حسین آجرلو در گفتوگو با «ایران» پیشنهاد عربستان درباره پیمان عدم تعرض با ایران را ارزیابی کرد
تغییر فهم ریاض از قدرت تهران
انتشار گزارشهایی درباره پیشنهاد عربستان برای امضای پیمان عدم تعرض با ایران، بار دیگر بحث آینده موازنه امنیتی در غرب آسیا را مطرح کرده است. آیا این ابتکار نشانهای از تلاش برای مهار تنشها در منطقه است یا صرفاً تلاشی از سوی ریاض برای خرید زمان در شرایط پرابهام کنونی؟ «حسین آجرلو» مدرس دانشگاه و کارشناس ارشد مسائل غرب آسیا در گفتوگو با «ایران»، ابعاد این پیشنهاد و پیامدهای آن برای معادلات منطقهای را بررسی میکند.
ابتدای این هفته گزارشی منتشر شد مبنی بر اینکه عربستان به ایران پیشنهاد انعقاد پیمان عدم تجاوز ارائه کرده است. اساساً اهمیت این پیمانها چیست؟
موضوعی که در رسانهها تحت عنوان پیشنهاد عربستان برای انعقاد پیمان عدم تجاوز با ایران مطرح شده، از نظر ماهیت شباهتهایی با پیمان هلسینکی دارد؛ پیمانی که در دوران جنگ سرد میان شرق و غرب با هدف مدیریت تنش و جلوگیری از درگیری مستقیم شکل گرفت.
در روابط بینالملل، کشورها زمانی به سمت انعقاد پیمانهای عدم تجاوز حرکت میکنند که نیاز به مدیریت تنش احساس شود. این وضعیت معمولاً در چند حالت رخ میدهد اول، زمانی که بازیگران دچار هراس بقا باشند؛ یعنی این نگرانی وجود داشته باشد که اقدامات طرف مقابل میتواند موجودیت یا امنیت آنها را تهدید کند. این احساس ناامنی متقابل، زمینهساز تمایل به کنترل تنش میشود. دوم، هنگامی که هیچیک از طرفین قادر نباشند اهداف خود را از طریق ابزارهای نظامی، فشار سیاسی یا دیپلماتیک محقق کنند. به عبارت دیگر، هزینهها بالا باشد و امکان تحمیل اراده وجود نداشته باشد. سوم، زمانی که گفتوگوها به دلیل تعارضات جدی به بنبست برسد و طرفین نتوانند به یک سازوکار ایجابی و پیشرونده برای حل اختلافات دست پیدا کنند. در چنین شرایطی، مسیر حرکت به سمت کاهش تنش، همکاری و حتی ائتلاف متوقف میشود و طرفها به جای پیشروی، به تثبیت وضعیت موجود و مدیریت اختلافات رضایت میدهند. چهارم، نبود یک قدرت هژمون یا نظمساز در منطقه که بتواند با استفاده از ابزارهای خود، معادلات را سامان دهد و جایگاه هر بازیگر را مشخص کند. در غیاب چنین قدرتی، کشورها ناچار میشوند مستقیماً با یکدیگر به تنظیم روابط و تعیین حدود رفتار متقابل بپردازند.
مجموع این عوامل کشورها را به سمتی سوق میدهد که دستکم به صورت موقت، تعارضات خود را در چهارچوبی قابلمدیریت قرار دهند. پیمان عدم تجاوز در چنین بستری معنا پیدا میکند؛ این فراتر از آتشبس است. یعنی طرفین میپذیرند حدود و ثغور مشخصی را رعایت کنند، از خطوط قرمز یکدیگر عبور نکنند و وارد درگیری مستقیم نشوند. این توافقها بیش از آنکه نشانه همگرایی عمیق باشند، ابزاری برای جلوگیری از تشدید بحران و کنترل رقابت محسوب میشوند.
این یعنی ادراک عربستان از تحولات جنگ 40 روزه این است که آمریکا دیگر به عنوان یک هژمون قدرت نقشآفرینی برای تنظیم روابط در منطقه را ندارد؟
اگر این گزارش درست باشد، اقدام عربستان را میتوان در چهارچوب همان الگوهایی تحلیل کرد که اشاره شد.
نخست اینکه عربستان در جریان جنگ اخیر به این جمعبندی رسیده که با وجود برخورداری از تجهیزات و توان نظامی قابل توجه، در برابر نوع حملاتی که ایران قادر به انجام آن است، توان رویارویی مطمئنی ندارد. این مسأله نشان داد که صرف داشتن تسلیحات پیشرفته لزوماً به معنای بازدارندگی کامل نیست. دوم اینکه ریاض در عین حال نمیتواند بهسادگی با ایران به یک توافق جامع برسد، زیرا اختلافنظرها در موضوعات مختلف همچنان جدی است. همانطور که در روند پکن هم دیده شد، دو طرف هنوز فاصله زیادی تا شکلگیری یک چهارچوب پایدار برای تعریف نوعی امنیت جمعی یا مجموعه امنیتی مشترک در منطقه دارند.
سوم اینکه عربستان تا حدی از اتکا به یک قدرت بزرگ برای تضمین امنیت خود ناامید شده است. در جنگ اخیر، آمریکا با وجود حضور در معادله، حمایتی در سطح انتظار ریاض ارائه نکرد. از سوی دیگر، تکیه بیش از حد بر آمریکا میتواند عربستان را به سمت چهارچوبهایی مانند پیمان ابراهیم سوق دهد؛ چهارچوبی که در آن اسرائیل به بازیگر برتر تبدیل میشود و این برای عربستان از زاویهای دیگر تهدیدآمیز است.
چهارم اینکه ریاض نسبت به پیامدهای آینده این وضعیت نیز نگران است. از یک سو احتمال میدهد ایران در واکنش به فشارها به سمت افزایش اقدامات نامتقارن، تشدید حملات یا فعالتر شدن بازیگران همسو در منطقه حرکت کند. از سوی دیگر، تضعیف شدید ایران نیز میتواند فضا را برای نقشآفرینی بیشتر بازیگرانی مانند اسرائیل، ترکیه یا حتی برخی رقبای منطقهای باز کند؛ وضعیتی که لزوماً به سود عربستان نخواهد بود. بر این اساس، به نظر میرسد ریاض در پی آن است که از تغییرات شدید و کنترلنشده در موازنه منطقهای جلوگیری کند. هدف اصلی، ایجاد نوعی سازوکار تنظیمکننده در روابط ایران و عربستان است؛ سازوکاری که تنشها را مهار کند و حداقلی از امنیت را برای عربستان فراهم آورد.
در این میان، رقابت با برخی بازیگران منطقهای مانند امارات نیز قابل توجه است. برخی گزارشها نشان میدهد که در جریان جنگ اخیر، رویکرد ابوظبی با ریاض تفاوتهایی داشته است. عربستان بویژه نسبت به هر روندی که بتواند به تقویت جایگاه اسرائیل و ارتقای نقش امارات در سلسلهمراتب منطقهای منجر شود حساس است، زیرا چنین وضعیتی میتواند جایگاه رهبری ریاض در شبهجزیره عربی را تضعیف کند.
در مجموع، به نظر میرسد عربستان با طرح چنین پیشنهادی به دنبال نوعی «فریز» یا مهار موقت تحولات منطقهای است تا در این فاصله چند هدف را دنبال کند، اول بازبینی ائتلافها و روابط خود با قدرتهایی مانند آمریکا، چین و روسیه و دوم بازنگری در دکترین نظامی و کاهش آسیبپذیریهای دفاعی؛ و خرید زمان برای روشنتر شدن معادلات منطقهای و پیامدهای تحولات اخیر است.
افزون بر این، ریاض نگران است که در معادلات پیچیده فعلی، جایگاه مطلوب خود را به دست نیاورد یا حتی بخشی از نفوذش در شبهجزیره عربی را از دست بدهد. از این منظر، پیشنهاد احتمالی عربستان بیش از هر چیز تلاشی برای مدیریت عدم قطعیتها و جلوگیری از تغییرات پیشبینیناپذیر در موازنه منطقهای است.
با توجه به پیچیدگی این وضعیت، چرا عربستان برخلاف ترکیه (که با وجود رقابت با ایران، از همان ابتدا نسبت به تبعات جنگ محتاط بود)، در آغاز با سیاستهای آمریکا همراهی کرد؟
در ابتدای بحران، عربستان تصور میکرد اگر آمریکا تصمیم به مقابله جدی با ایران بگیرد، میتواند تهران را تضعیف کند یا حتی عملیات تغییر رژیم در ایران را ترتیب دهد. ریاض در آن زمان گمان میکرد ایران در حال فروپاشی است و محور مقاومت نیز رو به ضعف میرود؛ بنابراین همراهی با واشنگتن و حتی تلآویو را فرصت مناسبی میدید تا نظمی جدید شکل گیرد که به سودش باشد.
اما در میانه جنگ، این برداشت تغییر کرد. عربستان دریافت که نهتنها از حمایت قاطع آمریکا خبری نیست، بلکه خود ممکن است در شمار قربانیان جنگ قرار گیرد. برخلاف پیشبینی اولیه، ایران توانست بقا پیدا کند و حتی پس از تحمل خسارات، قابلیت حمله و پاسخ شدیدتری از خود بهخصوص در سطح منطقه نشان داد.
ریاض انتظار نداشت ایران بتواند کل منطقه، از جمله تنگه هرمز را تحت تأثیر قرار دهد. این واقعیت که ایران از خطوط پیشین بازدارندگی عبور کرده و ضربات مؤثری وارد کرده است، عربستان را به این نتیجه رسانده که در سناریوی پساجنگ، ادامه تقابل مستقیم برایش بسیار پرهزینه خواهد بود و باید به سمت مهار تنش و بازنگری در روابط منطقهای حرکت کند.
اشاره کردید که عربستان تصور نمیکرد ایران مستقیماً آنها را هدف قرار دهد. حال اگر میان ایران و عربستان پیمان عدم تعرض امضا شود، در صورتی که آمریکا دوباره وارد تقابل نظامی با ایران شود، آیا چنین پیمانی میتواند مستقل و مؤثر باقی بماند؟
پیمان عدم تعرض زمانی معنا دارد که طرفین تعهدات مشخصی را بپذیرند. در مورد عربستان، مسأله اصلی این است که اگر چنین پیمانی امضا شود، ریاض باید متعهد شود خاک، امکانات و ظرفیتهای لجستیکی خود را در اختیار حمله به ایران قرار ندهد. در غیر این صورت، پیمان عملاً بیمعنا خواهد بود.
نکته مهم این است که عربستان برخلاف برخی کشورهای منطقه، میزبان پایگاه دائمی و رسمی آمریکا در سطحی مانند قطر، بحرین یا امارات نیست و بیشتر در قالب همکاری محدود عمل میکند. همین مسأله میتواند اجرای چنین توافقی را تا حدی ممکنتر کند. تجربه منطقه و تعامل با عمان و قطر هم نشان داده که ایران میان بازیگران مختلف تفاوت قائل میشود. برای مثال، کشورهایی که رفتار محتاطانهتر و مسئولانهتری داشتهاند، کمتر در معرض واکنش مستقیم ایران قرار گرفتهاند. بنابراین از نگاه تهران، نوع رفتار کشورهای منطقه در سطح واکنش ایران مؤثر است. در نتیجه، اگر عربستان واقعاً به یک پیمان عدم تعرض پایبند باشد و وارد نقش تحریککننده یا پشتیبان عملیات علیه ایران نشود، چنین توافقی میتواند تا حدی مؤثر باشد و به کاهش احتمال گسترش جنگ در منطقه کمک کند. البته مانند هر پیمان امنیتی دیگری، هیچ تضمین مطلقی وجود ندارد و دوام آن کاملاً به پایبندی طرفین به تعهداتشان بستگی دارد. به طور کلی، اینگونه پیمانها بیش از آنکه تضمین قطعی برای جلوگیری از جنگ باشند، ابزاری برای مدیریت تنش، محدود کردن دامنه درگیری و ایجاد نوعی ثبات نسبی در منطقهاند.
آیا طرح پیمان عدم تعرض میتواند نشانهای از فاصله گرفتن منطقه از جنگ باشد، یا همچنان احتمال بازگشت تنشها وجود دارد؟
در شرایط فعلی، نشانهها بیشتر حاکی از تمایل به مهار تنش است تا حرکت به سمت جنگ فراگیر؛ تجربه آتشبسها، از جمله تمدید آتشبس ۴۵روزه در لبنان، نشان میدهد طرفها فعلاً ترجیح میدهند درگیری را کنترل کنند.
واقعیت این است که هیچیک از بازیگران اصلی در ادامه جنگ، دستاورد راهبردی روشنی نمیبینند که بتوانند آن را به عنوان پیروزی اعلام کنند. از سوی دیگر، مذاکرات نیز به خطوط قرمز رسیده و پیشرفت جدی نداشته است. معمولاً جنگهای بزرگ زمانی رخ میدهند که طرفها اطمینان داشته باشند میتوانند موازنه را به طور اساسی تغییر دهند؛ اما در وضعیت کنونی چنین اطمینانی دیده نمیشود. اسرائیل و آمریکا نیز به نظر میرسد دریافتهاند که ادامه جنگ بیش از هر چیز به گسترش درگیری و بیثباتی منجر خواهد شد. بنابراین، آنچه فعلاً مشاهده میشود بیشتر عملیاتهای محدود و مدیریتشده با هدف کسب امتیاز در میز مذاکره است، نه حرکت به سمت یک جنگ گسترده. در نتیجه، طرحهایی مانند پیمان عدم تعرض را میتوان نشانهای از تمایل به کاهش تنش دانست. البته هیچ تضمینی وجود ندارد و اگر تحول پیشبینیناپذیری رخ دهد، شرایط میتواند تغییر کند؛ اما در مقطع فعلی، روند کلی به سمت مهار درگیری و خرید زمان برای بازتنظیم معادلات منطقهای است.

