گزارش میدانی «ایران» از مدیریت زنان بر هفت بومگردی، احیای هشت قنات و تولید صنایع دستی که روستای «شفیع آباد» را ثبت جهانی کرد
رویش امید بر کرانه کویر
پای گردشگر که به روستای «شفیعآباد» در شهداد -دروازه ورود به کویر لوت- باز شد، اهالی کمکم دست رد به سینه کاروانهای قاچاق زدند. شفیعآبادیها کشاورزی میکردند اما سالها بود که گاهی راه نان در این حوالی، از دل بیابان و بارهای پنهانی میگذشت؛ بارهایی که زندگی بسیاری را دود میکرد اما زندگی برای مردم شفیعآباد بازی دیگری در آستین داشت. آنها برخلاف خیلیها، به این بازی تازه «آری» گفتند. در ابتدای داستان، قرار نبود شفیعآباد لوکیشن این قصه باشد. در طرحها و نقشهها، روستای دیگری را برای حضور گردشگران در نظر گرفته بودند اما در سال ۱۳۸۰، سرنوشت، خطی تازه روی نقشه کشید و نام شفیعآباد را در حاشیهای پررنگ نوشت؛ آغازی که حالا ۲۵ سال از آن میگذرد. برای دیدن شفیعآباد آن روزها، لازم نیست به ۲۵ سال پیش سفر کنید؛ کافی است سری به یکی از روستاهای اطراف بزنید؛ فاصله را میشود از چهره مردمی که تحت فشارهای اقتصادی و معیشتی هستند دید. اما اینجا در شفیعآباد، بچههایی که «آب زیر پوستشان دویده.» لبخندهایشان رنگ سلامتی دارد و سفیدی دندانهایشان چشم را مینوازد؛ گویی خود روستا جوانتر شده است. امروز، در کوچههای شفیعآباد، صحنههایی میبینی که شاید تا چند دهه پیش در خیال هم نمیگنجید؛ زنانی آیفون به دست، در رفتوآمد میان خانه و بومگردیاند؛ زنانی که پشت فرمان خودروهای آفرود مینشینند، برای میهمانان کویر تور میچینند، برنامه میریزند، مدیریت هفت بومگردی و یک هتل را برعهده دارند، صنایع دستی درست میکنند و تا الان ۸ قنات را احیا کردهاند. البته آنها و بومگردیهایشان، تنها دو دلیل اصلی ثبت جهانی روستا هستند. بیابان ثبت جهانی شده «لوت» و «ماراتن لوت» نیز از دیگر دلایلی است که سال گذشته شفیعآباد را در میان لیست بهترین دهکدههای جهانی سازمان ملل برای سه سال قرار داد. شفیعآباد برای آنکه در این فهرست باقی بماند، باز هم باید ادامه دهد و همچنان میزبان گردشگران جهان باشد.
زهرا کشوری
دبیر گروه زیستبوم
خاله سکینه
خاله سکینه زیر سایه گسترده شاخههای نخل و در پناه درختان کهُور و کنار، در حیاط باصفای بومگردیاش نشسته است؛ با همان لهجه شیرینش، خاطرهها را مثل دانههای تسبیح یکییکی از دل سالها بیرون میکشد. وقتی از گذشته حرف میزند، انگار زمان آرامآرام به عقب برمیگردد؛ به روزهایی که هنوز کسی در شفیعآباد نمیدانست گردشگری قرار است سرنوشت یک روستا را عوض کند.
امروز بیشتر گردشگران ایرانی و خارجی او را با نام «خاله سکینه» میشناسند؛ زنی که آبگوشتهایش برای خیلیها طعم ساده و خوش یک خانه گرم روستایی را دارد. اما روزی که همه چیز شروع شد، او فقط زنی بود در خانهای ساده با دیوارهای کاهگلی و یک اتاق کوچک.
آن روز، آقا مصطفی (همسرش)، مردی غریبه و کوله به دوش را به خانه آورد؛ گردشگری خارجی که بیخبر از آینده، قرار بود نقطه عطف زندگی آن خانواده شود. خاله سکینه با لبخند آن صحنه را به یاد میآورد:«آن موقع فقط یک اتاق داشتیم. وسط اتاق پرده کشیدیم؛ ما یک طرف خوابیدیم، گردشگر هم طرف دیگر.»
آن مرد خارجی شب را در همان اتاق ماند؛ از سکوت کویر لذت برد، زیر آسمان پرستاره لوت خوابید و از سفره ساده خاله سکینه خورد. وقتی که رفت، هزینه اقامتش را به دلار پرداخت. اما آن اسکناسها فقط بهای کویرگردی نبود؛ نشانه راهی تازه بود. از همانجا بود که سکینه و مصطفی فهمیدند میشود از میهماننوازی هم نان درآورد.
خاله سکینه که حالا به مدد همین معاشرتها، واژههای انگلیسی را با لهجهای صمیمی بر زبان میآورد، داستان را به روزگاری میبرد که گردشگری در روستا طفلی نوپا بود:«اوایل مردم نمیدانستند توریست چیست. وقتی اتوبوس مسافران میرسید، اهالی کنار در خانههایشان میایستادند و با اشتیاق برایشان دست تکان میدادند و میگفتند «بایبای!» آن جو ساده و بیریا برای خارجیها شگفتانگیز بود.
مردم کمکم با گردشگر خارجی آشنا شدند. خاله سکینه با خنده میگوید:«باور کنید آن زمان، دیگر مردم به جای سلام میگفتند هِلّو!» (و او لامِ هلو را با چنان تشدیدی ادا میکند که شیرینی آن لحظه در فضا میپیچد.)
گردشگران هم کمکم بیشتر شدند. خاله سکینه میگوید روزهایی بوده که شبی ۲۵ تا ۴۰ گردشگر خارجی در اقامتگاهش جا میگرفتهاند. درآمد خوب بود و گردشگر خارجی زیاد؛ آنقدر خوب و زیاد که خانوادههای دیگر هم به فکر ساختن بومگردی افتادند. همان رونق بود که مسیر زندگی خیلیها را عوض کرد.
او خاطره آن سالها را با جزئیات تعریف میکند؛ سالهایی که گردشگران فقط میهمان نبودند و به بخشی از خانه تبدیل میشدند. در آشپزخانه به او کمک کرده و سالاد خرد میکردند، کنار سفره مینشستند و برای یاد گرفتن غذاهای ایرانی کنجکاوی نشان میدادند. خاله سکینه میگوید:«آن زمان علی و ایوب هنوز خیلی کوچک بودند…»
بعد با دست به ساختمان بومگردی که معماری کویری دارد، اشاره میکند و ادامه میدهد:«وقتی اینجا را ساختیم، زهرا تازه پنج ساله شده بود.»
خانه دوست
زهرا، دختر خاله سکینه، روایت را با آوردن دو دفتر قطور ادامه میدهد؛ دفترهایی که صفحههایشان پر از دستنوشتههایی به زبانهای مختلف دنیاست. زهرا با سرانگشتانش کلمات را لمس میکند و میگوید:«در همه این یادگاریها یک حس مشترک هست. توریستها بارها نوشتهاند که اینجا برایشان نه یک اقامتگاه گذری که خانه خودشان بوده است. با وجود تفاوت زبان، گویی سالهاست ما را میشناسند. انگار دیدار اول نبود؛ بازگشت به خانه بود. همین صمیمیت بود که نام شفیعآباد را در جهان سر زبانها انداخت.»
زهرا به سال گذشته اشاره میکند که چمدانش را بست و به نمایندگی از مردم روستایش به چین رفت تا لوح ثبت جهانی شفیعآباد را بهعنوان یکی از «بهترین دهکدههای گردشگری جهان» دریافت کند. او میگوید:«فاصله میان آن اتاق کوچک پرده کشیده در کودکیاش و تالار رسمی در چین، راهی بود که از دل همان میهماننوازیها آغاز شد.»
خاله سکینه رشته کلام را به دست میگیرد و از روزهایی میگوید که کاروانسرای قدیمی و تاریخی مرمت شد و مردم بساط صنایع دستیشان را آنجا پهن کردند. از «گردشگری غذا» میگوید و آبگوشت معروفی که توریستها را شیفته کرده بود: «آبگوشت ما چنان زیر دندانشان مزه میکرد که بعد از خوردن یک کاسه، دوباره به آشپزخانه میآمدند و میپرسیدند: میشود باز هم از این آبگوشت به ما بدهید؟»
همین شهرت بود که باعث شد نام بومگردی «خانه سکینه» در «لونیپلنت»؛ معروفترین کتاب راهنمای گردشگری جهان، ثبت شود؛ جایی که به مسافران توصیه شده اگر به شفیعآباد کرمان میروند، آبگوشت خاله سکینه را از دست ندهند. حالا زیر سایه همان کنار و کهور، وقتی خاله سکینه از گذشته حرف میزند، اندکی حسرت در صدایش هست. رونق آن سالها مثل قبل نمانده؛ کرونا به گردشگری ضربه زد و سایه جنگ هم وضعیت را سختتر کرده است. قطعی اینترنت راه دعوت گردشگر را بسته است، با این حال، خاله سکینه اهل گلایه نیست. نگاهش را از حیاط میگیرد، لبخند کمرنگی میزند و میگوید:«الان هم خوب است، خدا را شکر. ما اهل ناشکری نیستیم. مسافرها کمکم برمیگردند.»
بازگشت به ریشهها
بومگردی خاله سکینه تنها بومگردی شفیعآباد نیست. امروز روستا هفت بومگردی دارد. در اینجا مدیریت همه بومگردیها بر عهده زنان است. هرچند مدیران زن برخی از بومگردیها، ترجیح میدهند همسرشان یا آنطور که خودشان میگویند «آقایشان» به جای آنها با خبرنگار «ایران» صحبت کنند. یکی از آنها «مریم زیارتگاهی» است که رشته سخن را به همسرش، محمد محبی، رئیس شورای روستا میسپارد تا او روایتگر این داستان باشد.
محبی، حکایت هجرتی معکوس را روایت میکند. نزدیک به هفده سال کرمان خانه آنها بود. در هیاهوی شهر، کار و زندگیشان را بنا کرده بودند، اما جانشان در گرو این خاک بود. وقتی دیدند شفیعآباد دوباره قد راست کرده، وقتی تپش حیات و زمزمه گردشگران در کوچههایش پیچید، تاب نیاوردند. محبی میگوید:«با خودمان گفتیم چرا برنگردیم؟ اینجا زادگاه ماست؛ ریشه ما در این ریگزارهاست.»
بازگشت به روستا، گذشتن از آسایش شهر و دل سپردن به سختیهای کویر، تصمیمی جسورانه بود. محبی میگوید:«شکر خدا که برکت به این خاک بازگشته است. البته همیشه مسیر هموار نبود؛ تلخی روزهای کرونا، جنگ و سکوت سنگینی که بر جادهها حاکم شد، ما را آزرد.» اما شفیعآباد صبور است. بعد از هر طوفان، دوباره آفتاب رونق میدمد، بویژه از آن روزی که نام این دیار در فهرست جهانی درخشید.
محبی اعتقاد دارد این افتخار، حاصل عرقریزان روح آدمهای بسیاری است؛ از اهالی صبور روستا گرفته تا مسئولانی که دلشان برای این مرزوبوم میتپید.
آنچه قاب این گفتوگو را تماشایی میکند، بستر آن است. معماری این بومگردی، نه از آهن و سیمان که از نخل و حصیر جان گرفته است. پشت سر محبی، کلبهای سنتی (کپر) با سقفهای مخروطی و دیوارههای حصیری، یادآور پیوند عمیق انسان با طبیعت است. دیوار آجری قدیمی و نخلهای بلندقامت در پسزمینه، گواهی میدهند که این فضا، فقط فضایی تازه ساخته شده نیست؛ بلکه معماری ای است که نسلها در آن زیستهاند. از نگاه محبی، شفیعآباد تنها یک نقطه روی نقشه نیست، بلکه دروازهای به سوی شگفتیهای لوت است. «مسافر که میآید، شیفته افسون کویر میشود. آنها را به «گندمبریان» میبریم؛ جایی که خورشید بیواسطهتر از هر جای دیگری به زمین میرسد. از آبشار «رود شور» و «تپههای تخممرغی» برایشان میگوییم که گویی دست طبیعت آنها را مثل گوهرهایی در دل شنها نشانده است.»
تا قبل از آنکه اینترنت قطع شود، آوازه این روستای دورافتاده، نه فقط با کاروانها که با امواج فضای مجازی به گوش جهانیان میرسید. محبی میگوید:«اینترنت، مرزها را برمیدارد و صدای ما را به دوردستها میبرد، هرچند که هنوز هم بهترین تبلیغ، خاطره خوشی است که مسافر با خود به خانه میبرد.» او از سادگی شگفتانگیز میهمانان فرنگی میگوید:«عجیب است که این گردشگران، از ژاپن گرفته تا قلب سوئیس، چقدر با گرمای کویر رفیقاند. در اوج هرم تابستان، به جای پناه گرفتن در سایه خنکای مصنوعی، روی همین تختهای چوبی حیاط مینشینند و از تماشای آسمان لذت میبرند. غذای گیاهی را به غذای گوشتی ترجیح میدهند و با چنان شوقی از آن یاد میکنند که گویی لذیذترین طعام جهان را چشیدهاند.»
عضو شورای روستا به آجرها و کاهگلهایی که بر تن کوچهها مینشیند، با امید مینگرد. میگوید که میراث فرهنگی دست به کار شده و جان تازهای به کالبد روستا دمیده است. کوچهها کاهگل و سنگفرشها زیر پای مسافران پهن میشوند و ورودی روستا آراسته میشود. او از «ماراتن لوت» بهعنوان ضرباهنگ تند زندگی در روستا یاد میکند؛ رویدادی که در آن، بومگردیها تا آخرین اتاق پر از شور و هیاهوی دوندههای داخلی و خارجی میشوند.
محبی، عضو شورای روستا میگوید:«این ماراتن که آقای معین افضلی برگزار میکند، هر سال صدها نفر را از کشورهای مختلف به این منطقه میکشاند؛ ششصد، هفتصد نفر و… همین رویداد کمک بزرگی بود که دنیا بیشتر با شفیعآباد آشنا شود.» وقتی دوندهها به کویر میآیند، ظرفیت بومگردیهای شفیعآباد چنان پر میشود که جای سوزن انداختن نیست.
چگونه شفیعآباد جهانی شد
وقتی نام شفیعآباد در فهرست نامزدهای بهترین دهکدههای گردشگری جهان قرار گرفت، خیلیها بهتزده شدند؛ اما برای مردم روستا، این اتفاق حاصل یک شب نبود. ریشههایش سالها پیش کاشته شده بود؛ میان خاک داغ لوت و دستهای پینهبسته زنانی که تصمیم گرفتند سرنوشت روستا را با دستان خودشان بازنویسی کنند.
زهرا شفیعآبادی، با همان انرژی همیشگیاش، از آن روزها میگوید؛ روزهایی که تازه خبر نامزدی شفیع آباد در فهرست جهانی منتشر شده بود: «از اسفند سال 1403 که اعلام شد شفیعآباد بین هشت روستای برگزیده قرار گرفته، کار ما تازه شروع شد. باید دنیا را از پشت صفحهها، از توی همین گوشیها، با روستایمان آشنا میکردیم.» سال 1404 جنگ تحمیلی دوم شروع شد و ارزیابان سازمان جهانی گردشگر نمیتوانستند به ایران بیایند. بنابراین اهالی شفیع آباد تصمیم گرفتند روستایشان را از دریچه فضای مجازی به ارزیابان نشان دهند. زهرا میگوید: «شروع کردیم به محتوا تولید کردن از روستا. می خواستیم آداب و رسوم، طبیعت و تاریخ، فرهنگ و... خودمان را به جهان نشان بدهیم.»
اما پیش از همهچیز، زهرا از «ویژگی منحصربهفرد» شفیعآباد میگوید؛ چیزی که به قول خودش، اسم روستا را در جهان پررنگ کرد: «شفیعآباد را به شوخی؛ اما با افتخار، میگویند «روستای زنانه». خیلی از کارهای مهم اینجا روی دوش زنهاست. مدیریت بومگردیها، تولید صنایع دستی، تورهای گردشگری و بخش بزرگی از گردشگری روستا را زنها میچرخانند. این خودش یک شاخص مهم برای ثبت جهانی بود.» اما فقط بومگردیها و زنان مدیر آن و صنایع دستی تولیدی آنها، شفیع آباد را جهانی نکرد.
وقتی پای لوت در میان باشد، ماجرا فقط یک روستا نیست؛ ماجرای دوستی دیرینه با پهنهای است که به ثبت جهانی رسیده.
زهرا ادامه میدهد: «همنشینی ما با بیابان لوت، بزرگترین مزیتی بود که کمک کرد توی این فهرست باشیم. لوت جایی است که هر گوشهاش شگفتی دارد؛ از گندمبریان تا کلوتها. روستای ما دروازه همین شگفتیهاست.»
اما زیباییهای طبیعی هم تنها دلیل جهانیشدن نبود. شفیعآباد هنوز روح معماری قدیم را در جان خود نگه داشته است: «کوچهباغهای قدیمی، خانههای کاهگلی، قلعهای از دوره قاجار، کاروانسراهای مرمتشده… همه اینها باعث شدند داورها بفهمند شفیعآباد فقط یک مقصد گردشگری نیست؛ یک سبک زندگی است.»
آیا روستای شفیع آباد «زنانه» است؟
پاسخ به این سؤال از سوی روستاییان، هرچند متفاوت است اما تمام جوابها نشان از حضور جدی و مؤثر زنان دارد. نجمه راز، دهیار روستا میگوید: «در کنار زنان، مردان روستا نیز در گردشگری فعالاند؛ بسیاری از آنها با خودروهای آفرود، گردشگران را به دل کویر میبرند و در امور اقامتگاهها همکاری میکنند.»
با این حال، گردشگری تنها منبع درآمد روستا نیست.
به گفته او «دامداری و کشاورزی همچنان شغل اصلی بسیاری از خانوارهاست و بانوان در این حوزهها هم کنار مردان کار میکنند.»
تلاش زنان، مقاومت مردان
در یکی از حجرههای قلعه قاجاری شفیعآباد، غرفهای کوچک اما سرشار از رنگ و زندگی شکل گرفته است. دیوارها با دست بافتها و پتهدوزهای رنگارنگ پوشیده شده؛ نقش گلها و طرحهای سنتی در کنار هم، فضای قلعه را به نمایشگاهی زنده از هنر زنان روستا تبدیل کرده است. میان این همه رنگ و نقش، معصومه مهدیآبادی نشسته؛ یکی از اعضای گروه «گوجینو» که قصهاش از دل همین نقشهای حصیری آغاز شده است.
او درباره نام گروه میگوید: «گوجین یعنی نوار حصیری؛ طرح اولیه کارهای حصیری را گوجین میگویند. ما هم اسم گروه را گذاشتیم گوجینو، چون از همین طرحهای پایه و ساده شروع کردیم.»
حرکتی که با چند زن و چند جلسه آموزشی آغاز شد، امروز به جمعی بیش از ۱۵۰ زن رسیده است. اما این مسیر آسان نبود.
معصومه میگوید: «اوایل مردها خیلی مخالف بودند. میگفتند بیرون نرو، جلسه نرو. پدر خودم هم خیلی حساس بود. یک جلسه میرفتم، دو جلسه نمیرفتم.»
برای شکستن این مقاومت، ابتدا مادرها به جلسات رفتند: «اول مادرم و زن عموم رفتند و آموزش دیدند. بعد کمکم پدر و عمویم راضی شدند که من و دختر عمویم هم برویم. کنار مادرهایمان عضو شدیم و کار را شروع کردیم.»
محصولاتشان را در قلعه به نمایش گذاشتند؛ جایی که گردشگران میآیند و از نزدیک هنرشان را میبینند. بعدتر فروش اینترنتی هم اضافه شد. معصومه میگوید: «الان داخل قلعه فروش داریم، تا قبل از قطع شدن اینترنت هم از طریق پیجها سفارش میگرفتیم. از تهران، مشهد و شهرهای دیگر سفارش داشتیم.»
تصمیم بزرگ
وقتی فروش رونق گرفت، زنان گوجینو تصمیم گرفتند هدفی فراتر از درآمد شخصی داشته باشند. مهدی آبادی میگوید: «گفتیم بیاییم درصدی از فروش را برای احیای قنات بگذاریم. چون اگر قنات نباشد، زندگی روستا هم نیست.» آنها با درآمدشان تجهیزات خریدند؛ از جمله یک بالابر برقی که برای مرمت قناتها با هزینه کمتر در اختیار مردم قرار میدهند و ابزارهایی برای لایروبی تا آب راحتتر جریان پیدا کند. به گفته معصومه زنان عضو گوجینو تا امروز به 8 قنات در روستای خودشان و روستاهای اطراف کمک کردهاند.
او با لبخندی از تجربهای شخصی یاد میکند: «قنات مهدیآباد که پدرم هم کشاورز آنجاست، ریزش کرد. پدرم آمد گفت میتوانید کمک کنید؟ با بچههای گروه صحبت کردیم و هرچه در توان داشتیم انجام دادیم. آب تقریباً ایستاده بود، اما بعد از کار بچههای گوجینو دوباره راه افتاد.»
قصه «بیبیگل»
در یکی از حجرههای قلعه تاریخی شفیعآباد، جایی که دیوارهای خشتی، گرمای خورشید لوت را در خود حبس کردهاند، «شهربانو شفیعآبادی» نشسته است. دور تا دور او را دنیایی از رنگ و نقش فرا گرفته؛ از سبدهای حصیری تا عروسکهایی که انگار هرکدام داستانی برای گفتن دارند. شهربانو، نماینده گروهی از زنان است که با دستانشان، نه فقط صنایعدستی، که هویت روستایشان را میبافند.
شفیعآبادی با لبخندی که حکایت از صبوریاش دارد، یکی از عروسکها را در دست میگیرد؛ عروسکی با لباسهای محلی که انگار در چشمانش زندگی موج میزند. «این بیبیگل است.» شهربانو با مهر این نام را بر زبان میآورد: «عروسکهای ما شناسنامه دارند، جان دارند. بیبیگل نماد همان زنان صبوری است که در همین خانههای کاهگلی، با کمترین امکانات، بزرگترین رویاها را بافتند.»
او دستش را به سمت عروسکهای خاصتری میبرد؛ عروسکهایی با طرح «مارمولک دموزقی». اینجا در قلب بیابان، مارمولک برای شهربانو نه یک خزنده، که نمادی از اصالت کویر است: «خودم میبافمشان؛ در پخشهای زنده اینستاگرامی، جلوی چشم همه، تار و پودش را گره میزنم تا مردم ببینند این هنر چطور از دل همین خاک شکل میگیرد.»
شهربانو از «مفشو»ها میگوید؛ همان کیسههای پارچهای با نقش و نگار کویری که روزگاری در خانههای قدیمی، قند یا گیاهان دارویی را در خود جای میدادند و حالا او آنها را در ابعاد کوچکتر، به عنوان «جاقندونیهای تزئینی» احیا کرده است. او در این کارگاه، نه فقط عروسک و مفشو، که «زمان» را بازسازی میکند.
زنی که کویر روزیاش را میدهد
در حجرهای دیگر از کاروانسرا، زنی بساط ساده اما پر از رنگ و بو چیده است؛ سدرهای سبز، خرمای شهداد و سیرهای بنفش شفیعآباد. او اهل فرآباد کرمان است اما سالهاست که بعد از ازدواج، در شفیعآباد زندگی میکند.
از گذشتهاش میگوید: «شوهرم اعتیاد داشت. یک روز هم که سنکوب کرد و از دنیا رفت، تنها ماندم.» او میگوید : «دیدم چارهای ندارم. از همان روز، شروع کردم به چیدن سدر و جمعآوری گیاهان دارویی. حالا خودم کار میکنم، خودم میفروشم و نیاز به کسی ندارم.»
او از همان زمانی که قلعه کاربری گردشگری پیدا کرد، غرفهاش را اینجا برپا کرده و حالا این فضا، محل گذران زندگیاش شده است. میگوید: «از وقتی شفیعآباد ثبت جهانی شده، رفتوآمد مسافران بیشتر شده و مشتریهای من هم بیشتر شدهاند. کار خرید و فروش که راه میافتد، شب با خیال راحتتری به خانه میروم.»
گلهای ندارد: «از درآمدم راضیام. هرچه باشد، از بیکاری بهتر است و همین که محتاج کسی نیستم، برایم کافی است.»
وقت چیدن «گز نبکا»
صبحها که هنوز خورشید، تیغش را بر سر کویر نکشیده، زنان روستا ساعت
پنج و نیم صبح دل به بیابان میزنند؛ وقت چیدن «گز نبکا». شهربانو میگوید: «این گزها، طعم کویرند. ما آنها را در پاکت میکنیم تا گردشگری که از کیلومترها دورتر آمده، تکهای از طعم اصیل لوت را با خود ببرد.»
اما کار شهربانو و گروه 50 نفرهاش، فقط صنایعدستی نیست. آنها چتر حمایتی شدهاند برای کشاورزان روستا. از حنا و سدر گرفته تا سیرهای خشک و خلالشده؛ زنها این محصولات را از کشاورزان میگیرند، بستهبندی میکنند و در همین حجرههای قلعه به دست گردشگران میرسانند.
از «امانت» تا جهانیشدن
شهربانو خاطرهای از سالهای اول میگوید؛ روزهایی که گردشگران با دیدن صنایعدستی او میپرسیدند: «اینها مال خودت است؟» و او با تواضع میگفت: «اینها امانتی است که همروستاییهایم به دست من سپردهاند.» همان اعتماد بود که باعث شد زنان علاوه بر روستای شفیع آباد از روستاهای دیگر، سبد سبد محصول بیاورند و از او بخواهند بفروشد.
حالا که شفیعآباد جهانی شده، نگاه شهربانو هم تغییر کرده است: «قبل از ثبت جهانی، خیلیها نمیدانستند ما کجاییم. اما حالا وضعیت فروش بهتر شده؛ کنجکاویها بیشتر شده است.»
شهربانو شفیع آبادی، در حالی که مشغول بافتن یک رج دیگر از مارمولک وزقی است، میگوید: «اینجا فقط قلعه نیست؛ اینجا یک خانه است که درش به روی جهان باز شده. هر عروسکی که میبافم، هر پاکت حنایی که میبندم، تلاشی است برای اینکه بگویم ما هستیم؛ در دل این خشکی، با دستانی پر از هنر.»
در سایه نبکاها
در همان صمیمیت بومگردی، میان دیوارهای حصیری و نور گرم کویر، زهرا از نقش حفاظت از محیط زیست در ثبت جهانی شفیعآباد میگوید؛ نقشی که به گفته او، فقط یک شعار نبود، بلکه یک تغییر واقعی در شیوه زندگی مردم بود.
او از درختانی میگوید که محلیها به آنها «نبکا» یا «گلدانهای طبیعی» میگویند؛ همان درختان گز مقاوم به خشکی که سالها در کویر ایستادهاند.
میگوید: «قبلاً وقتی واسطهها میآمدند برای گزچینی، مردم، شاخههای درخت نبکا را میشکستند تا محصول بیشتری جمع کنند. چون قیمت دست واسطه بود و مردم مجبور بودند، بفروشند. کسی هم فکر نمیکرد این کار چه آسیبی میزند.»
اما با ورود گردشگری، نگاه مردم تغییر کرد. مردم روستا دیگر محصول را مستقیم و با قیمت واقعی میفروشند و فهمیدهاند که درخت نبکا باید بماند تا محصول هم بماند.
زهرا توضیح میدهد که این درختها فقط منبع درآمد نیستند؛ آنها سپر حفاظتی روستا هستند: جلوی طوفان شن را میگیرند، از بلند شدن خاک جلوگیری میکنند، مانع تخریب قناتها میشوند و بدون نیاز به آبیاری، در گرمای شدید دوام میآورند.
او میگوید: «ناآگاهی بود که باعث آسیب میشد. حالا وقتی توضیح میدهیم که اگر این درخت خشک شود، قناتها آسیب میبینند، مردم خودشان مراقبتر شدهاند.»
بعد از گز، از درختچه حنا حرف میزند؛ محصولی که بهتازگی وارد چرخه اقتصاد گردشگری روستا شده است. روستاییان به سمت کشت حنا رفتهاند. به گفته او حنای شفیعآباد کیفیت بالایی دارد و گردشگران وقتی به قلعه میروند، آن را میخرند؛ چه به صورت برگ و چه آسیابشده.
او میگوید: «ما نمیتوانیم هر درختی بکاریم. اینجا بیابان است. باید از چیزهایی استفاده کنیم که با اقلیم سازگارند. حنا و گز، هم با محیط هماهنگاند، هم به اقتصاد کمک میکنند.» در نگاه او، حفاظت از محیط زیست و اقتصاد محلی از هم جدا نیستند؛ بلکه یک چرخهاند. اگر درخت بماند، طبیعت حفظ میشود، گردشگر میآید، محصول باارزشتر میشود و درآمد پایدار ایجاد میشود.
روستای زنان؛ اما با حمایت مردان
وقتی از زهرا شفیع آبادی میپرسم چرا به شفیعآباد میگویند «روستای زنان»، پاسخ میدهد: «مردها همیشه نقش حمایتی داشتند. اگر حمایت آنها نبود، نمیشد. فقط اینجا به زنها میدان داده شده که خودشان را نشان بدهند.»
به گفته او در بسیاری از جاها، زنان محدود میشوند، اما در شفیعآباد زنان مدیر بومگردیها هستند، صنایعدستی تولید میکنند، در کشاورزی فعالند و نقش پررنگی در اقتصاد خانواده دارند.
زهرا میگوید:«حمایت مردان بهتدریج پررنگتر شد؛ مخصوصاً وقتی دیدند فعالیت زنان به معیشت خانواده کمک میکند. حالا بعد از ثبت جهانی، این حمایت حتی بیشتر شده است.»
در پاسخ به این سؤال که مردان چه کمکی به شفیع آباد میکنند، با لبخند میگوید: «الان مردها با گوشیهایشان عکس و فیلم از روستا میگیرند، محتوا تولید و منتشر میکنند. هر کسی با دو تا فالوور هم اگر از شفیعآباد فیلم بگذارد، کمک میکند روستا بیشتر شناخته شود.»
در ذهن او، آرزویی شکل گرفته: «کاش صد تا پیج فعال درباره شفیعآباد باشد.» هرچند امروز اینترنت به روی آنها قطع است و آنها برای وصل اینترنت لحظه شماری میکنند.
صدای زنان شفیعآباد را بشنوید
نجمه راز، دهیار روستا، در میان صنایع دستی رنگارنگ زنان روستا ایستاده است؛ دستبافتههایی که با نقشهای سنتی از دیوارها آویخته شدهاند و هرکدام روایتگر ذوق و تلاش بانوان این دیارند. او آرام و شمرده سخن میگوید؛ صدایش ترکیبی از افتخار، دغدغه و امید است.
نجمه راز میگوید: «از زمانی که ثبت جهانی شدیم، روستا بیشتر شناخته شده و مسافران بیشتری برای بازدید میآیند.» نکتهای که با تأکید از آن یاد میکند، نقش محوری زنان روستاست: «اتفاق خوبی که در روستای ما افتاده این است که محوریت اصلی گردشگری با بانوان است.»
او تأکید میکند: «اگر بخواهیم این جایگاه(ثبت جهانی در فهرست بهترین دهکدههای گردشگری جهان) را حفظ کنیم، باید امکانات بیشتری فراهم شود. بانوان ما نیاز به حمایتهای بیمهای دارند؛ تعاونی مشخصی که آنها را پوشش دهد. از نظر امکانات ورزشی و فضای سبز هم روستا باید تقویت شود. مسیرهای اداری برای تمدید مجوز اقامتگاهها اگر سادهتر شود، خیلی کمککننده خواهد بود.» اکنون در شفیعآباد هفت اقامتگاه فعال است، اما به گفته دهیار روستا، این تعداد پاسخگوی حجم گردشگران نیست: صد درصد نیاز داریم اقامتگاههای بیشتری اضافه شود تا مسافران با آسایش بیشتری بمانند. بویژه وقتی ماراتن لوت با حضور دوندههای ایرانی وخارجی برگزار میشود.»
راز درباره گردشگران خارجی میگوید: «قبل از ثبت جهانی هم گردشگر داشتیم؛ از ایتالیا و کشورهای دیگر میآمدند. بعد از ثبت جهانی، توجهها بیشتر شده و از چین و هند هم گردشگر داریم. احتمالاً در آینده کشورهای بیشتری هم اضافه میشوند.»
شفیع آباد مدعی پیدا کرد
در ایوان قلعه قاجاری شفیعآباد، جایی که خشتخشت دیوارها بوی تاریخ میدهند، «عباس مهدیآبادی»، عضو شورای روستا در میانه گفتوگویی جدی ایستاده است. نور طلایی غروب روی چهره او و برج تاریخی پشت سرش میتابد، اما این زیبایی بصری، تضاد عجیبی با کلماتی دارد که او بر زبان میآورد؛ کلماتی که بوی دغدغههای معلق میدهد.
مهدیآبادی با دست به بناهای اطراف اشاره میکند و میگوید:«ثبت جهانی برای روستای ما اتفاق خیلی خوبی است، اما...»؛ و مکثش گویای همه آن چیزی است که در پس این «اما» پنهان شده. او به معضلی اشاره میکند که آرامش را از زندگی روستاییان گرفته است: «از وقتی شفیعآباد ثبت جهانی شد، عدهای از روستاهای کناری آمدهاند و ادعای مالکیت زمینهایی را میکنند که سالهاست ملک آبا و اجدادی ماست. همسایه من هفتاد سال روی این زمین زراعت کرده، پدربزرگش قبل از او؛ حالا افرادی پیدا شدهاند و زمینها را نشانهگذاری کردهاند. نگرانیم که چگونه میشود کسی بهسادگی مدعی زمینی شود که صد سال در اختیار یک خانواده بوده است؟»
این گلایهها ما را به «علیرضا ابوالحسنی»، مدیرکل منابع طبیعی و آبخیزداری شمال استان کرمان میرساند. او در فضای اداری خود، مرزهای قانونی ورود منابع طبیعی را ترسیم میکند و با تأکید بر اینکه منابع طبیعی مرجع تشخیص و اثبات مالکیت افراد نیست، میگوید: «ما به بحث مالکیت خصوصی و اثبات مالکیت اشخاص ورود نمیکنیم. راهکار قانونی مشخص است؛ یا سابقه مالکیت در اداره ثبت اسناد، یا رأی قضایی. اگر فردی ادعای مالکیت دارد، باید از طریق دادگاه اقدام کند.»
ابوالحسنی در پاسخ به این نقد که چرا منابع طبیعی تکلیف زمینها را مشخص نمیکند، توضیح میدهد: «اداره منابع طبیعی تنها زمانی وارد میشود که اراضی «ملی» مطرح باشد. اگر کسی در اراضی ملی تصرفی کند، ما از طریق دستگاه قضا برخورد میکنیم، اما اگر کسی ادعای سابقه کشت و کار اجدادی داشته باشد، شعبه ویژهای برای رسیدگی به اعتراضات وجود دارد که با بررسی عکسهای هوایی سال ۴۶، رأی به ملی بودن یا نبودن زمین میدهد.»
مدیرکل در مورد اراضی داخل طرح هادی نیز تأکید میکند که قانوناً ورود اجرایی ندارد: «طبق ماده ۴ قانون ساماندهی، اراضی ملی داخل طرح هادی به بنیاد مسکن تحویل داده میشود؛ بنابراین صحبتی که اهالی درباره ورود مستقیم ما مطرح میکنند، از لحاظ قانونی جایگاهی ندارد، چون ما مرجع تشخیص مالکیت افراد نیستیم.»
ابوالحسنی، با بیان اینکه گزارشی از تصرف اراضی ملی در شفیعآباد دریافت نکرده، تصرف زمینهای اطراف (جنگلهای نبکا) را به دلیل برخوردهای قانونی سالهای گذشته بعید میداند.
چرا احیای قلعه نیمهکاره ماند؟
گله دیگر مهدیآبادی به خشک شدن قنات روستا معطوف میشود که دلیل آن را مداخلات میراث فرهنگی میداند. مداخلاتی که به گفته او باعث انحراف مسیر قنات به داخل کاروانسرا شده است. او همچنین به کاروانسرای نیمهاحیاشده روستا اشاره میکند که به زخمی باز بر تن روستا میماند: «هر گردشگری که میآید، اولین سؤالش این است که چرا وضعیت قلعه اینطور رها شده؟ اما هیچ مسئولی پاسخگو نیست.»
در پاسخ به این گلایهها، حجت ابراهیمی، نماینده میراث فرهنگی کرمان در شهداد، آخرین مرحله بازسازی این مجموعه را مربوط به سال ۹۶ دانسته و میگوید: «در آن مرحله بخشهایی از قسمت حاکمنشین و عام نشین مرمت شد. پس از آن برای جلوگیری از تخریب مجدد، نیاز به بهرهبرداری و واگذاری به بخش خصوصی بود؛ اما به دلیل پیچیدگیهای مالکیتی — که سهدانگ آن وقف و سهدانگ دیگر متعلق به اشخاص است — واگذاری با چالش مواجه شد. در حال حاضر ادارهکل در حال پیگیری برای حل این مشکل مالکیتی است و یگان حفاظت نیز برای پیشگیری از تخریب، در محل حضور دارد.»
ابراهیمی درباره ماجرای انحراف مسیر قنات نیز توضیح میدهد: «این اقدام مربوط به دو دهه پیش است که طی یک توافقنامه رسمی بین مالکین قنات و دولت وقت، به دلیل ایجاد منظر بهتر، مسیر قنات به داخل کاروانسرا هدایت شد. اکنون نیز کشاورزان با مشکلاتی در سرعت جریان آب مواجهند که دلیل آن نیاز به لایروبی و اصلاح شیببندی در کانالهای خارج از محدوده کاروانسراست. این موضوع با جهاد کشاورزی مطرح شده و نیازمند تأمین اعتبار و اجرای عملیات فنی توسط این نهاد است؛ ما در میراث فرهنگی، پیگیر این موضوع هستیم تا هم مشکل کشاورزان حل شود و هم جاذبه گردشگری مجموعه آسیب نبیند.»
با وجود این توضیحات، دغدغههای اهالی شفیعآباد همچنان فراتر از میراث است. مهدیآبادی در پایان از کمبود امکانات اولیه نظیر سالن ورزشی گلایه میکند.
فرصت سه ساله یک روستا
وقتی زهرا شفیع آبادی از تجربه حضور در چین میگوید، صدایش پر از غرور میشود: «زمانی که اسم شفیعآباد را در آن جمع بینالمللی اعلام کردند، واقعاً احساس افتخار بزرگی داشتم. حس خیلی خوبی بود.» میگوید همانجا با خودش عهد کرده هر کاری از دستش بربیاید انجام دهد تا روستا بیشتر دیده شود. او میگوید: ««ثبت جهانی روستاها در فهرست سازمان ملل فعلاً سهساله است و باید تمدید شود. بنابراین باید شفیع آباد را همیشه آماده ثبت نگه داشت.»
او و اهالی روستا میخواهند نام شفیعآباد در دفتر برنامهریزی سفر گردشگران جهان ثبت شود؛ نه بهعنوان مقصدی اتفاقی، بلکه بهعنوان مقصدی ضروری: «میخواهیم وقتی یک گردشگر آن طرف دنیا مینشیند و برنامه سفرش به ایران را مینویسد، حتماً بنویسد: شفیعآباد، دو روز اقامت.»
در این قاب، زهرا در کنار دختر کوچکش، فقط از گذشته حرف نمیزند؛ او از آیندهای حرف میزند که در آن توسعه، طبیعت را نابود نمیکند، زنها در کنار مردها میسازند و یک روستای کویری، با حفظ درختانش، در جهان دیده میشود. این تصویر، فقط تصویر چند بومگردی نیست؛ روایت زنان و مردانی است که فهمیدهاند راه جهانی شدن، از حفاظت از ریشهها میگذرد. نجمه راز، دهیار روستا هم با لحنی قدردان میگوید: «از همه مسئولانی که کمک کردند تا روستا به این نقطه برسد تشکر میکنم، اما از این به بعد مهمتر از رسیدن، حفظ این جایگاه است. باید حمایتها بیشتر شود تا بتوانیم این عنوان جهانی را نگه داریم.»
یک روستایی، صاحب هتل شد
در دیار کرمان، همه عادت کردهاند که ثروت را در اعماق معادن مس یا میان خوشههای پسته بجویند اما در شفیعآباد، کیمیایی دیگر در کار بود. هیچ معدنی یک کارگر روزمزد را صاحب هتل نکرد، اما «گردشگری» این معجزه را رقم زد. برای خانواده خاله سکینه، همه چیز از یک ظهر سوزان شروع شد. آقا مصطفی، همسرش، با چهرهای نگران وارد آشپزخانه شد و به او گفت:«دو توریست آلمانی آمدهاند؛ روی تکهای کارتن نوشتهاند پول نداریم. چه کار کنم؟» آن شب آنها غیر مسافران خارجی خودشان، میزبان شام 40 گردشگر خارجی یکی از هتلهای کرمان بودند.
خاله سکینه بدون لحظهای تردید، فرمان میهماننوازی داد:«بیارشان داخل. اتاق شماره چهار خالی است.»
آنها دو شب میهمان بودند. شبها با صدای گیتارشان، سکوت کویر را میشکستند و برای دیگر مسافران خارجی مینواختند. خاله سکینه پنهانی هوایشان را داشت تا مبادا چون گفتهاند پول ندارند، احساس غربت کنند. زودتر از هر مسافری به آنها غذا میداد اما حکایت، زمانی دگرگون شد که خاله سکینه بعد از رفتن آنها، برای مرتب کردن اتاق رفت. زیر پتو، بستهای از دلار و یورو جا خوش کرده بود؛ به همراه چهار شکلات و یادداشتی که رویش نوشته شده بود:«شما مهربان هستید.»
او به پول دست نزد. پولی که میگوید خیلی زیاد بود. احتمال میداد که دو آلمانی برای برداشتن پول برمیگردند. دوازده روز گذشت و خبری از آنها نشد تا اینکه تماسی از تهران، پرده از رازی زیبا برداشت. تلفن به صدا درآمد. مردی به خاله سکینه گفت یک گردشگر آلمانی به نام «کلارا» میخواهد با او حرف بزند. کلارا یکی از آن دو گردشگر آلمانی بود. پزشکی که با همسر مهندسش میهمان خاله سکینه شده بود. او با خنده به خاله سکینه گفت:«ما پول داشتیم! فقط میخواستیم ببینیم در این گوشه دنیا، کسی هست که بیچشمداشت میزبانی کند؟ ما میخواستیم مهربانی شما را امتحان کنیم.»
خاله سکینه میگوید:«آن پول، برکت زندگی ما شد. همان روزها ارز را تبدیل کردم و با آن میلگرد و مصالح خریدم. فونداسیون این هتل با پول آن دو توریست آلمانی ریخته شد. آنها در تکتک آجرهای این بنا سهیماند.» معماری هتل را هم پسرش که مهندسی خوانده از کاروانسرای زیبای روستا گرفته است؛ هتلی که میتواند به جاذبه گردشگری روستا شود تا یکبار دیگر ثابت شود بر خلاف معدنکاو که هیچ کارگری را صاحب کار نمیکند، گردشگری از یک کارگر، صاحب هتل میسازد.
قصه خشت و ستاره
بومگردی امیر شفیعآبادی و زهرا ولی آبادی هم داستانی شنیدنی دارد. امیر کارگری میکرد. به قول خودش با پدر همسرش کاهگل به قلعه قاجاری شفیع آباد میزد. گاهی هم برای دیگران بنایی میکرد. زندگی را با کارگری سر میکرد که کمپ کویری شهداد توسط سازمان میراث فرهنگی و گردشگری وقت کرمان در شهداد ایجاد شد.
نقطه عطف روایت او به سال ۱۳۸۶ بازمیگردد؛ زمانی که او و همراهش، علی مهدیآبادی، یکی دیگر از اهالی روستا، در کمپ کویری شهداد، به دنبال راهی برای کسب درآمد برآمدند. کمپ کویری شهداد، تنها چند آلاچیق بود و دیگر هیچ. امیر و علی با موتور یا ماشین، رختخواب و غذا را بار میزدند و برای گردشگران کمپ شهداد میبردند. به قول خودش: «کمکم دیدیم چه کاری است که رختخواب و غذا را به کمپ ببریم! خب گردشگر را به خانه میآوریم.» می گوید که آن سالها (دهه هشتاد)، واژه «بومگردی» هنوز در این حوالی غریبه بود؛ آنها فقط «خانه روستایی» بودند که گاهی آژانسهای گردشگری، مسافران کنجکاو را به آرامش آنها میسپردند.
امیر و زهرا هم دروازه خانه روستاییشان که تنها یک اتاق داشت را به روی گردشگران گشودند، اما این آغوشگشایی، تاوان داشت. در روستایی که هنوز معنای «گردشگر» را نمیدانست، حضور مسافران غریبه، سوءظن برمیانگیخت. اگر جوان بودند، شرایط بدتر هم میشد. امیر شفیع آبادی تعریف میکند شبی که میزبان گروهی از شیراز بود، اهالی نگران، سه بار به کلانتری پناه بردند و او را تا پای میز دادستانی شهداد کشاندند. دادستان با چشمانی پرسشگر پرسید: «آنجا چه میکنی؟» گفتوگوی او و دادستان ادامه یافت تا آنجایی که به دادستان گفت: «گردشگر آوردن، بهتر از دزدی است، بهتر از قاچاق است.»
او و همسرش از آن خانه ۴۳ متری کوچک که پردهای وسطش کشیده بودند تا گردشگر در یک سو بخوابد و خانواده چهارنفرهاش در سوی دیگر کنار اجاق آشپزخانه پناه بگیرند، راه درازی طی کردند. زهرا، همسرش، از روزهایی میگوید که مردم، بلندپروازیشان را به سخره میگرفتند. وقتی در دل بیابان و بیپولی، نقشه ساختن اقامتگاهی با الگوبرداری از معماری قلعه تاریخی روستا را کشیدند، خیلیها گفتند: «شما دیوانهاید!» اما امیر و زهرا به آن حرفهای آزاردهنده و پوزخندها، با کار مداوم پاسخ دادند.
امروز، بومگردی آنها در همان زمینی که روزگاری بیابان مطلق بود، بنا شده است. دیوارهایش بوی قلعههای تاریخی میدهد و اتاقهایش، میعادگاه مسافرانی است که از ایتالیا، مکزیک، یونان و جمهوری چک، کیلومترها راه را برای دیدن کویر لوت پیمودهاند.

