کدام یک دیگری را جا می گذارد:محاصره دریایی یا فشار فزاینده بر اقتصاد جهانی؟
دوئل دو زمان سنج جنگ
یدالله کریمیپور
استاد جغرافیای سیاسی دانشگاه خوارزمی
راهبرد فشار حداکثری که آمریکا و اسرائیل در جریان نبرد مشترک اخیر علیه ایران دنبال کردند، قرار بود در نهایت به بیثباتسازی سیاسی، فروپاشی اقتصادی و تغییر رفتار تهران منتهی شود اما نتیجه نهایی، برخلاف انتظار طراحان آن به پذیرش آتشبس انجامید. این تغییر مسیر بیش از هر چیز به نوع واکنش ایران بازمیگشت که نه فقط در میدان نظامی که در عرصه اقتصادی و ژئوپلتیک نیز معادله را تغییر داد. ایران با پاسخهای متقابل هزینهزا و بهویژه با سطحی از تابآوری اقتصادی که برای طرف مقابل غیرمنتظره بود، این پیام را منتقل کرد که ادامه دکترین فشار حداکثری، لزوماً به فروپاشی ایران و بازگرداندن آن به «عصر حجر» منتهی نخواهد شد. بلکه ممکن است منطقه را وارد جنگی فرسایشی و بیپایان کند؛ جنگی که دامنه تخریب آن از مرزهای ایران فراتر رفته و کل غرب آسیا را در بر بگیرد. در چنین شرایطی، آتشبس تنها راه خروج از بنبست بود.
آنچه توازن را تغییر داد
نبرد ۳۹ روزه نشان داد که قدرت ایران صرفاً در توان موشکی یا ظرفیت هستهای آن خلاصه نمیشود. آنچه توازن را تغییر داد، بیش از هر چیز موقعیت ژئوپلتیک ایران و تسلط آن بر شاهراههای حیاتی انرژی بود. در واقع، ایران توانست از جغرافیا بهعنوان بخشی از قدرت بازدارندگی خود استفاده کند که در محاسبات اولیه ائتلاف مقابل کمتر مورد توجه قرار گرفته بود. سه متغیر ژئواستراتژیک در این میان نقشی تعیین کننده داشتند؛ نخست، تسلط ایران بر «تنگههای دریایی» و بهویژه تنگه هرمز؛ دوم، برخورداری از «عمق استراتژیک» در منطقه و سوم، مجاورت جغرافیایی با پایگاهها و زیرساختهای متحدان آمریکا در خلیج فارس. همین عوامل سبب شد که هرگونه تشدید درگیری به سرعت از مرزهای ایران عبور کرده و کل منطقه را درگیر کند. بنابراین اشراف ایران بر مهمترین آبراه انتقال انرژی جهان موازنه جنگ را تغییر داد. در شرایطی که احتمال اخلال در صادرات نفت و گاز وجود داشت، هزینه اقتصادی ادامه جنگ برای بازارهای جهانی و شرکای منطقهای آمریکا به سطحی غیرقابل تحمل رسید. این مسأله جنگ را از یک بحران منطقهای به تهدیدی علیه اقتصاد جهانی تبدیل کرد. در کنار این مسأله، ایران برخلاف رقبایی که به خطوط مواصلاتی دوربرد وابسته بودند، از مزیت «خطوط داخلی» برخوردار بود. این برتری به تهران اجازه داد دامنه تهدیدات را از خلیج فارس تا مدیترانه و بابالمندب گسترش دهد.
در عمل نوعی «محاصره جغرافیایی معکوس» شکل گرفت که تمرکز دفاعی آمریکا و اسرائیل را دچار آشفتگی کرد. از سوی دیگر استقرار پایگاههای نظامی آمریکا و زیرساختهای حیاتی انرژی در ساحل جنوبی خلیج فارس، جغرافیای منطقه را به «تله استراتژیک» برای مهاجمان تبدیل کرد. به همین دلیل، هرگونه گسترش درگیری میتوانست کل پهنه غرب و جنوب غرب آسیا را به میدان بحران بدل کند. در چنین شرایطی پذیرش آتشبس ضرورتی جغرافیایی برای جلوگیری از فروپاشی نظم انرژی و تهدید امنیت پایگاههای فرامرزی آمریکا بود.
نبرد دو زمانسنج
با وجود برقراری آتشبس، تقابل ژئوپلتیک همچنان ادامه دارد. تردد در تنگه هرمز همچنان تحت نظارت ایران است و در مقابل، آمریکا نیز راهبرد «محاصره دریایی» را دنبال میکند؛ دو روندی که آثار آن در آینده بر کل منطقه نمایان خواهد شد.
ایران طی روزهای اخیر، عملاً با تلاش برای بایکوت دریایی و تجاری مواجه بوده است. این در حالی است که بیش از ۹۰ درصد تجارت خارجی ایران بر دوش بنادر جنوبی، به ویژه خارگ، بندر امام و بندر شهید رجایی قرار دارد.
با این حال، مسأله اصلی در این نبرد سرعت اثرگذاری آن در مقایسه با تبعات جهانی بحران انرژی است. ایران تا زمانی قادر به ادامه مقاومت خواهد بود که هزینه ناامنی انرژی در جهان، سریعتر از آثار تخریبی محاصره دریایی بر معیشت داخلی افزایش یابد. به بیان دیگر، اکنون دو زمانسنج همزمان در حال حرکتاند؛ نخست، زمانسنجی که فرسایش اقتصادی ایران را اندازه گیری میکند و دوم، زمانسنجی که فروپاشی بازارهای جهانی و فشار بر مصرفکنندگان غربی را نشان میدهد. آتشبس دقیقاً در نقطهای شکل گرفت که ائتلاف مقابل دریافت زمانسنج دوم، یعنی بحران جهانی انرژی، با سرعتی بیشتر در حال حرکت است.
در همین حال، ایران توانست از طریق مرزهای زمینی و شبکههای غیررسمی تجاری، مانع از «مرگ لحظهای» اقتصاد خود شود. هرچند در بلندمدت،ادامه این وضعیت چالش برانگیز خواهد بود..
ورود به عصر «نبرد کریدورها»
این جنگ همچنین نشانهای روشن از تحول در جغرافیای انرژی جهان بود. نظم سنتی انرژی که بر محور دریا و تحت تسلط آمریکا شکل گرفته بود، اکنون در حال گذار به شبکهای ترکیبی از مسیرهای زمینی و دریایی است که خطوط لوله، کریدورهای ترانزیتی و پیوندهای زمینی در آن نقشی تعیین کننده پیدا کردهاند. همین تحول سبب شده مدیریت امنیت انرژی دیگر صرفاً از طریق ائتلافهای نظامی موقت ممکن نباشد، بلکه به توافقهای گسترده بینالمللی نیاز داشته باشد. زیرا در نظم جدید، اختلال در یک مسیر، بلافاصله بازارهای جهانی را متأثر میکند و هیچ قدرتی بهتنهایی قادر به تضمین امنیت کامل این شبکه پیچیده نیست. در همین حال جنگ ۳۹ روزه ثابت کرد که غرب آسیا وارد مرحله تازهای از رقابت ژئوپلتیکی شده است که میتوان آن را «نبرد کریدورها» نامید.
در این مرحله، قدرت بازدارندگی به توانایی «قطع جریان» وابسته شده است نه صرفاً انباشتگی تسلیحات نظامی و در همین راستا قطع جریان انرژی، تجارت، حملونقل و زنجیرههای تأمین را شامل میشود. در چنین فضایی، بازیگران منطقهای تلاش میکنند مسیرهای موازی و جایگزین برای تجارت و انتقال انرژی ایجاد کنند تا وابستگی خود را به شاهراههای سنتی کاهش دهند. این روند، سه تحول مهم را آشکار کرده است؛ نخست، رقابت فشرده بر سر کریدورهای موازی؛ دوم، تغییر مفهوم امنیت انرژی از دریا به خشکی و سوم، ورود بازیگران غیردولتی به عرصه مدیریت و کنترل کریدورها. به همین دلیل جنگ اخیر بخشی از فرآیند بازترسیم بازارهای انرژی و تجارت جهانی به شمار میرفت. هر قدرتی که بتواند پیوستگی جغرافیایی خود را حفظ کرده و همزمان کریدور رقیب را ناامن کند، در نظم جدید انرژی دست برتر را خواهد داشت.
استمرار وضعیت نه جنگ، نه صلح
در چنین شرایطی آتشبس فعلی را نمیتوان یک صلح پایدار تلقی کرد. این آتشبس بیشتر به «توقفی فنی» شباهت دارد که برای بازآرایی قوا و بازنگری در امنیت مسیرهای تجاری شکل گرفته است. تداوم آن تا امروز نیز به معنای پایان جنگ ۳۹ روزه نیست، بلکه بخشی از فرآیند آمادهسازی برای مرحلهای جدید از تقابل است. تاریخ نظامی نشان میدهد هنگامی که طرفین یک منازعه، بدون کمترین اعتماد متقابل و با اهدافی کاملاً متضاد پشت میز مذاکره مینشینند، دیپلماسی اغلب به پوششی برای تداوم آمادهسازیهای جنگی تبدیل میشود. اکنون نیز اختلاف بر سر خطوط قرمز هستهای و امنیتی، استمرار محاصره دریایی و تداوم نبرد کریدورها همگی نشان میدهد که رگهای حیاتی تجارت جهانی همچنان در گرو بنبست استراتژیک میان ایران و آمریکا باقی مانده است. همزمان، تمامی بازیگران منطقهای، بدون استثنا، در حال بازسازی توان آسیبدیده و ترمیم بازدارندگی خود هستند. در کنار این مسأله، متغیرهایی مانند فشار تقویم انتخاباتی آمریکا و تلاش روسیه و چین برای مدیریت این باتلاق ژئوپلتیک، بر پیچیدگی وضعیت افزوده است. مجموع این عوامل، منطقه را در وضعیتی میان «نه جنگ، نه صلح» قرار داده است که به سکوتی شکننده شباهت دارد. این شرایط یا به جنگی فرسایشی و طولانی منتهی خواهد شد یا با وقوع اتفاق جدیدی در صحنه نظامی نظم جدید غرب آسیا را شکل خواهد داد.

