولین گام برای ایجاد تعادل، کنار گذاشتن کمالگرایی است: «تعادل به این معنا نیست که همه کارها باید به کاملترین شکل انجام شوند، بلکه یعنی زمان و انرژی بهصورت هوشمندانه مدیریت شود. اولویتبندی مسئولیتها، تقسیم وظایف در خانواده، استفاده از کمک دیگران، تعیین مرزهای سالم در روابط و اختصاص زمانهایی مشخص برای استراحت و مراقبت از خود، از جمله راههای مؤثر در این زمینه است.» حاتمی بر اهمیت خویشتننوازی و شفقت به خود تأکید میکند و میگوید: «مراقبت از خود یک امتیاز اضافی نیست، بلکه ضرورتی روانشناختی است. فردی که فرسوده شده باشد، نمیتواند بهخوبی از دیگران حمایت کند. شکوفایی فردی نیز در نهایت به رسیدگی بهتر به فرزندان، والدین، همسر و حتی عملکردی مؤثرتر در شغل منجر میشود.»
فرسودگی پنهان
او به الگوهای فرهنگی و تربیتی اشاره میکند که باعث میشوند میانسالها کمتر به خودشان برسند: «یکی از این الگوهای نادرست، فرهنگ فداکاری و ایثارگری افراطی است؛ جایی که فرد ارزش خود را مدام در خدمتکردن به دیگران تعریف میکند. الگوی دیگر، احساس گناه در برابر مراقبت از خود است. بسیاری از افراد وقتی برای خودشان وقت میگذارند، استراحت میکنند، ورزش میکنند یا به علاقهمندیهای شخصیشان میپردازند، دچار عذاب وجدان میشوند. سومین الگو، والدگری بیپایان است؛ وضعیتی که در آن برخی والدین حتی پس از استقلال فرزندان نیز تمام زندگی خود را وقف حل مسائل آنها میکنند. چهارمین الگو هم نقشهای سنتی و جنسیتی است که بویژه زنان را در معرض مسئولیتهای همزمان و سنگین قرار میدهد. اگر این الگوها اصلاح نشوند، بهتدریج فرسودگی روانی، کاهش رضایت از زندگی و افت کیفیت روابط خانوادگی را بهدنبال خواهند داشت.»
بــــرش
احساس ارزشمندی
این روانشناس، بر بازگرداندن احساس ارزشمندی و دیدهشدن به میانسالان تأکید میکند و میگوید: «این کار باید در چند سطح انجام شود. در سطح فردی، هر فرد میانسال باید یاد بگیرد که ارزش او فقط به نقشهای بیرونی یا تأیید دیگران وابسته نیست. او باید برای خود معنا، مراقبت و احترام قائل شود. فعالیتهایی مانند ورزش، مطالعه، یادگیری مهارت جدید، استراحت و تفریح میتوانند به بازسازی احساس ارزشمندی کمک کنند. در سطح خانواده، لازم است نگاه از صرف انتظار داشتن به سمت قدردانی و توجه حرکت کند. شنیدن، توجه کردن و کمک خواستن با احترام، همه اهمیت دارند. در سطح جامعه نیز رسانهها، مدارس و محیطهای کاری باید تصویر واقعبینانهتر و محترمانهتری از میانسالی ارائه دهند و بهجای ستایش یکجانبه جوانی، تجربه، تعهد و پختگی را هم ارزشمند بدانند. در سطح سیاستگذاری هم باید برنامههایی برای سلامت روان، اوقات فراغت، آموزشهای مرتبط با میانسالی و مشارکت اجتماعی این گروه طراحی شود.» حاتمی به یک پیام ساده اما بسیار مهم هم اشاره میکند و میگوید: «بسیاری از میانسالان سالها بدون شکایت، بدون اعتراض و بیسروصدا بار زندگی را به دوش کشیدهاند، اما مانند همه اعضای دیگر خانواده به محبت، توجه و شنیدهشدن نیاز دارند. گاهی یک گفتوگوی صمیمی، یک قدردانی ساده یا حتی پرسیدن این سؤال که «این روزها حالت چطور است؟» میتواند تأثیری عمیق بر حال آنها بگذارد. میانسالان نیز تشنه توجه، محبت، تشویق، تقدیر و واژههای مثبتاند. اگر قرار است خانوادهای سالمتر، روابطی متعادلتر و جامعهای انسانیتر داشته باشیم، باید این نسل را نه فقط بهعنوان انجامدهندگان همیشگی کارها، بلکه بهعنوان انسانهایی با نیازهای عاطفی، روانی و فردی ببینیم. میانسالی، اگر دیده شود، فقط فصل فشار نیست؛ فصل خرد، معنا، ثبات و شکوفایی است.»

