تهیهکننده «دلربا» از استراتژی برای کشف لایههای انسانی تعلق به سرزمین میگوید
دلربایی وطن در آرامش یک گفتوگو
نیلوفر ساسانی
گروه فرهنگی
گاهی لازم است کسی روبهرویمان بنشیند و یادآوری کند که هنوز میشود عاشق این سرزمین بود؛ عاشقی از جنس ماندن، ساختن و مسئولیتپذیری. «دلربا» همین یادآوری آرام است؛ تجربه زیستن با کسانی که عشقشان به وطن، شعار نیست، بلکه بخشی از زیست روزمرهشان است. تجربه میهمانان این برنامه، نه حکایت صرف موفقیت که بازتابی از درگیریهای درونی آنها با مفهوم وطن است؛ همانها که مخاطب را به تأمل وامیدارند: ما با این کشور چه میکنیم و این کشور با ما چه کرده که هنوز دوستش داریم؟
این ایده هر چند جذاب اما در اجرا بر لبه تیغ حرکت میکند. اینکه چگونه میتوان از دلبستگی گفت، بدون آنکه این گفتوگوها به تجلیلهای یکسویه کلیشهای تبدیل شود؛ چالشی که به نظر میرسد سازندگان برنامه در اتاق فکر خود با آن روبهرو بودهاند. انتخاب هوشمندانه مهرانه مهینترابی با عنوان «میزبان» در تیتراژ به جای واژههای تکرارشونده مجری و کارشناس، کلید فهم این استراتژی است. استفاده از گرمای صوتی و چهره خاطرهساز او، مخاطب را به آرامش دعوت میکند؛ دیدن او در حال چای ریختن و نشستن در تراس، پیش از آنکه گفتوگویی آغاز شود، مخاطب را نه در جایگاه یک قاضی، بلکه در موقعیت یک همنشینی صمیمانه قرار میدهد و از سوی دیگر دکور بیتکلف و اصرار بر فضای یک خانه ایرانی، مخاطب را مجاب میکند تا کلمات میهمان درباره ایران را نه از سر اجبار پاسخ به سؤال که از سر درددلهای خانگی بشنود.
با این همه، آزمون اصلی «دلربا» در قسمتهای آینده در همینجا رقم میخورد: آیا روایتهای میهمانان از عشق به وطن، قدرت آن را دارد که به لایههای عمیقتر رنج و تردید نقب بزند یا در سطح یک تصویر تزئینی باقی میماند؟ گرچه خود برنامه ادعای تحلیل چالشها را ندارد و بیشتر شبیه به دعوتی است به یک معاشرت دوستانه برای یادآوری نقاط پیوند ما با سرزمینمان، اما اگر برنامه بتواند به لایه رنجها و تردیدهای این بازگشتها هم نفوذ کند، میتواند به یک سند اجتماعی ارزشمند بدل شود.
عطا پناهی که پیشتر در برشی از زندگی پرویز دهداری با فیلم «پرویز خان»، به مفهوم تعهد به سرزمین پرداخته بود، حالا در آزمونی متفاوت، همان دغدغهها را در بستری از جنسِ گفتوگو پی میگیرد. درباره مهندسی این اتمسفر انسانی و دغدغههای پشت صحنه «دلربا»، با او همکلام شدهایم.
ایده «دلربا» از مفهوم دلبستگی شروع شد؛ چه شد که این ایده در نهایت به «ایران» بهعنوان نقطه مشترک همه میهمانها رسید و نه هر دلبستگی دیگری؟
در مسیر شکلگیری «دلربا»، ما با مفهوم دلبستگی از زاویهای انسانی روبهرو بودیم؛ اینکه هر آدمی در زندگی، چیزی یا کسی دارد که قلبش به آن گره خورده است. برای یکی خانواده است، برای دیگری هنر، خاطره، رویا یا حتی یک مسیر سخت در زندگی. اما وقتی بیشتر درباره میهمانها و روایتهایشان فکر کردیم، متوجه شدیم پشت بسیاری از این دلبستگیها، یک نقطه مشترک پنهان وجود دارد؛ «ایران.»
نه فقط به معنای جغرافیا یا یک اسم، بلکه بهعنوان حسی از تعلق، خاطره، فرهنگ و زیستن. دیدیم حتی آدمهایی که از موضوعات کاملاً متفاوت حرف میزنند، در نهایت به شکلی با این سرزمین پیوند دارند؛ در زبانشان، در خاطراتشان، در نوع نگاهشان به زندگی و حتی در امیدی که برای آینده دارند. برای همین احساس کردیم ایران میتواند نخ نامرئیای باشد که همه این روایتهای پراکنده را به هم وصل میکند. برای من مهم بود که در «دلربا»، ایران نه به شکل شعاری، بلکه از دل تجربههای شخصی آدمها دیده شود. یعنی مخاطب، ایران را در احساسات و زندگی میهمانها کشف کند؛ در عشق یک مادر، در دغدغه یک پزشک، در تلاش یک مخترع یا در خاطرهای ساده که هنوز در ذهن کسی زنده مانده است. در واقع «دلربا» تلاش میکند بگوید شاید آن چیزی که خیلی از ما را با همه تفاوتها، هنوز به هم وصل میکند، همین حس تعلق به ایران باشد؛ حسی آرام، عمیق و انسانی.
در «دلربا» با آدمهایی مواجهیم که با وجود امکان زندگی بیرون از ایران، تصمیم گرفتهاند برگردند یا بمانند. از نگاه شما این «عشق به وطن» بیشتر یک حس شخصی است یا یک تصمیم آگاهانه و حتی پرهزینه؟
فکر میکنم در بسیاری از آدمهایی که در «دلربا» با آنها روبهرو میشویم، این موضوع ترکیبی از هر دو است؛ هم یک حس عمیق و شخصی و هم یک انتخاب آگاهانه که گاهی هزینههای زیادی دارد. بعضی از این آدمها میتوانستند زندگی آرامتر، امکانات بیشتر یا آینده قابل پیشبینیتری در جای دیگری داشته باشند، اما چیزی در وجودشان آنها را دوباره به ایران برگردانده یا باعث شده بمانند. به نظرم این فقط یک تصمیم منطقی نیست؛ بیشتر شبیه نوعی پیوند عاطفی و ریشهدار است. انگار آدم، بخشی از خودش را نمیتواند از سرزمینش جدا کند. اما در عین حال، نمیشود انکار کرد که ماندن یا برگشتن، برای خیلی از این افراد یک انتخاب ساده و بیهزینه هم نبوده است. اتفاقاً چیزی که برای من جذاب بود، همین آگاهی پشت این تصمیمها بود؛ اینکه این آدمها با شناخت دشواریها، باز هم ترجیح دادهاند سهمی در ساختن، آموزش دادن، خلق کردن یا زندگی کردن در ایران داشته باشند. در «دلربا» تلاش نکردیم این انتخاب را قهرمانانه یا شعاری نشان بدهیم؛ بیشتر میخواستیم بفهمیم چه چیزی باعث میشود آدم، با وجود همه پیچیدگیها، هنوز احســــاس کند اینجــا خانه اوست. شایــــد پاسخ هر میهمان متفاوت باشد، اما در همه آنها یک حس مشترک وجود دارد؛ اینکه رابطه انسان با وطن، فقط یک رابطه جغرافیایی نیست، بلکه بخشی از هویت، خاطره و احساس اوست.
برنامه «دلربا» پیش از جنگ تحمیلی تولید، اما در این فضا پخش شد. به نظرتان در این شرایط، «دلربا» فقط تسکیندهنده است یا تلاشی برای ارائه روایتی تازه از ماندن و ساختن در ایران؟
من فکر میکنم امروز مخاطب فقط به آرامش احتیاج ندارد؛ به معنا هم احتیاج دارد. اینکه بداند چرا باید بماند، چرا باید بسازد و چرا هنوز میشود به آینده فکر کرد. «دلربا» نمیخواهد نسخه بدهد یا کسی را قضاوت کند؛ فقط تلاش میکند روایت دیگری را هم کنار روایتهای تلخ و پرتنش نشان بدهد؛ روایتی که در آن، ماندن فقط تحمل کردن نیست، بلکه میتواند شکلی از عشق، مسئولیت و امید باشد. شاید مهمترین کاری که «دلربا» انجام میدهد این است که ایران، مملو از آدمهایی است که هنوز در آن زندگی میکنند، دوستش دارند و برای بهتر شدنش تلاش میکنند. البته شش قسمت از «دلربا» هم در ایام جنگتحمیلی ضبط شده که تماشای آنها هم حال و هوای خودش را دارد.
انتخاب مهرانه مهینترابی برای اجرا برای خیلیها غیرمنتظره بود. دقیقاً چه چیزی در شخصیت یا جهانبینی او دیدید که حس کردید میتواند گفتوگوهای ایرانمحور را از سطح شعار عبور بدهد؟
چیزی که در خانم مهینترابی برای من مهم بود، فقط سابقه بازیگری یا محبوبیتشان نبود؛ نوعی وقار، آرامش و صداقتی بود که در شخصیت و حضورشان وجود دارد. ایشان از آن دسته چهرههایی هستند که مخاطب حس میکند زندگی را لمس کردهاند و حرفی که میزنند، از تجربه و احساس میآید، نه از اجرا. برای من مهم بود که مجری برنامه، خودش تبدیل به «فضا» شود؛ فضایی امن و آرام که میهمان بتواند در آن، بدون ژست و اغراق، از خودش و دلبستگیهایش حرف بزند. خانم مهینترابی این ویژگی را داشتند که گفتوگو را به سمت نمایش و هیجان مصنوعی نمیبردند، بلکه اجازه میدادند احساس واقعی آدمها دیده شود. از طرف دیگر، فکر میکنم ایشان در ذهن مخاطب ایرانی، یادآور نوعی اصالت و نجابت هستند؛ ویژگیای که باعث میشود وقتی درباره ایران، خاطره، تعلق یا امید صحبت میشود، حرفها حالت شعاری پیدا نکند و بیشتر شبیه یک گفتوگوی صمیمی و انسانی باشد. در واقع انتخاب ایشان برای من فقط انتخاب یک مجری نبود؛ انتخاب لحنی بود که «دلربا» باید با آن روایت میشد.
«دلربا» برخلاف بسیاری از تاکشوها به سمت چالش و تنش نمیرود و فضای آرامتری دارد. این یک انتخاب آگاهانه برای رسیدن به عمق بوده یا محدودیتی در فرم برنامه وجود داشته است؟
کاملاً یک انتخاب آگاهانه بود. ما احساس میکردیم امروز آدمها بیشتر از هرچیزی، به شنیده شدن و آرامش احتیاج دارند. در «دلربا» تلاش کردیم به جای هیجان لحظهای، به احساس و عمق انسانی برسیم؛ چون باور داشتیم بعضی گفتوگوها در سکوت و آرامش، صادقانهتر و ماندگارتر میشوند.
شما پیشتر در «پرویز خان» هم سراغ شخصیتی رفتید که نوعی تعهد و ماندن در ایران را نمایندگی میکرد. «دلربا» را ادامه همان دغدغه میبینید یا تجربهای متفاوت در مواجهه با مفهوم «وطن»؟
فکر میکنم ریشه هر دو اثر به یک دغدغه مشترک برمیگردد؛ مسأله تعلق، مسئولیت و رابطه آدم با وطن، اما زاویه نگاهشان متفاوت است. در «پرویز خان» بیشتر با یک شخصیت مشخص و یک روایت دراماتیک روبهرو بودیم؛ انسانی که در سکوت و بدون ادعا، به ماندن و ساختن باور دارد. او اهل شعار نبود؛ بیشتر با سکوت، پشتکار و وفاداریاش شناخته میشد. جذابیت آن شخصیت در این بود که وطندوستی را در عمل، استمرار و صبر نشان میداد. اما در «دلربا» این مفهوم از دل زندگی آدمهای مختلف روایت میشود؛ آدمهایی واقعی با تجربهها و جهانهای متفاوت. اگر «پرویز خان» بیشتر درباره ایستادگی بود، «دلربا» درباره دلبستگی است؛ درباره اینکه چه چیزی هنوز آدمها را به ایران، به زندگی و به آینده پیوند میدهد. اینجا دیگر با یک قهرمان واحد طرف نیستیم؛ یکی با علم، یکی با هنر، یکی با مادری کردن، یکی با ساختن و آموزش دادن. در واقع «دلربا» بیشتر تلاش میکند آن لایه احساسی و انسانی رابطه آدمها با وطن را کشف کند.
اگر از زاویهای کاملاً شخصی نگاه کنید، «دلربا» برای خود شما چه آوردهای داشته است؟ آیا در روند شنیدن این روایتها، چیزی درباره ایران، مردم یا حتی درباره خودتان دوباره کشف کردهاید؟
اگر بخواهم کاملاً شخصی به آن نگاه کنم، فکر میکنم «دلربا» بیشتر از اینکه فقط یک برنامه برای من باشد، تبدیل به یک تجربه انسانی شد. در روند گفتوگو با میهمانها، بارها احساس کردم تصویری که ما از جامعه و آدمها در ذهنمان میسازیم، گاهی خیلی محدودتر و تلختر از واقعیت است. چیزی که من دوباره کشف کردم، این بود که هنوز در میان همه خستگیها و ناامیدیها، آدمهای زیادی هستند و بیادعا مشغول ساختن، کمک کردن، خلق کردن و دوست داشتناند. شاید کمتر دیده شوند، اما حضورشان واقعی است و همین برای من امیدبخش بود. از طرف دیگر، «دلربا» باعث شد خودم هم دوباره به مفهوم تعلق فکر کنم. اینکه چرا بعضی آدمها با وجود همه دشواریها هنوز دلشان با این سرزمین است. فکر میکنم این برنامه بیش از هر چیز، به من یادآوری کرد که هنوز میشود ایران را از زاویهای انسانیتر دید؛ نه فقط از دریچه برخی چالشها، بلکه از دریچه آدمهایی که هنوز زندگی را دوست دارند و برایش
تلاش میکنند.

