حرف‌هایش مثل پتک است و این محصول آهن‌وارگی ایمان مردی است که همه عمر را رازهای ایمان، هستی و انسان جست. می‌گوید اگر آن تلاش برای پیوند با هستی از طریق یک عمر همنشینی با کارخانه انسان‌ساز قرآن نبود، شاید فولاد مبارکه هم از نقشه‌ای روی ۳۰هزار کیلوگرم کاغذ قرارداد به یک کارخانه واقعی در اقتصاد ایران تبدیل نمی‌شد. بله، قرارداد ساخت مجموعه صنعتی فولاد مبارکه در ۳۰ تن کاغذ ثبت شده بود! برای همین است که حتی امروز هم «محمدحسن عرفانیان» بیش از آنکه در فکر ساختن سازه‌ عظیمی مثل فولاد مبارکه باشد، در اندیشه آن است که در این هستی، «ساختن» یا به تعبیر قرآن «صنع» به چه معناست و چه عظمتی است. ۳۰ سال بعد از ساختن کارخانه هنوز نمی‌گوید من در ۳۵ کیلومتر مربع زمین، فولاد و آهن ساختم، می‌گوید من تلاش کردم از «عمل» به «دستور» آیه ۲۵ سوره حدید، قسط و عدل را اقامه کنم، چراکه قرآن «دستورالعمل» ساختن و زیستن است. باور کردیم که ساخت فولاد مبارکه نتیجه آن جهان‌بینی است‌ زیرا به تصریح او، منظور از «‌من»، محمدحسن عرفانیان نیست، بلکه گروهی است که در «۲ میلیون‌ نفر ما»، کارخانه را ساخت. امیدواریم در آماده‌سازی این متن توانسته باشیم شور پرهیایوی «مهندس» عرفانیان برای فهم راز «صنع» آفرینش را نشان دهیم زیرا سازنده کارخانه فولاد مبارکه معتقد است آن راز، باعظمت‌تر از سازه‌ عظیمی است که بنا کرد. برای همین بود که وقتی دخترانش گرد پدر جمع شدند تا خبر حمله به فولاد مبارکه را بدهند گریه نکرد. وقتی از خرابی‌های ناشی از حمله در کارخانه بازدید کرد هم گریه نکرد. او جای دیگری گریست که خواهید خواند. این گفت‌وگو به بهانه حمله دشمن به فولاد مبارکه در جنگ رمضان انجام شد تا از زبان معمار این مجموعه صنعتی، داستان از نیست به هست آمدن آن را بدانیم.

 مرتضی گل‌پور -  سهیلا نوری 

از ابتدای جنگ تا اوایل دولت سازندگی، در 12 سال شرکت فولاد مبارکه را   راه‌اندازی کردید. وقتی شرایط کاری شما را می‌بینیم، می‌فهمیم چقدر کار دشواری را انجام دادید. به باور خودتان در اینجا چه کردید؟
سال 1373 که بخش نورد کارخانه فولاد مبارکه به دست مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی راه‌اندازی شد، در پایان مراسم خبرنگاران همین سؤال را از من پرسیدند. پاسخم این بود که «امروز یکی از هزاران مشکل مملکت یعنی تأمین ورق حل شد، ما در مملکت ورق نداشتیم و الان داریم، اما هنوز هزاران مشکل در پیش داریم که باید آنها را حل کنیم.» برای پاسخ به شما، باید به مسأله‌ای عمیق‌تر اشاره کنم؛ یعنی به شرایط بسیاری از ماها در قبل از انقلاب که بعدها در مصدر کار قرار گرفتند و می‌خواستند کاری بکنند. بسیاری از ما انقلابیون مانند هم بودیم؛ در دوران شاه گرایش‌های سیاسی مختلفی داشتیم، اما همچنان که امروز مردم باوجود گرایش‌های سیاسی متفاوت در میدان منسجم شدند، در شب انقلاب هم مردم با یک صدا وارد انقلاب شدند. به رغم همه این‌ها، من و امثال من با یک ذهن خالی وارد شدیم. می‌دانستیم تاریخی که در نظام شاهنشاهی بر ما حاکم بوده را نمی‌خواهیم، اما نمی‌دانستیم دقیقاً چه می‌خواهیم، فقط می‌دانستیم باید آن وضع را عوض کنیم. بنابراین بعد از انقلاب هر کسی در نقطه‌ای قرار گرفت و بسته به اینکه در آن نقطه بتواند انقلابی بودن خود را حفظ کند، به راه‌حل‌هایی رسید. من هم یکی از آنانی بودم که بسیار تلاش کردم انقلابی بودن خود را حفظ کنم، یعنی جست‌وجو کنم و ببینم ما چه می‌خواهیم؟ ببینید! داستان واقعه غدیر برای این بود که بعد از 21 سال تلاش و مبارزه پیامبر(ص) که طی آن یثرب دارای حکمرانی یهودی به مدینه فاضله تبدیل شد، باید کسی باشد تا این معنا را بفهمد و نظام حکمرانی مدینه را تداوم بخشد. اینکه در دوره بنی‌عباس، به رغم نقدهایی که به آنان داریم، دوره جغرافیای تحت حکمرانی آنان بیشتر از جغرافیای حکمرانی دوره کوروش بود، از همان انرژی برخاسته بود که در مدینه فاضله شهر مدینه وجود داشت. برای ما هم انقلابی بودن به این معنا بود که بتوانیم در هر موقعیتی آن انرژی را پیدا کرده و دریابیم با چه ابزاری می‌توان آن را محقق کرد. وقتی مجری طرح ساخت فولاد مبارکه شدم، ابتدای کار، سه ماه تمام سکوت کردم و هیچ حرفی نزدم. هیچ دستوری به هیچ کس ندادم، چون نمی‌دانستم دقیقاً مأمور به چه کاری هستم و باید چه کار کنم؟ هر کسی مراجعه کرد که باید چه کار بکنم، می‌گفتم همان کاری را بکنید که تا دیروز می‌کردید، هر وقت من فهمیدم، به سمت شما خواهم آمد. در این سه ماه، به دفتر خارج از کشور رفتم. ارزش قرارداد ساخت فولاد مبارکه 4 میلیارد دلار بود و به همین دلیل در دنیای اقتصاد محور، یک مرد 4 میلیارد دلاری محسوب می‌شدم. از نظر ایرانی‌ها کسی نبودم، اما از نظر خارجی‌ها یک مرد 4 میلیارد دلاری بودم. جالب است بدانید در فرودگاه شهر رُم که مسافران در صف می‌ایستادند تا پاسپورت‌ها را تحویل بدهند، یکی از همکاران من به مسئول گمرک گفت «می‌دانی‌ داری چه کسی را معطل می‌کنی؟ او کسی است که دارد برای مملکت شما 4 میلیارد دلار پول می‌آورد.» این مأمور پاسپورت مرا گرفت، مهر زد، از اتاق بیرون آمد، پاسپورت را به من تحویل داد و گفت «بفرمایید!» من از این «کسی» بودن خود در آنجا استفاده کردم تا ببینم اصلاً چرا در دنیا فولاد ساختند؟ به دو مطلب دست پیدا کردم؛ اول اینکه در همه کشورها، اعم از سوسیالیسم و لیبرالیسم فولاد یک صنعت نیست، فراصنعت است، صنعتی که صنعت‌ساز است. دوم اینکه نیازهای ساخت صنعت فولاد، همان نیازهایی است که یک جامعه برای رسیدن به رفاه به آن نیاز دارد. جامعه راه‌آهن می‌خواهد، صنعت فولاد هم به وفور به راه‌آهن نیاز دارد، اگر جامعه به برق نیاز دارد، فولاد هم به برق نیاز دارد، جاده و دانشگاه هم به همین ترتیب. یعنی اگر اجزای این صنعت را در هر جایی برقرار کنیم، نیازهای آن محیط هم تأمین می‌شود. وقتی برق فولاد مبارکه را تأمین می‌کنید، برق اصفهان هم تأمین می‌شود، وقتی گردش پول مورد نیاز فولاد مبارکه را حل می‌کنید، مسأله گردش پول طلافروشی‌های اصفهان هم حل می‌شود. نکته دوم، مسأله‌ای است که سازمان برنامه در طرح‌های آمایش سرزمین خود باید در نظر می‌گرفت که نگرفت. به طور کلی سازمان برنامه همیشه می‌خواست خط دهنده باشد، نه خط گیرنده. نکته مهم‌تری که می‌توان آن را عامل پیش بردن طرح دانست، این حقیقت است که ما یک انقلابی مسلمان و قرآن خوان بودیم و دنبال اجرای قرآن بودیم. من با یک نگاه مهندسی، کاربردی و دستورالعملی به قرآن نگاه کردم که قرآن به عنوان یک دستورالعمل انسان‌ساز می‌خواهد چه چیزی به من بگوید. به آیه 25 سوره حدید برخوردم که می‌فرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَینَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیعْلَمَ‌الله مَنْ ینْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیبِ إِنَّ‌الله قَوِی عَزِیزٌ.» در این آیه می‌فرماید «حقیقتاً و بدون هیچ شکی» همه پیامبران برای اقامه قسط آمده‌اند. در اینجا «قسط» یعنی بازگشت به عدل، یعنی جامعه از عدل بیرون شده است و پیامبران آمده‌اند تا آن را به عدل بازگردانند. در همین آیه می‌فرماید: «در آهن منافع زیادی برای مردم است.» من اینطور ارزیابی کردم که از یک سو خداوند می‌خواهد جوامع را به قسط بازگرداند و از سوی دیگر «آهن» که برخی آن را به شمشیر تعبیر کرده‌اند، ابزار اقامه قسط است. بنابراین، من به عنوان یک انسان انقلابی، درباره مأموریت خود با ارجاع به قرآن به چنین درک و روایتی رسیدم. به عبارت دیگر، بعد از 3 یا 4 ماه برسی و ارزیابی اولیه، به این باور رسیدم که کار من صرفاً این نیست که کارخانه‌ای راه‌اندازی کنم تا محصول نهایی آن ورق فولاد باشد، من مسئول هستم تا این کارخانه را به گونه‌ای بسازم که ابزار اقامه قسط در جامعه اسلامی ایران باشد.

بنابراین تولد این غول صنعتی را یک رویا نمی‌دانستید، ضرورت می‌دیدید؟
ساختن فولاد مبارکه برای من یک «باید» بود. بگذارید مثال بزنم. سازمان برنامه هر سال از من برای فولاد مبارکه توجیه فنی و اقتصادی می‌خواست. هر سال به من می‌گفتند ساختن این کارخانه توجیه فنی ندارد.
 
این مسأله چه چالشی برای شما ایجاد می‌کرد؟
اینطور بود که امسال پول ساخت را می‌دادند، اما برای سال بعد دوباره می‌گفتند این کارخانه برای ما توجیه ندارد و پول نمی‌دادند. یک عده هم می‌گفتند اگر پول ساخت این کارخانه را صرف واردات ورق کنیم و ورق وارداتی را به مردم بدهیم، به‌صرفه‌تر است. یک عده از وزرا هم در دولت، جلوی خود من به مهندس موسوی می‌گفتند این فولاد مبارکه، درست مانند ستون‌ها و خرابه‌های تخت‌جمشید، یک آثار باستانی خواهد شد که دولت شما را ساقط می‌کند. چنین حرف‌هایی درباره طرح وجود داشت. این حرف‌ها به جایی رسید که حتی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی کارشناس فرستاد تا طرح را ارزیابی و از نزدیک مشاهده کند. در سال 1370 از بس فشار روی من زیاد بود، تصمیم گرفتیم کارخانه را به صورت لکه‌ای راه‌اندازی کنیم تا سروصدای راه انداختن کارخانه در مملکت بپیچد. زیرا در کنار این موارد، صنعت گاز هم می‌گفت هنوز کارخانه راه نیفتاده تا گاز برسانم، راه‌آهنی‌ها و معدنی‌ها هم همین را می‌گفتند. در خود وزارت معادن و فلزات، معدنی‌ها می‌گفتند هر وقت کارخانه را راه انداختید، ما به فکر تأمین مواد معدنی و رساندن آن به کارخانه می‌افتیم.
 
 منظور شما  از معدنی‌ها گل‌گهر و چادرملو است؟
بله. معدنی‌ها همینطور برخورد می‌کردند و سایر بخش‌ها هم به همین ترتیب. در کارخانه کارشناسان می‌دانستند دارند چه کار می‌کنند، اما بیرون از فنس کارخانه کسی نمی‌دانست دقیقاً دارد چه اتفاقی می‌افتد. بنابراین تصمیم گرفتیم با راه‌اندازی لکه‌ای کارخانه، سروصدایی در مملکت راه بیندازیم. اتفاقاً ما نمی‌توانستیم آن را رسانه‌ای کنیم که اینجا واقعاً داریم چکار می‌کنیم، زیرا دوره جنگ بود و دهان ما هم بسته بود، به طوری که سال 1363 آقای میرحسین موسوی و آقای آیت‌اللهی که وزیر بود، به فولاد مبارکه آمدند. مهندس موسوی متعجب شد که در دوره جنگ، در 35 کیلومتر مربع زمین، دارد چنین کارخانه‌ای علم می‌شود؛ مثلاً اسکلت‌های فلزی برپا شده و عظمت کار مشخص شده بود. برای همین مهندس موسوی در مقام نخست‌وزیر، متعجب شده بود که آیا می‌شود چنین کار بزرگی، آن هم در زمان جنگ در مملکت انجام داد؟ آیا ما ایرانی‌های انقلابی، خودمان هستیم که داریم این کار را انجام می‌دهیم؟ برای همین مهندس موسوی با حالت تعجب گفت: «واقعاً؟!» آقای آیت‌اللهی که وزیر معادن و فلزات بود، همانجا پیش مهندس موسوی، برای اینکه از این پروژه یک  استفاده سیاسی   هم بشود، گفت: «من به آقای عرفانیان گفتم یک مرغ هم وقتی می‌خواهد تخم بگذارد، 100 بار قدقد می‌کند، تو کاری به این بزرگی را انجام دادی، چرا قدقد نمی‌کنی؟!» اما آقای مهندس موسوی دستش را گذاشت پشت گردن من و گفت: «باز هم چیزی نگو!» واقعاً من به دلیل شرایط جنگی که در آن زمان مملکت دچار آن بود، حاضر به مصاحبه نمی‌شدم. البته مهندس موسوی در همین جمع، در تقویت ما و تضعیف وزرا حرفی زد که لازم به ذکر نیست.
 
 بالاخره این کارخانه بعد از 12 سال کار، در شرایط جنگ و بعد از جنگ، در دولت آقای هاشمی رفسنجانی راه‌اندازی شد.
سال 1370 تصمیم گرفتیم فولادسازی را راه بیندازیم. می‌دانید که در بخش فولادسازی کارخانه مبارکه 8 کوره 200 تنی قرار دارد. در آن زمان 35 کارخانه فولادسازی در دنیا بود که این واحد در فولاد مبارکه، بزرگ‌ترین کارخانه فولادسازی در دنیا بود.
 
هنوز هم این رکورد را دارد؟
هنوز هم این سالن یا کارخانه، بزرگ‌ترین واحد فولادسازی دنیاست که از طریق قوس الکتریکی سنگ آهن را ذوب می‌کند. وقتی آقای هاشمی رفسنجانی به کارخانه آمد، ما با دشواری زیاد درحال راه‌اندازی یک کوره ذوب، آن هم با استفاده از آهن‌قراضه بودیم تا بتوانیم برای این کارخانه در مملکت سروصدای تبلیغی ایجاد کنیم تا به همه بگوییم بالاخره راه افتاده و دیگر صحبت منفی یا اذیت نکنید، ببینید که کارخانه دارد کار می‌کند. روز افتتاح به آقای هاشمی رفسنجانی گفتم قرارداد ساخت این کارخانه، برای تولید سالانه 2 میلیون و 300 هزار تن فولاد است، اما سالنی که شما دیدید، برای تولید سالانه 7 میلیون تن است. امروز هم فولاد مبارکه سالانه 7 میلیون تن فولاد تولید می‌کند. به آقای هاشمی رفسنجانی گفتم قرارداد این کارخانه برای تولید 2.3 میلیون تن فولاد طراحی شده، اما من دارم برای شما یک کارخانه 7 میلیون تنی می‌سازم. آقای هاشمی دست خود را روی بینی‌اش گذاشت و گفت: «هیس! همه در این مملکت می‌گویند این کارخانه راه نمی‌افتد و به یک تخت‌جمشید تبدیل می‌شود، تو فقط همان 2.3 میلیون تن را راه بینداز.» می‌دانید که فعالیت یک کارخانه فولاد سروصدای زیادی دارد، بنابراین باید داد می‌زدم تا آقای هاشمی صدای من را بشنوند. گفتم: «آقای هاشمی، ببینید! نه من فولاد را می‌شناسم نه شما، اما هر دو گوسفند را می‌شناسیم، اینکه اینجا می‌بینیم، فقط پشگل گوسفند است. من این کارخانه را با پشگل گوسفند راه‌اندازی می‌کنم، اما آقای هاشمی! شما توجه داشته باشید، این گوسفند پوست دارد، استخوان و پشم دارد، گوشت و مغز دارد. شما به عنوان رئیس دولت درحوزه‌های مختلف اقتصاد و صنعت کشور از این مزایای گوسفند استفاده کنید.» این آدم هوشمند، سکوت کرد و دو سال بعد در سال 1373 که در مراسم افتتاحیه سخنرانی کرد، دو مطلب را گفت؛ یکی اینکه «هیچ کس در مملکت باور نمی‌کرد این کارخانه راه بیفتد و این جوان 35 ساله با رگ گردن خود به من گفت این کارخانه را راه می‌اندازم و من به این رگ گردن اعتماد کردم.» دومین نکته این بود که «من به عنوان رئیس‌جمهوری به این نتیجه رسیدم در کشور توانایی‌هایی هست که حتی بر من رئیس‌جمهوری هم پوشیده است.» این نکته بسیار مهمی است. رئیس‌جمهوری آن زمان گفت و رئیس‌جمهوری این زمان (مسعود پزشکیان) هم می‌گوید که در این مملکت ظرفیت‌ها و توانایی‌هایی هست که بر من رئیس‌جمهوری هم پوشیده است. آقای هاشمی رفسنجانی جمله دیگری هم گفت مبنی بر اینکه «من در دفترم، تحت تأثیر ساخت فولاد مبارکه، توسعه در مملکت را می‌بینم.» ایشان نگفت «توسعه را می‌خوانم»، گفت «توسعه را می‌بینم» و این همان انرژی‌ای است که به آن اشاره کردم.

دوران جنگ در مجلس و دولت و سازمان برنامه و حتی در دولت آقای هاشمی رفسنجانی هم، همیشه فشارهایی وجود داشت تا این پروژه دنبال نشود. این فشارها چه‌ها بودند و چگونه بر آنها فائق آمدید؟
باید مسأله را با ذهنیت دیگری توضیح دهم. ما مفهومی داریم به نام واقعیت و مفهومی هم داریم به نام حقیقت. براساس آنچه از قرآن مجید یاد می‌گیریم، بسیاری از واقعیت‌ها هستند که حقیقت ندارد. بنابراین انسان که به حقیقت دست یابد، برنده است. در فولاد مبارکه وقتی کارشناسان پیش من می‌آمدند، به آنان جسارت می‌دادم که نترسید و کار خود را انجام دهید، امضا کنید و من مسئول امضاها هستم. آنان هم همین حرف‌های شما را می‌زدند که اگر امضا کنیم، بعد از شما چکار کنیم؟ پاسخم این بود آیا کاری که ما درحال انجام هستیم، حق هست یا نیست؟ می‌گفتند هست. می‌گفتم «حق بُرنده است.» اگر به حق دست پیدا کنید، مطابق آنچه قرآن می‌فرماید، اگر انسان با عمل صالح به حق دست یافت، باید بر آن پایداری کند.  من بعد از رفتن به مبارکه، حرفی نزدم و دستوری ندادم تا زمانی که خودم مأموریت خود را فهمیدم. وقتی مأموریت را فهمیدم، دیگر از هیچ چیزی در مسیر اجرای مأموریت ابایی نداشتم.
 
 شما در فولاد مبارکه به حق رسیدید؟
من به حق خود رسیدم. سال 1372 یا 1373 بود که آقای فلاحیان  و آقای سعید اسلامی به فولاد مبارکه آمدند و از کارخانه بازدید کردند. بعد از بازدید به دفترم آمدند. به آقای فلاحیان گفتم «آقای فلاحیان، شما کار را دیدید و دیدید که چه عظمتی دارد و ساختن آن چه زحمتی دارد، می‌خواستم بدانم قضاوت  درباره من چیست. بالاخره در مملکت حرف‌های زیادی درباره من زده می‌شد. قبل از آن، روزنامه رسالت 10 مقاله درباره بی‌دینی من، خائن بودن من، دزد بودن من یا عامل انتلیجنت سرویس بودن من نوشته بود.
من جواب این مقابله‌ها را نداده بودم. با توجه به این حرف‌هایی که می‌زدند، شرایط من اینطور بود. بنابراین از آقای فلاحیان و اسلامی پرسیدم تکلیف من چیست؟ آقای فلاحیان لبخندی زد و سکوت کرد. آقای سعید اسلامی گفت «شما تا الان به 10 مرتبه اعدام محکوم شدی، اگر این کارخانه راه بیفتد، 9 مرتبه آن را می‌بخشند و یک مرتبه شما را اعدام می‌کنند.» بعد از شنیدن این حرف، به آقای فلاحیان گفتم «من نمی‌ترسم.» از آن روز، چون حکم اعدام خود را به دست خودم امضا کرده بودم، از هیچ چیزی نترسیدم. 

چرا و به چه دلیل؟
شما نمی‌گذارید من سخن اصلی خود را بیان کنم. من گفتم که ساختن این کارخانه به‌مثابه ابزار اقامه قسط است. به عبارت دیگر، من ورق تولید نمی‌کردم، داشتم یک تحول بزرگ را بنیانگذاری می‌کردم. من یک آدم انقلابی بودم و هستم و اگر لازم بود، می‌بایست در این راه فدا شوم.
 
 این مخالفت‌ها به این دلیل بود که متوجه اهمیت فولاد و ورق نمی‌شدند یا متوجه نقش این کارخانه در اقامه قسط نبودند؟
فهم این مسأله در جامعه نبود. فشارهایی که در جامعه نسبت به این کارخانه وجود داشت، این بود که آن را صرفاً یک بنگاه اقتصادی می‌دانستند و می‌گفتند توجیه اقتصادی ندارد. اما من فولاد مبارکه را اصلاً یک بنگاه اقتصادی نمی‌شناختم. الان هم آن را بنگاه اقتصادی نمی‌شناسم. الان هم می‌گویم این حرف غلط است. الان هم وقتی می‌گویند کارخانه آب‌بر است، می‌گویم غلط است. الان هم وقتی می‌گویند اقتصادی نیست و باید یارانه را از آن گرفت تا ببینیم اقتصادی هست یا نیست، می‌گویم این حرف‌ها چیست که می‌زنید!
 
 یعنی فولاد مبارکه حتی امروز هم موتوری است که بقیه صنایع کشور را با خود می‌کشد؟
به این دلیل این حرف‌ها را می‌زدند و می‌زنند که صنعت را نمی‌شناسند. در سال‌های 1361 تا 1363 در مجله هفتگی «آهن و فولاد» که مجله داخلی کارخانه است، هر هفته سرمقاله می‌نوشتم. به دلیل داخلی بودن، بازخورد عمومی نداشت، اما برای کسانی که می‌خواستند از من ایراد بگیرند، مقاله‌ها کافی بود تا ادعا کنند عرفانیان ضدخداست و دین ندارد. به هر رو، در عربی واژه صنعت از واژه «صنع» می‌آید و «صنع» به معنی موجودی است هدفمند، جهت‌دار و ایمن. یعنی هر چیزی که هدفمند، جهت‌دار و ایمن باشد  به آن صنعت گفته می‌شود. از سوی دیگر، هستی هم به معنای مجموعه‌ای از سبب‌هاست که من و شما در آن سبب هستیم. این سبب‌ها در اثر هم‌آوازی و هم‌افزایی ایجاد رزق می‌کنند که نام آن نعمت است. سختی از سوی هستی ساخته نشده. رنج یک فرآیند است؛ فرآیندی «از» «تا»، در فرآیند هستی دخالت می‌کنید و باعث سختی خود می‌شوید. پس به این نتیجه می‌رسیم که صنعت، هدفمند، جهت‌دار و ایمن است، یعنی اگر شما در سبب‌ها دخالت نکنی، این کار انجام می‌شود، قرآن می‌گوید «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» یعنی اگر «فینا» یا «من خود» را برداری، کارها درست می‌شود.

متوجه هستیم که می‌‌خواهید تأکید کنید آنچه در فولاد مبارکه انجام دادید، نه محصول یک فرد، بلکه محصول یک جهان‌بینی و محصول یک نوع انسان بودن است. شما با این جهان‌بینی فولاد مبارکه را راه انداختید. مخالفان چه جهان‌بینی‌ای داشتند یا چطور فکر می‌‌کردند؟
نمی‌خواهم به این سؤال شما پاسخ بدهم، به دلیل اینکه وارد حاشیه می‌‌شویم. من در بررسی‌های 3 یا 4 ماهه اول مأموریت خود، به این نتیجه رسیدم که با این تعریف از صنعت که توضیح دادم، می‌‌بایست از فولاد مبارکه یک ساختار حکمرانی بسازم. زیرا صنعت، هدفمند است، جهت‌دار و ایمن. اگر در کارخانه فولاد مبارکه به جای سنگ ‌آهن گندم بریزید، نان نمی‌دهد. بنابراین این ساختار نسبت به هدف خود ایمن است. اما اگر این وسط در سخت‌افزار یا نرم‌افزار کارخانه مشکلی ایجاد شود، محصول خروجی نخواهید داشت، بلکه برگشت می‌‌خورد که در این صورت می‌‌گردید تا ببینید اشکال کار کجاست؟ بنابراین اگر در هر جایی ساختاری ایجاد کنید، که سخت‌افزار، نرم‌افزار و مغزافزار آن ساختار یک هدف را دنبال کند، آن ساختار به آن هدف و به آن استراتژی دست پیدا می‌‌کند.

در شرایطی که نه منابع لازم و نه استراتژی تعریف شده‌ای داشتید و نه همراهی و همفکری برای ساختن این ساختار، چطور به هدف رسیدند؟
بسیار ساده. به این نتیجه رسیدم که باید این صنعت را اجرا کنم. تأکید کنم که منظور از «من» شخص خودم نیست، بلکه «من‌ها» یا جمع کارشناسی کارخانه فولاد مبارکه است. پس هر وقت از «من» صحبت می‌‌کنم، باید آن را به «دو میلیون نفر ما»یی ارجاع داد که باهم فولاد مبارکه را ساختند. ما، رسیدیم به اینکه می‌‌خواهیم مأموریتی انجام بدهیم. اما نه تنها این قرارداد موجود ما را به این مأموریت نمی‌رساند، بلکه اگر بخواهیم همین قرارداد را اجرا کنیم، شرایط نرم‌افزاری مملکت، یعنی قوانین و فرهنگ، یا مجلس و دولت و آقایان سیاسی و احزاب و مانند اینها، با این شرایط تطبیق نمی‌کنند. به شورای اقتصاد رفتم و به اصطلاح «زدم زیر میز.» به آقای مهندس موسوی گفتم  از این قرارداد ورق بیرون  نمی‌آید. نگفتم که مملکت ما فلان و بهمان است، گفتم «از این قرارداد» ورق درنمی‌آید. 

قرارداد مربوط به قبل از انقلاب بود؟
بله. مجموع قرارداد ساخت کارخانه فولاد مبارکه، 30 تن کاغذ بود. بنابراین در اول کار، 30 تن کاغذ در اختیار من بود و یک قطعه زمین. یعنی 30 تن کاغذ به زبان انگلیسی که بلد نبودم آنها را بخوانم، به علاوه یک زمین 35 کیلومترمربعی که 5 در 7 کیلومتر مربع بود، به علاوه گروهی همکار.

واقعاً حجم این قراردادها 30 تن بود؟ یعنی 3 کامیون 10 تن؟
ما اسناد قرارداد را با دو تریلی از تهران به اصفهان منتقل کردیم. قبلاً این قراردادها را در گونی ریخته و گوشه‌ای انداخته بودند. این اسناد قبل از انقلاب در گاوصندوق بود و بعد از انقلاب، بچه‌های انقلابی به هوای اینکه کاغذها به درد نمی‌خورد، آنها را در کیسه‌ها ریختند و به جای اسناد، در گاوصندوق‌ها اسلحه گذاشتند، چون فکر می‌‌کردند اسلحه‌ها برای کارهای حفاظتی انقلاب مهم‌تر است. برای اینکه اسناد و قراردادها را نجات دهم، آنها را با همان  گونی‌ها، بار تریلی کردم و به اصفهان بردم. کارشناسانی که در اصفهان بودند، می‌‌فهمیدند اینها چیست. این 30 تن اسناد و کاغذ را به این کارشناسان دادم تا بررسی کنند. در جلسه شورای اقتصاد، وقتی گفتم از این قرارداد ورق فولادی درنمی‌آید، آقای عالی‌نسب (مشاور اقتصادی نخست وزیر وقت) که واقعاً او نجات دهنده این پروژه بود نه من و پیرمرد بسیار محترمی بود، به من گفت «پسرک!   مملکت ورق می‌‌خواد، عرضه داری، از این قرارداد ورق دربیار، عرضه نداری، استعفات رو بده و برو بیرون.»

با همین صراحت!
با همین صراحت. به آقای عالی‌نسب گفتم «شرط دارد.» گفت: «پسرجان! برو شرطت رو وردار بیار.» رفتم و تقاضای تصویب ماده واحده قانونی کردم. این ماده واحده چنین بود که من در ساخت فولاد مبارکه به هیچ وجه به مقررات قانونی مملکت اعتنا نکنم، بلکه صرفاً به این قرارداد نگاه کنم و آن بخشی از این قرارداد که به طور نادرست چیزی را به من ملزم کرده، به گردن طرف خارجی بیندازم و آنچه را که به‌راستی ملزم به انجام آن هستم، بتوانم انجام دهم. برای همین، می‌‌بایست آیین‌نامه‌ای، روشی، ساختاری، قانونی یا دستورالعملی تدوین می‌‌کردیم تا بتوانیم پاسخ طرف خارجی را بدهیم.

 

برش

 روزی که متوجه شدید دشمن به فولاد مبارکه اصفهان حمله کرد، چه احساسی داشتید؟

دخترانم از ترس اینکه سکته کنم، سریع دورم را گرفتند. دخترانم زدند زیر گریه، اما من گریه نکردم. همین چند روز پیش، نسل چهارم فولاد مبارکه که در مجموعه فعال هستند، دعوت کردند تا از بخش‌های آسیب دیده بازدید کنم. وقتی خسارت‌ها را دیدم، باز هم گریه نکردم، تا اینکه آنجا فهمیدم روزی که این حمله اتفاق افتاد و با ده‌ها بمب مورد هدف قرار گرفت هزار نفر در کارخانه مشغول کار بودند، اما آن‌ شرایط بحرانی چنان مدیریت شد که فقط یک نفر از کارکنان -با کمال تأسف- به شهادت رسید و در پنج دقیقه همه کارکنان از کارخانه خارج شدند. این نشان می‌‌دهد کارکنان فولاد مبارکه برای مواجهه با شرایط بحرانی تا چه حد آموزش دیده بودند. آن لحظه‌ای که شنیدم، از روزی که فولاد مبارکه بمباران شد مدیر فولادسازی گفت «من از اینجا نمی‌روم تا اینجا دوباره فعال شود»،  زدم زیر گریه و دست او را بوسیدم.

 

با شنیدن خبر حمله و بعد از بازدید خسارت‌ها گریه نکردید، تا زمانی که این حرف درباره «ساختن» دوباره فولاد مبارکه  را شنیدید؟

از زمان حمله به فولاد مبارکه تا زمان بازدید ما از کارخانه، مدیران نسل چهارم فولاد مبارکه برنامه‌ریزی کرده بودند تا مثلاً من و سایر پیشکسوت‌ها به آنان آموزش بدهیم و مثلاً بگوییم «شما که دوره ساخت این مجموعه عظیم را ندیده‌اید و بعد ما فقط از آن بهره‌برداری کرده‌اید، در این شرایط باید فلان کار را انجام دهید.» آنها  کاری را که می‌خواستند برای بازسازی بخش‌های آسیب دیده انجام دهند   به ما ارائه دادند. اما ما پیشکسوت‌های فولاد مبارکه پیش آنان حرفی برای گفتن نداشتیم. واقعیت این است که قبل از رفتن به کارخانه نگران این امر بودیم، اما وقتی به آنجا رفتم، دیدم آنان به‌خوبی برنامه‌ریزی کرده‌اند و حتی به ما گفتند از فردای حمله، کارهای بازسازی را شروع کرده‌اند. دیدیم که فردای پس از حمله به فولاد مبارکه، محصولات خود را در بورس عرضه کردند که اتفاقاً قیمت آنها پایین‌تر از دوره قبل از حمله بود. آنجا دیدم که نسل چهارم بر اساس برنامه‌ای که داشتند، موفق عمل کردند. آنان برای باسازی بخش‌های مختلف، برنامه زمان‌بندی 2 تا 8 ماهه طراحی کرده بودند. حتی شرکت‌ها یا مجموعه‌های خارج از فولاد مبارکه که باید درگیر بازسازی بخش‌های آسیب دیده می‌‌شدند از طریق بانک اطلاعاتی که در دوره ساخت ایجاد شده بود، شناسایی شده بودند و هماهنگی‌های لازم  با آنها انجام شده بود.

ادامه در صفحه 13

 

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • دولت چه کار می‌کند
  • ورزشی
  • حوادث
  • گفت و گو
  • علم و فناوری
  • کتاب
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و بیست و چهار
 - شماره نه هزار و بیست و چهار - ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵