به بهانه بیست و پنجم اردیبهشت ماه، روز بزرگداشت ابوالقاسم فردوسی
شاهنامهای که هنوز روی پرده نرفته
علی نعیمی
منتقد سینما
شاهنامه فقط یک اثر ادبی نیست؛ حافظه تاریخی و هویتی ایرانیان است. کتابی که فردوسی با رنج سیساله سرود تا زبان و فرهنگ ایرانی را از فراموشی نجات دهد. در این اثر، جهانی از شخصیتها و موقعیتهای دراماتیک نهفته است؛ از تراژدی جانسوز رستم و سهراب گرفته تا سقوط سیاوش، نبردهای رستم، پیچیدگی شخصیت افراسیاب و دهها روایت دیگر که هر کدام ظرفیت تبدیل شدن به مجموعههایی عظیم در ابعاد جهانی را دارند. با این حال، سینمای ایران در چهار دهه گذشته تقریباً هیچ مواجهه جدی و مستمری با این جهان شگفتانگیز نداشته است.
این در حالی است که بسیاری از کشورهای جهان، حتی آنهایی که پیشینه تاریخی محدودتری دارند، سالهاست از سینما و سریال بهعنوان ابزار «هویتسازی» استفاده میکنند. کره جنوبی نمونه روشن این ماجراست؛ کشوری که طی دو دهه اخیر با سرمایهگذاری عظیم روی سریالهای تاریخی، اسطورهسازی و بازنمایی اغراقآمیز از گذشته خود، توانسته تصویری پرابهت و رمانتیک از تاریخش به جهان عرضه کند. بخش مهمی از موج فرهنگی موسوم به «هالیوود» نه صرفاً از موسیقی پاپ، بلکه از همین سریالها و فیلمهای تاریخی تغذیه میشود. آثاری که گاه مرز میان واقعیت تاریخی و تخیل را از بین میبرند تا برای یک ملت، هویت فرهنگی تازهای خلق کنند.
در مقابل، ایران با تمام داشتههای واقعی و مستند تاریخیاش، هنوز نتوانسته روایت سینمایی درخوری از تمدن خود ارائه دهد. ما نهتنها در معرفی شخصیتهای اسطورهای خود به جهان ناکام بودهایم، بلکه حتی نسل جدید ایرانی نیز ارتباط چندانی با این میراث برقرار نکرده است. امروز نوجوان ایرانی شاید نام بسیاری از ابرقهرمانهای مارول را بداند، اما شناخت اندکی از سیاوش، آرش، گردآفرید یا جمشید داشته باشد. این یعنی شکست در انتقال حافظه فرهنگی.
دلایل این خلأ متعدد است. اولین مسأله، فقدان نگاه راهبردی به «سینمای تاریخی و اسطورهای» است. ساخت چنین آثاری نیازمند سرمایهگذاری عظیم، برنامهریزی بلندمدت و جسارت فرهنگی است. اما سینمای ایران سالهاست درگیر تولیدات کمهزینه آپارتمانی و کمدیهای زودبازده شده؛ آثاری که اگرچه ممکن است در کوتاهمدت گیشه را نجات دهند، اما در بلندمدت نقشی در ساخت تصویر فرهنگی ایران ایفا نمیکنند.
مشکل دیگر، ضعف زیرساختهای صنعتی و فنی است. ساخت جهان شاهنامه، نیازمند جلوههای ویژه پیشرفته، طراحی صحنه عظیم، تیمهای حرفهای اکشن و استانداردهای تولید بینالمللی است. اما مسأله فقط امکانات نیست؛ مهمتر از آن، نبود اراده و اعتماد به ظرفیتهای بومی است. در حالی که هالیوود از اساطیر یونان و اسکاندیناوی دهها بلاکباستر ساخته، ما هنوز درباره امکان ساخت یک «رستم» تردید داریم.
در جهان امروز، تصویر فرهنگیشان در سینما و رسانه، بخش مهمی از قدرت نرم آنها را شکل میدهد. این نشان می دهد که توجه به این مساله در کشور بسیار حائز اهمیت است.
وقتی رئیسجمهوری آمریکا با ادبیاتی تحقیرآمیز از «بازگرداندن ایران به عصر حجر» سخن میگوید و برخی از رسانههای جهانی تصویری مخدوش و تکبعدی از ایران ارائه میدهند، پاسخ فقط در عرصه سیاست داده نمیشود؛ بلکه فرهنگ و هنر نیز باید وارد میدان شوند. چه پاسخی رساتر از آنکه جهان، شکوه تمدنی ایران را در قالب روایتهایی سینمایی ببیند؟ روایتهایی که نشان دهند این سرزمین، هزاران سال پیش از شکلگیری بسیاری از قدرتهای امروز، صاحب فرهنگ، فلسفه، اسطوره و حماسه بوده است.
شاهنامه فردوسی میتواند یکی از مهمترین ابزارهای این بازنمایی باشد؛ متنی که نهتنها سرشار از قهرمانپروری، بلکه مملو از مفاهیم انسانی، اخلاقی و فلسفی است. در شاهنامه، جنگ صرفاً نمایش قدرت نیست؛ نبردی است میان اخلاق و غرور، عشق و تقدیر، انسان و سرنوشت. همین پیچیدگیهاست که آن را برای مخاطب جهانی جذاب میکند.
شاید زمان آن رسیده باشد که سینمای ایران از ترسِ بزرگی پروژههای تاریخی فاصله بگیرد و به ظرفیتهای تمدنی خود اعتماد کند. ایران برای ساختن اسطوره نیازی به جعل تاریخ ندارد؛ اسطورهها همینجا، در دل شاهنامه و تاریخ این سرزمین حضور دارند. تنها کافی است کسی جرأت کند آنها را دوباره روایت کند؛ این بار نه فقط برای ایرانیان، بلکه برای جهانی که هنوز ایران را آنگونه که باید، نمیشناسد.

