توافق بد؛ بهترین توافق برای ترامپ
عابد اکبری
مدرس دانشگاه و کارشناس ارشد مسائل امنیت بینالملل
واشنگتن این روزها در تب و تاب یافتن راهی برای خروج از بنبستی است که خود ساخته است. ابتکار «آزادی کشتیرانی» در تنگه هرمز، آخرین نمونه از تلاشهای ناموفق آمریکا برای مدیریت بحرانی است که ریشه در غرور راهبردی واشنگتن دارد. اما شاید وقت آن رسیده که این حقیقت تلخ را بپذیرید، آمریکا خود را در چاهی انداخته که راه خروج از آن، همان «توافق بد» است که نخبگان واشنگتن ظاهراً از آن پرهیز میکنند و در فضای سیاسی غیر واقع بینانه آمریکا، هر توافقی با ایران که کمتر از تسلیم کامل جمهوری اسلامی باشد، فوراً برچسب «توافق بد» میخورد. اما واقعیت این است که همین توافق بد، ممکن است تنها راه نجات ترامپ از میراث شکستخوردهای باشد که خودش ساخته است.
شکست راهبرد فشار حداکثری را باید نقطه عزیمت هر تحلیل واقعبینانه از روابط ایران و آمریکا قرار داد. وقتی دونالد ترامپ در اردیبهشت ۱۳۹۷ از برجام خارج شد، وعده داد که ایران را به زانو درآورد و معامله بهتری انجام دهد. هفت سال بعد، ایران نه تنها تسلیم نشده، بلکه برنامه هستهایاش پیشرفتهتر، نفوذ منطقهایاش عمیقتر و اراده مقاومتش قویتر شده است. این شکست ریشه در همان غرور راهبردی دارد که دهههاست سیاست خارجی آمریکا را فلج کرده است؛ باور به اینکه واشنگتن میتواند با زور و تحریم، کشورهای دیگر را مجبور به تسلیم کند. این توهم در عراق شکست خورد، در افغانستان شکست خورد و حالا درباره ایران هم شکست خورده است. اما برخی در واشنگتن هنوز حاضر نیستند این واقعیت را بپذیرند. آمریکا امروز در موقعیتی گیر کرده که کاملاً خودساخته است. خروج یکجانبه از برجام، تحریمهای فراسرزمینی که متحدان را هم تحت فشار گذاشت و تهدیدهای نظامی بیپشتوانه، همه به یک نتیجه رسیدند: انزوای دیپلماتیک آمریکا، نه ایران. اروپاییها دیگر به وعدههای واشنگتن اعتماد ندارند. چین و روسیه از این بنبست برای تقویت روابط با تهران استفاده کردند. حتی متحدان سنتی آمریکا در منطقه تمایل دارند مستقل از واشنگتن با ایران گفتوگو کنند. نتیجه این است که آمریکا در تنگه هرمز تنها مانده، در حالی که هزینههای نظامی و سیاسی حضورش هر روز بالاتر میرود. این دقیقاً همان الگویی است که آن را تله هژمونی مینامند: به خاطر غرور راهبردی، خود را در تعهداتی گرفتار میکند که نه قابل دفاع است و نه قابل پایاندهی.
مشکل اصلی سیاست آمریکا این است که هنوز در چهارچوب پیروزی کامل فکر میکند. در واشنگتن، توافق خوب یعنی توافقی که ایران همه چیز را میدهد و چیزی نمیگیرد: توقف کامل غنیسازی و پایان نفوذ منطقهای. این فهرست خواستهها نه یک برنامه دیپلماتیک، بلکه یک فهرست آرزوهاست. این همان ذهنیت متوهم است که باور دارد آمریکا نه تنها میتواند رفتار کشورها را تغییر دهد، بلکه باید ماهیت رژیمها را هم تغییر دهد. این رویکرد در عراق به فاجعه انجامید، در لیبی به هرجومرج و حالا در ایران به بنبست رسیده است.
واقعیت این است که ایران یک قدرت منطقهای با منافع مشروع است. نمیتوان انتظار داشت که تهران در ازای لغو تحریمها، خودکشی راهبردی کند. هر توافق واقعبینانهای باید مبتنی بر مبادله امتیاز باشد. اما این منطق در واشنگتن، جایی که هنوز با ذهنیت جنگ سرد فکر میکنند، جایی ندارد. ابتکار آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز نمونه بارز این ذهنیت است؛ اقدامی یکجانبه، بدون مشارکت بینالمللی واقعی و بدون برنامه مشخص برای پایان بحران. این ابتکار بیشتر شبیه یک آزمونوخطای استراتژیک است تا یک برنامه عملیاتی پایدار.
بیایید گزینههای واقعی آمریکا را بررسی کنیم. گزینه اول ادامه فشار حداکثری است. این گزینه هفت سال آزمایش شده و شکست خورده است. ادامه آن فقط به فرسایش بیشتر منافع آمریکا منجر میشود. گزینه دوم حمله نظامی است. این گزینه یک توهم خطرناک است. حمله به ایران نه تنها برنامه هستهای را متوقف نمیکند، بلکه منطقه را به آتش میکشد، قیمت نفت را به آسمان میبرد و آمریکا را در یک جنگ طولانی بدون برنده گرفتار میکند. حتی پنتاگون میداند که این گزینه غیرعملی است. گزینه سوم ادامه وضع موجود است. این یعنی تنش دائمی، ریسک بالای حادثه، هزینههای نظامی سنگین و از دست دادن فرصت برای تمرکز بر چالش واقعی آمریکا: رقابت با چین. گزینه چهارم توافق بد است. این تنها گزینه واقعبینانه است. توافقی که به ایران امتیازاتی میدهد. این توافق کامل نیست، اما کافی است تا آمریکا را از بنبست خارج کند.
توافقی که در واشنگتن بد خوانده میشود، در واقع چند مزیت راهبردی دارد که ساکنان کاخ سفید نمیخواهند ببینند. اول، پایان دادن به یک بازی بازنده است. ادامه تقابل با ایران، منابع آمریکا را در منطقه تحلیل میبرد. دوم، جلوگیری از یک فاجعه نظامی است. هر روز که تنش ادامه دارد، احتمال یک حادثه یا تشدید بحران وجود دارد. یک توافق، حتی ناقص، این ریسک را کاهش میدهد و از آمریکا در برابر یک شکست جنگی دیگر در خاورمیانه محافظت میکند. سوم، ترمیم اعتبار دیپلماتیک است. خروج یکجانبه از برجام، اعتبار دیپلماتیک آمریکا را خدشهدار کرد. یک توافق جدید، حتی محدود، نشان میدهد که واشنگتن هنوز قادر به دیپلماسی است و تعهداتش را جدی میگیرد. چهارم، فروش داخلی است. ترامپ میتواند این توافق را به عنوان جلوگیری از جنگ و حفظ منافع آمریکا بفروشد. این روایت برای افکار عمومی آمریکا، که از جنگهای بیپایان خسته شده، جذاب است.
تاریخ سیاست خارجی آمریکا پر از مثالهایی است که نشان میدهد چگونه غرور راهبردی به فاجعه منجر میشود. ویتنام، عراق، افغانستان، همه داستان یک الگو هستند: آمریکا وارد یک تقابل میشود با فرض برتری مطلق، اما در نهایت مجبور به عقبنشینی میشود، اما فقط بعد از هزینههای سنگین انسانی و مالی. جنگ با ایران هم همین مسیر را طی میکند. تفاوت این است که این بار، آمریکا هنوز فرصت دارد که قبل از فاجعه، از این مسیر خارج شود. اما این نیازمند چیزی است که امروز در واشنگتن کمیاب است: نگاه راهبردی.
مشکل اصلی سیاست آمریکا در قبال ایران، غلبه ایدئولوژی بر واقعگرایی است. به جای اینکه منافع واقعی آمریکا را تعریف کنند، سیاستگذاران آمریکایی اسیر شعارهای ایدئولوژیک شدهاند: تغییر رژیم، پیروزی کامل، عدم امتیاز. این رویکرد نه تنها غیرعملی است، بلکه به ضرر منافع آمریکاست. سیاست خارجی موفق باید مبتنی بر ارزیابی واقعبینانه از قدرت و منافع باشد، نه بر اساس آرزوها. در مورد ایران، واقعگرایی به معنای پذیرش این حقایق است: ایران یک قدرت منطقهای است که نمیتوان آن را نادیده گرفت، فشار حداکثری شکست خورده و گزینه نظامی غیرعملی است، هر توافق واقعبینانه نیازمند مبادله امتیاز است و منافع آمریکا در پایان دادن به تقابل بیپایان با ایران است.

