جنگ علیه ایران چگونه توازن قوا در غرب آسیا و جهان را بازتعریف کرده است؟
موازنه شکننده در خاورمیانه
با جنگ علیه ایران خاورمیانه وارد عصری از توازن شکننده شده است. کارزار نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، موازنه قوا در خاورمیانه را بازتعریف کرده است، اما برای هیچیک از بازیگران درگیر به یک راهحل راهبردی منجر نشده است. در حالی که دو طرف درگیر در این جنگ، تشدید تنشها را با مهار متقابل تلفیق میکردند، اروپا و چین بر ریسکهای اقتصادی متمرکز شدند و به جای تلاش برای تغییر مسیر جنگ، به مدیریت آسیبپذیری خود در برابر آن پرداختند.این جنگ خسارات گسترده و پیامدهای منفی قابلتوجهی به همراه داشته که ابعاد آن در حوزههای مختلف سیاسی، اقتصادی و... قابل مشاهده است. برنامه توسعه سازمان ملل متحد در آوریل ۲۰۲۶ برآورد کرد که بیش از ۳۰ میلیون نفر در ۱۶۲ کشور در معرض فقر مطلق بر اثر این منازعه قرار دارند؛ موضوعی که گستره جهانی جنگ و همچنین ابعاد خسارت را نشان میدهد.
درگیری بیش از حد آمریکا علیه ایران
راهبرد اصلی آمریکا از آغاز جنگ علیه ایران، جلوگیری از گسترش درگیری به یک جنگ فراگیر بود؛ جنگی که میتوانست ثبات نظم بینالمللی و بازارهای جهانی انرژی را به خطر بیندازد. حتی پس از آغاز جنگ نیز واشنگتن کوشید تنش با تهران را مهار کرده و توازن منطقهای را مدیریت کند، تا درگیر یک جنگ فرسایشی و فاقد چشمانداز پایان نشود.
با وجود این اهداف، این جنگ برای آمریکا کمهزینه نبود. برآورد میشود ایالات متحده تنها در ۱۰۰ ساعت اول کارزار خود علیه ایران حدود ۳.۷ میلیارد دلار هزینه کرده باشد؛ یعنی تقریباً ۸۹۱ میلیون دلار در روز. یکی از مقامات ارشد پنتاگون در اواخر آوریل مدعی شد که هزینه جنگ در دو ماه اول به ۲۵ میلیارد دلار رسیده است، در حالی که برآوردهای مستقل رقمی نزدیکتر به ۵۰ میلیارد دلار را نشان میدهند. این ارقام صرفاً هزینههای دولت آمریکا را شامل میشود؛ هزینههایی که به مصرفکنندگان، به شکل افزایش قیمت بنزین و کالاها، تحمیل شده است در این برآوردها لحاظ نشدهاند.
ناتوانی آمریکا در دستیابی به پیروزی قاطع در این درگیری، همچنین نشاندهنده فرسایش ظرفیت این کشور برای تحمیل یک راهحل راهبردی جامع، همانند دهههای پیشین است. واشنگتن دیگر نه قدرت گذشته را دارد و نه اراده سیاسی لازم برای بازسازی از بالا به پایین خاورمیانه، آنگونه که در سال ۲۰۰۳ تلاش کرده بود. اکنون باید بحرانهای متعدد و همزمان را مدیریت کند؛ امری که نشاندهنده تحولی چشمگیر در ماهیت نقش آن در منطقه است.
ناتوانی اسرائیل در حذف نفوذ ایران
در کل دوره پس از ۷ اکتبر، اسرائیل رویکردی تهاجمی در پیش گرفته است. این رویکرد حول محور بازتنظیم نظم خاورمیانه و تضعیف ایران از طریق هدف قرار دادن تهاجمی زیرساخت گسترده نفوذ آن، شکل گرفته است.
با این حال، تلآویو در دستیابی به یک راهحل نهایی ناکام مانده است؛ چراکه ایران و ساختاری که ایجاد کرده همچنان پابرجاست. علاوه بر این، اسرائیل از نیروهای زمینی لازم برای تحمیل شکستی قاطع بر ایران بیبهره است، واقعیتی که این رژیم را در برابر چشمانداز فرسایشی طولانی بدون نقطه پایان مشخصی قرار میدهد. دوران پس از اسلو به اسرائیل نشان داده است که برتری تاکتیکی لزوماً به ثبات راهبردی نمیانجامد.
توانایی های ایران
ایران نیز به نوبه خود به راهبردی متکی بوده که بر ماندن در «منطقه فشار» بدون فروپاشی استوار است. درواقع ایران بهجای تلاش برای یک پیروزی متعارف بر آمریکا تمرکز خود را بر حفظ انسجام داخلی و نگهداشتن ساختار پایدار از نفوذ منطقهای قرار داده است. ایران توانایی قابلتوجهی در جذب فشارهای نظامی، اقتصادی و سیاسی نشان داده و همزمان از مذاکره و تشدید کنترلشده تنش استفاده کرده است. به این ترتیب، دشمنان خود را از دستیابی به نتیجه نهایی مورد نظرشان محروم کرده است.
غیبت راهبردی اروپا
اروپا در این درگیری به عنوان بازیگری حاشیهای ظاهر شده است. وابستگی آن به انرژی خاورمیانه و کریدورهای دریایی به مشارکت مؤثر نظامی یا سیاسی منجر نشده است؛ کشورهای اروپایی مدتهاست این حوزه را به ایالات متحده واگذار کردهاند و آمادگی جایگزینی آن را ندارند. از آغاز این درگیری، بروکسل با توجه به محدودیتهای ساختاری خود، دیپلماسی محتاطانهای را در پیش گرفته است، حتی در حالی که هزینه اقتصادی جنگ از طریق افزایش قیمت انرژی و قبوض گرمایش به خانههای سراسر قاره اروپا رسیده است. این تناقض میان وابستگی ساختاری به ثبات منطقه و ناتوانی در شکلدهی به آن، نقش اروپا را در طول جنگ تعریف کرده است. بدتر از آن برای اروپا، آشفتگی مالی جهانی نیز با کاهش بازارهای سهام و افزایش بازده اوراق قرضه دولتی سرعت گرفته است؛ در نتیجه دولتهای اروپایی ناچارند پیامدهای اقتصادی جنگی را مدیریت کنند که خارج از مرزهایشان آغاز شده است.
سود چین
چین شاید به عنوان مهمترین ذینفع این منازعه باشد. البته پکن هزینههای اقتصادی واقعی ناشی از اختلال در تنگه هرمز را متحمل شده است، اما این درگیری همچنین به عنوان یک آزمون فشار برای اقتصاد آن عمل کرده، آزمونی که چین با موفقیت کامل از آن عبور کرده است. چین به دلیل ذخایر راهبردی، تنوع تأمینکنندگان و ظرفیت رو به رشد انرژیهای تجدیدپذیر، نسبت به بسیاری از کشورهای آسیایی برای شوکهای نفتی آمادگی بیشتری دارد.
در کوتاهمدت، این کشور توانسته منافع ژئواکونومیک به دست آورد، در حالی که از هزینههای مستقیم نظامی و سیاسیای که سایر قدرتهای بزرگ را محدود میکند، اجتناب کرده است. بهطور کلیتر، چین به دلیل تمرکز غرب بر این بحران، مزیت راهبردی بیشتری نیز کسب کرده است؛ درگیری علیه ایران حجم عظیمی از مهمات ایالاتمتحده را مصرف کرده که جایگزینی آنها در کوتاهمدت دشوار خواهد بود و این امر به پکن آزادی عمل بیشتری برای فعالیت در منطقه هند و اقیانوس آرام داده است. در نتیجه، این درگیری حتی در چهارچوب یک نظم بینالمللی نیمهکارآمد روند انتقال مرکز ثقل جهانی به سمت شرق را تقویت میکند.
ارزش خوداتکایی در خلیج فارس
دراین درگیری کشورهای شورای همکاری خلیج فارس خود را در موقعیت تهدید مستقیم یافتند. آنها در این جنگ محدودیتهای اتکا به چترهای امنیتی خارجی را دریافتند. این جنگ تأیید کرد که امنیت در یک محیط منطقهای بسیار سیال را نمیتوان بهراحتی ایجاد کرد؛ بلکه ایجاد آن نیازمند ساخت ظرفیتهای بومی قویتر و تابآورتر است. این ظرفیتها شامل تولیدات دفاعی، امنیت زنجیره تأمین، تنوعبخشی به شراکتها و ایجاد ابزارهای بازدارندگی مستقل است که بتوانند شکافهای امنیتی را پر کنند.
منبع: National Interset
برش
توازن شکننده
آنچه از این منازعه پدیدار میشود، یک نظم جدید نیست، بلکه فرسودگی نظم قدیمی است؛ جنگ علیه ایران به بازتوزیع زیانها در درون نظامی بینالمللی انجامیده است که به سوی پیچیدگی بیشتر حرکت میکند. هر بازیگری با دستاوردهای نسبی که کمتر از پیروزی است و زیانهای معوقهای که کمتر از شکست محسوب میشود، از این میدان بیرون آمده است. تا زمانی که این وضعیت ادامه دارد، پرسشی که همه طرفها باید بپرسند این نیست که چه مقدار مزیت راهبردی میتوانند به دست آورند، بلکه این است که چه مقدار رنج اقتصادی میتوانند تحمل کنند.

